خاطرات رزمی(8)
گفت خبر این است که ضدانقلاب آمده رئیس بانک را آورده، صندوق­دارش را آورده، پیشخدمتش را هم آورده، بانک را باز کردند، چون بانک چندتا کلید دارد، یکی دست رئیس بانک است، یکی دست صندوق­دار و یکی دست پیشخدمت. گاوصندوق را باز کردند. همه شش میلیون پول را بردند. او این­طور گفت. اطلاع نداشت که امروز 500 هزار تومان خرج کردند و 5/5 میلیون تومان بردند. گفت رئیس بانک، پیشخدمت و صندوق­دار را هم بردند و هنوز شاید حدود 500-400 متر از بانه دور نشدند که ما متوجه شدیم.

شجاعت و فداکاری شهید کلاته آقامحمدی

گروهبان کلاته دیده­بان توپخانه بود. بسیار نترس و داوطلب برای شهادت بود. جناب صیادشیرازی او را خوب می­شناخت. کلاته می‌گفت من هم می­روم، مگر می‌شود من بمانم و جناب صیادشیرازی بین عده­ای گرفتار شده باشد؟ دقیقاً یادم نیست چند نفر دیگر با هم جمع شدند. با ستوان­یکم آراسته شش یا هفت نفر بودند. اینها را با بالگرد فرستادیم به محل گروه رزمی شیراز. در میان آنها فقط گروهبان کلاته و ستوان­یکم ناصر آراسته اسمشان در ذهنم باقی مانده. برادر عزیزمان کلاته بعداً در سال­های دیگر ادامه جنگ تحمیلی دیده­بان توپخانه و در خط مقدم رزمندگان اسلام بود، پی در پی سرفه می‌کرد، در اثر بمباران شیمیایی هواپیماهای عراق شیمیایی شده بود، جانباز 65درصد بود، خدا رحمتش کند. روزی برای معالجه موج گرفتگی شدیدم و پاره شدن پرده­های هر دو گوشم و شکستن دو عدد از مهره‌های کمرم به بیمارستان501 ارتش رفته بودم که ایشان را دیدم. خیلی سرفه می‌کرد. یک ماه بعد از آن با درجه سرهنگی به شهادت رسید.

بانک بانه

شاید یک ماهی بود که ما بانه را تحویل گرفته بودیم و مشغول بازسازی و آماده­سازی برای عملیات بودیم. رئیس بانک ملی شهر بانه پیش من آمدند و گفتند من بالگرد می‌خواهم تا به سقز بروم، پول بانک تمام شده و خرجی نداریم به مردم بدهیم. گفتم رسمتان همین بوده؟ گفت بله، قبلاً هم همین­طور بوده، من با بالگرد به سنندج می‌رفتم و از بانک ملی پول می­آوردم. من با فرمانده پادگان سقز هماهنگی کردم و گفتم رئیس بانک ملی بانه بالگرد می‌خواهند تا از سقز پول بیاورند. گفتند قبلاً هم این کار را می‌کردیم، اشکالی ندارد. کی بفرستم؟ گفتم فردا یا پس­فردا صبح. گفت پس­فردا می­فرستم. به رئیس بانک خبر دادیم که پس­فردا صبح ساعت 8 اینجا باشد که بالگرد می‌آید. ساعت 8 بود که بالگرد به پادگان بانه آمد. رئیس بانک هم آمد.

به خلبان سپردم که مراقب باشد، ایشان رئیس بانک است، شخصیت محترمی است، ویراژ ندهد که سرش گیج برود. گفت خیالت راحت باشد، قبلاً هم رفتم. نمی‌دانم یک روز در سنندج ماند یا دو روز، ولی خیلی زود برگشت.  گفتم پس پول چه شد؟ گفتم اینجاست. یک جعبه چوبی بود شاید به طول 40 سانتی­متر و ارتفاع کمتر از یک وجب. گفتم چقدر است؟ گفت ده میلیون تومان. آن موقع ده میلیون تومان پول خیلی زیادی بود. گفتم می­خواهی چه کار کنی؟ گفت: به بانک می­برم. گفتم این پول را می­خواهی به بانک ببری؟ شب ضدانقلاب بیاید و در بانک را بشکند و ببرد جوابگو هستی؟ گفت نه؛ نظر شما چیست؟ گفتم به نظرم اگر در بانه بپیچد که شما ده میلیون تومان پول آوردی و توی گاوصندوق بانک گذاشتی به گوش ضدانقلاب می­رسد. گفتم این ده میلیون تومان را صورت­جلسه می‌کنیم و به من بده. من خرج روزانه­تان را می‌دهم، هرچقدر که نظر شماست. صندوق­دار یا معاون یا هرکسی که دوست داری به اینجا بفرست، من ماشین می­فرستم، بعد با ماشین این پولی که بهش می‌دهم را پیش شما بیاورد. با تأمین می­فرستم و با صورت­جلسه تحویل می‌دهم. هر روز این کار را بکن تا این پول تمام شود. گفت شما کجا نگه می­داری؟ گفتم این دیگر محرمانه است، نمی­توانم بگویم. ما هم نگه می­داریم، هم می­نویسیم، هر بار که به شما پول می­دهیم رسید می­گیریم. گفتند خیلی خوب است. ده میلیون تومان را به من دادند و رسید گرفتند، صورت­جلسه کردیم، خودم امضا کردم، افسر و درجه‌دار رکن2 و معاونم هم امضا کردند. زمانی که پول را تحویل می‌دادیم از کسی که به ما معرفی کرده بودند و برای تحویل گرفتن پول می­آمد، رسید و امضا می­گرفتیم. این کار ادامه پیدا کرد تا ده میلیون تومان تمام شد. شاید یک ماه یا یک ماه و نیم طول کشید. رسیدها را نگاه کردیم، دیدیم همه پول را پس دادیم، الحمدلله مشکلی پیش نیامد. آن موقع که ما این پول را گرفته بودیم، زمانی بود که انقلاب اسلامی می‌خواست پول­های زمان قبل از انقلاب را عوض کند. مثلاً بانک اینها را جمع می‌کرد، عوض آن پول جدید می‌داد. حدود مردادماه یا اوایل شهریورماه سال 1359 بود، هنوز جنگ شروع نشده بود.

بعد که جنگ شروع شد و ما پیش‌بینی کردیم که ممکن است عراق به طرف ما بیاید، جاده­ها را دقیقاً ثبت تیر کردیم؛ چون اگر مین­گذاری می‌کردیم مردم روی مین می‌رفتند. آماده شده بودیم، چند بار در روز و چند بار در شب امتحان کردیم. به آن جاده­ها تیراندازی کردیم، با دوربین دیده­بانی کردیم و دیدیم درست می­زنند. تمام اطراف بانه را از طرف سردشت ثبت تیر کرده بودیم، از طرف خود عراق ثبت تیر کرده بودیم، از طرف عباس­آباد هم ثبت تیر کرده بودیم، از طرف سقز هم همین­طور. آمادگی داشتیم. در هر صورت جنگ آغاز شد. ما از رده بالا سلاح ضدهوایی درخواست کردیم، آوردند و در بهترین جاهای پادگان بانه، مرتفع­ترین تپه‌های پادگان مستقر کردیم و ضدهوایی­ها را آزمایش کردیم. جاده­های اطرافمان، محله­هایی که در تیررس سلاح­های ما بودند را هم شب­ها و هم روزها با احتیاط تیراندازی آزمایشی می‌کردند. قبلاً آژیر می‌زدیم که می‌خواهیم فلان جاده را بزنیم، کشاورز یا مردم در جاده یا جاده­ای که به آربابا کشیدیم نباشند تا ما تیراندازی کنیم.

جنگ ایران و عراق شروع شد، باز هم رئیس بانک ملی بانه آمد و گفت آقای جناب سرهنگ رزمی آمدم باز هم بالگرد به من بدهید. دیگر مقدار پول را نپرسیدم، زیرا بار قبل که من پول را از ایشان گرفتم، کمی دلگیر شد. تلنگری در مغز من خورد که احتمال دارد ایشان برای این پول نقشه­ای داشته باشد و چون من پول را از ایشان گرفتم از انجام نقشه­اش محروم شده و دلگیر شده که چرا نتوانست نقشه­اش را عملی کند. پیش خودم گفتم دفعات بعد مشخص می‌شود. طبق معمول بی‌سیم کردم به فرمانده تیپ سقز و درخواست بالگرد از سقز نمودم. بالگرد آمد بانه و رئیس بانک را با بالگرد فرستادم سنندج. دو روز بعد بالگرد برگشت و در پادگان بانه نشست. دیدم این بار 8-7 گونی از بالگرد پیاده کرد. من خیال کردم چیزی هم برای دوستان و رفقایش خریده است. گفتم جناب آقای رئیس اینها چیست؟ گفت همه­اش پول است. گفتم جمعاً چقدر است؟ گفت شش میلیون تومان. پیش خود گفتم آن­دفعه ده میلیون تومان در یک جعبه کوچک بود، حالا چرا شش میلیون در این همه گونی؟ با خود گفتم ایشان روی این پول نظر دارد، من هم جای نگهداری 8-7 گونی پول را ندارم. ایشان این کار را کرده که من پول را بدهم. پول را دادم و تصمیم گرفتم مراقبت کنم، بعضی مواقع گشتی می­فرستادیم، ماشین می­فرستادیم، دور می‌زدند و داخل بانک می‌رفتند. دو سه روزی گذشت. شب ساعت 3-5/2 بود. برادران سپاه دو مقر در بانه داشتند. یکی آخر بانه به طرف عباس­آباد بود و یکی هم تقریباً وسط شهر یا نزدیکی­های طرف پادگان. من خواب بودم، بی‌سیم­چی همیشه بیدار بود. یعنی نوبتی می­ایستادند و ما هم حدوداً ساعت 2 نصف شب به بعد کمی استراحت می‌کردیم که صبح زود ساعت 4 بتوانیم برویم و پادگان را دور بزنیم. اکثر مواقع آماده بودیم، یعنی تیراندازی می‌شد خودبخود بیدار می‌شدیم. بیدار شدم؛ بی‌سیم­چی گفت برادران سپاه می‌خواهند با شما صحبت کنند. گوشی را گرفتم، با بی‌سیم صحبت کردیم. بی‌سیم‌های ما هم رمز داشت و همین­طور آشکارا صحبت­ها مشخص نمی‌شد. گفت آقای رزمی خبر داری؟ گفتم نه! گفت خبر این است که ضدانقلاب آمده رئیس بانک را آورده، صندوق­دارش را آورده، پیشخدمتش را هم آورده، بانک را باز کردند، چون بانک چندتا کلید دارد، یکی دست رئیس بانک است، یکی دست صندوق­دار و یکی دست پیشخدمت. گاوصندوق را باز کردند. همه شش میلیون پول را بردند. او این­طور گفت. اطلاع نداشت که امروز 500 هزار تومان خرج کردند و 5/5 میلیون تومان بردند. گفت رئیس بانک، پیشخدمت و صندوق­دار را هم بردند و هنوز شاید حدود 500-400 متر از بانه دور نشدند که ما متوجه شدیم.

ما همه هدف­ها را ثبت­ تیر کرده بودیم. من حساب کردم که اینها به طرف بوئین زهرا و عباس­آباد نمی‌روند. چون آنجا نزدیک عراق است و اینهمه پول را نمی‌توانند به عراق ببرند. به طرف سقز هم نمی‌روند چون گردنه خان جلویشان را می­گیرند. به طرف خود عراق هم که پشت سر ماست و نزدیک­ترین راه است نمی‌روند. احتمالاً به طرف جاده سردشت می‌روند که آنجا را هم ثبت تیر کرده بودیم. 200 متر عقب­تر و 500 متر جلوتر را زیر آتش توپخانه 105م‌م و خمپاره‌اندازهای120م‌م گرفتیم. 100درصد اطمینان داشتم که درست زدم و البته فردا صبح فرستادم تا آنجا را بازدید کنند. خون­هایی که از ضدانقلاب ریخته شده بود مشخص بود که آتش درست بوده و تعدادی از آنها زخمی شدند و یا اگر هم کشته شده بودند، با خود برده بودند. با این حال آنها رفتند و پول­ها را هم بردند. رئیس بانک و صندوق­دار و پیشخدمتش هم با اینها تبانی کرده بودند و به همین خاطر آنها را هم برده بودند که از آنها بازجویی نکنیم. به سقز و فرمانده لشکر28 سنندج و به تهران فرمانده لشکر2 مرکز بی‌سیم زدیم و قضیه را گفتیم و اعلام کردیم ما پیگیر قضیه هستیم، گشتی فرستادیم قسمت­های مختلف تا روستاهای اطراف منطقه به طرف سردشت رفتند، ولی نمی­دانیم می­توانیم آنها را پیدا کنیم یا نه. دو سه روز گشتی فرستادیم، خبری نشد، مردم هم می­ترسیدند به ما اطلاعات بدهند. بعد از 5-4 روز دزدها آمدند، رئیس بانک و صندوق­دار و پیشخدمت بانک را آزاد کردند. این نفرات به بانه آمدند، ما از آنها سوال کردیم. گفتند اینها ما را بردند و ما گفتیم ما بی­گناهیم، شما پول را بردارید، چرا ما را آوردید، ما را نکشید. در نهایت ما را آزاد کردند و ما آمدیم. ما به رئیس بانک ملی و همراهانش شک کردیم و از بانک ملی سنندج بازرس خواستیم تا بیایند از رئیس بانک و دو نفر همراهانش بازجویی کنند تا بفهمیم آیا در این کار دخالتی داشتند یا نه. دو سه روز پشت سر هم از آنها بازجویی کردند و بعد از آن اعلام کردند که اینها هیچ اطلاعی نداشتند. من گفتم بازجوی شما چه کسی بوده؟ گفتند از کارمندان بانک بوده. چیزی نگفتم. ولی رئیس بانک و صندوق­دار و پیشخدمت را زندانی کردم. با پادگان تهران تماس گرفتم و با فرمانده لشکر صحبت کردم و گفتم از بانک ملی مرکز یک بازپرسی که شغلش قضایی باشد بفرستند تا از این رئیس بانک بازجویی کند؛ او در این کار دخالت داشته، با اینکه همه گفتند دخالت نداشته. از تهران بازرس آمد و سه روز پشت سر هم از رئیس بانک بازجویی کرد، رئیس بانک اعتراف کرد که ضدانقلابی­ها آمدند و ما را تهدید کردند. گفتند باید با ما همکاری کنید و ما مجبور شدیم از ترس جانمان با اینها همکاری کنیم و به همین خاطر با آنها تبانی کردیم. وقتی اینها آمدند ما رفتیم صندوق­دار و پیشخدمت را از خانه­هایشان آوردیم. من هم در بانک خوابیده بودم. آنها همه پول­ها را بردند. 500هزار تومان خرج کرده بودیم، 5/5 میلیون تومان بردند. به این ترتیب رئیس بانک را به تهران فرستادند و رئیس بانک دیگری آوردند. همه گفتند آقای رزمی شما از کجا فهمیدی؟ گفتم همان موقع که ایشان ده میلیون تومان به من پول داد، دیدم ناراحت شد و رنگش تغییر کرد. متوجه شدم که ایشان با این پول­ها داستانی داشته، ولی من از او گرفتم و نگذاشتم.

بعد از آن جرثقیل فرستادم به بانک و گاوصندوق را تحت محافظت به پادگان آوردیم. همه پول­هایی که خودشان داشتند هم در آن بود. در پادگان بانه یک اتاق برای این گاوصندوق چسبیده به اتاق فرماندهی، بغل دست خودمان، تحویل دادیم؛ نگهبان هم گذاشتیم. گاوصندوق سه کلید داشت، یک کلید دست رئیس بانک، یکی دست صندوق­دار و یکی هم من گرفتم. به نگهبان بانک گفتم هروقت پول می‌خواهید صبح بیایید از اینجا خودتان پول بردارید. اگر اضافه آوردید بیاورید و اینجا بگذارید. تا وقتی بانه به طور کلی امن نیست، گاوصندوق در پادگان باشد. به همین ترتیب هم در پادگان ماند، منتها کسی را بجز صندوق­دار و رئیس بانک راه نمی‌دادیم. گاوصندوق با دو کلید باز می‌شد که یک کلید آن دست من بود. یعنی اگر من آن کلید را نمی‌دادم، کسی نمی‌توانست گاوصندوق را باز کند. هر وقت می­آمدند کلید را به آنها می‌دادم. گروهبان اطلاعات را هم مسئول این کار کرده بودم، می‌رفت و بالای سرشان می‌ایستاد، گاوصندوق را باز می‌کردند، پول برمی­داشتند، قفل می‌کردند و کلید را به من برمی‌گرداندند. در نتیجه حدود 9-8 ماه صندوق­دار بانک ملی بانه هم بودم که الحمدلله مشکلی پیش نیامد. اما آن پولی را که برده بودند دیگر نتوانستیم پیدا کنیم.

بازدید تیمسار ظهیرنژاد از پادگان و شهر بانه

در بانه بارندگی زیاد است و بعضی جاها هم در پادگان بانه شن­ریزی نشده بود. گِل بود، چکمه می­پوشیدیم. اورکت­هایی آلمانی بود قبل از انقلاب که به واحدها داده بودند و تقریباً سبز کمرنگ بود. از این اورکت­ها زیاد داشتیم، می­پوشیدیم و درجه هم نمی‌زدیم، چون درجه از دور برق می­زند. همان کلاه را به سرم می­کشیدم و چکمه می­پوشیدم. روزی صدای بالگرد آمد. بعدازظهر بین 2-5/1 بود، تازه ناهار خورده بودیم. فوری سوار میول شدم و به پد بالگرد آمدم. هر بار همین کار را می‌کردم تا هم بالگرد در آن پدی که مناسب­تر است بنشیند، هم با خواهش و التماس سربازها از خلبان که می‌خواستند آنها را هم ببرد، این اتفاق نیفتد. به همین خاطر خودم آنجا حاضر می‌شدم که کسی نیاید، چون اگر می­آمد تنبیهش می‌کردم، ملامتش می‌کردم که ما همه اینجا هستیم، تو کجا می­خواهی فرار کنی؟

بالگرد نشست. آقایی نظامی بود، موهای سفید داشت، معلوم بود تیمسار است. من تا آن موقع ظهیرنژاد را ندیده بودم که بشناسم. ولی او تیمسار بود و من سرهنگ2. رفتم احترام گذاشتم و سلام علیک کردم و خوشامد گفتم. جواب سلامم را داد. وقتی دید درجه ندارم پرسید: شما کی هستی؟ گفتم من سرهنگ2 رزمی هستم، فرمانده پادگان بانه. روبوسی کردیم و پیشانی من را بوسید. گفت آقای رزمی پس چرا درجه نزدی؟ دلیلش را گفتم و گفتم ما هم انتظار نداشتیم تشریف بیاورید و خبر نداده باشید. گفت من به سنندج آمده بودم، خواستم در راه واحد شما را هم ببینم. گفتم خوش آمدید. تعارف کردم تا برویم و چایی بخوریم. گفت نه. سرهنگ عطاریان هم با ایشان بود. سرهنگ عطاریان در منطقه کرمانشاه مسئولیت داشت.

 امیر ظهیرنژاد رفته بودند غرب و از غرب به سنندج و از سنندج پیش ما. در غرب عطاریان را هم سوار کرده بود و با هم آمده بودند. از مسئولیت جناب سرهنگ اطلاع نداشتم و امیر ظهیرنژاد فرمودند من بروم واحدها را بازدید کنم تا کم و کسری دارند بگویید، کارهای خوبی که انجام دادی به من بگو یا اگر مشکلی داری بگو که من بتوانم برطرف کنم. گفتم من در خدمتم. سوار جیپ میول شدیم. من پشت فرمان بودم، امیر ظهیرنژاد سمت راست بود و سرهنگ عطاریان هم عقب. از اول شروع کردیم، سیم خاردارها، خاکریزها، نورافکن­ها، کانال­هایی که کنده بودیم، جاده­هایی که کشیده بودیم و سنگرهایی که برای سربازان درست کرده بودیم، همه را نشان دادیم. بعد قله آربابا را که هنوز کارگرها داشتند کار می‌کردند و تکمیل نشده بود نشان دادم. گفت من را به شهر ببر، اگر بشود شهر را هم ببینم، بچه‌های سپاه را هم ببینم که آنجا مشکلی ندارند. گفتم چشم. نشستیم داخل ماشین. من گفتم فقط یک ماشین دیگر، یک جیپ، با تعدادی تأمین پشت سر ما بیایند که خدای نکرده در راه برای فرمانده نیروی زمینی مشکلی پیش نیاید. گفت با همین دو ماشین می‌رویم؟ گفتم بله. گفت مگر مشکلی در شهر نیست؟ گفتم شهر امن و امان است، من خودم بعضی مواقع با 3-2 نفر با این ماشین می­روم شهر و همه جا را می­گردم و بررسی می‌کنم و می­آیم، الحمدلله اینها با ما مشکلی ندارند. ولی برای اینکه شما تشریف دارید گفتم یک ماشین دیگر بیاید. به شهر رفتیم و به سربازها آماده­باش دادیم، خودمان هم تفنگ داشتیم، برداشتیم و رفتیم. شب گذشته به سپاه حمله کرده بودند، به ساختمان سپاه. 3-2 آر.پی.جی به ساختمان زده بودند، الحمدلله طوری نشده بود و ساختمان فرو نریخته بود. آر.پی.جی منفجر شده بود و دیوارها را سیاه کرده بود. کمی بالاتر از آن مقر دیگری هم داشتند. به آنجا رفتیم. مشکلاتشان را پرسیدند و گفتند اگر چیزی لازم دارند بگویند. آنها هم گفتند همه چیز هست و ما مشکلی نداریم.

مجدداً به پادگان برگشتیم. تا جایی که قله آربابا را جاده کشیده بودیم هم رفتیم و آنجا را هم دیدند. هرچه گفتم شب بمانند، گفت من باید به مراغه بروم و از آنجا به نیروی زمینی، کار دارم. موقع خداحافظی پیشانی من را بوسید و هر کار کردم نگذاشت من هم پیشانی­اش را ببوسم و بعد هم از من تعریف و تمجید کرد و جمله­ای گفت که از شنیدن آن جمله بسیار خوشحال شدم. بعد از آن گفت آقای رزمی هرچه لازم داری به من بگو برایت بفرستم. گفتم دست شما درد نکند، خیلی محبت کردید و آمدید به ما سر زدید و دیدید که ما اینجا چه کار کردیم و بیخود اینجا نایستادیم. اینجا من یک ساعت هم بیکار نیستم. حتی شب­ها هم ساعت 12-11 می­خوابم و ساعت 4-3 صبح بیدار می­شوم که این مسائل را انجام بدهم. الحمدلله بچه‌های خوبی دارم، درجه‌دارها و افسران خوبی دارم، گوش به فرمانند و همه پشتیبان جمهوری اسلامی ایران هستند، مگر یکی دو نفر که آنها هم شناخته شده نیستند، اگر می­شناختیم معرفی می‌کردیم. 

تیمسار ظهیرنژاد گفت حالا چه می­خواهی؟ 15هزار تومان پول به من داد. گفت آقای رزمی به کرمانشاه و سنندج که رفتم پول­هایم را خرج کردم، این مقدار باقی مانده. می­دانم که چند جعبه شیرینی هم نمی‌شود که به پرسنلت بدهی، ولی ان­شاءالله برایت پول می‌فرستم. گفتم آقا من اول یک تن دینامیت می‌خواهم تا جاده قله آربابا را تمام کنم. گفت یک تن دینامیت؟ گفتم بله. گفت می­دانی اگر یک تن دینامیت به دست کوموله و دموکرات و منافقین بیفتد تمام پل­ها و سدها و جاده­ها را منفجر می‌کنند و همه چیز به هم می‌خورد؟ گفتم می­دانم، ولی وقتی شما فرستادید، تا سقز که مشکلی نیست، به من تلفنی بفرمایید آنچه خواسته بودی فرستادیم، خودت بیا و از سقز ببر. من خودم با یک گروهان مسلح می­آیم و دینامیت را از سقز می­آورم. نمی­گذارم دست کسی بیفتد. بعد اینکه من اینجا زاغه مهمات ندارم. مهمات زیاد دارم، برای یک سال، جنگ پیش بیاید اینجا مهمات دارم، یعنی تا یک سال می­توانم بدون اینکه مهماتی اینجا به من برسد مقاومت کنم، ولی زاغه ندارم. اگر چنانچه درگیر شوم، اینها اول مهمات ما را که زیر شیروانی است منفجر می‌کنند و دیگر چیزی نداریم که بتوانیم با اینها بجنگیم. گفت یک افسری برایت می­فرستم که زاغه مهمات بزند، پول هم می‌دهم دست او. اگر کم آورد بی‌سیم بزند، یا تلفنی بگوید که باز هم برایش بفرستم تا زاغه مهمات و هر چیز دیگری که لازم باشد برایت بسازد.

 سپس ایشان و جناب سرهنگ عطاریان خداحافظی کردند و رفتند و برای فرمانده لشکر ما، جناب سرهنگ ورشوساز هم خیلی تعریف کرده بود. تمام واحدهایی که به اینجا آمده بودند، شاید بیش از 6-5 واحد، سه ماه می­ماندند و بعد تعویض می‌شدند. من که به بانه آمدم پس از سه ماه جنگ شروع شد و دیدم نیروی زمینی در حال حاضر قدرت اینکه من را تعویض کند ندارد، زیرا همه نیروهایش را به جنگ فرستاده است.

 

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده