خاطرات رزمی(10)
رفتن به مرخصی بعد از هشت ماه و درگیری با ضدانقلاب تا زمانی که جنگ ایران و عراق شروع شده بود اصلاً مرخصی نرفته بودیم. یعنی سه ماه هیچ­کس، نه افسر، نه درجهدار، نه سرباز به مرخصی نرفتیم. چون قرار بود سه ماهه تعویض شویم، ولی وقتی این سه ماه تمام شد، عوض نشدیم. من هم به پرسنلم وضعیت را اعلام کردم و گفتم واحدی نیست که بیاید و ما تعویض شویم.

در این شرایط باید از خودگذشتگی کنیم و تا زمانی که واحدی بیاید، اینجا بمانیم. آنها هم قبول کردند. منتها شرایطی برای من گذاشتند که خیلی سنگین بود. گفتند جناب سرگرد، ما هم حرف­های منطقی داریم، گوش می‌کنید؟ گفتم چرا گوش نکنم؟ من اصلاً برای همین فرمانده شما شدم. گفتند شما فرماندهان وقتی می‌خواهید به مرخصی بروید با بالگرد می‌روید و برمی­گردید، ولی ما را با خودرو از جاده می­فرستید. دو سه روز در جاده هستیم و با توجه به اینکه ضدانقلاب در جاده کمین می‌کند، هم چند نفرمان زخمی می‌شوند، هم شهید. گفتم من به شما قول می‌دهم با بالگرد به مرخصی نروم. هر وقت خواستم به مرخصی بروم با ستون شما و با خود شما می­روم و خودم فرماندهی ستون و تأمین ستون را به عهده می­گیرم. دیگر حرفی دارید؟ گفتند بله؛ شما محدودیت مرخصی ندارید. مثلاً الآن ما سه ماه است که نرفته­ایم. درست است شما هم نرفتید، ولی ما 1000 نفر هم بیشتریم. همه که نمی­توانیم با هم به مرخصی برویم. اگر هر بار با دو اتوبوس هم به مرخصی برویم، تا نوبت به همه برسد خیلی طول می‌کشد. آن هم با اتوبوس در این جاده­هاکه دیوارش فقط حلبی است یا آهنی، یکی دو بار هم درگیر شدیم. گفتم تا آخرین نفر شما به مرخصی نرود، من به مرخصی نمی­روم. آخرین نفر من به مرخصی می­روم و خودم هم تأمین ستون را به عهده می­گیرم. حرف دیگری هم دارید؟ گفتند نه؛ این­طور که شما می­گویید ما هم راضی هستیم. البته راضی نیستیم شما زیاد بمانید. گفتم حرف من یکی است، تا آخرین نفر به مرخصی نرود، من نمی­روم. به این ترتیب هشت ماه تمام به مرخصی نرفتم، تا همه افسران و درجه‌داران و سربازان به مرخصی رفتند. البته در پادگان بانه تلفن داشتیم، تلفن سوئیچینگ بود و هر 15 روز یک بار با خانه تماس می­گرفتیم. طوری صحبت می‌کردیم که دشمن متوجه نشود قضیه چیست. چون بی‌سیم‌ها و تلفن­های ما را می­گرفتند.

جنگ که شروع شد، واحدهایی از لشکر قزوین، یک گردان زرهی، یک گردان پیاده مکانیزه، به ما ملحق شده بودند. این قدر واحدها کم بود که اینها این گردان زرهی را هم بردند، یک گروهان پیاده را برای کمک به من گذاشتند. یک تپه­ای در بانه به طرف سردشت، سمت چپ هست، که طولش کمی زیاد است، مثلاً 4-3 کیلومتر. این گروهان را گذاشتیم آنجا، چون از آنجا بیشتر از طرف سردشت می­آمدند و به ما ضربه می‌زدند، این واحد جلوی آنها را بگیرد. من جلوی این گروهان با خمپاره، با تانک، با تفنگ 106 ثبت تیر کردم، تا اگراین گروهان درگیر شد، بتوانم روی دشمن از پادگان بانه آتش داشته باشم. یکی دو مرتبه تمرین کردیم و دیدیم جایش مناسب است. آن گروهان آنجا ماند و ما هم در پادگان بانه بودیم.

بالأخره نوبت به مرخصی من رسید. یعنی همه به مرخصی رفتند و آخرین سری که می‌خواستند به مرخصی بروند، من هم آماده رفتن شدم، اما به هیچ­کس نگفتم که می‌خواهم بروم. موقعی که افرادم برای مرخصی می‌رفتند، دو اتوبوس بود، 5-4 ماشین زیل روسی که بچه‌ها سوار می‌شدند و یک یا دو خودرو که تأمین ستون را برقرار می‌کرد. برادران سپاه داخل اتوبوس سوار می‌شدند، با خواهش می‌خواستند که مثلاً این ده نفر را هم ببرید، برای همین ماشین زیاد کردیم و اینها را هم می­بردیم. وقتی اینها می‌خواستند از دروازه پادگان خارج شوند، من جلوی دروازه روی چهارپایه بلندی که درست کرده بودیم می‌رفتم، طوری که بالای اتوبوس باشم. قرآن می­گرفتم و اتوبوس­ها و ماشین­ها و پرسنل از زیر قرآن رد می‌شدند و می‌رفتند. برای سری آخر هم همین کار را کردم و آنها خیالشان راحت شده بود. بعد یک جیپ میول آماده که از قبل آماده کرده بودیم، یک سرباز محافظ، یک سرباز بی‌سیم­چی، یک درجه‌دار محافظ هم آماده کرده بودم که اگر برای من اتفاقی افتاد، اینها بتوانند ستون را سرپرستی کنند.

زمانی که اینها می‌خواستند به مرخصی بروند گفتم کسی به مرخصی نمی‌رود مگر اسلحه و مهمات سازمانی­اش را هم همراه داشته باشد، با آن بیاید تا سوار ماشین شود. گفتند جناب سرگرد مگر به جنگ می‌رویم؟ گفتم نه، نمی‌خواهید به جنگ بروید. اما نگاه کنید برف می‌آید (خیلی درشت بود. کله گنجشکی بود.) و بهترین موقع برای کمین دشمن است. ما چیزی نمی­دانیم، منطقه را آن­طور که آنها می­شناسند نمی­شناسیم و ممکن است برای ما کمین بگذارند. حدود 2000 نفر در بانه ضدانقلاب و ضد جمهوری اسلامی ایران و منافق و کوموله و دموکرات هستند که خودشان را نشان نمی‌دهند. اگر جلویمان را گرفتند و ما هم دست خالی بودیم و از اتوبوس پیاده شدیم چه کار باید بکنیم؟ نظر شما چیست؟ گفتند به نظرمان باید بجنگیم. گفتم با چی؟ گفتند با اسلحه و مهمات. گفتم پس بروید بیاورید. همه رفتند. گفتم تفنگ­چی! فشنگ 100 تیر کمتر نباشد، پنج خشاب و آر.پی.جی7. هر آر.پی.جی­زن حدود 7 تا گلوله آر.پی.جی بیاورد، چون هم خود آر.پی.جی‌زن هست و هم کمکش. پنج تا کمک و دو گلوله آر.پی.جی­زن دارند، می­گذارند توی کیسه. فقط 7/12 نیاورید که سنگین است. خمپاره60 بیاورید، خمپاره120 و 81 نیاورید. سایر سلاح­های سبک را بیاورید. خودم هم قبلاً پیش‌بینی کرده بودم یک جعبه پر خشاب شده فشنگ، حدود 20 عدد نارنجک دستی هم گفتم بیاورند، دو جعبه نارنجک. 4-3 گلوله آر.پی.جی7 هم گفتم اگر آنها کم آوردند من داشته باشم و گذاشتیم عقب ماشین. برف هم می­آمد، ولی به این شکل من تا آن موقع ندیده بودم؛ هر دانه­اش به اندازه انگشتم بود. پیاز و نمک برداشتیم تا به شیشه ماشین بمالیم تا یخ نزند. به کسانی که با ما بودند گفتیم ماشین را حاضر کنید، بیایید، ما هم دنبال اینها می‌رویم. جاده هم تأمین داشت. قبلاً یک گروهان فرستاده بودم، جاده را تا گردنه خان تأمین کنند. من خودم بدون اینکه ستون باخبر باشد، 600-500 متر، بعضی مواقع 800-700 متر عقب ستون می‌رفتم. جیپ ارتش چادری است و درهایش هم زیاد سالم نبود و کمی برف داخل آن می­آمد. به هر حال با کز کردن رفتیم تا گردنه خان و با ستون رسیدیم به گردنه خان. به فرمانده­شان گفته بودم به اینها چیزی نگو، ولی یک ربعی منتظرشان بگذار، بگو سرکار رزمی هم می‌خواهد بیاید. تا من به ستون برسم تعدادی هم تأمین اضافه کن تا ما بتوانیم تأمین ستون را برقرار کنیم. وقتی به ستون رسیدم، خودم جلو رفتم، به ستون آماده­باش دادم تا همه تفنگ­ها را خشاب­گذاری کرده باشند، به غیر از آر.پی.جی7؛ افسران و درجه‌داران هم آماده باشند، هرآن ممکن است درگیر شویم. من فقط به معاونم، سرگرد بهزادی، گفته بودم که 3-2 روز دیگر می‌خواهم با ستون به مرخصی بروم، به کسی نگو. خدا رحمتش کند، فوت کرد، خیلی آدم خوبی بود، افسری ساده و پرکار و حرف­ گوش­کن و سالم بود. هر مأموریتی هم می‌دادیم، می‌رفتند و انجام می‌دادند. افسر دیگری هم داشتم که بهتر است اسمش را نگویم. افسر مسئول تدارکات بود. برای اینکه پرسنل بدون غذا نمانند و مشکل نداشته باشند، به او گفته بودم من با این ستون که می‌خواهد به تهران برود، به مرخصی می­روم. مثل زمانی که من اینجا هستم نباید اینجا از نظر غذا مشکلی داشته باشد. همان­طور گوشت بخرید و مواد غذایی زیاد داشته باشید. البته باید بگویم این­قدر برای ما کمک­های مردمی فرستاده بودند که برای چندین ماه ذخیره مواد غذایی داشتیم. نمی‌دانم چطور و چگونه و از طرف کدامشان مرخصی من درز کرده بود و به گوش کوموله و دموکرات و ضدانقلاب رسیده بود. آنها 300-250 نفر آماده کرده بودند، اما نمی­دانستند که ما همه مسلح می­آییم، چون این را به کسی نگفته بودم، همان موقع سوار شدن گفتم و تا گردنه خان تأمین ستون با بانه بود. از گردنه خان تأمین ستون با سقز بود. به سقز هم خبر داده بودم تأمین ستون را برقرار کنند، فلان روز به مرخصی می‌روند. ولی رفتن خودم را نگفته بودم. سقز کم­لطفی کرده و تأمین کافی نفرستاده بود، ولی من خودم پیش‌بینی کافی کرده بودم.

زمان انقلاب سربازهای یک سال و نیم خدمت راه­پیمایی می‌کردند و می‌گفتند رهبر ما امام است، خدمت ما تمام است و مسئولین هم دستور مرخصی سربازانی که شش ماه از خدمتشان مانده بود را صادر کردند و همه را مرخص کردند. امر رهبر کبیر انقلاب بود. بعدها که ایران درگیر جنگ تحمیلی عراق شد، این سربازان را احضار کردند و اسمشان را گذاشتند سربازهای یک سال و نیم خدمت منقضی و اینها را آوردند سر سربازی. اما اینها دیگر زن گرفته بودند، بچه­دار شده بودند، شاغل شده بودند و دیگر خدمت نمی‌کردند، گوش به حرف کسی نمی‌دادند. کسی را هم نمی‌شد تنبیه یا زندانی کرد. پادگان سقز شش نفر از این سربازان احضارشده را با دو قبضه مسلسل و دو قبضه تفنگ ژ3 فرستاده بود برای تأمین این ستون که در مجموع با ارتشی و سپاهی و تعدادی هم مردم معمولی بیش از یکصد نفر بودند. در گردنه خان که ستون برای بررسی و آمارگیری متوقف شده بود، فرماندهان تأمین را خواستم و متوجه شدم دو قبضه مسلسل و دو قبضه تفنگ ژ3 و شش نفر سرباز یک سال و نیم خدمت منقضی دارند، دیدم نمی‌شود به اینها اطمینان کرد. من فکر تأمین را هم کرده بودم، همه چیز آورده بودم، با ماشین جیپ جلو حرکت کردم، چند نفر از تأمین­های خودمان در عقب واحد، تأمین­های سقز و آن سرپرستان هم آمدند و رفتیم. ستون حدود 20-15 دستگاه خودرو بود. جیپ من جلو، بعد دو تا اتوبوس، پشت سرش هم ستون و خودروها. به امید خدا حرکت کردیم. حدود 25-20 کیلومتر رفتیم، رسیدیم نزدیک دهی به نام میرده که در جنوب سقز و تقریباً وسط جاده سقز به بانه است. کنار میرده یک تپه است با فاصله حدود 300 متر از جاده و تا چند کیلومتر به طرف گردنه خان ادامه دارد. برف که از صبح شروع شده بود کماکان ادامه داشت، به طوری که برف پاک­کن خودروها قادر به پاک کردن شیشه‌های جلوی خودرو نبودند و با وجود آنکه پیاز و نمک می‌زدیم، باز هم قادر به دید جلوی خودرو نبودیم. نزدیک این تپه­ها بودیم که دیدیم به طرف ما رگبار می­زنند. تشخیص نمی‌دادیم از کدام طرف می­زنند، اما احتمال دادم با توجه به میرده و این تپه که قبلاً موقع آمدن دیده بودم، از این طرف ما را می­زنند. فوری چند آر.پی.جی زدند که زیر اتوبوس­ها خورد. خمپاره60 زدند، کلاشینکف و قرناسه دوربین­دار هم می‌زدند. گفتم پشت خاکریز سمت چپ جاده خط آتش تشکیل بدهید. پرسنل ریختند و خط مقدم تشکیل دادند و خیلی سریع شروع به جواب دادن به دشمن کردند. در همین موقع آفتاب درآمد، برف کم شد، کمی هوا روشن شد و تازه دیدیم ما را از کجا می­زنند. همه خط تشکیل دادیم، سپس بی‌سیم­چی را در پشت سنگی مستقر کردیم که تیر نخورد، بی‌سیم بزند. چندتا افسر و درجه‌دار و سرباز که کم دل و جرئت بودند را پهلوی بی‌سیم­چی مستقر کردیم، من هم بهشان حرفی نزدم. من یکی دو بار آمدم خط را بازدید کردم، دفعه دوم که بازدید کردم دیدم تأمین مسلسل­چیان سقز مسلسل را کنار گذاشتند و خودشان دمر خوابیدند. سرگروهبانشان را احضار کردیم و گفتم این سربازان شما چرا تیراندازی نمی‌کنند؟ گفتند جناب سرگرد این سربازان احضارشده جهت انجام شش ماه کسری خدمت هستند و می­گویند موقع درگیری با دشمن دلمان درد می­گیرد و نمی­توانیم حرکت کنیم و تیراندازی کنیم. به همین خاطر می­خوابیم و تیراندازی می‌کنیم، فوقش ما را اسیر می‌کنند. من به سرپرستشان گفتم این مسئله را به فرمانده گروهانتان گزارش کنید تا آنها را برای تأمین نفرستند. ما که امیدمان از آنها قطع شده بود، آن موقع چیزی نگفتیم. فقط گفتیم اگر اینها بیایند و بگیرند هیچ استثنائی قائل نمی‌شود، همه را می­گیرند، شما هم سربارید. به هر حال شروع به تیراندازی به دشمن کردیم. حدوداً 80 نفر مسلح بودیم ولی دشمن 400-300 نفر. برادران سپاهی هم با ما بودند، آنها هم از تفنگ بعضی سربازان استفاده می‌کردند و تیراندازی می‌کردند. رزمندگان آر.پی.جی­زن بسیار عالی تیراندازی می‌کردند، من خودم هم تیراندازی می‌کردم، اغلب پرسنلی که بودند از ماشین من تندتند چند جعبه فشنگ آوردند و دور و بر من ریختند، خودشان هم خوابیدند و شروع به تیراندازی با تفنگ ژ3 کردند. من هم 3-2 تا خشاب زدم. یک دفعه دیدم سربازی پیش من آمد و سلام علیک کرد. من او را نمی­شناختم، سرباز خودم نبود. گفتند سرباز گروهان2 گردان140 به فرماندهی ستوان­یکم کرباسی‌زاده بوده. گفت جناب سرگرد من را ببخش. شما گفتید اسلحه با خودتان بیاورید، من  اسلحه­ام را با خودم آوردم، گذاشتم بند پوتینم را ببندم، ماشین­ها حرکت کردند، بدو رفتم سوار ماشین شدم، تفنگم توی پادگان ماند و همراه خودم نیاوردم. حالا اجازه بدهید من به شما خشاب بدهم، شما که می­زنی تندتر بزن. گفتم من همه چیز دارم، 4-3 سرباز هم کنار هستند که کمک می‌کنند. تو پیش یکی از این سربازان یا درجه‌داران یا افسران برو و کمکشان کن. گفت تو رو خدا بگذار من به تو کمک کنم. دیدم قسم داده، بگذار این هم کمک کند، دلش خوش باشد که جنگیده است. بهش گفتم بیا اینجا بخواب، به من خشاب بده من بزنم، عیبی ندارد. یکی دو خشاب به من داد و زدم. یک موقع احساس کردم یک سطل آب داغ روی سر من ریختند. نگاه کردم دیدم قرمز است، فهمیدم خون است. دست­هایم را تکان دادم، سر و پاهایم را هم تکان دادم، دیدم سالم است. نگاه به این سرباز کردم، دیدم کلاه اورکتش را روی سرش گذاشته و سرش پایین افتاده. مثل اینکه خوابیده باشد. کلاه اورکتش را گرفتم و گفتم آقای سرباز موقع خواب نیست، بلند شو، جنگ است. سرش را بالا گرفتم، دیدم خرخر می‌کند. کمک تیرانداز به پهلوی چپ یا راستش می­خوابد. این به راست روبه­روی من خوابیده بود و خشاب می‌داد. دشمن چنان دقیق با تفنگ قرناسه به پیشانی­اش زده بود که در یک لحظه، شاید کمتر از 15 ثانیه، تمام خونش به سر و صورت و لباس و بدن من پاشیده بود.

استواری داشتیم به نام استوار آریافر، خدا سلامتش بدارد. ایشان انسانی مؤمن، متعهد، کارکن، زحمت­کش و فرمانده­دوست بود. جزو تعمیرکاران توپ بود، از آتشبار توپخانه گروه رزمی خودمان بود، در توپخانه تعمیرکار بود، اگر لاستیک پنچر می‌شد پنچرگیری می‌کرد، توپ‌ها خرابی داشت تعمیر می‌کرد. شب ساعت 10-9 می‌رفتم می­دیدم ایشان دارد پنچری می­گیرد، لاستیک­های توپ‌ها و خودروها را تعمیر می‌کرد. خیلی دوستش داشتم، مثل برادرم دوستش داشتم. دیدم آریافر آمد. گفتم آریافر تو کجا بودی؟ ببین چه بلایی به سرمان آمده. گفت جناب سرگرد من هوای شما را داشتم، آمده بودم 3-2 نفر این­ورتر خوابیده بودم، گفتم اگر برای جناب سرگرد اتفاقی افتاد من هم کمکش کنم. حالا چه کار کنم؟ گفتم این سرباز دارد جان می‌دهد، خرخر می‌کند. با کمک­های همین سربازها بگذارید داخل آمبولانس. سرباز را بردند به آمبولانس، پزشکیار هم بود. این سرباز از اهالی جنوب شیراز  به نام عموسلطان بود. آریافر برگشت و به من گفت جناب سرگرد الآن جای شما را شناختند. اینها می‌خواستند شما را بزنند. فکر کردند آن سرباز که به طرف شما خوابیده، کمی هم عقب­تر است شما هستید و او را زدند. جایتان را عوض کنید. ما از آنجا بلند شدیم و چند متر تغییر جا دادیم و خوابیدیم. شروع به تیراندازی به کمین­گذاران کردم. آر.پی.جی­زن خواستم. 3-2 نفر آمدند و هرکدام چند تیر انداختند به سنگر هدف. سنگر هدف همان سنگری بود که از آن سربازها را زده بودند. برف بند آمده بود، هوا آفتابی شد و باز هم چند نفر آر.پی.جی­زن آمدند و نتوانستند وسط سنگر مهاجمین را بزنند. دو نفر از برادران سپاهی هم آمدند، باز هم نتوانستند سنگر مورد نظر را بزنند. یک گروهبان حسینی داشتیم، ایشان سرگروهبان یکی از گروهان­ها بود. آن موقع گردان پنج گروهان داشت: گروهان1، 2، 3، 4، 5 و ارکان گردان پنج تا گروهان داشت. گروهبان حسینی به نظرم سرگروهبان گروهان4 بود. قهرمان آر.پی.جی بود. می­دانستم با ما به مرخصی آمده. صدایش کردم. گفتم این کار، کار توست. اینها نتوانستند آن سنگر را بزنند. گفت چشم جناب سرگرد، الآن. آر.پی.جی­اش را آورد و سمت من آمد و یک آر.پی.جی زد، خورد جلوی آن سنگر، یعنی به خودش نخورد، خاکش بلند شد. آر.پی.جی دوم را زد وسط سنگر. سنگر با سنگ­ها و آدم­هایش که دو نفر بودند و تک­تیرانداز بودند به هوا رفت و خورد زمین. گفتم الله اکبر، همه تکبیر گفتیم. گفتم حمله کنید، از آنجا همه شروع کردیم به طرف ضدانقلاب به خط آتش دشمن ضمن تیراندازی و آتش و مانور و تکبیر گفتن حمله کردیم. دشمن شروع کرد به فرار کردن و تلفات هم داد. دیدند ما بیش حدود 80 نفریم، آنها هم 100 تا 150 نفر درگیر بودند، همه شروع به فرار کردند. از تپه بالا رفتند تا از پشت تپه یا موضع بگیرند یا فرار کنند. گفتم سنگرها را که گرفتید دیگر بالاتر نروید. چون غروب شده بود، شب هم دیگر نمی‌شد به آنجا رفت. وقتی به آنها رسیدیم، دیدم این دو نفر تفنگ قرناسه دوربین­دار داشتند و ما را می‌زدند، کمرشان پر از نارنجک دستی است. دوستان گفتند بگذار ما اینها را به رگبار ببندیم؛ اما نگذاشتم، گفتم اینها کشته شدند، الآن دورتادور کمرشان پر از نارنجک است، اگر به رگبار ببندید تکه­های آن نارنجک به بدن و چشمتان می‌خورد و بیخود چند نفر مجروح می‌شوند. اینها که مرده­اند. هرکس زنده هست بزنید، تا دیگر برای کسانی که به مرخصی می‌روند کمین نگذارند. در نتیجه جمع کردیم و به سمت سقز حرکت کردیم. حدود 45-40 کیلومتر راه مانده بود به سقز، شش ساعت طول کشیده بود تا ما به سقز برسیم. حدود ساعت 12:30 به سقز رسیدیم.

جناب سرهنگ رامتین فرمانده محترم تیپ سقز بودند. برای ما جا آماده کرده بودند، اتاق خالی کرده بودند. بچه‌ها را به آنجا بردیم، شام خوردند، شب را آنجا خوابیدیم، صبح تمام اسلحه­ها و مهماتمان را در دو اتاق گذاشتیم، درش را قفل و مهر و موم کردیم، سوار ماشین­ها شدیم و به سمت تهران آمدیم.

بعد از ده روز دوباره مراجعت کردیم و به سقز آمدیم. سلاح و مهماتمان را برداشتیم، آمار گرفتیم، صحیح و سالم بودند، هیچ کم و کسری نداشت، دومرتبه سوار اتوبوس­های خود شدیم و از آنجا باز هم آماده­باش دادیم تا مجدداً به ما کمین نزنند. به گردنه خان و سپس به بانه رفتیم. دیگر کمین و تیراندازی نبود، فهمیده بودند که خداوند توانایی انجام رزم بیشتری به ما داده و ضدانقلاب در مقابل ما هیچ نیستند.

به هر حال ما در بانه مشکلات زیادی داشتیم که البته اغلب آن تا این مرخصی که رفتم حل شده بود و دیگر ضدانقلاب برای ما کمین نگذاشتند.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده