نبرد دلیران ایران زمین(35)
با این اندیشه، نظری به اطراف خود کرده و ناگهان با یک به راست راست محکم، نود درجه به راست چرخیدم و با گفتن: «علی من رفتم!» پا به فرار گذاشته و به سمت وسط قرارگاه لشکر16 دوان شدم. (منظور از علی گفتن من جناب سرهنگ علیاری بود.) با شروع به دویدن و فرار من از پشت خاکریز، دو نفر نظامیان منافقین که در بالای ارتفاع و کنار ضدهوایی بودند، شروع به تیراندازی به من نموده و مرا به رگبار بستند.

از داخل بیمارستان امیرالمومنین به قرارگاه تیپ3 لشکر 16 زرهی که در ارتفاعات کانی‌سخت بود، تماس گرفتیم و ضمن اینکه جویای وضعیت شدیم، درخواست ارسال یک دستگاه خودرو کردیم تا ما را به محل قرارگاه لشکر برساند. بلافاصله جیپ میول برای ما فرستاده شد و ما به طرف قرارگاه لشکر روان شدیم. ساعت حدود 0600 بامداد روز 30 خردادماه بود که در تنگ کنجان‌چم بودیم. واقعاً غوغای عجیبی بود. پرسنل به صورت پیاده و سلاح در دست منطقه عملیات و خط را ترک کرده و به طرف صالح‌آباد و ایلام روان بودند. یک نفر سرگرد در میان تنگ ایستاده بود و تلاش می‌کرد پرسنل را بازگرداند و از رفتن به عقب آنها جلوگیری کند. معلوم بود که سربازان هم تمایلی به ترک منطقه ندارند و دلشان می‌خواهد برگردند و با دشمن بجنگند، ولی عده‌ای آنها را تشویق به عقب رفتن می‌کنند.

حاج آقایی روحانی در آن محل و نظاره‌گر پرسنل بود و نمی‌دانست باید چه کار کند. به طرفش رفتم و گفتم: «حاج آقا چرا ایستاده‌ای؟ حرفی بزن، کاری بکن تا این پرسنل برگردند.» بنده خدا مثل اینکه منتظر جرقه‌ای بود. به کمک افسر مذکور آمد و با سخنرانی خود آنها را برگرداند و در نقطه‌ای جمع کرد و در همین موقع، یک دستگاه زیل آنجا رسید و پرسنل را سوار کرد و مجدداً به طرف خط و پاسگاه زالوآب رفتند.  

به قرارگاه لشکر رسیدیم و وارد اتاق عملیات شدیم. در اتاق عملیات، جناب سرهنگ عبدالله الماسی فرمانده لشکر16، جناب سرهنگ جعفر لهراسبی جانشین لشکر، جناب سرهنگ جلالی رئیس رکن سوم لشکر، سرهنگ غلامرضایی، افسران عملیات رکن3 لشکر، سرگرد علیدادی افسر اطلاعات رکن دوم و چند نفر دیگر حضور داشتند. پیام‌های گوناگونی از خطوط مقدم واصل می‌شد که همگی حکایت از درگیری‌های شدید نیروهای ایرانی با متجاوزین عراقی داشت. دشمن تلاش می‌کرد خطوط مقدم را شکسته و به داخل خاک کشور پیشروی نماید، ولی با مقاومت دلیرمردان ایرانی روبه‌رو شده و زمین‌گیر شده بود. برابر گزارش پست شنود، همه امید فرماندهان عراق به اقدامات عقرب است که تاکنون به نتیجه مطلوب نرسیده بود.

گاهی گزارش‌هائی دال بر شکسته شدن خط اول ایرانیان واصل می‌شد. اما در همان حال، جناب سرهنگ سپهر کهریز فرمانده یکی از تیپ‌های در خط که در بین رودخانه گاوی تا پاسگاه دوراجی مستقر بود و شدیداً از مواضع خود پدافند می‌کرد، گزارش می‌داد که ما در حال پدافند هستیم و هنوز خط نشکسته است.

از طرف دیگر، در همین حال، گزارش‌های دریافتی حکایت از سقوط تپه270 می‌کرد. در صورتی که، تیپ3 مستقر در ارتفاعات کانی‌سخت بیان می‌داشت که تپه270 در دست ما می‌باشد و مشکلی نداریم. افسر اطلاعات رکن دوم نمی‌دانست کدام حرف را باور کند. از طرفی گزارش می‌رسید تپه270 سقوط کرده، از طرف دیگر اطلاع می‌دادند که تپه270 در دست ما است و هیچ پیشرفتی از سوی دشمن در این منطقه انجام نشده است. در این میان، من رو به سرگرد علیدادی افسر اطلاعات رکن2 لشکر نموده و گفتم:«تپه270 در منطقه عملیات دو تا می‌باشد؛ یکی در دامنه ارتفاعات کانی‌سخت و در منطقه تیپ3 که از نظر سوق‌الجیشی برای عراق مهم نیست و عراق به آن تک نکرده است، زیرا مسیر پیشروی نیروهای عراقی ارتفاعات کانی‌سخت نمی‌باشد. بنابراین، تیپ3 درست می‌گوید و آن تپه سقوط نکرده است. اما تپه270 دیگری در تنگه زالوآب و زیر پای تپه343 بوده و این تپه سقوط کرده و دشمن از این محل در حال پیشروی می‌باشد و باید مواظب باشید.» پس از این راهنمایی، به جناب سرهنگ علیاری گفتم: «از فرمانده لشکر 16 بخواهید تا جناب سرهنگ غلامرضایی را به خط مقدم نزد سرهنگ کهریز فرمانده تیپ فرستاده تا از نزدیک وضعیت خط را بررسی نموده و نتیجه را گزارش نماید.»

ساعت0800 صبح بود که دیده‌بان‌های اطراف قرارگاه فرماندهی لشکر اعلام داشتند یک دستگاه نفربر بی‌ام‌پی1 از خط مقدم در امتداد رودخانه گاوی به سمت قرارگاه لشکر در حرکت است. من فوراً از اتاق عملیات بیرون آمدم تا موضوع را بررسی کنم. دیدم موضوع حقیقت دارد و برای تحقیق بیشتر دستور دادم یک گروه شناسایی به سمت آن نفربر برود. داشتم این دستور را صادر می‌کردم که یک دستگاه جیپ جلوی درب اتاق عملیات لشکر توقف نمود و یک نفر درجه‌دار که بلوز نظامی بر تن نداشت و تنها شلوار ارتشی و یک زیرپیراهن سفید پوشیده بود، فریاد زد: دشمن آمد و خط شکسته شد! از او که دو نفر سرباز مسلح هم همراهش بودند، سؤال کردم: «از کجا می‌دانی که خط شکسته است؟» پاسخ داد:«من خودم همین الآن از خط می‌آیم.» مجدداً پرسیدم: «برای چه به خط رفته بودی؟» جواب داد: «درجه‌دار مخابرات هستم و برای جمع کردن تلفن اف‌ایکس به خط مقدم رفته بودم و خودم شکسته شدن خط و پیشروی دشمن را دیدم.»

در این میان، صدای تیراندازی سلاح‌های کالیبر کوچک و تیر‌بارهای پرسنل که در خط مقدم با دشمن درگیر بودند به گوش رسید و هر لحظه صدا نزدیک‌تر و بیشتر می‌شد. بیش از سه ثانیه دورترین صدای تیربار با نزدیک‌ترین آن فاصله نداشت که صدا را بالای سر خود شنیدم. از آن درجه‌دار سؤال کردم: «این تیراندازی مال چیست؟» پاسخ داد: «گفتم که دشمن آمد، قبول نمی‌کنید.» و بلافاصله از تپه روبه‌رو یک رگبار بالای سر من به اتاق عملیات شلیک شد که سرم را دزدیده و فوراً به داخل اتاق عملیات رفتم و به فرماندهی قرارگاه غرب جناب سرهنگ علیاری گفتم: « قربان دشمن بالای سر ما می‌باشد و اگر دیر بجنبیم، اسیر خواهیم شد.» در همین زمان، دو نفر سرباز که همراه درجه‌دار سپیدپوش بودند، وارد اتاق عملیات شده و با فریاد پرسنل را ترغیب به تخلیه اتاق عملیات کرده و همگی بیرون رفتند.

جناب سرهنگ علیاری گفت: «بگو جیپ من بیاید تا از قرارگاه خارج شویم.» اما راننده و جیپی در کار نبود. در میان محوطه قرارگاه لشکر، مسجدی بود که در زمان استقرار تیپ37 زرهی در آنجا ساخته شده و همچنان پا بر جا بود. حدود ساعت 0835 بود که همان درجه‌دار با دو نفر سرباز همراه خود، نزدیک مسجد به حالت دست‌فنگ و در حالی که به زانو نشسته بود، یک خشاب تفنگ ژ3 به سوی هوا تیراندازی نمود و تا به او گفتم چرا بیخود تیراندازی و ایجاد رعب و وحشت می‌کنی، پا به فرار گذاشت و به سمت انتهای قرارگاه رفت.

جناب علیاری مرا صدا کرد که هرچه زودتر به او ملحق گردم. وقتی به طرف انتهای قرارگاه می‌رفتم، سرهنگ غلامرضایی را دیدم که روی تپه‌ای که اتاق عملیات را در آن ساخته بودند، نشسته و می‌خواهد پایین بیاید. به او که نزدیک شدم، گفتم: «آنجا چه می‌کنی؟ مگر به خط مقدم نرفته بودی؟» جواب داد: «می‌خواهم بیایم پایین.» گفتم:«در اینجا بریدگی و پرتگاه است و شما نمی‌توانید از این مسیر پایین بیایید. باید بروید بالا و از مسیر دیگری بیایید پایین.» گویا قبلاً امتحان کرده و دیده بود که در بالای سرش دشمن است و نمی‌تواند بالا برود.

در زمانی که تیپ37 زرهی در مهران بود، در انتهای قرارگاه، خاکریز کوتاهی زده بودیم که یک دستگاه موتوربرق 50 کیلووات برای روشنایی و مصرف برق قرارگاه در آنجا کار گذاشته بودیم. در کنار این خاکریز، جناب سرهنگ علیاری و یک نفر درجه‌دار لشکر16 نشسته و به من اشاره می‌کردند؛ پشت خاکریز بنشینم. همان‌طور که در نزدیک آنها ایستاده بودم، سرم را بالا کرده و بالای سر غلامرضایی در محلی که یک قبضه تیربار 5/14م‌م ضدهوایی قرار داشت، دو نفر سرباز مسلح را دیدم که با لباس مرتب، در حالی که یک نفر به حالت «دست فنگ» و دیگری به حالت «بندفنگ» در کنار سلاح ضدهوایی ایستاده بودند، به من اشاره می‌کردند بیا بالا.

به آنها گفتم:«اینجا که راه نیست! از کجا بیایم بالا؟» ضمن اشاره به محل اتاق عملیات گفت: «از این طرف.» پاسخ دادم: «من به تو می‌گویم راه نیست، باز تو می‌گویی بیا بالا؟» ناگهان جناب سرهنگ علیاری گفت: «پیروزان، منافق است!» جواب دادم: «کجایش منافق است؟ اینها که به زبان خودمان صحبت می‌کنند و لباس خودمان را هم بر تن دارند و تفنگ خودمان را در دست دارند؛ پس چرا منافق؟» جناب سرهنگ علیاری باز گفت: «ببین دستکش دستشان سفید است!» در اینجا بود که متوجه شدم و به یاد آوردم که در درس چریک و ضدچریک مشخصات چریک را خوانده بودیم و چریک در حالت معمولی با افراد عادی هیچ فرقی ندارد و تنها با یک علامت کوچک و مشخص می‌تواند خود را نمایان کند و این همان وضعیت است.

 ناخودآگاه در پشت خاکریز نشسته و سنگر گرفتم. آنها هم چون فهمیدند که ما آنها را شناخته‌ایم به سمت ما و خاکریز موتوربرق شروع به تیراندازی نمودند. درجه‌ داری که در کنار ما پشت خاکریز نشسته و گویا درجه‌دار حفاظت و اطلاعات لشکر بود، رو به جناب سرهنگ علیاری کرد و گفت: «جناب سرهنگ یا بلوزها را دربیاورید و یا درجه‌ها را بکنید.» فرماندهی قرارگاه با حالت تعجب سؤال کرد: «برای چه؟» او جواب داد: «داریم اسیر می‌شویم! لااقل نفهمند که شما چه شخصیتی هستید! این‌طور بهتر است.»

من در یک لحظه فکر کردم: چی!؟ اسیر!؟ یعنی هشت سال بیخود جنگیدیم!؟ به دست چه کسی اسیر می‌شویم؟ اینها که نظامی نیستند و قوانین ژنو را رعایت نمی‌کنند. بعد از ما چه کسی خواهد جنگید و ما را آزاد می‌کند؟ این جنگ کی تمام خواهد شد؟ نه! من اسیر نمی‌شوم؛ یا فرار می‌کنم یا نجات پیدا خواهم کرد و یا کشته خواهم شد و با خون پاک خود کلمه ایران را خواهم نوشت.

چو ایران نباشد تن من مباد                               بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

با این اندیشه، نظری به اطراف خود کرده و ناگهان با یک به راست راست محکم، نود درجه به راست چرخیدم و با گفتن: «علی من رفتم!» پا به فرار گذاشته و به سمت وسط قرارگاه لشکر16 دوان شدم. (منظور از علی گفتن من جناب سرهنگ علیاری بود.) با شروع به دویدن و فرار من از پشت خاکریز، دو نفر نظامیان منافقین که در بالای ارتفاع و کنار ضدهوایی بودند، شروع به تیراندازی به من نموده و مرا به رگبار بستند.

درست مانند فیلم‌های تگزاسی. من می‌دویدم و آنها مرا به رگبار بسته بودند. هر قدمی که برمی‌داشتم گلوله آنها درست جای پای من می‌خورد. بنا به گفته جناب سرهنگ علیاری، چنانچه ریگی از زیر پای من در می‌رفت و پای من لیز می‌خورد، گلوله آنها به من اصابت می‌نمود. واقعاً مثل اینکه به قول ژنرال رومل «گلوله ای که باید به من  برخورد می‌کرد، هنوز از کارخانه بیرون نیامده و عمر من به دنیا بود.» حدود50 الی60 متر که دویدم، سر یک پیچ از دید دشمن مخفی شدم. توقف کردم و به جناب سرهنگ علیاری گفتم: «بیا، در اینجا از دید و تیر دشمن در امان هستیم.» او و آن درجه‌دار به نزد من آمدند؛ اما غافل از این بودیم که این وضعیت موقتی می‌باشد و ما دومرتبه در معرض دید و تیر آنها قرار خواهیم گرفت.

محلی که ما بودیم، سنگرهای استراحت افسران ستاد و فرمانده لشکر16 زرهی بود و تعداد زیادی خودرو جیپ، تویوتا لندکروز فرماندهی، تویوتا وانت‌بار و… وجود داشت؛ اما درب همه آنها بسته و کلیدهایشان به همراه رانندگان آنها بود و این افراد هم خودروهای خود را رها کرده و معلوم نبود کجا رفته‌اند. من و جناب سرهنگ علیاری به دنبال خودرویی می گشتیم تا خود را از این مهلکه نجات دهیم؛ تا اینکه بالأخره یک دستگاه خودرو جیپ میول که دارای کلید سرخود بود، پیدا شد و ما سه نفر در حالی که من رانندگی را بر عهده داشتم و جناب سرهنگ علیاری در کنار من نشسته و گروهبان نیکخواه در صندلی عقب بود قصد حرکت نمودیم.

جناب علیاری سؤال کرد: «کجا می‌رویم؟» در پاسخ گفتم: «دور می‌زنیم و از درب قرارگاه خارج شده و به طرف سد کنجان‌چم رفته و خود را به قرارگاه می‌رسانیم.» جناب علیاری گفت: «دشمن از طرف درب دژبان در حال وارد شدن به قرارگاه است و ما نمی‌توانیم از آنجا خارج شویم. پشت سرت را ببین! نفربر آنها در حال وارد شدن به قرارگاه است.» به ناچار سؤال کردم: «می‌فرمایید کجا بروم؟» جواب داد: «مستقیم.»

من با اینکه به منطقه آشنا بوده و می‌دانستم در انتهای قرارگاه راهی برای گریز وجود ندارد، اما راه دیگری نبود، خودرو را روشن کرده و حرکت نمودیم. حدود 100 متری که جلو رفتیم، جناب علیاری دید یک نفر آرپی‌جی‌زن دشمن روبه‌روی ما و به سمت ما نشانه گرفته و آماده شلیک موشک است که ناگهان فریاد برآورد: « پیروزان در رو! موشک!» با گفتن این جمله، در حالی که خودرو در حرکت بود، خود را از سمت راست به بیرون پرت کرد و من هم از سمت چپ خود را به خارج پرت کردم. درست در همین موقع، گلوله آر‌پی‌جی7 به وسط خودرو اصابت نمود و منفجر شد. حالت عجیبی بود. درست مانند فیلم‌های سینمایی که تهیه می‌کنند، اما این فیلم نبود و حقیقت داشت و هنرپیشه‌های آنها هم خودمان بودیم، بدون کارگردان و شخص بدل. از وضعیت گروهبان نیکخواه که همراه ما و در داخل خودرو بود، اطلاعی ندارم و متوجه نشدم چه به روزش آمد. از خودرو که پرت شدیم، به سمت ارتفاعات شمال قرارگاه دویدیم تا جان‌پناهی پیدا کنیم و از دید و تیر دشمن در امان شویم.

یادم هست در حالی که ما را با تیربار و گلوله‌های خمپاره و توپخانه زیر آتش شدید گرفته بودند و ما با خیزهای پنج ثانیه می‌دویدیم ، جناب سرهنگ علیاری که افسر بسیار ورزیده و باانضباطی بود، رو به من کرده و گفت:« پیروزان، کلاهت کو؟» من هم در عین درماندگی پاسخ دادم:«جناب سرهنگ! زیر این همه گلوله و با آن وضع که خود شما دیدید، چه کسی حواسش به کلاه است که من باشم؟ کلاه همان موقع که من از خودرو  پرت شدم، افتاد و مجال برداشتن آن نبود.»

بالأخره پس از مقدار زیادی راهپیمایی در کوه، از دید و تیر دشمن مخفی شدیم و تیراندازی‌های دشمن هم بر روی ما قطع شد. پس از قطع شدن آتش توپخانه و خمپاره‌اندازهای دشمن، بالگردهای عراقی ما را مدتی تعقیب نمودند و هواپیماهای آنها که منطقه را بمباران می‌کردند، تمام روز بالای سر ما در پرواز بودند و لحظه‌ای آرام نداشتیم. از ابتدای حرکت و در مسیر پیشروی ما، جوی آب باریکی روان بود و ما به دنبال آن پیش می‌رفتیم و در نظر داشتیم خود را به بالای کوه رسانده و به امید اینکه آن طرف کوه جاده یا آثاری از نیروهای دیگر خودی وجود دارد، خود و همراهان را نجات دهیم.

 در یکی از شیارهای کوه، آب به دو شاخه تقسیم می‌شد که یک شاخه دارای آب شور و دیگری دارای آب شیرین بود. جالب اینجاست وقتی این دو آب با هم آمیخته می‌شدند، باز هم طعم شیرین و گوارا داشتند، ولی قبل از مخلوط شدن، هرکدام دارای طعم مخصوص به خود بودند. به دنبال شاخه آب شیرین به راه ادامه دادیم و از کوه بالا رفتیم. در ابتدا، تعداد ما کم بود، ولی به مرور از میان شیارهای کوه، پرسنل دیگری از لشکر که مانند ما به کوه زده بودند، از جمله جناب سرهنگ جلالی، جناب سرهنگ آرشام و یک نفر سرگرد که نام او را نمی‌دانم به ما ملحق شدند.

در ساعت 1030 الی 1100 بود که ما تقریباً به بالای کوه رسیدیم. آب در حال خشک شدن بود و تنها یک برکه آب در آن بالا وجود داشت که اگر ما به راهپیمایی ادامه می‌دادیم، دیگر آبی وجود نداشت؛ لذا با توجه به گرم شدن هوا، تصمیم گرفتیم در پناه سایه سنگ‌ها کمی استراحت کنیم و نزدیکی‌های عصر که حرارت آفتاب کم شد به راهپیمایی ادامه دهیم.

در بین راه، مسیر ما پر از خارهای کنگر بود که به اندازه هیکل آدم بزرگ شده و مانع حرکت پرسنل بودند و با حمله بالگردها و هواپیماهای دشمن، مجبور بودیم خود را در میان آنها مخفی کنیم که در نتیجه وجود خارهای تیز کنگرها، جای سالم در بدن ما وجود نداشت. همان‌طور که گفتم، آن روز من پوتین و لباس نو پوشیده بودم و چون چرم پوتین پاهایم  هنوز نرم نشده بود، در اثر راهپیمایی زیاد و زمین ناهموار، پاهایم مجروح شده و کم‌کم قدرت ادامه راهپیمایی را نداشتم. من عادت داشتم در هر 24 ساعت تنها یک وعده غذا بخورم و آن هم ظهر بود؛ در نتیجه، در آن ساعت احساس گرسنگی شدید می‌کردم و غذایی هم همراه نداشتیم که با آن رفع گرسنگی کنیم.

 

منبع: نبرد دلیران و شیران ایران زمین، پیروزان، کریم، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده