خاطرات رزمی(12)
زمانی که مشغول کندن تونل بودند، جناب سرهنگ صیادشیرازی برای بازدید به منطقه آمده بود. به تیپ1 لشکر21 حمزه هم که من فرمانده تیپ بودم آمده بود. گفت رزمی من را ببر خاکریزها و خط مقدمت را نشان بده. در راه صحبت میکردیم. گفت من چیزی شنیدم. گفتم قربان چی شنیدید؟ ان­شاءالله که خیر باشد. گفت شنیدم تو یک تونل زدی زیر عراق. گفتم آقا از کی شنیدید؟

 

فرمانده تیپ1 لشکر21

 

من در تاریخ 15/7/1360 فرمانده تیپ1 لشکر21 حمزه شدم و تا تاریخ 15/12/65 این مسئولیت را بر عهده داشتم و پس از آن تا آبان68، معاون لشکر بودم. تقریباً دو سه روزی بود که تیپ را تحویل گرفته بودم و شروع به بازدید و بررسی کردم. در این فکر بودم که اگر بخواهیم به دشمن حمله کنیم از کجا و چطور حمله کنیم. در بازدیدها اشکالات را دیدم. مثلاً  بین یک واحد از تیپ1 که روی تپه242 مستقر بود با عراق که روی 243 مستقر بود و یک متر از ما بلندتر بود، حدود 70 متر فاصله بود. رزمندگان اسلام شب و روز درگیر و در حال تیراندازی بودند و نگهبانی می‌دادند. به زحمت می‌توانستند سرشان را بالا بیاورند و عراقی‌ها را ببینند، چون هرکس این کار را می‌کرد، عراقی‌ها فوراً می‌زدند.

در ادامه بازدید­ها دیدم سنگرهای بچه‌ها خوب ساخته شده و جا و موقعیتشان هم خوب است. بدین ترتیب تا آخر خط مقدم همه واحدها را بازدید کردم. آن زمان گردان138 تیپ1 در تپه چشمه بود، گردان131 در کنار رودخانه روبه‌روی آبادی‌های سرخه فیلیه و سرخه صالح و سرخه و پل نادری بود. تیپ3 هم در سرخه مشطط بود که پاسگاه فرماندهی عراق هم داخل کوره آجرپزی آنجا بود. اوایل جنگ، عراق توپ‌هایی می‌زد که به نظرم 105م‌م یا 130م‌م بود، پنج­تا پنج­تا با هم می‌زدند و می‌گفتند خمسه خمسه. خیلی خطرناک بودند. هم مشخصات و هم مختصات هدف­ها را داشتند، سنگرها و خط­های مقدم لشکر و تیپ را بلد بودند، اغلب به آنجا می‌زدند. علاوه بر خمسه خمسه، با خمپاره هم می‌زدند. خمپاره120م‌م، خمپاره80م‌م، خمپاره60م‌م، تیربار، تفنگ 106…

گردان138 تا لب رودخانه کرخه واحدداشت، حدود 6-5 کیلومتر منطقه یک گردان پیاده بود که در مقابل دشمن ایستاده بود. گردان131 درست کنار رودخانه کرخه بود، فرمانده آن سرگرد جعفر خوشدل بود. قبلاً در پادگان قصر با هم هم­واحد بودیم، ایشان فرمانده گردان131 بود و من فرمانده گردان140 شده بودم. یک سالی بود که همدیگر رامی­شناختیم، اما نه آن اندازه که بعدها شناختم. ایشان افسری شجاع، زحمت­کش، متین و افسری جنگی بودند، یعنی هیچ ابایی از رفتن به خط مقدم و پهلوی آنها که تیراندازی می‌کنند یا دشمن به اینها تیراندازی می‌کند، نداشت. سنگرها و واحدهایش بسیار مرتب و خوب بودند. افسرهای خوبی هم داشتند. یکی از همین افسرها ستوان­یکم آرام بود که الآن در هیئت معارف جنگ شهید سپهبد صیادشیرازی هستند که بسیار افسر دانا، زحمت­کش، متین و با صبر و حوصله است، سربازها را مثل برادرهای خودش دوست داشت. همیشه در خط مقدم بود. من هروقت به خط مقدم می‌رفتم نه خودم خبر می‌دادم و نه می­گذاشتم کسی خبر بدهد، اما وقتی از جلوی سنگرهای پرسنل ستوان آرام و واحدهایش رد می‌شدم، ایشان بیرون می­آمد و با من سلام­علیک می‌کرد. با خودش می‌رفتیم تا توضیحات لازم را بدهد. در همان بازدید اول، همه جا را سرکشی کردیم و به کانال هندلی رفتیم.

در مورد کانال هندلی باید بگویم قبل از جنگ، روستاییان سرخه فیلیه و سرخه صالح و سرخه از کنار رودخانه کرخه به حدود هفت کیلومتر خاکریزی زده بودند که یک کیلومتر آن مانند دسته هندل صاف بود، بعد یک پیچ داشت، کمی پایین­تر حدود پنج کیلومتر به سر آن اضافه کرده بودند و حدود هشت متر ارتفاع آن خاکریز بود. وسط این خاکریز را جوی آب درست کرده بودند، یک پمپ که با گازوئیل کار می‌کرد گذاشته بودند درست لب رودخانه کرخه و کشاورزان با پمپ از رودخانه آب می­کشیدند و آب به داخل جوی می‌رفت.

این جوی کمی به طرف تپه چشمه شیب داشت و بدین ترتیب آب را تا چند کیلومتر به جالیزها می‌رفت و کشاورزی­های منطقه آبیاری می‌شد. زمان جنگ عراق آنجا را برای خودش گرفته بود، واحدهایش را بالای این خاکریز فرستاده بود. از آن خاکریز همه مناطق ما را می­دید، حتی جاهایی که خاکریز زده بودیم و جلوی عراق ایستاده بودیم و خط تشکیل داده بودیم. حتی پشت سر ما را هم می­دید و دائم زیر آتش قرار می‌داد.

سمت پل کرخه از شرق به غرب یک فرودگاه اضطراری درست کردند حدود 8-7 یا 10 کیلومتر و عرض آن هم 35 تا 40 متر بود. سرتاسر این فرودگاه آسفالت بود. این فرودگاه را روزی یک یا دو بار با موشک مالیوتکا و یا با توپ و تانک و خمپاره و توپخانه و خمسه خمسه می‌زدند. آن فرودگاه تنها جاده تدارکاتی ما بود و راه عبور از پل کرخه به جاده و خط مقدم خودمان. آمبولانس­ها، ماشین غذا و مهمات از اینجا می­آمدند، مجروحین از اینجا تخلیه می‌شدند. متوجه شدم که آنها هم جاده فرودگاه را می­زنند، هم جاده دزفول ـ اندیمشک ـ اهواز را که قطارش با فاصله 6-5 کیلومتر از اینجا رد می‌شد، با موشک مالیوتکا قطار را می‌زدند. موشک مالیوتکا مانند موشک تاو است، سیم پشت آن است، یعنی تا وقتی که حرکت می‌کند سیم به آن وصل است، با سیم هدایت می‌شود تا به هدف بخورد. به هر حال آنها راه اهواز را بسته بودند، راه قطار را هم بسته بودند، راه فرودگاه را هم بسته بودند. البته ما هم عراقی‌ها را با انواع سلاح­های سنگین می‌زدیم، ولی دقیق دید نداشتیم.

به هر حال جلوتر رفتم، خط­ها را بازدید کردم، میدان مین­ها را بازدید کردم، به رودخانه خشکی رسیدم که فقط موقع بارندگی آب داشت. به خط مقدم گروهان ستوان آرام رفتم. ایشان هم با من بود. شخصی را به من معرفی کرد به نام قدرت­اله محمدخانی. آدم همه فن حریف، همه­کاره، نترس، مسئول آمبولانس­ها و پزشکیار آن گردان بود، نه فقط گروهان آرام. آن گردان چهار گروهان داشت که او پزشکیار هر چهار گروهان بود.من ایشان را بعدها با همین شغل­ها سرپرست کندن تونلی که بعدها خواهم گفت گذاشتم.

بعد سرگرد یوسفی، معاون گردان را معرفی کرد. بعضی از سربازها که آنجا بودند را معرفی کرد. دیدم ناودان­مانندی در زمین و در قسمت سمت راست این میدان مین که عراقی‌ها در این منطقه جلوی واحدهای ما و واحد خودش درست کرده بودند تا ما نتوانتیم از اینجا عبور کنیم، هست، تا ما نتوانیم حمله کنیم. وجب به وجب زمین مین بود، مین ضدتانک، ضدنفر، ضدخودرو، مین­های جهنده، مین­هایی که تله شده بودند، سیم تله داشتند، یعنی شب موقع حرکت پا به آن گیر می‌کرد و تله روشن می‌شد و نگهبان­ها می­دیدند. بعد دیدم سمت راست آن کانال­مانندی است، خیلی گود نیست، شاید به اندازه قد یک نفر گود بود. از خط مقدم ما تا خط مقدم عراق که همان خاکریز هشت متری بود، می‌رفت و جلوی این کانال را هم مین­گذاری کرده بودند تا مبادا ما شب بتوانیم از این استفاده کنیم و به خط مقدم عراق برویم. آنجا را هم پر از مین کرده بود. نزدیک این کانال، که حدود 300-250 متر طول داشت، چند تپه بود. دو تا سمت راست و یکی هم سمت چپ که از بقیه بلندتر بود.

حفر تونل به سمت کانال هندلی

جناب سرهنگ سلیمانجاه، فرمانده قبلی تیپ1 لشکر21­حمزه، در آنجا تونلی زده بودند. تونل هم به این صورت که پشت این تپه را کمی گود کرده بودند، با شیب ملایمی به طرف پایین می‌رفت. آنجا تونلی زده بودند که حدود 4-3 متر خاکریز بالای تونل بود و به نظر من 75/1 متر هم ارتفاع تونل بود و عرضش هم شاید 6/1 متر بود، یعنی می‌شد دو برانکارد با مجروح یا شهید با هم ببرند و به هم نخورند. به داخل تونل رفتم. شش تا هشت متر کنده بودند. از آرام قضیه را پرسیدم که چرا بقیه­اش را ادامه ندادند؟ گفت چون شما فرمانده تیپ شدید و ایشان معاون لشکر شدند. اگر شما بخواهید می­توانید ادامه بدهید. گفتم چرا که نه؟ چنین چیزی را خدا رسانده، تنها راهی که ما می­توانیم پشت عراقی‌ها برویم و آنها را از بالای این خاکریز پایین بیاوریم، این تونل است.

سپس از تپه چشمه بازدید کردم. آنجا سنگری داشتند به نام سنگر مرگ. یعنی هرکس پشت سنگر مرگ بنشیند و دوربین دستش بگیرد و بخواهد تانک‌های عراقی را ببیند یا بشمارد، عراق که یک دسته تانک آورده بود، فوراً او را با تفنگ دوربین­دار می‌زدند. ما در بلندی بودیم و تانک‌های عراقی در گودی بودند، یعنی پایین تپه در منطقه گودی بودند، و احتمال اینکه آنها را ببینند و بزنند و همان­جا شهید بشوند زیاد بود. با اینکه سفارش می‌کردیم آنجا نروید، اگر رفتید دوربین نگیرید و نگاه نکنید، چون فوراً می­زنند، باز هم می‌دیدم هر دو سه روز یک شهید یا مجروح می­آوردند.

 به هر حال آنجا را هم بازدید کردم و دیدم سربازان سنگرهای خوبی درست کرده­اند و جایشان خوب است و تنها مشکل همان سنگر مرگ است. بچه‌ها به آن علاقه داشتند، می‌گفتند ما از این سنگر مرگ می­توانیم دشمن و تانک‌هایش را بشماریم و گاهی تانک‌هایش را از جای دیگر با 106 یا تانک می­زنیم، این سنگر را تعطیل نکنید. از تپه چشمه تپه‌های شاوریه و تپه‌های سپتون و تپه‌های علی‌گره‌زد که دشمن رویش بود دیده می‌شد، تمام منطقه دشت عباس مشخص بود. همه این واحدها را دیدم و بعد خودمان را آماده کردیم که تونل را ادامه بدهیم.

افسری بود به نام سروان میرحسینی، بعدها امیر شدند و عقیدتی سیاسی لشکر21 و معاون نظامی عقیدتی سیاسی شدند. خیلی زحمت می­کشید. ممکن نبود کاری را به ایشان بگویی و ایشان انجام ندهد و بگوید بودجه­اش را نداریم. با حاج­آقا وفا بودند.

حاج­آقا وفا عقیدتی سیاسی لشکر21 حمزه بودند و جناب سروان سید کاظم میرحسینی هم معاون نظامی­اش بودند. دو نفر آدم خوب گذاشته بودند، بالطبع پرسنلش هم خوب بودند، تمام کسانی که با او همکار بودند خوب بودند، اغلبشان هم در جنگ شهید شدند، خدا رحمتشان کند. به میرحسینی گفتم می­توانی یک مقنی پیدا کنی و بیاوری؟ درست است سربازها می‌توانند این تونل را بکنند، ولی ممکن است درست نکنند، مقنی نیستند و فقط می‌توانند تونل را بکنند، ولی وقتی مقنی باشد، با قطب­نما مسیر دشمن را درست می­گیرد و تونل را مستقیم نمی‌کند، زیگزاگ می‌کند که اگر یکجا کشف شد، از سر تونل نتوانند آخر تونل را بزنند. گفت باشد. من می­روم و ان­شاءالله 3-2 روز دیگر از حاج­آقا وفا اجازه می­گیرم و می­روم تا یک مقنی بیاورم.

ایشان یک مقنی در قم پیدا کرد و با او صحبت کرد. او هم قبول کرده بود. 3-2 روز بعد به من تلفن کرد. آن موقع تلفن زمینی و ثابت داشتیم. از لشکر تلفن کرد که این آقای حاج غلام­حسین را من آوردم. حالا اگر صحبتی، کاری یا مشکل و مسئله­ای دارید بفرستم تا به تیپ بیاید و با او صحبت کن. گفتم لطف می­کنی، خیلی م‌منون. به آن راننده­ای که ایشان را می­آورد سفارش کنید از این فرودگاه که رد می‌شود طوری بیاید که صبح زود یا اول شب باشد که عراق دید نداشته باشد، وگرنه خدای نکرده ایشان هم ممکن است اینجا زخمی یا شهید بشود. ایشان را صبح زود فرستاد و آمد قرارگاه تیپ1. احوالش را پرسیدم، از خانواده­اش پرسیدم. گفت دو یا سه پسر دارم، در راه خدا آمدم که به شما کمک کنم. گفتم درست است که در راه خداست، ولی ما نمی‌خواهیم زن و بچه­تان گرسنه بمانند و هیچ مزدی به شما ندهیم. ان­شاءالله کارت که تمام شد ما هم از خجالت شما درمی­آییم. به همراه آقای میرحسینی و آقای قدرت­اله محمدخانی به داخل تونل رفتیم که آن موقع هشت متر کنده شده بود.

حاج غلامحسین گفت خیلی کار آسانی است، من این کار را انجام می‌دهم، قول می‌دهم دو سه ماهه این تونل را تمام کنم و به شما تحویل بدهم. گفتم ما هم هفته­ای 20 سرباز تازه­نفس که از تهران می‌آیند به شما می­دهیم، تا قبل از رفتن به خط مقدم اینجا همه چیز را یاد بگیرند و آشنا بشوند. این سربازها را بعد از 20 روز به افسر رکن1 تیپ می­دهیم که آنها را تقسیم کنند بین واحدهای تیپ. حاج غلامحسین لیستی به من دادند. لوله پولیکا می‌خواهند، برق می‌خواهند، سیم برق می‌خواهند، دم می‌خواهند… گفت اگر دم نداشته باشیم، برای حدود 25-20 متر ایرادی ندارد، ولی بیشتر که شد بخار آب اینجا را می­گیرد و همه عرق می‌کنیم و خاک در حال کندن روی بدنمان می‌ریزد. بعد از یکی دو ساعت فقط چشم­ها و دندان­ها و دهانمان پیداست، ولی مثل مجسمه می­شویم. باید بدنمان خشک شود، چون اگر با این خیسی بمانیم، مریض می­شویم و نمی­توانیم کار کنیم. کلنگ هم می‌خواستند. ما 4-3 تا کلنگ داشتیم. می‌گفت حداقل ده تا کلنگی که می‌خواهیم که دسته‌اش خیلی بلند نباشد تا نشسته بتوانی بزنی، کلنگ مقنی باشد. 12-10 تا فرغون می‌خواهند. لیست را به جناب سروان میرحسینی دادیم و گفتیم با حاج­آقا وفا هماهنگی و اینها را تهیه کن. موتور برق هم چون در لشکر داشتیم و در گردان نگهداری بود، خودمان تهیه کردیم. این وسایل را آقای میرحسینی (خدا رحمتش کند) با کمک مالی حاج­آقا وفا، مسئول عقیدتی سیاسی لشکر21 حمزه، دو سه روزه تهیه کرد و آورد. ما هم دو تا موتور برق و سیم برق آوردیم، اما نمی‌توانستیم آن را نزدیک بگذاریم. علت این بود که اگر موتور برق روشن می‌شد و عراق صدایش را می­شنید، می­فهمید که چند متر فاصله دارد و موتور برق را زیر آتش می­گرفت. به همین خاطر آن را 350-300 متر دورتر، پشت تپه­مانندی، نزدیک دره­ای گذاشتیم که صدای آن به گوش عراقی‌ها نرسد. به نوبت موتور برق­ها را روشن می‌کردیم. بعد از اینکه یکی از آنها 8-7 ساعت کار می‌کرد، خاموش می‌کردیم و دیگری را روشن می‌کردیم.

روزی قبل از اینکه این لوازم آماده شود برای بازدید به تونل رفتم. داخل تونل اول گودی دایره­مانندی داشت. دیدم عده­ای دور این دایره نشسته­اند، ولی به نظر آدم نیستند، شبیه مجسمه هستند.

خوب که دقت کردم دیدم حاج غلامحسین است و دیگری آقای محمدخانی، سرپرست پرسنلی که تونل را می‌کندند. بقیه را نشناختم. آنجا نشسته بودند تا خشک بشوند. واقعاً ناراحت شدم، گفتم ما داریم به اینها ظلم می‌کنیم. دم را زودتر بگذاریم که این­طور نشوند و همین کار را کردیم. دیگر روزها نمی‌توانستیم بازدید کنیم، کمتر می‌رفتیم، چون هم آنها مشغول کار بودند، هم خودمان کار داشتیم، هم نگران بودیم از دالانی که به طرف تونل می‌رویم عراق متوجه شود که این رفت و آمدها چیست، گشتی می‌فرستد و تونل کشف می‌شود. روزی همراه با افسری به نام سرگرد صارم‌پور، یک بی‌سیم‌چی، یک محافظ و راننده به آنجا رفتم. ساعت تقریباً 10-9 شب بود، هنوز کار می‌کردند. گفتم حاجی دیگر استراحت کنید. گفت نه وقت کم است و اگر روز و شب کار نکنیم مشکل پیش می‌آید. حدود 30 تا 40 متر پیش­روی کرده بودند. گفتم: حاجی می­توانی سوراخی درست کنی بالای این تونل، ما بالا را نگاهی کنیم؟ گفت بله، چرا نمی­توانم؟ یکی دو سرباز را صدا کرد، خودش هم آمد و آرام آرام شروع کردند به کندن. سوراخ ایجاد شد، یک بشکه همان نزدیکی­ها بود، زیر پای ما گذاشتند، من و صارم‌پور دوتایی با هم از سوراخ بیرون آمدیم. دیدیم مین بغل­دستمان است. یعنی اگر وقتی از سوراخ بیرون آمدیم، دستمان را کمی آن طرف­تر گذاشته بودیم، مین منفجر می‌شد. سیم­هایی که تله کرده بودند مشخص بود، مین هم بود.

 در نتیجه هنوز از میدان مین خارج نشده بودیم. خوب نگاه کردم، دیدم تعداد عراقی‌ها در خاکریز خیلی کم است، همه رفتند و خوابیدند. خیالشان از این میدان مینی که درست کرده بودند راحت بود، حتی گربه هم نمی‌توانست برود، چه برسد به آدم. بعد از اینکه پایین آمدیم، گچ و خاک آوردند و سوراخ را بستند. تونل را ادامه دادیم تا برسیم به پای سنگرهای عراقی‌ها. مین­ها هنوز تمام نشده بود. عراقی‌ها تا نزدیک سنگرهایشان مین‌گذاری کرده بودند، اگر تونل را ادامه می‌دادیم صدای کلنگ زدن به گوش نگهبانان عراقی می‌رسید و کندن تونل کشف می‌شد. لذا یک ردیف از میدان مین مانده بود. مجبور شدیم تونل را تمام کنیم. می‌خواستیم از زیر کانال هندلی تونل را ببریم پشت عراقی‌ها، از پشت خاکریز دربیاییم، با افسران تیپ1 که شور کردیم که تونل را از زیر این خاکریز رد کنیم یا نه، سوراخ بکنیم و رزمندگان از آنجا حمله کنند. بالأخره با نظر اکثریت، رأی بر این شد که ما یک تونل جای دیگری بزنیم، پشت ارتفاعات، پشت خاکریزهای خودمان در آن طرف ارتفاعات، جایی که ارتفاعاتی پشتش باشد. بعد به همین اندازه که این تونل پایین رفته، پایین برویم و شروع کنیم به کندن. تعدادی پرسنل هم بروند بالای خاکریز، به اندازه همان هشت متر ارتفاع خاکریز که بالایش هست خاک بریزیم. تعدادی برویم شب این کار را بکنیم. تعدادی هم بروند بالای خاکریز بنشینند و نگهبانی بدهند، گوش کنند ببینند اینجا که ما تونل می‌کنیم، صدایی بالای خاکریز به گوش می­رسد یا نه. چون اگر می‌رسید، عراقی‌ها متوجه می‌شدند و آنجا را می‌کندند و به تونل می‌رسیدند و در نتیجه همه کارها به هم می‌خورد. تعدادی که برای نگهبانی فرستاده بودیم، خبر دادند که صدای کلنگ زدن به بالا می‌آید و هرکس آنجا باشد، بالای این خاکریزی که عراق گرفته، می­فهمد و تونل کشف می‌شود. به همین خاطر ما دیگر تونل را به پشت خاکریز عراق نبردیم. این کار جزو اقداماتی بود که قبل از فتح‌المبین انجام دادیم. جلوی خاکریز عراق را سوراخ کردیم، در حمله فتح‌المبین از آن درآمدیم و الحمدلله این تونل کلید فتح‌المبین شده بود.

زمانی که مشغول کندن تونل بودند، جناب سرهنگ صیادشیرازی برای بازدید به منطقه آمده بود. به تیپ1 لشکر21 حمزه هم که من فرمانده تیپ بودم آمده بود. گفت رزمی من را ببر خاکریزها و خط مقدمت را نشان بده. در راه صحبت می‌کردیم. گفت من چیزی شنیدم. گفتم قربان چی شنیدید؟ ان­شاءالله که خیر باشد. گفت شنیدم تو یک تونل زدی زیر عراق. گفتم آقا از کی شنیدید؟ ما به خیال خودمان کسی نمی­داند ما تونل می­زنیم، ولی شما… گفت یک بنده خدایی خیرخواهانه گفت، چیزی نیست که کسی بفهمد شما تونل می­زنید. من می­توانم بیایم این تونل شما را ببینم؟ گفتم جناب سرهنگ رفتن شما و دیدن شما به آنجا هیچ مانعی ندارد، باعث خوشحالی ماست، ما خیرمقدم خواهیم گفت، منتها روز نمی‌شود رفت. برای اینکه روز آن جاده در دید تیر دشمن است، دشمن هم روی خاکریز هشت متری نشسته و می­زند. هر ماشین یا نفری که می‌آید، می­زند. بعضی مواقع می‌خورد، بعضی مواقع هم نمی‌خورد. ما نمی‌خواهیم شما را جای خطرناکی ببریم. گفت پس کی می­توانم؟ گفتم شب ساعت 11 به بعد من می­توانم خودم با ماشین خودم شما را ببرم. ان­شاءالله مشکلی پیش نیاید. گفت باشد، من پس­فردا شب می­آیم پیش شما تا حدود 11 با هم برویم این تونل را ببینم که چطور تونلی است. پس فردا حدود ساعت 5/10 گفتند جناب سرهنگ شیرازی آمده، نگهبان به من خبر داد. چایی و میوه تعارف کردم، نخوردند. گفتند برویم. با ماشین میول[1] رفتم. من خودم پشت فرمان نشستم. جناب سرهنگ صیادشیرازی سمت راست، بی‌سیم­چی و محافظ هم عقب نشستند. یک کیلومتری مانده بود که به تونل برسیم، آتش عراقی‌ها شروع شد. عراقی‌ها تیرهایشان پنج در میان رسام است. یعنی گلوله­اش از زمین دیده می‌شود، از بالای سر آدم رد می‌شود، دیده می‌شود. من دیدم این رسام­ها که دیده می‌شوند، بقیه دیده نمی‌شوند و رگباری تیراندازی می‌کنند که از ماشین ما شاید نیم متر یا 75 سانتی­متر بالاتر باشد. چون آنها بالا بودند از آن بالا نمی‌توانستند سر لوله مسلسل را پایین­تر بیاورند و تیراندازی کنند. در نتیجه می­دانستم که این تیرها به ماشین ما نمی‌خورد. ایشان گفت عجیب است، اینها چطور متوجه شدند اینجا کسی می‌آید؟ گفتم از صدای ماشین می­فهمند، یا چندتا تیراندازی می‌کنند، گلوله­های رسام روی ماشین را روشن می‌کند و آنها می­بینند. به هر حال به تونل رسیدیم. پیاده شدیم و داخل تونل رفتیم. آن موقع شاید تونل 350-300 متری کنده شده بود. هرچه می‌رفتیم می‌گفت رزمی نرسیدیم؟ گفتم قربان این باید 450-400 متر باشد، ما 350 مترش را کندیم. هنوز باید ادامه بدهیم. 60-50 متر دیگر که رفتیم باز هم پرسید. گفتم قربان نگران نباشید، نزدیکیم. رسیدیم به 350 متری. آن شب کار تونل تعطیل شده بود تا از فردا دوباره شروع کنند. ما همان­طور که تونل را می‌کندیم، حاج غلامحسین از بچه‌ها می‌خواست زاغه بکنند. یعنی دو طرف  تونل ما هر 8 تا 10 متر یک زاغه می‌کندیم به طرف راست و چپ، تا نفراتی که داخل تونل می­آمدند و تونل پر می‌شود، مهمات و وسایل و بی‌سیم‌ها و یا چیزهای اضافی که دارند در زاغه­ها بگذارند. بالای زاغه­ها هم شماره­گذاری کرده بودیم و اتیکت زده بودیم تا بدانند وسایلشان را داخل کدام زاغه گذاشته­اند: زاغه1، زاغه2… تا زاغه30. 15 زاغه سمت راست و 15 زاغه سمت چپ تونل. خودشان هم داخل زاغه­ها می‌رفتند، در نتیجه وقتی تونل به آخر رسید، نفرات به داخل آن بروند و حمله کنند. هم راهرو باز است، هم هوا در تونل جریان دارد. دم هم داخل تونل کشیدیم، موتور برق مخصوص دم دادن که هوای تازه با لوله­های 15 اینچ پولیکا به داخل تونل می­فرستاد و رزمندگان تک­ور از نظر هوا و نفس کشیدن مشکل نخواهند داشت. چراغ­ها را هم روشن کردیم. داخل زاغه­ها و راهروهای تونل کاملاً روشن بود. سرهنگ صیادشیرازی فرمودند رزمی یک چیزی بهت بگویم؟ گفتم بفرمایید قربان، امر بفرمایید. گفت من از امروز اختیار این تونل را از تو سلب می‌کنم. من ترسیدم. گفتم چرا؟ گفت تو اینجا کارت را بکن، تونل را بکن، آماده بکن، ولی حق نداری هیچ کاری انجام بدهی، از تونل استفاده نکن. این تونل کلید عملیات ماست که می‌خواهیم با دشمن انجام بدهیم. من تا حالا فکر نمی‌کردم از این منطقه بتوانیم به دشمن طوری حمله کنیم که بتوانیم آنها را از فکه و از خاک ایران بیرون کنیم، ولی حالا مطمئن شدم. با دیدن تونل شما ما عراقی‌ها را با عملیاتی که شروع می‌کنیم، به لطف و قدرت خدا و به کمک شما و دعای خیر امام عزیزمان، در این منطقه از ایران بیرون می‌کنیم. من می­روم و 6-5 لشکر دیگر می­آورم. شما خودتان هم الحمدلله در منطقه یک لشکر سنگین هستید، مثل دو لشکرید، من لشکرهای دیگر به این منطقه می­آورم و از اینجا به عراق حمله نهایی می‌کنیم و شکستش می­دهیم و از م‌ملکت بیرونش می‌کنیم. نکند من که رفتم شما بگویید از تونل حمله کردیم و مثلاً یک گروهانش را گرفتیم. گفتم نه قربان، قول ما قول است. من هیچ استفاده­ای از این تونل نمی‌کنم. به کسی هم نمی­گویم شما چنین حرفی زدید. چون ممکن است به گوش عراق برسد. برگشتیم و آمدیم. جناب سرهنگ شیرازی را از پل کرخه و فرودگاه رد کردیم، به جاده معمولی که رسیدند، خداحافظی کردیم، برگشتیم و آمدیم. کندن این تونل یکی از کارها و اقدامات بزرگی بود که ما قبل از عملیات فتح‌المبین انجام دادیم. من همان روزی که تیپ1 را تحویل گرفتم پیش خود و خدا عهد کردم ان­شاءالله در این منطقه بتوانم به دشمن حمله کنم تا او را از ایران بیرون کنیم. حدود سه ماه و 20 روز طول کشید تا 445 متر تونل کندیم و به آخر رسیدیم.

اما در مورد نحوه تونل زدن باید بگویم: اینجا که خاکریز ما بود، روبه­رویمان هم خاکریز دشمن در 500 متری و با ارتفاع هشت متر. یک رودخانه خشک فصلی هم بود. علاوه بر آن یک دره یا کانال­مانند بود به گودی کمتر از یک متر که ما خاک کنده را در آنجا می­ریختیم به طوری که دشمن متوجه نشود و فکر کند این خاک را شن­ها از جای دیگر آورده و ریخته­اند. هر 4-3 روز یک بار لودر می­آمد خاک­ها را از این کانال که تا رودخانه خشک 20 تا 25 متر فاصله داشت، بلند می‌کرد و در رودخانه کرخه می­ریخت تا مشخص نشود. به خاطر اینکه هرچه افراد کمتری در رابطه با این تونل بدانند، حتی راننده لودری که خاک­ها را جابه­جا می‌کرد هم یک نفر بود. این اقدامات را کرده بودیم که خدای نکرده اخبار تونل به بیرون برده نشود. در کناره­ها سه تپه بود که یکی از آنها حدود یک متر از بقیه بلندتر بود. ما وسط­شان را کنده بودیم، سه متر گود شده بود، پله  نمی‌خورد، مانند سرازیری بود و شیب داشت. وقتی خودمان می‌خواستیم برویم، در این گودی می‌رفتیم و از آنجا به داخل تونل می‌رفتیم. تونل را هم که زیگزاگ کنده بودیم. در انتهای تونل 5/7 متر به راست و 5/7 متر به چپ باز هم تونل کندیم، مثل تونل قبلی و سه راه خروجی از تونل در آن واحد را برای رزمندگان اسلام پیش‌بینی کردیم. یک راه خروجی در وسط در امتداد تونل، یک راه خروجی در سمت راست تونل و یک راه خروجی در سمت چپ تونل که در آن واحد سه نفر سه نفر بتوانند از تونل خارج شوند و سریعاً به دشمن حمله کنند و در این زمان کلیه سلاح­های سنگین در حال تیراندازی به مواضع دور و نزدیک دشمن می­باشند و به شدت دشمن را سرکوب می­نمایند. وقتی رزمندگان از داخل تونل بیرون می­آمدند، به دشمن حمله و تیراندازی می‌کردند و عراقی‌ها تسلیم می‌شدند و تعداد کمتری ایجاد درگیری می­نمودند. کنار هر دریچه یک سرباز راهنما گذاشته بودند که یک ردیف میدان مین دشمن در بالا و جلو خط مقدم دشمن مانده بود.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 


[1]. میول یعنی قاطر، ماشین میول، ماشین کوچکی است، نسبت به جیپ­های دیگر کوچک­تر است و شیشه­اش راحت می­خوابد. ما شب­ها شیشه­اش را می­خواباندیم، برای اینکه نور تیراندازی به شیشه نیفتد. چراغش را هم می‌خواباندیم. فقط چراغ جنگی­های عقبش را روشن می­کردیم که ماشینی از پشت سرمان به ما نزند. چراغ­های جلو هم خاموش بودند. برای همین اصلاً مشخص نمی‌شد.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده