نبرد دلیران ایران زمین(37)
حدود ساعت 1430 اول تیرماه بود که صدای چند فروند بالگرد از دور به گوش رسید و همگی خوشحال شدیم و یکی دو نفر از سربازان را بالای ارتفاعات اطراف فرستادیم تا با دادن علامت و پهن کردن پارچه و دستمالهای سفید، توجه خلبانان بالگرد را جلب نموده و آنها را از وجود خود در آن مکان آگاه سازیم. بالگردها به خاطر رعایت اصول حفاظت و امنیت خود و داشتن پوشش از دید و تیـر نیروهای عراقی، در داخل شیار ارتفاعات در پرواز بودند.

 

تعداد این بالگردها سه فروند بود که در بالای سر ما به پرواز درآمده بودند و همین که سربازان به بالای ارتفاع رسیده و به آنها علامت داده بودند، یکی از آنها خود را به این سربازان رساند و چون نمی‌توانستند بیش از حد به کوه نزدیک شوند و محلی هم برای فرود در آن نزدیکی نبود، به کمک خدمه بالگرد، این دو نفر سرباز را از روی ارتفاعات بلند کرده و  به داخل بالگرد برده و از منطقه دور شدند. با رفتن بالگردها، سربازان دیگری که همراه ما بودند، ناامید شده و به این خیال که آنها را نخواهند برد، شروع به تیراندازی به سمت بالگردها کردند. 

حدود ربع ساعت بعد، بالگردها برگشتند و در نزدیکی ما فرود آمدند و تعدادی از  پرسنل را سوار کرده با خود بردند و پس از مدتی، مجدداً به نزد ما مراجعت کرده و یکی از آنها در نزدیکی من به زمین نشست و دو نفر از خدمه آن پایین آمده و به من نزدیک شده و چون من قادر به حرکت نبودم، زیر بغل مرا گرفته و به داخل بالگرد بردند. در داخل بالگرد، مقداری نان خشک و چند گالن آب وجود داشت که گویا برای ما آورده بودند؛ ولی در اثر حرکت بالگردها، آب‌ها روی نان‌ها ریخته و خمیر شده بودند. از طرف دیگر، چون هنگام سوار شدن پرسنل، سربازان پاهای خود را روی نان‌ها گذاشته و با گل آغشته شده بود، وضعیت تأسف‌باری به وجود آمده بود. هنگامی که من سوار بالگرد شدم و این نان‌ها را دیدم، از شدت گرسنگی که چند روز غذا نخورده بودم، دست به طرف نان‌ها دراز کردم و مانند فرنی و نشاسته که به دهان بچه‌ها می‌کنند، مقداری در دهان خود گذاشتم. در این میان، صدایی از پشت سر خود شنیدم که مرا با مهربانی صدا می‌کرد و گفت: «کریم! حالت خوبه؟» سرم را که برگرداندم، دیدم حسین انصاری همان رفیق عزیز من است که صبح به جناب علیاری گفته بودم: «امروز حسین ما را نجات می‌دهد.» نمی‌دانید چقدر از دیدن او خوشحال شدم. خودش در پشت سکان بالگرد بود و برای نجات ما آمده بود. از احوال جناب سرهنگ علیاری سؤال کرد. محل او را نشان حسین دادم و به فرمان او، خدمه بالگرد رفتند و او را هم آورده و سوار بالگرد کرده و به پرواز درآمدیم و روانه قرارگاه غرب شدیم. در داخل این بالگرد، که آخرین پرواز نجات بود، من به همراه فرماندهی قرارگاه غرب، جناب سرهنگ جعفر لهراسبی جانشین فرماندهی لشکر16، جناب سرهنگ جلالی افسر عملیات رکن سوم لشکر، سرهنگ آرشام افسر «ش، م، ر» لشکر و یار باوفا و صمیمی من سرباز وظیفه کیومرث ترکمن و سرباز دیگری که خواهرزاده جناب سرهنگ لهراسبی بود، قرار داشتیم و آخرین نفراتی بودیم که از این درگیری جان سالم به در بردیم.

اما بشنوید از پس حادثه از زبان جناب سرهنگ آن زمان و سرتیپ‌دوم بازنشسته فعلی علی حسین انصاری فرمانده هوانیروز پایگاه کرمانشاه و در حقیقت ناجی ما:

جناب سرهنگ عبدالله الماسی فرمانده لشکر16 خود را از محاصره دشمن نجات داده و به قرارگاه عملیاتی غرب رسید و در آنجا جریان واقعه را به طور کامل برای جناب سرهنگ حسنی‌سعدی فرمانده نیروی زمینی و سرهنگ منوچهر کهتری جانشین فرماندهی قرارگاه غرب و سایرین بازگو کرد که جناب سرهنگ علیاری و سرهنگ پیروزان به اتفاق عده‌ای از پرسنل لشکر به کوه زده و مفقود شده‌اند. فرمانده نیروی زمینی با مشورت دیگر حاضرین تصمیم می‌گیرند که برای نجات این عده اقدام نمایند. فرمانده هوانیروز کرمانشاه که در آن جلسه حضور داشته مسئولیت جستجو برای یافتن این افراد را به عهده می‌گیرد، به شرطی که یک نفر از مسئولین که با منطقه آشنایی کامل داشته و می‌داند دشمن در کجا مستقر می‌باشد، با گروه تجسس هوانیروز همکاری نزدیک نماید، تا خدای ناکرده از طرف دشمن برای این گروه اتفاق ناگواری روی ندهد. جناب سرهنگ جوادیان معاونت عملیات و اطلاعات نیروی زمینی داوطلب همکاری با گروه تجسس می‌شود و افسر مهندسی قرارگاه غرب هم ایشان را در این کار یاری می‌نماید و گروه به فرماندهی جناب سرهنگ انصاری عملیات را آغاز می‌کنند. ابتدا سه فروند بالگرد214 برای این منظور در نظر می‌گیرند، اما چون خلبانان آنها جوان بودند، کمی در اجرای دستور تعلل می‌شود، اما شخص فرماندهی پایگاه پیش‌قدم شده و در پشت سکان اولین بالگرد قرار گرفته و به پرواز درمی‌آید، که همین امر باعث تحریک سایر خلبانان شده و دو فروند دیگر به وی ملحق شده و به سمت کوه‌های شمال مهران به پرواز درمی‌آیند.

در حدود ساعت 1400 بالای سر ما رسیده و دو نفر سرباز با دستمال سفید به دست را در بالای کوه مشاهده می‌کنند. جناب سرهنگ انصاری به خلبان بالگرد دستور می‌دهد به سربازان نزدیک شده و آنها را از بالای کوه برداشته و به داخل بالگرد بیاورد، تا اطلاعات اولیه را کسب نمایند؛ اما به علت مسائل حفاظت ایمنی پرواز و صخره‌ای بودن کوه‌های اطراف، خلبان بالگرد نمی‌توانند دستور فرماندهی هوانیروز را انجام دهد. به ناچار، جناب سرهنگ انصاری خود هدایت بالگرد را در اختیار گرفته و به سربازان روی کوه نزدیک می‌شود و در حالی که بالگرد در هوا ایستاده بوده، سایر خدمه دو نفر سرباز را برداشته و به داخل هلی کوپتر می‌برند و از منطقه دور می‌شوند. آنها تا نزدیکی شهر مهران پیش می‌روند و مسیر حرکت ما را به کمک آن سربازها شناسایی می‌کنند و دو نفر سرباز به جناب سرهنگ انصاری می‌گویند که دو نفر سرهنگ به همراه ما هستند که به یکی می‌گویند علی و دیگری کریم! مأمور تجسس از این حرف پرسنل متوجه می‌شود که من و جناب سرهنگ علیاری به همراه این گروه هستیم و در مراجعت از مسیر مهران، در محل استقرار ما فرود آمده و همان‌طور که گفتم، ما را با خود به قرارگاه عملیاتی غرب منتقل نمودند.

فرود ما در قرارگاه با شادی پرسنل قرارگاه روبه‌رو گردید و تمام فرماندهان یگان‌ها که از مفقود شدن ما نگران بودند، به سمت قرارگاه روان شده تا سلامتی ما را به چشم خود ببینند؛ از جمله این افراد سرهنگ بهرام‌زاده هم‌دوره عزیز من بود، که در تیپ1 لشکر88 زاهدان سمت ریاست ستاد تیپ را به عهده داشت.

ما دو سه روزی استراحت کردیم تا توان از دست رفته خود را بازیافتیم. در یکی از شب‌ها، گروه «کپار» وابسته به رکن2 قرارگاه عملیاتی غرب، فیلمی را که در رابطه با حمله نیروهای عراق و مجاهدین خلق (گروهک منافقین) به شهر مهران، از تلویزیون  بغداد پخش شده بود، ضبط کرده و به ما نشان دادند. در آن فیلم، نحوه سقوط قرارگاه لشکر16 و دو نفر منافقی که می‌خواستند ما را به اسارت بگیرند، همچنین به کوه زدن خودمان را به خوبی دیدیم و مشاهده کردیم که یکی از آن دو نفر سرباز منافقین که می‌خواستند ما را دستگیر کنند، دختر بود.

چند روزی از این حادثه گذشت. به مرخصی و به شیراز آمدم. در مدتی که در شیراز بودم، چشمم شروع به درد گرفتن نمود، به طوری که، اصلاً نمی‌توانستم چشمانم را باز کنم. برای معاینه و مداوای چشمم به بیمارستان مراجعه کردم و پس از معاینات لازم، مشخص شد که در اثر شستن صورتم با آب راکدی که در آن چند روز که در کوه‌های شمال مهران بودیم و آلوده به مواد شیمیایی بود، عفونت کرده است؛ لذا برابر دستور پزشک، به مدت 15 روز تحت درمان بوده و به منطقه عملیات بازنگشتم، تا درد چشم‌هایم التیام یافت و بهتر شدم.

در همین زمان، قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل متحد در رابطه با جنگ ایران و عراق صادر شد و در آن از طرفین جنگ خواسته شده بود که به جنگ پایان داده و نیروهای خود را به پشت خطوط مرز شناخته شده ببرند و امام هم بر خلاف میل باطنی خود آن را پذیرفت و طی اعلامیه‌ای اظهار داشت من این کاسه زهر را سر می‌کشم و قطعنامه را می‌پذیرم. مردم از اینکه جنگ در حال اتمام است، خوشحال بودند، ولی من در همان زمان به اطرافیان و آشنایان خود گفتم که خدا کند نیروهای ارتش و سپاه که در جبهه‌ها هستند، با این اعلامیه خام نشده و هوشیار باشند؛ زیرا امکان دارد بدین طریق، برای ما دامی گسترده و مجدداً نیروهای عراقی به ایرانیان حمله کنند، که متأسفانه همین‌طور هم شد و چند روز بعد، عراق به کمک منافقین دست به حمله جدیدی زد که به عملیات مرصاد معروف شد و تلفات زیاد و سنگینی به نیروهای  ایران وارد گردید.

عملیات مرصاد از جمله عملیات سراسری نیروهای عراقی و گروهک منافقین بود که از مدتی قبل شروع شده و نمونه آن را به نام عملیات «چهل چراغ» قبلاً شرح داده‌ام.

این عملیات در تاریخ 25/4/67 از مهران تا خسروی و سرپل ذهاب در امتداد خط مرز شروع شد و با اینکه نیروهای ارتش مستقر در مرز به شدت مقاومت نمودند، متأسفانه به علت وجود نیروهای منافقین در میان رزمندگان، همانند عملیات چهل چراغ واحدها از داخل دچار ضربه شدند. لشکر 16 زرهی قزوین از مهران تا شمال صالح‌آباد و لشکر84 پیاده خرم‌آباد از دشت حلاله و ارتفاعات میمک تا تنگ نیاز عقب‌نشینی نموده و در آن تنگ موضع پدافندی گرفتند. تیپ37 زرهی که در ارتفاعات کانی‌سخت و تنگ بینا به پدافند مشغول بود، در اثر فشار دشمن از مسیر تنگ بینا و محور سومار به پل کنگیر به عقب رانده و از هم پاشیده شد و تا حوالی ایوان و چوار عقب آمده بود. لشکر88 زاهدان هم که در سومار در مقابل دشمن پایداری کرده بود، با دادن تلفات و ضایعات بسیار به همراه تیپ55 هوابرد، به سمت پل رودخانه کنگیر و قرارگاه عملیاتی غرب و دره شیطان و روستای زرنه عقب‌نشینی کرده بودند.

اگر نیروهای ایرانی این ارتفاعات سرکوب به جاده سومار ـ زرنه را در اختیار داشتند، با هدف قرار دادن اولین و آخرین خودرو شنی‌دار یا چرخدار ستون در حال حرکت دشمن، بقیه نیروهای دشمن در دام افتاده و هدف شکارچیان رزمنده ایران قرار می‌گرفتند و به کلی نابود می‌شدند. کما اینکه همین امر در واپسین لحظات که دشمن می‌خواست وارد دشت زرنه گردد، اتفاق افتاد که یک نفربر زرهی نیروهای عراق مورد اصابت موشک رزمندگان ایرانی قرار گرفته و نابود شد و راه پیشروی ستون زرهی دشمن سد گردید و نیروهای عراقی دیگر قادر به پیشروی بیشتر نشده بودند. اگر این عمل انجام نگردیده و یگان‌های زرهی دشمن توانسته بودند وارد دشت زرنه شوند، نیروهای ایرانی که خود را به چوار، ایوان و تنگ نیاز رسانیده بودند، به محاصره نیروهای عراقی و گروهک منافقین افتاده و به کلی نابود می‌شدند و دشمن از این محور به شهر اسلام‌آباد  دسترسی پیدا می‌کرد.

در محور خسروی ـ سرپل ذهاب، نیروهای لشکر81 زرهی سرسختانه با دشمن می‌جنگیدند و پیشروی دشمن را سد کرده و حتی آنها را به عقب زده بودند. روز دوم مردادماه 1367 بود که تقریباً مداوای چشم من تمام شد و به اتفاق جناب سرهنگ بهرام‌زاده از شیراز به سمت کرمانشاه روانه شدیم.

صبح روز بعد که به کرمانشاه رسیدیم، چون تا عصر که وسیله نقلیه برای بردن ما در باقیمانده قرارگاه غرب مهیا می‌شد وقت داشتیم، برای دیدن دوستانمان به پایگاه هوانیروز کرمانشاه رفته و ناهار را با آنها خوردیم و در ضمن جویای وضعیت منطقه و یگان‌های خود شدیم و از اطلاعاتی که به دست آوردیم بسیار نگران شدیم. سرپرست باقیمانده قرار عملیاتی غرب در کرمانشاه به ما اطلاع داد که یک دستگاه خودرو در ساعت 1700جهت بردن ما به منطقه آماده است. اما در همان موقع، جناب سرهنگ رضائی‌نیا رئیس ستاد هوانیروز به خاطر محبت زیادی که به ما داشت گفت: «یک فروند بالگرد214 در ساعت 1500 از کرمانشاه به اسلام‌آباد خواهد رفت و شما می‌توانید تا پادگان اسلام‌آباد با این وسیله رفته و از آنجا از طریق زمینی به یگان‌های خود عزیمت نمایید.» از آنجا که محل جدید قرارگاه عملیاتی غرب و قرارگاه لشکر88 زرهی زاهدان در اثر حمله دشمن مشخص نبود، من و جناب سرهنگ بهرام‌زاده نمی‌توانستیم به پادگان اسلام‌آباد برویم؛ لذا ترجیح دادیم تا ساعت 1700 تأمل کرده و با وسیله قرارگاه غرب به منطقه روانه شویم و همین کار را هم کردیم.

حدود ساعت 1800 سوم مردادماه 1367 بود که به اسلام‌آباد رسیدیم. شهر در سکوت عجیبی به سر می‌برد و سربازان زیادی با تجهیزات کامل در میدان ورودی شهر بر روی چمن‌ها نشسته و در حال استراحت کردن بودند. رو به جناب بهرام‌زاده کرده و گفتم: «این پرسنل را ببین. ارتش صاحب ندارد. در حالی که نیروهای ما در سرپل ذهاب با دشمن در ستیز می‌باشند، چرا اینها اینجا نشسته‌اند و جلو نمی‌روند؟ دلم می‌خواهد فرمانده آنها را پیدا کنم و بگویم چرا اینجا هستید و جلو نمی‌روید؟» ساعت 1815 بود که از دروازه جنوبی اسلام‌آباد خارج شده و به طرف گردنه قلاجه روان شدیم و در ساعت1900 به قرارگاه عملیاتی غرب که تا گردنه قلاجه عقب آمده و در نزدیکی پاسگاه ژاندارمری قلاجه مستقر شده بود، رسیدیم. جناب سرهنگ حسنی‌سعدی هم در آنجا بود و از نزدیک منطقه عملیات را زیر نظر داشت و با جناب سرهنگ علیاری و سایر افسران ستاد قرارگاه و نزاجا در حال طراحی عملیات بودند. حدود ساعت 1900 سوم مردادماه بود که سرهنگ اسماعیل مرادی‌نژاد یکی از افسران عملیات رکن سوم قرارگاه عملیاتی غرب که برای بازدید به اسلام‌آباد رفته بود، خود را به قرارگاه رساند و به جناب سرهنگ علیاری اظهار داشت: «اسلام‌آباد سقوط کرده و به دست دشمن افتاده است!» من که در آنجا ایستاده بودم این حرف را باور نکردم و گفتم: «من الآن از آنجا می‌آیم. شهر ساکت بود و خبری از درگیری نبود! چگونه سقوط کرد؟» جناب سرهنگ علیاری از من پرسید:«چه ساعتی در اسلام‌آباد بودی؟» پاسخ دادم: «ساعت 1815» جناب مرادی‌نژاد گفت: «این حادثه ساعت 1830 روی داده و من از آنجا می‌آیم و آن نیروهایی که شما در وسط میدان شهر دیدید، مربوط به منافقین بوده که قبلاً در نقاط حساس شهر مستقر شده بودند و در ساعت1830، با یورش ناگهانی خود کنترل شهر را در دست گرفته و باعث سقوط شهر شده و عمق عملیات تا اسلام‌آباد غرب و تنگه چهارزبر رسیده است.» هم‌زمان با این سخنان، از لشکر81 زرهی کرمانشاه خبر رسید که پادگان اسلام‌آباد به دست نیروهای منافقین افتاده و پرسنل آن پادگان توسط دشمن قتل عام شده و یک فروند بالگرد موجود در پادگان به آتش کشیده شده است. (این همان بالگردی بود که در ساعت 1500 قرار بود ما را از کرمانشاه بـه اسلام‌آباد بیاورد، ولی ما بـه دلایلی که گفتم با آن پرواز نکردیم!)

از طرف دیگر، جناب سرهنگ بهمن جمشیدنژاد که از مرکز پیاده شیراز به قرارگاه عملیاتی غرب مأمور شده و از افسران رکن3 قرارگاه بود، خود را از گیلانغرب به قرارگاه  رسانده و اظهار داشت نیروهای عراقی به شهر وارد شده و با مردم شهر به جنگ و ستیز پرداخته و مردم با بیل و داس و هرچه در دست دارند، جلو آنها ایستاده و تقاضای کمک فوری دارند و در ارتفاعات «تق تق» موضع گرفته‌اند. در همان شب، تیپ35 تکاور که در احتیاط قرارگاه عملیاتی غرب بود، از محور قلاجه به اسلام‌آباد اعزام شد تا با منافقین درگیر شده و شهر اسلام‌آباد را از وجود آنها پاک کند.

گروهک منافقین پس از اشغال شهر اسلام‌آباد و تسلط یافتن به آن، با ادوات زرهی خود و حمایت و پشتیبانی نزدیک نیروهای زرهی و هوایی عراق، به امید اینکه در کوتاه‌مدت شهر کرمانشاه را به تصرف درآورده و بر پادگان‌ها و پایگاه هوانیروز دسترسی خواهند یافت، به سرعت به سمت این شهر شتافتند، اما در 20 کیلومتری این شهر، در گردنه چهار زبر، با ازدحام نیروهای مردمی، اعم از پیاده و سواره برخورد کرده و قادر به پیشرفت نشدند. مردم از هر گوشه کرمانشاه و با هر وسیله دفاعی و تحرکی که در اختیار داشتند خود را  به تنگ چهارزبر رسانیده و راه منافقین و دشمن را سد کرده بودند.

نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بسیج مردمی از راه‌های مختلف خود را به چهارزبر و اسلام‌آباد رسانده و رزمندگان را یاری می‌دادند و ادوات موتوری و زرهی دشمن و منافقین را به آتش کشیده و نیروهای آنان را قتل عام می‌نمودند. در شهر اسلام‌آباد از کشته‌های منافقین جوی خون راه افتاده و در مسیر اسلام‌آباد ـ کرمانشاه در تنگ چهارزبر (تنگ مرصاد) از هر نقطه آتش و دود خودروها و ادوات زرهی دشمن به هوا بلند شده بود. بالگردهای هوانیروز کرمانشاه در پشتیبانی نیروهای ارتش و سپاه و مردم و بسیج فعالیت چشمگیری از خود نشان دادند. منافقین می‌خواستند بعد از تصرف کرمانشاه، از طریق همدان خود را به تهران رسانده و به اصطلاح رژیم جمهوری اسلامی را سرنگون نمایند؛ اما با مقاومت رزمندگان و حضور مردم در صحنه این آرزو و نقشه آنها نه تنها عملی نگردید، بلکه در روز پنجم مردادماه1367 نیروهای منافقین به کلی نابود شده و دشمن تا پشت مرزهای بین‌المللی به عقب رفت.

بعد از این عملیات، رزمندگان ایران دشمن را تا نوار مرز بین‌المللی تعقیب نموده و در محل‌های قبل از شروع عملیات مرصاد مستقر شدند و شروع به ساختن مواضع پدافندی در رده‌های مختلف نمودند، تا چنانچه دوباره مورد هجوم دشمن واقع شدند، بتوانند مواضع پدافندی مورد اطمینانی داشته باشند.

سازمان ملل هم به دو طرف مخاصمه تأکید می‌نمود که با پذیرفتن قطعنامه598 و رعایت آتش‌بس، موافقت نمایند تا نیروهای ناظر آتش‌بس سازمان ملل متحد در بین دو نیرو مستقر شده و دولت‌های ایران و عراق از طریق مذاکره برای رفع اختلافات فی مابین خود اقدام نمایند. با ورود نیروهای ناظر سازمان ملل، مسئولیت نگهداری مرز بین نیروهای ارتش و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تقسیم شد و اولین مشکلی که به وجود آمد، رابطه بین نیروهای ناظر سازمان ملل با نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران بود؛ زیرا آنها فقط ارتش را به رسمیت می‌شناختند؛ در صورتی که مسئولین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خواستار ارتباط مستقیم با ناظران سازمان ملل بودند. ناظران سازمان ملل متحد می‌گفتند سپاه فاقد درجات نظامی بوده و نمی‌تواند در مسائل نظامی صاحب‌نظر باشد؛ لذا ما تنها با فرماندهان ارتش روبه‌رو خواهیم بود.

 

منبع: نبرد دلیران و شیران ایران زمین، پیروزان، کریم، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده