خاطرات رزمی(11)
اتفاقاً همین­طور هم شد. ما درگیر شدیم و با بیسیم دستور میدادیم و می­پرسیدیم با دشمن درگیر شدید یا نه؟ میگفتند بله درگیر شدیم و در حال تیراندازی به دشمن هستیم، آنها هم تیراندازی میکنند. در همین موقع یک گلوله از خمپارههای دشمن به بالای درخت خورد، شاخه درخت قطع شد و افتاد پایین. ترکش­های خمپاره از پنجره کوچکی که سنگر داشت به داخل آمد و به سینه من، به دست یکی دیگر و کتف یک نفر دیگر خورد و 3-2 نفر مجروح شدیم.

افزایش جمعیت

دو سه هفته قبل از اینکه ما به بانه بیاییم، به خاطر درگیری­های آن زمان و ناامنی بیش از دو سه هزار نفر از جمعیت بانه باقی نمانده بودند؛ حتی بعضی­ها فرصت نکرده بودند مغازه­هایشان را ببندند؛ همه فرار کرده بودند. ما هم که آمدیم دور اتاق­هایمان کیسه شنی گذاشتیم، چون یک­دفعه شهر شلوغ می‌شد و از همه­جا گلوله می­آمد. می‌گفتند قبلاً بانه 15هزار نفر جمعیت داشت، اما الآن همه به روستاها و شهرهای دیگر رفتند و بیش از دو سه هزار نفر نمانده­اند. با این وضعیت ما کمی شهر را تقویت کردیم، با لباس شخصی نگهبان‌هایی را داخل شهر فرستادیم که اگر مشکلی پیش آمد بتوانند خبر بدهند و تأمین شهر را برقرار کنیم تا بدانند داخل شهر هم نظامی­ها هستند.

دیدیم محیط پادگان بانه کوچک است و همه نیروهایی که ما آورده بودیم و از واحدهای دیگر آمده بودند، مثل ضدهوایی، تانک‌ها و اسکورپیون­ها باعث تجمع نیرو شده است. پس از بررسی متوجه شدم دورتادور پادگان زمین است، بعضی زمین کشاورزی بود، بعضی هم تپه ماهور بود که متعلق به کسی نبود. یک جایی هم بالای پادگان، قسمت جنوبش چشمه­ای بود شاید 20 تا 25 متر پایین­تر و دورتادور این چشمه درخت­های چنار کاشته بودند که بزرگ شده بود و گاهی شب­ها ضدانقلاب پشت این درخت­ها سنگر می­گرفت و بی­هدف به پادگان تیراندازی می‌کردند و نزدیکی­های صبح می‌رفتند. وقتی هم که نگهبانان آنها را پیدا می‌کردند و تیراندازی می‌کردند، چون پشت درخت­ها بودند هیچ صدمه­ای نمی­دیدند.

 آنجا کنار چشمه پیرمردی با زن و بچه­اش خانه کوچکی درست کرده بود، دو اتاق داشت، چند تا بز هم داشت. من با او صحبت کردم و گفتم پیش مسئول جهاد سازندگی می­روم و می­گویم برای شما در شهر به نام خودت خانه بخرد. شما از اینجا برو، ما اینجا درختانش را ببریم، خانه را خراب کنیم تا شب­ها این درگیری نباشد. گفت من از خدا می‌خواهم، شب­ها آنها می‌آیند تیراندازی می‌کنند، شما هم تیراندازی می‌کنید، ما از ترس نمی­خوابیم، زن و بچه­ام گریه می‌کنند و اگر این کار را بکنید، ممنون می­شویم. با برادر حسن قهرایی (خدا رحمتش کند، در عملیات جنوب شهید شد) که مسئول جهاد سازندگی بانه بود صحبت کردم. گفت باشد، من این همه پول دارم، می‌خواهم چه کار کنم!؟ برای او یک خانه می­خرم. برای او خانه­ای خریدند و او از آنجا اثاث‌کشی کرد و رفت. ما هم از تهران دو عدد اره موتوری آوردیم، همه درخت­ها را از جایی که دیگر برای مهاجم سنگر محسوب نشود، بریدیم. حدود 50-40 درخت بود. درخت­ها را هم به او دادیم. گفتیم اینها را ببر. به این ترتیب جلوی میدان دید تیرمان را پاکسازی کردیم و دیگر ضدانقلاب نتوانست به آنجا بیاید و تیراندازی کند.

بعد از آن دیدیم پادگان کوچک است، بزرگش کنیم. سیم خاردار را 50 تا100 متر در قسمت تپه ماهور که متعلق به کسی نبود عقب­تر بردیم. جایی که زمین کشاورزی بود و کشاورزان جرئت نمی‌کردند بیایند و کشاورزی بکنند هم همین­طور، بعضی جاها 200 متر عقب بردیم؛ به این ترتیب پادگان را بزرگ کردیم. به طوری که دیگر همه جا گرفتند. این سنگرها هم جابجا شدند و همیشه راحت بودیم. چون اگر می‌خواستند پشت خاکریز یا پشت سیم خاردار بیایند و به ما تیراندازی کنند، چون 500-400 متر فاصله بود نمی‌توانستند درست تیراندازی کنند، آن هم در تاریکی شب.

 در هر صورت امنیت پادگان برقرار شد و امنیت شهر را هم با چند نفر از نیروهای لباس شخصی که برایمان خبر می­آوردند، تأمین کردیم. در همین حین به ساختن جاده هم مشغول بودیم. مردم که دیدند ما برای کشتن آنها نیامدیم، بلکه آمدیم تا امنیت برقرار کینم، و کسانی که امنیت هرجایی را برهم می‌زدند می‌گیریم و درگیر می­شویم، و به غیر از آنها با کسی کاری نداریم، کم­کم به شهر بازگشتند. به طوری که جمعیت شهر بانه به 45هزار نفر رسید.

من با امام جمعه شهر بانه و با مسئولین صحبت کرده بودم که هر وقت در تهران به نفع  جمهوری اسلامی ایران راه­پیمایی می‌کنند، اینجا هم باید راه­پیمایی کنند. آنها هم قبول کردند و من خودم همیشه راه­پیمایی­ها را می‌رفتم. چند سرباز، افسر، درجه‌دار و چند نفر لباس شخصی با خودمان می­بردیم داخل راه­پیمایی­ها. خودمان هم جلو بودیم. با امام جمعه راه­پیمایی می‌کردیم و هیچ مشکلی هم پیش نیامد. اغلب مردم در راه­پیمایی شرکت می‌کردند. چون دوست داشتند. من شهر بانه را آباد کرده بودم. با آن جاده­ای که به قله آربابا کشیده بودم، جاده برای باغ­های مردم هم بود، قبلاً با قاطر و الاغ به زحمت می‌توانستند به باغ­هایشان بروند، ولی حالا با ماشین می‌روند. هیچ وقت هم مردم را آزار و اذیت نکردیم. اگر کسی خلاف می‌کرد و ضدانقلاب بود می­گرفتیم و زندانی می‌کردیم و تحویل دادگاه می‌دادیم، ولی هرکسی که موافق انقلاب بود و راه­پیمایی می‌کرد ما هم دوستش داشتیم و مشکلی برایش ایجاد نمی‌کردیم.

بزرگ کردن فرودگاه بانه

 در بانه فرودگاهی به مساحت شش کیلومتر ساخته بودند که من یکی دو بار از آن بازدید کردم. زمانی که جنگ ایران و عراق شروع شده بود، برای اینکه هواپیماهای عراق اینجا نیایند یا مشکلی ایجاد نکنند و بمباران نکنند، گفتم با کمپرسی روی فرودگاه کوپه کوپه خاک ریختند تا هواپیمای دشمن نتواند آنجا بنشیند. هواپیماهای خودمان هم کمتر به آنجا می‌آمد. چون باند کوچک بود، دیدم اگر جنگ تمام شود و خودمان یا پرسنلمان بخواهیم با هواپیما جابجا شویم، اگر خاکریزها را کنار بزنیم باز هم هواپیما نمی­تواند اینجا بنشیند. با مسئولین، فرماندار و شهردار و خلبان­های هلی‌کوپتر صحبت کردم که اگر این فرودگاه را چند کیلومتر دیگر بزرگ کنیم که یازده کیلومتر بشود، آن وقت هواپیماهای کوچک بال­پهن می‌توانند اینجا بنشینند. وقتی وضعیتمان کمی بهتر شد باند این فرودگاه را با همان بولدوزرها و لودرها و گریدرها و کمپرسی­ها و با کمک برادر حسن قهرائی سه کیلومتر دیگر افزایش دادیم و دومرتبه روی آن خاک ریختیم تا هواپیماهای عراقی اینجا نیایند و هر زمان لازم شد خاک­ها را برداریم.

ثبت تیر نقاط حساس علیه دشمن

ما در بانه تمام مواضعی را که احتمال می‌دادیم عراق از آنجا به داخل بانه و به کشورمان یورش ببرد، تمام راه­ها و سه­راهی­ها و معابری را که از آنجا ممکن بود عراق بیاید ثبت تیر و شماره­گذاری کردیم. مثلاً می‌گفتیم خمپاره‌انداز 120، شماره1 را بزن؛ توپخانه 105م‌م شماره1 را بزن؛ تانک ام47 شماره1 را بزن… وقتی می­دیدیم مثلاً از شماره2، شماره3، شماره4 و 5 دارند می‌آیند، همه را هدف می‌دادیم و آتش تهیه اجرا می‌کردیم که هیچ­کس نتواند با هیچ وسیله­ای، حتی با تانک، داخل خاک جمهوری اسلامی ایران بشود. کم کم خودمان را برای رفتن از بانه به تهران آماده کردیم.

ساخت پمپ بنزین در پادگان

حسن قهرائی در بانه خیلی به من کمک کرد. یک روز به پادگان آمده بود و بعد از آن به پمپ بنزین بانه رفته بود، اما بنزین نداده بودند. گفته بودند بروید از آقای رزمی یادداشت بیاورید تا ما به شما بنزین بدهیم. برگشت و به من گفت. گفتم من یادم رفته بود سفارش کنم، حالا یک یادداشت به شما می‌دهم که هر وقت مراجعه کردید بنزین بگیرید. گفتم اگر کمک کنید ما اینجا در پادگان یک پمپ بنزین بزنیم. گفت چه کمکی؟ گفتم هشت تانکر 20هزار لیتری می‌خواهیم که پمپ بنزین بگذاریم، پمپ گازوئیل بگذاریم، پمپ نفت برای نفت سربازها در زمستان بگذاریم که در زمستان بدون سوخت نباشند. گفت کاری ندارد؛ من امروز با اصفهان تماس می­گیرم، می­گویم هشت دستگاه تانک 20هزار لیتری پمپ بنزین، پمپ گازوئیل و پمپ نفت برایتان بسازند به همراه لوله­های مربوطه بفرستند. فردای آن روز ایشان گفت سفارش کردم، مشغول تهیه آن هستند و با تریلی برایتان به بانه می‌فرستند. من هم به گردنه خان هم به سقز سفارش کردم که چنین ستونی برای ما می‌آید، شما آنها را خوب اسکورت کنید تا به بانه بیایند و تحویل ما بدهند. از این طرف هم با مراغه صحبت کردم. گفتم من دو تا پمپ بنزین می‌خواهم، یکی برای گازوئیل، یکی برای بنزین تا اگر در شهر زمانی پمپ بنزین شهر منفجر شد، یا آنها اعتصاب کردند و به ما گازوئیل و بنزین ندادند، ما به آنها محتاج نباشیم. آنها هم برای ما دو پمپ که بنزین و گازوئیل به خودروها می‌دهد فرستادند. وقتی تانکرهای بنزین رسید، ما سریع لودر و بولدوزر گذاشتیم و متخصص خواستیم تا جای تانکرها را کندند؛ جای مناسب که گلوله­گیر و همچنین در دید نباشد که اگر خودرو خواست بنزین بزند از دور بزنند. جایش را تعیین کردیم، لوله­کش هم آوردیم و لوله­کشی کردند. کم کم می‌خواستیم پمپ­ها را وصل کنیم، برقش را هم وصل کنیم و تحویل پمپ بنزین بدهند که مأموریت ما در بانه تمام شد و ابلاغ کردند که بانه را تحویل تیپ سقز بدهیم و ما برگردیم. [1]

پایان مأموریت بانه و حرکت به جنوب

اواخر خردادماه 1360 ابلاغ شد پادگان بانه را به تیپ سقز تحویل بدهیم، پس از آن کل گردان و پرسنل 15-10 روز مرخصی برویم و بعد از آن به تیپ1 مستقر در تهران برویم و با قطار به مناطق عملیاتی جنوب رفته تا در جنگ با کفار بعثی شرکت کنیم. به تهران آمدیم و واحد را به پادگان لویزان بردم؛ خوابگاه­ها و آسایشگاه­هایشان مشخص بود. هرکس به آسایشگاه خودش رفت، صبح روز بعد پیش فرمانده تیپ، امیر ورشوساز، رفتم. ایشان خیلی خوش­آمد گفت و تشکر کرد. گفت برای ارتش و برای لشکر2 مرکز خیلی کار کردی، آبروی ما را بالا بردی. چه نیازی داری؟ گفتم هیچی؛ ما می‌خواهیم 15-10 روز بچه‌ها همه به مرخصی بروند، یک سال تمام در منطقه جنگی بودند؛ بعد از آنکه برگشتند امر بفرمایید که به جنوب برویم و بجنگیم. گفت چشم. من می­گویم آجودانی برای همه­شان 15 روز برگه مرخصی بنویسد و از بعدازظهر امروز بروید. وقتی برگشتید 3-2 روز وسایلتان را جمع و جور کنید تا ان­شاءالله به جنوب بفرستیمتان. همین کار انجام شد، بعد از 15 روز مرخصی سه روز به ما فرصت دادند که اثاث و وسایلمان را جمع کنیم. برای ما قطار آماده کرده بودند و با قطار به سمت جنوب حرکت کردیم.

قبل از اندیمشک پادگانی هست به نام پادگان دوکوهه تیپ محمد رسول­الله(ص) که برادران سپاه آنجا بودند. گفت شما آنجا می‌روید، جا زیاد است، آنجا پیاده می­شوید تا از لشکر خودرو بفرستند و شما را به محلی که لشکر در نظر گرفته ببرند. ما هم به آنجا رفتیم، گردان امکانات لازم را پیش‌بینی کرده بود. خودمان هم با دیگ­هایی که همراهمان بود غذا پختیم و صبحانه و ناهار و شام دادیم. نزدیک ساعت 4 صبح به دوکوهه رسیدیم و در پادگان دوکوهه مستقر شدیم تا ماشین­های ارتش آمدند و ما را به سبزآب ترابری کردند.

5-4 روز هم در سبزآب ماندیم، بد نبود، ولی اغلب شب­ها دشمن آنجا را با توپخانه می‌زد. چون می­­دانستند آنجا محل اردوگاه یا استراحتگاه پرسنل لشکرها و واحدهای جدیدی است که از تهران می‌آیند. ولی چون مختصات درستی نداشتند، گلوله­هایشان پراکنده بود و خدا را شکر یک نفر در اینجا با توپ‌های عراقی زخمی نشد. پس از 5-4 روز محل استقرار ما را تعیین کردند و ما هم واحدهایمان را فرستادیم در محل­های تعیین­شده در خط مقدم جلوی دشمن مستقر شدند.

استقرار در خط مقدم

یکی از آن واحدهایی که مستقر شده بود، گردان138 بود که روی تپه چشمه که تپه242 بود و بالاسر عراقی‌ها مستقر بود. خدا را شکر همه نفرات خوب آمده بودند و جواب آتش دشمن را خوب می‌دادند و آمادگی خیلی خوبی داشتند. دشمن متوجه شد که واحد جدیدی آمده و اینها هم رزم­دیده و جنگ­دیده هستند. این طور نیست که بلد نباشند یا آمادگی نداشته باشند. ما را به تیپ1 لشکر21 حمزه دادند. یکی از گروهان­هایمان در منطقه جلو  کانال هندلی و پشت میدان مین که بسیار فشرده بود، مستقر شدند. عراقی‌ها بالای خاکریز هشت متر در ارتفاع کشاورزان محلی منطقه که وسط آن خاکریز جوب آبیاری درسته کرده بودند و مزرعه­شان را آبیاری می‌کردند، اشغال کرده بودند و آنجا را خط مقدم خود قرار داده بودند. یک گروهان دیگرمان هم ادامه تپه چشمه و یک گروهان دیگر هم در ضلع جنوبی تپه‌های خرولی بودند و منطقه را برای مقابله با دشمن آماده کرده بودند. منطقه تپه چشمه به اصطلاح لانه زنبور عراق بود و همیشه در حال تیراندازی و پدافند و آفند و غیره بودند. عراق در تپه چشمه یک واحد تانک هم گذاشته بود، روبه­روی تپه چشمه و یک مقداری هم واحد پیاده که با هم درگیر واحدهای ما بودند. روزهای اول که عراقی‌ها متوجه شدند واحد قبلی تعویض شده، آتش زیادی روی ما می­ریختند ولی تلفات و ضایعاتمان خیلی زیاد نبود، در حد معمول بود. روزی یکی دو شهید و 5-4 مجروح داشتیم. حاج آقایی بود به نام حاج آقا ابوطالبی که علاقه زیادی به سنگر مرگ آنجا داشتند. از روحانیون داوطلبی بود که در لشکر21 حمزه بودند. خدا رحمتش کند در عملیات تپه چشمه، در روز اول عملیات فتح‌المبین شهید شدند. ایشان پرسنل را خیلی راهنمایی می‌کرد. مثلاً می‌گفت اسم این سنگر سنگر مرگ است، مثلاً وقتی می­آیید اینجا دیده­بانی می‌کنید، زیاد معطل نشوید، چون اینجا آدم سالم بیرون نمی‌آید. یکی دو ساعت که اینجا باشید شهید می‌کنند و باید پیکر پاکش را ببرند. با بچه‌ها درددل هم می‌کرد. چون پرسنل جدیدالورود با منطقه آشنا نبودند راهنمایی می‌کرد. با وجودی که فاصله­مان بیش از 70 متر نبود و دائم تیراندازی و درگیری بود، مین زیادی هم جلوی ما جلوی تپه چشمه ریخته بودند. سرکار استواری بود از گردان مهندسی، گردان جناب سرگرد عمید از گردان مهندسی لشکر21 حمزه، به نام استوار خوش­رفتار که فرمانده آن واحد مهندسی بود. خدا رحمتش کند در عملیات فتح‌المبین شهید شد. استوار خوش­رفتار و سرگرد عمید دیدند وضعیت این­طوری است، استوار خوش‌رفتار را مأمور کردند که بین ما و آن واحد تانک عراقی‌ها که پایین در گودی مستقر بود و بعضی مواقع با تانک این سنگرهای ما را می‌زدند میدان مین درست کند. استوار خوش­رفتار در تاریکی شب و با آن همه تیراندازی­ها و مشکلات بین ما و آن گروهان تانک میدان مین ایجاد کردند و خیالمان از آن طرف که تانک‌ها بیایند و به ما حمله کنند یا حتی نفرات پیاده کمی راحت شد. فقط ماند تپه243. یک واحد ما اینجا مستقر شد و آماده پدافند بود و آنها بعضی مواقع ما را می‌زدند، گاهی هم ما آنها را می‌زدیم.

واحد دیگر تیپ1 که ادامه این تپه بود آمدند در آن قسمت از زمین هموار و صاف مستقر شدند که به طرف جاده آسفالت دزفول و طرف دهلران و طرف شوش و تپه‌های ابوصلیبی‌خات می‌رفت. واحد ما تا آنجا ادامه داشت و واحد دیگرمان هم که احتیاط بود. ما اینجا مستقر شدیم، سنگرهای خوب و مستحکمی ساختیم. یک واحد تانک، یک دسته تانک هم مأمور کردند به ما که اگر تانک‌های عراقی‌ها شروع به زدن سنگرهای ما کردند، این تانک‌ها جوابشان را بدهند. بالأخره ما هم دارای واحد تانک شدیم و هم واحدهای پیاده رزمنده. جنگ تانک هم اینجا شروع می‌شد، همدیگر را می‌زدند. مدتی گذشت، سربازان خیلی دوست داشتند حمله کنند. یعنی نگذارند عراق بماند و ما فرصت به او بدهیم که بتواند خودش را تقویت کند. من دوربینی داشتم که هر وقت می‌رفتم بازدید آن را دور گردنم می‌انداختم، بی‌سیم هم داشتم، بی‌سیم­چی هم همراهم بود. موقع بازدید با سربازان سلام علیک می‌کردیم، خسته نباشید می‌گفتیم، داخل سنگرشان می‌رفتیم. صحبت می‌کردیم ببینیم نظرشان راجع به جنگ چیست و چه می­گویند. می‌گفتند جناب سرهنگ چرا ما به عراق حمله نمی‌کنیم؟ من می­دیدم روحیه آنها خیلی خوب است، اگر می‌گفتند چرا عقب نمی‌رویم تا دفاع کنیم، می‌گفتم روحیه ضعیف است. ولی می‌گفتند چرا به عراق حمله نمی‌کنیم؟ ما اینجا هستیم و همین­طور پدافند می‌کنیم، عراق هم پدافند می‌کند. گاهی ما آتش‌های پدافندی روی آنها می­ریزیم و گاهی آنها. ولی چرا حمله نمی‌کنیم؟ دیدم قانع کردن آنها واقعاً کار مشکلی است. گفتم ما هم هنوز همه نیروهایمان نرسیده­اند. یک واحدمان در بانه بود که من بودم، آمدم یک سال آنجا بودیم، بعد ما را آوردند که اینجا جلوی دشمن بایستیم. یک واحد دیگر هم هنوز در کردستان است و نیامده. یک واحد دیگرمان اطراف گنبد است. همه مهمات را هم که نتوانستیم اینجا بیاوریم. اینجا رزمندگان باید جلوی عراق را بگیرند تا پیشروی نکند، بعد رده بالا به ما دستور حمله بدهد. من اگر دستور حمله بدهم به شما با یک گروهان یا یک گردان پیاده با دو لشکر یا سه لشکر عراق چه می‌کنید؟ باید ما هم خودمان را تقویت کنیم و آمادگی داشته باشیم. شما تحمل کنید که جلوی دشمن را بگیریم و نگذاریم از این پل کرخه و رودخانه کرخه رد بشود و تنگ فنی را که بالاتر از پادگان دوکوهه است بگیرد و راه خوزستان را قطع کند. ما باید به هر وسیله­ای شده جلوی دشمن را بگیریم، اگر شهید هم بشویم باید جلوی دشمن را بگیریم تا نتواند خودش را از پل کرخه عبور دهد. وقتی این جلو را گرفتیم، رده بالا هم امکانات لازم را برای ما فراهم کرد، آن وقت حمله می‌کنیم. به رده بالا می‌گفتیم که روحیه سربازان ما بالاست و آماده تک هستند.

من آن موقع مدتی معاون تیپ1 لشکر21حمزه بودم تا اینکه به من گفتند معاون تیپ3 لشکر21 حمزه بشوم. یک ماه یا 45 روز آنجا معاون بودم و چندین مرتبه گشتی رزمی رفتیم و با عراقی‌ها در عملیاتی در روستای سرخه مشطط درگیر شدیم که دهی بود با دو کوره آجرپزی، دیگر کار نمی‌کرد و خاموش بود. پاسگاه فرمانده گردان آنجا را گذاشته بودند داخل کوره، محل محفوظی بود. یک شب گشتی رزمی فرستادیم، خودم هم سرپرستی­اش را به عهده گرفتم، با هم رفتیم. شب ساعت 11-10 رفتیم، صبح تمرین کرده بودیم، شناسایی کرده بودیم و راه­ها را یاد گرفتیم تا به موقع بتوانیم داخل خاکریزی که دشمن زده بود و آنجا پدافند می‌کرد برویم، ضربه بزنیم و اسیر بگیریم و درگیر بشویم و بعد برگردیم. فکر کردیم کجا سنگر بزنیم که فرمانده گردان171 گفت من اینجا بالای ده سرخه مشطط سنگری دارد، همان سنگر خودمان سنگر فرماندهان گشتی می‌باشد و از همین­جا با بی‌سیم دستورات را صادر می‌کنیم که نزدیک خط مقدم دشمن بود. سنگر را زیر درخت قطوری که شاید 200-150 سال قدمت داشت و شاخه­های قطوری داشت درست کرده بود تا اگر خمپاره یا توپخانه دشمن تیراندازی کردند، گلوله­ها به بالای درخت بخورند و به سنگر آسیب نرسد. اتفاقاً همین­طور هم شد. ما درگیر شدیم و با بی‌سیم دستور می‌دادیم و می­پرسیدیم با دشمن درگیر شدید یا نه؟ می‌گفتند بله درگیر شدیم و در حال تیراندازی به دشمن هستیم، آنها هم تیراندازی می‌کنند. در همین موقع یک گلوله از خمپاره‌های دشمن به بالای درخت خورد، شاخه درخت قطع شد و افتاد پایین. ترکش­های خمپاره از پنجره کوچکی که سنگر داشت به داخل آمد و به سینه من، به دست یکی دیگر و کتف یک نفر دیگر خورد و 3-2 نفر مجروح شدیم. با این حال باندی روی زخم­ها گذاشتیم، با چسب بستند و به مأموریتمان ادامه دادیم. گشتی­های ‌ما به داخل خاکریزهای دشمن رفتند، درگیری بسیار شدید شد و آتش ادامه داشت. چند نفری از ما مجروح شدند و به دشمن تلفات زیادی وارد شد تا جایی که یک گروهان دیگر برای کمک به عراقی‌ها آمد. ساعت 2 یا 3 نیمه­شب که دیدیم آتششان زیاد است جنگ را خاتمه دادیم و برگشتیم. آن ترکش هنوز هم در سینه من هست، به جناغ سینه­ام خورده بود، نزدیک قلبم بود، ولی به قلبم نخورده بود.

بعد از 3-2 ماه من را از آنجا به تیپ4 زرهی لشکر21 حمزه فرستادند و آنجا هم معاون تیپ شدم. تیپ4 واحد پیاده زرهی بود، سه گردان زرهی داشت و یک گردان پیاده که بعدها یک گردان پیاده دیگر هم به او دادند.

 

 منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 


[1]. به نقل از کتاب «پیشتازان غرب کرخه»، سرتیپ2 ستاد علی­محمد سالارکیا، تهران، ایران سبز، 1380، ص81: گردان140 پیاده در تاریخ 3/4/59 به مأموریت کردستان اعزام و در تاریخ 9/4/59 وارد پادگان سقز و در تاریخ 19/4/59 وارد پادگان شهر بانه شد. این گردان در اواخر خردادماه 1360 تعویض و به یگان مادر (تیپ1 لشکر21) ملحق شد.

اقدامات گردان140 در بانه:

تلفات گردان140 در طول مأموریت کردستان:            شهید: درجه­دار 2 نفر، سرباز 21 نفر.

مجروح: افسر 5 نفر، درجه­دار 12 نفر، سرباز 156 نفر.

مفقودالاثر: سرباز 9 نفر. «ویراستار»

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده