نبرد دلیران ایران زمین(36)
اولین کسی که تیراندازی در آب را شروع کرد و ماهی گرفت، سرباز کیومرث ترکمن بود و ماهیها را برای من آورد و با مهربانی گفت:«جناب سرهنگ، ماهی!» من در حالی که نیمهجان بودم، یکی دو عدد از آنها را گرفته و همانطور خام یکی را خوردم. دومی را که میخواستم ببلعم، چون بزرگتر از اولی بود، دمش در گلویم گیر کرد و نه بیرون میآمد و نه پایین میرفت! تا اینکه به هر طریق بود با دندانهایم دمش را کندم و خود ماهی را بلعیدم.

 

یکی از افسران رکن3 لشکر به نام سرهنگ آرشام، به همراه خود مقداری نان در دستمال داشت که خشک شده بود. او دستمال خود را پهن کرد و کلاه آهنی خود را از آب برکه پر نمود و در کنار دستمال نان گذاشت و گفت: «هرکس گرسنه است بسم الله. شاید دیگر چنین سفره رنگین و باصفایی نصیب نشود! بخورید و شکر کنید.» اولین کسی که پای سفره نشست، من و جناب سرهنگ علیاری بودیم که نان خشک را در آب داخل کلاه زدیم تا کمی نرم شود و خوردیم. بقیه هم روش ما را پیش گرفتند و ناهار بوقلمون خیالی را میل کردند. بعد از غذا خوردن، من کاغذی را از جیبم بیرون آورده و شماره تلفن منزلمان را در شیراز روی آن نوشتم و اضافه کردم: «ای کسی که بعد از من این یادداشت را می‌بینی، به این شماره تلفن زنگ بزن و خبر مرا به آنها اطلاع بده تا دیگر منتظر نباشند و بدانند که در راه آزادی و استقلال وطن به شهادت رسیدم و تن به اسارت ندادم. چه حلاج‌ها رفته بر دارها، چه فرهادها مرده در کوه‌ها، بود کیش مهر کیش و آئین من» جناب سرهنگ علیاری سؤال کرد: «چه می‌نویسی؟» جواب دادم: «شاید ما به جاده یا واحدهای خودمان نرسیدیم؛ من این مطالب را نوشتم تا اگر در راه از بین رفتم و چوپانی یا کسی جنازه ما را پیدا کرد و جیب‌های ما را جستجو نمود، این یادداشت را پیدا کند و به خانواده‌ام خبر دهد.» جناب سرهنگ علیاری کار مرا تصدیق نمود و خودش هم مشغول نوشتن شماره تلفن و مشخصات خود شد و دیگران هم همین کار را کردند.

تا ساعت 1800 سی‌ام خردادماه 1367، در همان منطقه ماندیم و در زیر آفتاب سوزان به استراحت پرداختیم. هوا که خنک شد، ماسک‌های ضدگاز شیمیایی را از نایلون‌های مخصوص درآورده و جلد ماسک‌ها را از آب برکه برای رفع نیاز و تشنگی پر کرده و به راه خود ادامه دادیم. از ابتدای حرکت ما در دل کوه‌های شمال مهران، سربازی به نام کیومرث ترکمن به همراه من بود و یک لحظه مرا تنها نمی‌گذاشت و پا به پای من می‌آمد و حتی سعی می‌کرد هر کمکی که من نیاز دارم به من بکند. من با خود نه ماسک ضدگاز شیمیایی داشتم که از جلد آن استفاده نمایم و نه قمقمه آب به کمر بسته بودم؛ لذا به این سرباز یا دیگران احتیاج داشتم و کیومرث ترکمن این موضوع را فهمیده بود و مرا رها نمی‌کرد. او کیسه پلاستیکی ماسک ضدگاز شیمیایی خود را پر از آب کرده و به دست گرفته و در عین حال که با خود حمل می‌نمود، تلاش می‌کرد مانع برخورد آن با خارهای کنگر در مسیر شود، تا سوراخ نگردد و بدون آب نمانیم. کم‌کم هوا رو به تاریکی و خنکی می‌رفت و ما در پستی و بلندی کوه بالا و پایین می‌رفتیم، تا بلکه به آبادی و یا جاده برسیم.

حدود ساعت 2400 بود که از دور صدای صحبت عده‌ای به زبان فارسی به گوش ما رسید و خیال کردیم به سیاه‌چادر عشایر رسیده‌ایم و نور امیدی از نجات در دلمان روشن شد. من به دنبال راهی می‌گشتم که خود را از بلندی ارتفاع کوه به پایین و نزد عشایر خیالی برسانم، اما به جایی رفتم که بسیار باریک بود و در تاریکی شب نمی‌توانستم راه را پیدا کنم و در این حال، نه راه پیش رفتن داشتم و نه راه برگشت. جناب سرهنگ علیاری مرا صدا کرد و پرسید: «کجا هستی؟» پاسخ دادم: «برای رفتن پایین دنبال راه می‌گشتم که گیر کردم و نمی‌توانم کاری کنم!» در همین حال، سنگی که من روی آن ایستاده و در حالت پشت به کوه بودم، کم‌کم از زیر پایم دررفت و هم‌زمان صدای فرزندم را در گوش خود شنیدم که مرا صدا می‌کرد. با این‌حال، ازخود بیخود شدم و فریاد زدم: «علی من رفتم.» و بدون مقدمه از آن ارتفاع جفت زدم پایین و محکم به زمین خوردم و آخ از نهادم بلند شد. با شنیدن صدای آخ من، جناب علیاری مرا صدا کرد و پرسید: «پیروزان! حالت خوب است؟» پاسخ دادم:« فعلاً دست و پایم حرکت می‌کنند و مشکلی ندارم.» گفت:«همان‌جا بمان تا صبح ببینیم چه پیش می‌آید.» چند لحظه بعد، سرباز ترکمن با کیسه آب، از مسیر دیگری خود را به من رساند و به دنبال آن جناب سرهنگ جلالی به پایین کوه نزد من و سرباز ترکمن آمد و هر سه نفر دست در دست هم داده و در دامنه تپه روی زمین شیب‌دار دراز کشیده و برای اینکه شیب زمین تند بود و لیز نخوریم، پاهای خود را به درختی که آنجا بود تکیه داده و به همان حالت خوابیدیم.

فردا صبح، با روشن شدن هوا، سایر پرسنل خود را به پایین کوه رساندند و نزد ما آمدند. جناب سرهنگ علیاری سرش را بالا کرد و ارتفاعی را که من از آنجا به پایین پریده بودم به من نشان داد که حدود 12 الی 14 متر ارتفاع داشت و در ضمن سؤال کرد: «پیروزان! اگر از این ارتفاع خبر داشتی و هوا هم روشن و روز بود باز هم می‌پریدی؟» پاسخ دادم: « خدا وکیلی نه!» در این حال، به یاد یک موضوع فکاهی افتاده بودم که می‌گفتند: «فرد توریستی از ارتفاع آبشار نیاگارا خود را به پایین پرت کرد؛ همراهانش برای او دست زدند و او را تشویق کردند. خبرنگاری به نزد او رفت و از وی سؤال کرد: «ممکن است انگیزه خود را از این کار برای ما شرح دهید؟» آن شخص جواب داد: «انگیزه‌ای در کار نبود؛ فقط به من بگویید در آن بالا چه کسی مرا هل داد که افتادم؟» در رابطه با پریدن من هم از آن ارتفاع، دلیلی جز دررفتن سنگ از زیر پای من نبود و کار دیگری نمی‌توانستم بکنم جز پریدن در تاریکی.

بالأخره دوباره همگی به راه افتادیم و گرسنه و تشنه در پستی و بلندی کوه پیشروی کردیم، تا به برکه‌ای از آب رسیدیم. در کنار آن، با سینه روی زمین دراز کشیدم و ضمن خوردن آب، صورتم را با آن شستم. نتیجه پریدن من از آن ارتفاع این شد که دچار کمر درد شدیدی شدم و پس از نجات یافتن و مراجعه به دکتر، مشخص گردید به ستون فقرات من آسیب وارد شده و دچار دیسک کمر گردیده و اکنون هم در اثر این بیماری قادر به راه رفتن نبوده و حتی از راه رفتن معمولی هم تقریباً محروم می‌باشم. اما استفاده از آب برکه که به صورتم زدم، باعث شد چشم‌هایم آلوده به مواد شیمیایی شود و برای مدتی دچار ناراحتی چشم گردم و در شیراز تقریباً به مدت یک ماه تحت درمان چشم پزشکان بیمارستان خلیلی و درمانگاه مطهری واقع شوم که خود حدیث مفصلی دارد.

روز 31 خردادماه را در کوه‌ها سرگردان بودیم، تا اینکه اواخر روز به جوی باریکی از آب شیرین رسیدیم و از آب آن رفع تشنگی نموده و برای سیر کردن شکم خود از علف‌های سبز کنار جوی استفاده کردیم. شب روز سی‌ویکم در زیر مهتاب و کنار همان رودخانه به راهپیمایی ادامه دادیم، تا اینکه حدود ساعت 2400 همه از پای افتاده و روی زمین و کنار همان جوی آب به خواب رفتیم. فردای آن شب، یعنی اول تیرماه که از خواب بیدار شدیم، بین پرسنل دودستگی ایجاد شد و تعدادی می‌خواستند میانبر زده و خود را زودتر به جاده برسانند. اما من گفتم: «این آب را رها نخواهم کرد و به دنبال آن خواهم رفت؛ اگر ما از این آب جدا شویم در اثر تشنگی تلف خواهیم شد.» بعد از مدتی بحث و مجادله، سایرین هم نظر مرا پذیرفتند و به دنبال مسیر آب به پیشروی خود ادامه دادند. کمی بعد من رو به جناب سرهنگ علیاری نموده و گفتم:«امروز به دلم افتاده است که بالگردهای هوانیروز ما را نجات می‌دهند.» جناب علیاری گفت: «از کجا این حرف را می‌زنی؟» گفتم: «حسین رفیق من است (منظور جناب سرهنگ علی‌حسین انصاری فرمانده هوانیروز کرمانشاه بود که هم‌دوره و دوست  صمیمی من است) و من او را خوب می‌شناسم. اگر بفهمد که ما گم شده‌ایم، مطمئناً برای یافتن ما خواهد آمد. منتهی باید یک نفر به او خبر بدهد.» جناب سرهنگ جواب داد:«به همین خیال باش! حتماً می‌آید!» کاملاً معلوم بود که حرف مرا باور ندارد و به تمسخر گرفته است. قبلاً گفتم موقعی که در بالای کوه بودم و هنوز خود را از بالا پرت نکرده بودم، از دور و پایین کوه و در بین شیارها صدای صحبت می‌شنیدم و فکر کرده بودیم عشایر محلی هستند؛ در صورتی که این افراد تعدادی از پرسنل لشکر16 زرهی به سرپرستی جناب سرهنگ جعفر لهراسبی جانشین لشکر بودند که در روز سی‌ویکم به ما رسیده بودند.

حدود ساعت1030 روز اول تیرماه بود؛ هوا رو به گرمی گذاشته بود و من هم در اثر ضعف از گرسنگی و زخمی بودن پاهایم قادر به ادامه راهپیمایی نبودم و دلم می‌خواست در محلی استراحت کنم. کم‌کم از سایر پرسنل عقب افتاده بودم و تنها سرباز کیومرث ترکمن با من بود و تلاش می‌کرد به هر طریق ممکن، مرا به سایرین برساند. اما وقتی از این کار ناامید شد فریاد زد: «این دارد می‌میرد. صبر کنید!» جناب علیاری که در جلو دیگران در حرکت بود و خودش هم دیگر به کندی پیش می‌رفت، ایستاد و دستور داد در کنار رودخانه توقف کنیم و تا غروب استراحت نماییم.

با شنیدن این حرف، همه پرسنل اعم از افسر، درجه‌دار و سرباز خود را به آب رودخانه انداختند و تعدادی هم سر تفنگ‌های خود را در داخل آب رودخانه کرده و ماشه‌ها را چکاندند. بدین طریق، تعدادی ماهی که بزرگ‌ترین آنها به اندازه انگشت دست آدمی بود، مرده و روی آب آمدند و دیگران که در مسیر آب و حرکت ماهی‌ها بودند، آنها را گرفته و برای سرخ کردن بردند. اولین کسی که تیراندازی در آب را شروع کرد و ماهی گرفت، سرباز کیومرث ترکمن بود و ماهی‌ها را برای من آورد و با مهربانی گفت:«جناب سرهنگ، ماهی!» من در حالی که نیمه‌جان بودم، یکی دو عدد از آنها را گرفته و  همان‌طور خام یکی را خوردم. دومی را که می‌خواستم ببلعم، چون بزرگ‌تر از اولی بود، دمش در گلویم گیر کرد و نه بیرون می‌آمد و نه پایین می‌رفت! تا اینکه به هر طریق بود با دندان‌هایم دمش را کندم و خود ماهی را بلعیدم. از این لحظه به بعد ماهی‌گیری رونق یافت و سربازان با روشن کردن آتش، کباب ماهی فراوانی تهیه کرده و شکم خود را بعد از سه روز سیر کردند. ناگفته نماند هرکس ماهی می‌گرفت و کباب درست می‌کرد، ابتدا به من و جناب سرهنگ علیاری می‌داد، بعد خودش با رفقایش می‌خوردند. تا ساعت 1400 شکم‌ها تقریباً سیر شد و در داخل رودخانه نشسته و آب روی سر و بدن خود می‌ریختیم و بدین طریق، از گرمازدگی نجات پیدا کردیم.

 

 منبع: نبرد دلیران و شیران ایران زمین، پیروزان، کریم، 1395، ایران سبز، تهران

 

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده