خاطرات رزمی(13)
این سرباز کوچک می بیند که یک آدم گنده گردن کلفت، در تاریکی مشخص نیست که کیست و کجایی هست، از جلویش رد شدند، خوب نگاه میکند می بیند عراقی است. بدو میرود و پاهای او را بغل میکند؛ حتی دو پایش را هم نمیتوانست بغل کند، جیغ و داد میکند: آی عراقی، آی دشمن! دیگر سربازان کمین به کمکش میآیند و سایر گشتی های عراقی که همه کماندو بودند فرار میکنند و در تاریکی شب به طرف واحدهای عراق می دوند و با وجود تیراندازی کمین های خودی احتمالاً چند نفر از عراقیها زخمی شده بودند، ولی بالأخره فرار کرده بودند و گشتی های خودی کماندوی عراق را گرفته بودند، دست و چشمش را بستند

 

آماده‌سازی نیرو برای عملیات فتح‌المبین

وقتی جناب سرهنگ حسنی‌سعدی فرمانده لشکر شد، دستور داد گروهان­های رزمی در هر دسته جلوی خودشان یک کانال به طرف دشمن بکنند. این کانال باید زیگزاگ باشد، صاف نباشد. اگر صاف باشد همین­طور که نفر دارد کانال می‌کند، دشمن از روبه­رو و از دور می­تواند آن را بزند. ولی کانال که زیگزاگ شد، دیگر از دور هم بخواهند بزنند، از داخل کانال نمی‌توانند مگر بلند شود و از بیرون بخواهد بزند که آن موقع شما هم او را می­زنید. پس هر دسته یک کانال به طرف خط مقدم دشمن بزند، تا آنجایی که به میدان مین دشمن برسد. اگر توانست مینش را بردارد و اگر نتوانست تا میدان مین دشمن کانال بکند. خاک این کانال را که می‌کند دو طرف کانال نریزد، زیرا از دشمن گشتی می‌آید، خاک را می­بیند و می­فهمد که می‌خواهند حمله کنند. خاک­های کانال را باید در گونی بریزند و گونی را از داخل کانال بیرون بیاورد و پشت  خاکریز خودمان در جای مناسبی که در دید دشمن نیست بریزد. هر دسته که کانال را کند به من خبر بدهد که تا میدان مین دشمن رفتیم. حتی اگر میدان مین دشمن را مقداری خنثی کردند بگویند مثلاً 10 متر، 20متر که انجام دادند، اعلام کنند که داخل میدان مین دشمن هم پیشروی کردیم.

بعد ما واحدها را جمع کردیم و به واحدها گفتیم دستور فرمانده محترم لشکر است که این کار را بکنید. همیشه سربازان و افسران و درجه‌داران کلاه آهنی که رویش هم تور استتار باشد روی سرشان باشد. می‌خواهند از خط بیرون بروند، مثلاً مرخصی، تا وقتی که در منطقه آتش هست، این کلاه آهنی سرشان باشد. یا وقتی از این واحد به آن واحد می‌روند، باید این کلاه آهنی سرشان باشد. کسی بدون کلاه آهنی رفت و آمد نکند. چون بیشتر تلفاتی که دشمن به ما وارد می‌کرد در اثر ترکش خمپاره، ترکش توپخانه و ترکش سلاح­های سنگین بود که به سر سربازان و درجه‌داران و افسران می‌خورد و شهید می‌شدند. ولی اگر کلاه آهنی داشتند یا آن ضربه کمتر می‌شد یا اصلاً به سر اصابت نمی‌کرد. این را گفتیم و دقت می‌کردیم که همه کلاه آهنی داشته باشند. گفتیم هر موقع کندن کانال تمام شد خبر بدهید. مثلاً یک گروهانی همه دسته­هایش کانال را کنده بودند تشویقش می‌کردیم، مثلاً دو روز مرخصی اضافه می‌کردیم. دسته­ای که کانالش تمام شده  به رده بالا گزارش می‌کردیم، انها تشویق می‌کردند، ما هم تشویق می‌کردیم که کانال را بکنند. حدود یک ماه و نیم طول کشید تا این کانال­ها کنده شدند. ما هم داشتیم به طرف دشمن تونل می‌زدیم و به شدت مشغول کار خودمان بودیم. این تونل کلید عملیات فتح‌المبین شد.

عملیات فتح‌المبین

قرارگاه کربلا در منطقه تشکیل شد که فرمانده قرارگاه کربلا آن­طور که در دستورهای عملیاتی نوشتند، فرمانده مستقیم قرارگاه کربلا حضرت مهدی(عج) فرمانده میدان بود، و فرمانده عملیات هم بود و سرهنگ صیادشیرازی از طرف ارتش فرمانده واحدهای ارتشی و برادر محسن رضایی از طرف سپاه فرمانده بود که با هم ادغامی این قرارگاه را تشکیل دادند.

جناب سرهنگ حسنی‌سعدی دستورالعملی صادر کردند که در این دستورالعمل واحدهایی به نام نصر تشکیل دادند. قرارگاه­های مختلفی تشکیل دادند. قرارگاه لشکر21 حمزه شد نصر و تیپ­های هرکدام شماره­گذاری شدند. مثلاً تیپ1 شد نصر1.

یکی دو روز مانده بود که حمله فتح‌المبین شروع شود، بالأخره استخبارات و اطلاعات عراق عکس­های هوایی گرفته بودند و فهمیدند که ممکن است واحدها اینجا آماده حمله شوند و به دو واحد ما حمله کردند. یک روز مانده بود، یعنی روز اول فروردین سال 1361، شب به یک واحد لشکر مشهد حمله کردند که اسیر بگیرند و از اسرا اطلاعات بگیرند. یک واحدش به لشکر مشهد در بالای شوش حمله کرد و تعدادی اسیر گرفتند و بردند و در نتیجه متوجه نزدیک بودن حمله فتح‌المبین شده بودند. ولی باز هم عراق در عملیات فتح‌المبین شکست خورد.

یک واحد عراق هم به تیپ1 لشکر21 حمزه که من فرمانده­اش بودم در نزدیکی­های تپه چشمه حمله کرد. ساعت 5/11-11 شب با بی‌سیم به من خبر دادند که کماندوهای عراق به گردان131 پیاده حمله کردند. سرهنگ2 خوشدل فرمانده گردان131 پیاده بود. دامنه ارتفاع تپه چشمه بودند. گردان131 پیاده نفراتی کمین گذاشته بودند که اگر دشمن خواست بیاید او سر راه دشمن کمین گذاشته باشد. دشمن یک گروه می­فرستد که اسیر بگیرد، فرمانده گردان سرهنگ2 خوشدل افسری باهوش، با دل و جرئت و شجاع بود. او می­دانست که اگر اینها بیایند از کجا می‌آیند و همانجا کمین گذاشته بود. یک گروه ارتشی، مثلاً 11 نفر کمین گذاشته بود. یک نفر از این گروه سرباز رشتی کوچکی بود. قد بچه 12-10 ساله، ولی 19-18 سالش بود. او هم جزو کمینی­ها بود. گشتی رزمی کماندوهای عراقی حرکت می‌کنند که به داخل خط مقدم بروند، گردان131 تیپ1 لشکر21 حمزه گروه کمین خوشدل جلویشان را می­گیرند و همه فرار می‌کنند. ولی یکی که کماندو قدبلند و گردن­کلفتی بود فرار نمی‌کند و می‌خواست رد بشود. این سربازها که کمین می‌ایستند، دوتا دوتا می­ایستند. این سرباز کوچک می­بیند که یک آدم گنده گردن­کلفت، در تاریکی مشخص نیست که کیست و کجایی هست، از جلویش رد شدند، خوب نگاه می‌کند می­بیند عراقی است. بدو می‌رود و پاهای او را بغل می‌کند؛ حتی دو پایش را هم  نمی‌توانست بغل کند، جیغ و داد می‌کند: آی عراقی، آی دشمن! دیگر سربازان کمین به کمکش می‌آیند و سایر گشتی­های عراقی که همه کماندو بودند فرار می‌کنند و در تاریکی شب به طرف واحدهای عراق می­دوند و با وجود تیراندازی کمین­های خودی احتمالاً چند نفر از عراقی‌ها زخمی شده بودند، ولی بالأخره فرار کرده بودند و گشتی­های خودی کماندوی عراق را گرفته بودند، دست و چشمش را بستند و به پاسگاه فرماندهی گردان جناب سرهنگ خوشدل تحویل دادند. ساعت 5/11 شب بود، من هم در پاسگاه بودم، بی‌سیم زدند که یک کماندوی عراق را گرفتیم، آمده بود از ما رد بشود، گرفتیم، بازجویی هم کردیم، می‌خواهیم بفرستیم پیش شما. گفتم سریع بفرستید. امیر صارم‌پور (آن موقع سرهنگ2) افسر اطلاعاتمان بود. به او گفتم آماده باش. گفت چه خبر است؟ گفتم یک کماندوی عراقی را گرفتند، می‌خواهم بازجویی کنی و سریع نتیجه­اش را به من بدهی. سرهنگ خوشدل او را با اسکورت و سوار بر جیپ فرستاد. تقریباً 45 دقیقه راه بود. وقتی رسید من دیدم این غول را گرفتند! آن سرباز کوچک هم با او بود که با یک نفر دیگر اسکورتش کرده بودند. آنها گفتند ما گرفتیم و نگذاشتیم فرار کنند. گروه کمین هم آمدند و به ما کمک کردند. البته من بعداً به آن سرباز کوچک یک درجه دادم. فرمانده لشکر برابر قانون می‌توانست گروهبانی یا سرجوخگی به سربازان بدهد. صارم‌پور فوری بازجویی کرد و اطلاعات قضیه را گرفت. او گفت: ما دیدیم که شما واحد عوض کردید، به ما گفتند بروید ببینید این لشکر می‌خواهد چه کار کند و ما را گشتی فرستادند، ولی من گیر افتادم و بقیه هم فرار کردند. ما با لشکر تماس گرفتیم. گفتند فوری بفرستید. او را فرستادیم و لشکر هم از او اطلاعات گرفتند. این پرسنل هوشیار کمین گردان131 بودند که زود متوجه شدند که عراق فهمیده ما می‌خواهیم حمله کنیم و گشتی رزمی را فرستاده.

یک واحد گشتی هم به لشکر مشهد که بالای منطقه شوش بودند فرستاد، یعنی ضلع غربی رودخانه شوش. عراقی‌ها موفق شدند یک گردان را محاصره کنند و تعدادی اسیر ببرند، حتی فرمانده گردانی که آنجا بود هم اسیر شده بود. آنها را بردند و بازجویی کردند و مجبور شدند بگویند ما فرداشب می‌خواستیم حمله کنیم که شما حمله کردید. آنها اسیرانشان را به کمپ اسرا فرستاده بودند. فرداشب که می‌خواستیم حمله کنیم، اول فروردین این کار را کردند.

ساعت 12:30 مورخه 2/1/61، با اعلام جناب سرهنگ حسنی‌سعدی و با رمز یا زهرا(س)، حمله را شروع کردیم و بلافاصله من هم رمز را به واحدها اعلام کردم و تک شروع شد و آتش از طرف ما به روی عراقی‌ها باز شد. مثل آتش جهنم شده بود.

قرار بود از تونل در هنگام تک به دشمن یک گردان ارتشی و یک گردان سپاهی ادغامی از این تونل استفاده کرده و عملیات را انجام بدهند. در نتیجه یک گروهان ارتشی و یک گروهان سپاهی و بسیجی ادغامی از این تونل، بالای کانال هندلی با ارتفاع هشت متر رفتند و چنان دشمن را غافلگیر کردند که هیچ فرصتی جز تسلیم شدن برایشان نمانده بود و ظرف یک یا چند ساعت قلع و قمع­شان کردند. گروهان مهندسی پشتیبانی مستقیم تیپ1 لشکر21 حمزه، ستوان یکم نصری (امیر نصری فعلی) لودر آوردند و کانالی را که نیم متر گودی داشت پاکسازی کرد. این کانال در  سمت راست منطقه جلو ما بود و اغلب قسمت­های بالای آن را عراقی‌ها مین­گذاری کرده بودند. این گروهان مهندسی مین­ها را سمت راست این کانال ریخت و راه زمینی نیز به طرف مواضع دشمن تعبیه نمودند که رفت و آمد رزمندگان اسلام در دو مسیر انجام شود. 500 نفر اسرای عراقی را نیز از این مسیر جدید آوردند تا به کمپ اسرای سر پل کرخه بفرستیم. جاده دوم هم باز شد و رزمندگان از این جاده به سراغ دشمن رفتند و دیگر امان ندادند تا خلوت شود. از همین­جا لودر راه را بازد کرد و رزمندگان هم از این تونل استفاده کرده و به بالای خاکریز رفتند و به منطقه دشمن رفتند. حاج غلامحسین (خدا رحمتش کند) حدود چهار ماهی که پیش من بود یک بار هم پیش من نیامد تا اسمش را بپرسیم، اما من پیشش می‌رفتم. او را حاج غلامحسین یا اوسّا و یا حاج آقا صدا می‌کردیم. وقتی رزمندگان اسلام بالای سر دشمن رفتند، دیدند در 4-3 کیلومتر بیشتر عراقی‌ها بیشتر از 8-7 نگهبان نیستند، بقیه همه در سنگرها خواب بودند. چون مطمئن بودند میدان مین نمی­گذارد کسی بیاید و خوابیده بودند. سنگرهای عراقی‌ها اغلب درِ برزنتی داشت تا هنگام بارندگی آب یا خاک داخل نیاید. رزمندگان در را باز می‌کردند، 3-2 نفر نارنجک به دست می‌گرفتند می‌گفتند که تسلیم می­شوید یا نارنجک را می­اندازیم. آنها دستشان را بالا می­بردند و می‌گفتند «الدخیل الخمینی» و تسلیم می‌شدند. نیروهای عراقی وقتی این تونل را دیدند از غفلت خودشان و تلاش و ذکاوت رزمندگان اسلام تعجب کردند، چون عراقی‌ها را از همان کانالی که با لودر باز کرده بودیم آوردیم و به خاطر رعایت احتمالات و مسائل امنیتی آنها را از تونل نیاوردیم. تعداد  عراقی‌ها زیاد بود، حدود 550 تا 600 نفر آنجا نیرو داشتند و یک فرمانده گروهانی داشتند که سروان بود، شش تانک داشت. البته ما خیال می‌کردیم 20-10 تانک دارد. از شش دستگاه تانک پنج دستگاه را رزمندگان ما با انداختن نارنجک دستی داخل لوله­اش منفجر کردند. در همین موقعیت یکی از تانک‌ها فرار کرد و به سرعت به طرف عراق رفت. البته باید 40-30 کیلومتر راه می‌رفت تا به عراق می‌رسید، ولی دیگر از تیررس ما خارج شده بود. بقیه خدمه را هم بجز چند نفری که با تانک فرار کردند، گرفتیم، یعنی 500 اسیر گرفتیم، بیش از40-30 نفر هم کشته شدند. یکی دو نفرشان بالای این خاکریز تیراندازی می‌کردند و هرچه رزمندگان اسلام تیراندازی می‌کردند یا نمی‌خورد، یا اگر هم می‌خورد مؤثر نبود. یکی دو نفر عراقی با تیربار شدید تیراندازی می‌کردند و به همین خاطر رزمندگان ما نمی‌توانستند خیلی داخل بروند و آنها را اسیر کنند یا به هلاکت برسانند. این دو سه نفر مقاومت زیادی می‌کردند.

آقای آرام که فرمانده آن گروهان بود، خودش هم با گروهانش حمله کرده بود. فرماندهان در موقع حمله با واحدشان می­آمدند، با یک نفر بی‌سیم­چی و یک امربر تا حمله را هدایت می­نمایند. به فاصله پنج قدم یا ده قدم یا کمی بیشتر فاصله می­گرفتند. سرکار استواری داشتیم به نام اوش‌تپه که سرگروهبان آن گروهانی بود که حمله کردند، همه اول حمله کردند به کانال هندلی. وقتی اوش‌تپه می­بیند تیربارچی عراقی که در اول کانال هندلی و نزدیک رودخانه کرخه و ابتدای کانال هندلی بود، مدام تیراندازی می‌کردند و رگبار می‌زدند، خودش یا یک سرباز آر.پی.جی7 یا مسلسل را می­گذارند، نشانه می­گیرند به سمت عراقی که پشت تیربار نشسته بود و به شکم او می­زنند. تیرانداز عراقی دو تکه می‌شود، سر و بدنش به یک طرف سنگر می­افتد و پاهایش هم داخل سنگر می­ماند. من خودم صبح زود رفتم و دیدم. به هر حال او که کشته شده و به درک واصل شده بود و بقیه هم دست برداشته و تسلیم شده بودند. فرمانده گروهانشان تشویق می‌کرد که تسلیم نشوید، تفنگتان را بردارید و بزنید، پدرتان را درمی آورم. اما رزمندگان اسلام پشت همان خاکریز فرمانده گروهان را هم که سروانی بلندقد بود و حدود 190 سانتی­متر قد داشت به رگبار تیربار می­بندند و وسط خاکریز به زمین می­اندازند. حدود یکصد نفر از عراقی‌ها کشته یا مجروح شدند و از رزمندگان اسلام تعداد کمی شهید و زخمی داشتیم و در نهایت بیش از پانصد نفر از عراقی‌ها نیز اسیر ما شده بودند.

تا یک ساعت و نیم بعد از شروع حمله، یعنی ساعت دو نیمه شب ما اعلام تصرف هدف‌ها را کردیم. یعنی خط مقدم به ما اعلام کرد، ما هم به جناب حسنی‌سعدی، فرمانده محترم لشکر21 حمزه اعلام نمودیم و ایشان هم به جناب سرهنگ صیادشیرازی اعلام کردند که اینها از تونل رفتند، رزمی اعلام کرد ساعت 2 نیمه شب هدف خاکریز کانال هندلی تصرف شده و بیش از 500 نفر اسیر گرفتیم و داریم تخلیه می‌کنیم. از قرارگاه لشکر21 حمزه دستور دادند همه واحدهای تک­ور از داخل بی‌سیم‌ها الله اکبر بگویند. تمام واحدهای حمله­کننده، هرکجا که بودند، در داخل بی‌سیم الله اکبر گفتند. صدامی­ها با این الله اکبر رزمندگان اسلام کمرشان شکست و دیگر نفس­شان در نیامد. واحدهای دیگر که داشتند حمله می‌کردند با این اوصاف روحیه گرفتند و حمله را شدت بخشیدند و الحمدلله همه در این حمله موفق شدند. در هر صورت این حمله در اینجا با عبور رزمندگان اسلام تیپ1 لشکر21 حمزه ادغامی با تیپ7 ولی‌عصر(عج) برادران سپاهی و بسیجی انجام شد. بدین ترتیب ساختن این تونل یکی از اقدامات قبل از تک بود که ما به لطف پروردگان عالم و عالمیان این حمله را با موفقیت انجام دادیم. البته قبل از حمله اقدامات دیگری هم انجام دادیم. دشمن بسیار قوی بود و امدادی غیبی خداوند تبارک و تعالی و کمک­های بی­دریغ حضرت حق این پیروزی را نصیب رزمندگان اسلام ارتشی و سپاهی و بسیجی و ملت شهیدپرور ایران اسلامی نمود.

اسامی چند نفر از کسانی که در کار کندن تونل همراه بودند و در خاطرم مانده و با درجات آن زمان نوشته‌ام، بدین شرح است:

  1. سرهنگ حسین حسنی‌سعدی فرمانده لشکر21 حمزه.
  2. سروان سید کاظم میرحسینی معاون عقیدتی سیاسی وقت لشکر21 حمزه بودند که همکاری نموده و از شهر یزد حاج غلامحسین مقنی را برای کندن تونل آورده بودند.
  3. سرهنگ علی­بخش نیکفرد معاون عملیات و رئیس رکن سوم تیپ1 لشکر21 حمزه.
  4. سرهنگ صارم‌پور رئیس رکن دوم تیپ1 لشکر21 حمزه.
  5. سرگرد جعفر خوشدل فرمانده گردان131 مستقر در منطقه کانال هندلی در پشت میدان مین فشرده عراقی و در مقابله با هرگونه عملیات عراقی‌ها و برای مصاف با دشمن در منطقه کانال هندلی همیشه آماده­باش بودند.
  6. ستوان یکم آرام فرمانده گروهان مستقر در مقابل عراقی‌ها که درگیری شبانه­روزی با آنها داشت.
  7. ستوان یکم نصری فرمانده گروهان مهندسی پشتیبانی مستقیم تیپ1 لشکر21 حمزه.

 

و سایر افسران و درجه‌داران و سربازان غیورمرد و نیز مقنی محترم شهید بزرگوار حاج غلامحسین که در حین کندن تونل در منطقه عملیاتی واحد دیگری در اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش شهید شد.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده