خاطرات رزمی(9)
ضدانقلاب همان موقع دیده­بانی میکرد، کمین گذاشته بودند، دو سه جا مین ضدخودرو گذاشته بودند. وقتی اینها میخواستند رد بشوند، چرخ سمت راننده روی مین میرود و آن سمت ماشین به کلی از بین رفت. راننده تکه­تکه شده و یک ترکش هم به چشم ستوان آراسته خورد و دچار موج انفجار شد. او با بیسیم اطلاع داد: بالگرد میخواهیم. هنوز گوشی بیسیم را زمین نگذاشته بود که به سقز بیسیم زدم وگفتم یک بالگرد اضطراری و خیلی فوری اعزام کنند

سروان مهندس سیامک‌نیا

تیمسار ظهیرنژاد در ابتدا برای ما گونی فرستاد تا کیسه شن پر کنیم و سنگرهایمان را محکم کنیم. پس از آن دو میلیون تومان (که آن موقع پول زیادی بود) همراه با افسری به نام سروان مهندس سیامک­نیا فرستاد. آن زمانی که من در منطقه جنوب بودم، ایشان افسر مهندسی تیپ3 لشکر21 حمزه بود و من فرمانده تیپ1 لشکر21 حمزه بودم. سروان مهندس سیامک­نیا بسیار افسر کاری و نترس و پرکار و رسته­اش مهندسی بود. تیپ3 لشکر21 حمزه در کوت‌کاپن کنار رودخانه کرخه مستقر بود، بین آنها و دشمن تپه کوچکی بود که به تپه سبز معروف بود. اینها این طرف تپه سبز بودند و دشمن آن طرف، یعنی 80-70 متر بیشتر فاصله نداشتند، به همین خاطر دائم همدیگر را می‌زدند و هر روز شهید و زخمی داشتند. این افسر هر روز غسل شهادت می‌کرد، بعد لودر و بولدوزر و بچه‌هایش را آمده می‌کرد و می‌رفتند تا بین تیپ3 و دشمن که دائم زیر آتش بودند خاکریز بزنند. خودش و راننده لودر و بولدوزر این کار را ادامه می‌دادند تا اینکه بالأخره این خاکریز زده شود. فرمانده تیپ3 لشکر21 حمزه امیر پورداراب بود، که اگر اغراق نکنم، همان دقایق اول از این خاکریز دشمن را از بین برد و جای دشمن را گرفت. سرگرد مهندس سیامک­نیا که اغلب پرسنل نیروی زمینی او را می­شناسند، مهندس مسجد نیروی زمینی که الآن در آن نماز می‌خوانند، بوده است. به دلیل اینکه خانم ایشان بیمار شده بود، گزارش کرد و گفتند ایشان به تبریز منتقل شود. موقعی که من به تبریز رفته بودم برای قدردانی از فرماندهان قدیمی لشکر21 حمزه، ایشان من را پیدا کردند و یکدیگر را دیدیم.

به هر حال تیمسار ظهیرنژاد ایشان را به بانه فرستادند تا برای پادگان بانه زاغه مهمات بسازند. هم زاغه ساخت، هم سنگرهای فرماندهی درست کرد تا زمان حمله هواپیماهای دشمن یا توپخانه‌های دوربرد دشمن، قرارگاه گردان را از داخل اتاق­ها به سنگرها ببریم که از بتن آرمه ساخته بود، تا خودمان صدمه نبینیم. بسیار افسر خوبی بود.

تیمسار ظهیرنژاد نتوانست برای ما یک تُن تی.ان.تی بفرستد. از دفتر تهران ایشان با من تماس گرفتند و گفتند 50 کیلو دینامیت برایت فرستادم، فلان افسر مهندسی را هم فرستادم، دو میلیون تومان هم پول به او دادم که بیاید آنجا تا هر کاری که شما دارید انجام بدهید، اگر پول کم آوردید خبر بدهید تا باز برایتان بفرستم. وقتی این افسر آمد، کارگر گرفتیم و با سنگ و بتن برای ما سه زاغه مهمات زد، که از یکدیگر فاصله داشت تا اگر یکی منفجر شد، بقیه را منفجر نکند. ما 10-8 تا از آن کارگاه­های با سقف شیروانی داشتیم، کلی مین ضدتانک و مین ضدنفر و مین ضدخودرو در 6-5 تا از این زیرشیروانی­ها پر کرده بودیم. به همین خاطر این سه زاغه مهمات کافی نبود. زاغه­ها را کنار این زیرشیروانی­ها نساختیم. آنها را در جایی محفوظ و بین دو تپه ساختیم. بیشتر مهمات اصلی را که باید با آنها می‌جنگیدیم به زاغه­های جدید بردیم.

شهادت یک افسر وظیفه

به من گفته بودند که زمستان­ها در بانه ضدانقلاب برای اینکه دیده و شناخته نشوند، لباس سفید می­پوشند که همه جای بدنشان پوشیده شود، کلاه سفید هم می­گذارند، حتی پوتینشان را هم با پارچه سفید می­پوشانند، به جای اسلحه هم با داس می­جنگند. با داس درخت­زنی. منطقه هم جنگلی است، شاخه­های درخت­ها را با داس می­زنند، داس را خیلی تیز می‌کنند و با آن می­جنگند. من به همه گفته بودم که مراقب باشید، اینها با لباس سفید می‌آیند، چون در منطقه برف زیاد می­بارد و همه­جا سفید می‌شود، اینها حتی چشمهایشان هم دیده نمی‌شود، برای اینکه شما از دور چشمانشان را نمی­بینید. مراقبت کنید که اگیر اینها نیفتید و به شما کمین نزنند. از همه پرسیدم فهمیدید؟ همه، نگهبان­ها، سربازها، درجه‌دارها، افسرها همه گفتند بله.

یک گروهانی داشتیم به نام گروهان4. این گروهان4 در گردنه خان مستقر بود. فرمانده گروهانش هم آن موقع ستوان­یکم پوررضایی بود. الآن دوره قضایی دیده و قاضی است. آدم خوب و معمولی بود. یعنی آن طور که باید و شاید زرنگ نبود، ولی بالأخره به عنوان یک افسر وظیفه­اش را انجام می‌داد. گروهان4 گروه رزمی140 از گردنه خان حفاظت می‌کرد. گردنه خان شامل ارتفاعات است، دامنه ارتفاعات سنگر کنده بودند و پرسنل مستقر بودند. یکی دو ماه قبل از این اتفاق افسر وظیفه­ای داده بودند به تیپ1 لشکر2 مرکز در پادگان تهران و آنها هم او را فرستاده بودند برای بانه. افسر مزبور هم مهندس بود. پدرش هم مهندس بود، اصفهانی بودند، پدرش هم پیمانکار بود. خودش برای من تعریف کرده بود. افسر جوان و زرنگی بود، ضعیف هم نبود. چون گروهان4 در گردنه خان فرمانده دسته کم داشتند من این افسر وظیفه را فرستادم پیش پوررضایی. گفتم مراقب این باشید، افسر وظیفه است و بگذارید در دسته­های پیاده فرمانده دسته باشد. او هم قبول کرد. این افسر وظیفه آموزش­های کافی ندیده یا توجه نکرده بود، صبح زود بلند می‌شد، حوالی 5 صبح، یک کتری برمی­داشت، 5-4 نفر در این سنگر بودند، می‌رفت سر چشمه که جلوی خط مقدم بود و شاید 60 یا 70 متر جلو سنگرشان بود، کتری را پر آب می‌کرد و برمی­گشت و روی اجاق می­گذاشت. کتری که جوش می­آمد چایی درست می‌کرد و سربازان را بیدار می‌کرد و با هم صبحانه می‌خوردند. نمی‌دانم ضدانقلاب از کجا متوجه شده بود که این تنها می‌آید و می‌رود و هر روز این کار را می‌کند. شاید نگهبانی داده بودند و متوجه شده بودند. شاید هم ستون پنجمی داخل این واحد داشتند. یکی دو روز با لباس سفید می‌آیند و می­بینند که او نه اسلحه­ای برمی­دارد نه مراقب دارد، یک کتری می­گیرد و سر چشمه می‌رود، وضو می­گیرد، کتری را پر آب می‌کند و برمی­گردد به سنگرش، نماز می­خواند و سربازان را بیدار می‌کند. دو یا سه نفری که قرار بود وی را شهید کنند، آماده می‌شوند و هرکدام داسی برمی­دارند و با لباس و کلاه و کفش سفید می‌آیند. برف زیادی هم آمده بود، شاید حدوداً 75 سانتی­متر. همه جا سفید بود. این افسر که از پله چشمه پایین می‌رود، ضدانقلاب از پشت با داس به او حمله می‌کنند، اولین ضربه را با نوک داس به قلب او می­زنند، داس بعدی را به گردنش می­زنند به طوری که سرش دیگر نمی‌توانست سر جایش باشد، از دو طرف زده بودند، مثل شاخه درخت. بعد به شکمش می‌زنند. یکی دو تا از سربازها داخل سنگر بودند و آماده بودند تا اگر صدایی شنیدند تیراندازی کنند. صدای تیر می‌آید، اغلب سربازها تیراندازی می‌کنند تا ببینند چه خبر است. ضدانقلاب رفته بودند و دیگر کار تمام شده بود. به سراغش می‌روند تا ببینند چه شده که با جنازه­اش روبه­رو می‌شوند. یعنی فقط به قصد کشتن او آمده بودند. او را به پادگان بانه آوردند. فرمانده کسی است که زیردستش را مانند فرزندان خودش بداند. این پسر من را این‌طور شهید کرده بودند، در تنهایی برای او گریه می‌کردم و دلسوزی می‌کردم. بعد از آن به من گفتند که او یگانه اولاد بوده، اگر می­دانستم او را در پادگان بانه نگه می­داشتم. پدرش آمد و جنازه­اش را تحویل دادیم. دیگر رویمان نمی‌شد حتی برای دیدنش برویم و تسلیت بگوییم.

این منطقه برف­گیر بود، باید با احتیاط کامل می‌رفتند و آموزش می­دیدند، تنها و بدون اسلحه نباید رفت. درست است که آن چشمه 70-60 متری و جلوی دید تیر سربازها بود، ولی با وجود این باید دوتا اسلحه می­برد و با تأمین می‌رفت.

مجروح شدن ستوان­یکم ناصر آراسته

هنوز جنگ شروع نشده بود، دو سه ماه پس از اینکه ما مستقر شدیم، با بی‌سیم به فرمانده محترم تیپ، جناب سرهنگ ستاد ورشوساز اطلاع دادیم که اینجا کمبود افسر ودرجه‌دار داریم، اگر مقدور است برای ما افسر و درجه‌دار بفرستید. ایشان 3-2 نفر درجه‌دار فرستاد. ستوان­یکم ناصر آراسته را هم با آنها فرستاده بود. ایشان آمد و سلام علیک کردیم. گفت من را جناب سرهنگ ورشوساز فرستاده تا به شما کمک کنم. پیش خود فکر کردم ایشان را مسئول انتظامات پادگان بانه بگذارم تا هم به نگهبانان سر بزند، هم ورود و خروج نفرات و مواد غذایی و وسایل را با کمک نفراتی که دارد، کنترل می‌کند.

در گردنه خان فرمانده گروهانی داشتیم به نام ستوان­یکم منوچهر کرباسی‌زاده، فرمانده گروهان دوم بود. هر کار و مشکلی داشتم به او می‌گفتم آن را انجام بدهد. مثلاً ما هر روز باید یک گروهان گشتی بین خودمان تا گردنه خان که 15 کیلومتر فاصله بود، می­فرستادیم. این مسیر مثل جاده شمال پیچ­های تندی دارد. هنگام رفتن از بانه به گردنه خان سمت چپ کوه و سمت راست دره­های عمیق و رودخانه­ای است که در نهایت از شهر بانه می­گذرد. ما هر روز صبح زود، قبل از همه، باید تأمین می­فرستادیم. یعنی باید طوری می‌رفتند که 5/7 تا 8 صبح تأمین جاده مستقر می‌شد تا ستون­ها بیایند و بروند. ستون­ها هم بیشتر ارتشی و سپاهی بودند، مواد سوختنی برایمان می­آمد، تانکر سوختنی می­فرستادیم و… مجبور بودیم تا ساعت 2 بعدازظهر تأمین این جاده را برقرار کنیم تا رفت و آمد انجام شود و 2 بعدازظهر به پادگان بانه برمی­گشتند.

ستوان کرباسی‌زاده می‌خواست به مرخصی برود. به علت اینکه جانشین نداشتیم، مدتی مرخصی او دیر شده بود. خود من هم هشت ماه به مرخصی نرفته بودم. او هم 4-3 ماهی بود که به مرخصی نرفته بود. اهل کرمان بود. گفت: اجازه می­دهی من چند روز دیگر به مرخصی بروم؟ گفتم: چه کار کنم کرباسی‌زاده؟ مثل تو ندارم که جایگزین بگذارم. کرباسی‌زاده رفت. عصر او را خواستم و گفتم: جای تو نفر پیدا کردم، بهترین افسر، ستوان آراسته. ستوان­یکم آراسته جوانی زرنگ، متین، ورزیده و باهوش بود. کرباسی‌زاده گفت: جناب سرهنگ! پس من با خیال راحت به مرخصی می­روم، چون کسی را می­گذاری که مثل خود من یا حتی بهتر از من است. به آراسته گفتم و فردای آن روز به گردنه خان رفتند و تمام گروهان را با سنگرهایش شمرد و با نفراتش تحویل گرفت، هم گردنه خان را و هم آن پایگاهی را که دکل­های تلویزیون منطقه و دکل­های مخابراتی منطقه و رادارهای عمودی و افقی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در پنج کیلومتری گردنه خان بود. کرباسی‌زاده که بسیار وظیفه­شناس بود، آن شب نرفت و شب با آراسته ماند تا ایشان را توجیه کند. صبح روز بعد آراسته نامه­ای به کرباسی‌زاده داد که من گردنه خان و پایگاه دکل­های تلویزیونی را تحویل گرفتم و ایشان می‌توانند به مرخصی بروند. ستوان­یکم کرباسی‌زاده، فرمانده گروهان2، به مرخصی رفتند. فکر می‌کنم بهمن­ماه 1359 بود، برف خیلی شدیدی باریده بود، تا بالای زانو برف بود. توی کوه­ها بیشتر هم بود، باد می‌زد و بعضی جاها جمع و زیادتر می‌شد. ستوان آراسته یک روز بعدازظهر ساعت 3-2 مسلحانه با ماشین به همراه راننده جهت بازدید و سرکشی به پایگاه دکل­ها رفت تا ببیند که وسایل گرم­کن دارند یا ندارند و همچنین با فرمانده دسته­اش و منطقه­اش آشنا شود. حدود 3-2 کیلومتر از پایگاه گردنه خان دور شده بودند. ضدانقلاب همان موقع دیده­بانی می‌کرد، کمین گذاشته بودند، دو سه جا مین ضدخودرو گذاشته بودند. وقتی اینها می‌خواستند رد بشوند، چرخ سمت راننده روی مین می‌رود و آن سمت ماشین به کلی از بین رفت. راننده تکه­تکه شده و یک ترکش هم به چشم ستوان آراسته خورد و دچار موج انفجار شد. او با بی‌سیم اطلاع داد: بالگرد می‌خواهیم. هنوز گوشی بی‌سیم را زمین نگذاشته بود که به سقز بی‌سیم زدم وگفتم یک بالگرد اضطراری و خیلی فوری اعزام کنند که ستوان آراسته روی مین رفته. به آنها سپردم که مجروح را سریع به پادگان بانه بیاورند. زیرا ضدانقلاب وقتی مین می­گذاشتند، دورتر کمین می‌کردند که اگر اتفاقی افتاد تیراندازی کنند، بزنند، بکشند، وسیله­شان را بردارند. گفتم اگر آنجا بالگرد برود، آن را هم می­زنند. پیغام دادم به افسران گردنه خان که سریعاً مجروح را بفرستید به پادگان بانه تا من از پادگان به مراغه بفرستم. رسیدن مجروح و رسیدن بالگرد هم­زمان شد. بالگرد که نشست، سریع ستوان آراسته را که صورتش خونین بود در بالگرد گذاشتیم و به خلبان سفارش کردم سریع او را به دکتر برسانند.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده