خاطرات رزمی(7)
نوری تک و تنها جلوی 60-50 نفر دشمن مسلح بود، وقتی متوجه شد؛ هیچ کاری نمی¬تواند بکند و اگر او را بگیرند تکه¬تکه¬اش میکنند، شروع کرد به دویدن به سمت سقز. آنها هم دنبالش میکردند. میگفت من سریع می¬دویدم، پشت درختی پنهان میشدم، به پای نزدیک¬ترین آدم به خودم تیر میزدم، به سر و شکمش نمیزدم، او که می¬افتاد دوباره سریع می¬دویدم.

ادامه حادثه درگیری و نجات ستوان نوری

ما وقتی می‌خواهیم پل­های بزرگ بزنیم، با ناودانی­های خیلی قطور و مقاوم می­زنیم و اینها را به هم نمی­چسبانیم، بلکه کمی فاصله می­گذاریم. یعنی یک ناودانی را از اول پل تا آخر پل می­کشیدیم، بغلش هم با فاصله مثلاً 8-7 سانتی­­متر ناودانی دیگری می­کشیدیم و می­گذاشتیم، همین­طور ادامه می‌دادیم تا پل تمام شود. پل کلته هم از همین پل­ها بود، ناودانی گذاشته بودند. من تا آن موقع ندیده بودم، ولی بعداً دیدم که سرتاسر ناودانی است. این طور که نوری می‌گفت؛ منافقین و کوموله و دموکرات رفته بودند زیر پل، فرش انداخته بودند، سماور روشن کرده بودند و زیر آن چایی می‌خوردند. بالگرد که از بالای پل به ارتفاع 13هزار پا رد شود، گلوله ضدهوایی 7/12 یا تفنگ ژ3 نمی­تواند در این ارتفاع هدف را بزند. وقتی بالگرد که رد می‌شود و می­بیند ضدانقلاب نشسته و چایی می‌خورند، نوری می­گوید: برو پایین. خلبان می­گوید: هم آقای رزمی، هم آقای صیادشیرازی، هم خودت سپرده­اید که پایین نرویم. می­گوید: من نگاه کردم، چیزی نیست. برویم پایین تا ببینیم چند نفر زیر پل هستند، اینها را می­کشیم و بعد می‌رویم.

خلبان هم بالإجبار قبول می‌کند و پایین می‌رود، طوری که به 120-100 متری پل می­رسد؛ غافل از اینکه از بین دو ناودانی لوله مسلسل بیرون آمده و پشت آن هم نفر نشسته بود و آنها متوجه نشده بودند. وقتی می‌خواست رد شود، ضدهوایی بالگرد را با چند گلوله می­زنند. دو تا از گلوله­ها زیر بالگرد می­خورند، همان­جایی که پای خلبان هست. آن قسمت را سرب می­گذاشتند که اگر گلوله خورد اثر نکند، اما چون بالگرد خیلی پایین بود و فاصله کم بود، گلوله به پاشنه پای خلبان می‌خورد و پاشنه­اش به کلی از بین می‌رود. آن طرف پل تپه کوچکی بود که بالگرد214 را روی آن می­نشاند، همه از بالگرد بیرون می‌آیند.

با گفته آقای نوری همه به بالای تپه بلندی می‌روند تا از خودشان دفاع کنند. دشمن که متوجه می‌شود، آنها را محاصره و شروع به تیراندازی می‌کنند. بی‌سیم­چی به من اطلاع داد که ما در پل کلته پایین رفتیم، با 7/12 ما را زدند و بالگرد افتاد و پای خلبان تیر خورده و الآن درگیریم. دشمن حدود 60-50 نفر هستند، ما هم همان 11 نفر و سه نفر خلبان؛ هر کاری می­توانی بکن و ما را از اینجا نجات بده. گفتم ان­شاءالله خدا نجات بدهد، نگران نباشید، به یاری خدا حتماً این کار را می‌کنم.

 با خود حساب کردم که اگر الآن یک دسته نیرو بفرستم آنجا که 45 کیلومتر فاصله دارد، زودتر از یک ساعت نمی­رسد، گشتی هم یک ساعت نمی­تواند دوام بیاورد. اگر از جاده بخواهیم برویم هم که سرتاسر بسته است و اصلاً نمی­گذارند ماشین رد بشود. به ذهنم رسید که روز قبل درخواست 60 کیسه آرد نانوایی کرده بودم که تیپ سقز قول داده بود فردایش (یعنی امروز) با بالگرد شنوک برایمان بفرستند. در همین فکر بودم که دیدم صدای بالگرد آمد. گفتم: یا امام زمانعج! پیغام دادم: سربازها که استراحت می‌کنند سریع بیایند، حدود 20 تا 30 نفر. فوری آردها را بریزند پای بالگرد. لازم نیست جایی ببرند تا بالگرد بتواند بلند شود و برود گشتی­ها را نجات بدهد. خودم رفتم پای پد بالگرد ایستادم و بالگرد هم آمد همان­جا که من ایستاده بودم، نشست. سربازها سریع آردها را خالی کردند. رفتم پیش خلبان بالگرد، سرگردی بود به نام طاهری. قضیه را برایش گفتم و گفتم آنها 14-13 نفر هستند که بعضی تفنگ ژ3 دارند و بعضی کلت، اما دشمن همه­جور سلاح دارد، فکر نمی‌کنم بتوانند بیشتر از 15 یا 20 دقیقه طاقت بیاورند و از بین می‌روند. برو و آنها را بیاور.

 گفت جناب سرگرد رزمی من که بالگرد نفربر نیستم، باربرم. 60 گونی آرد برای شما آوردم. این هم جثه­اش بزرگ است و با تیر و کمان هم می‌توانند بزنند، چطور بروم آنجا داخل آتش دشمن؟! خودت گفتی لااقل 60-50 نفرند! گفتم راه دیگری نیست. من هرچه فکر کردم به هیچ عنوان راهی نیست. اگر می‌توانستم می‌گفتم 50 نفر را 300-200 متر عقب­تر یا جلوتر پیاده کن تا با ضدانقلاب درگیر شوند، ولی وقت می­برد و آنها از بین می‌روند. گفت شما فرمانده من نیستی، هوانیروز از من قبول نمی‌کند. گفتم اگر من کتباً بنویسم و امضا کنم هوانیروز از تو سلب مسئولیت می‌کند؟ گفت توکل بر خدا، بنویس و امضا کن تا ببینیم چه می‌شود. کاغذی پیدا کردم و نوشتم: «جناب سرگرد طاهری! باتوجه به اینکه بالگرد214 در پل کلته سقوط کرده و خلبانش تیر خورده و نفراتش الآن در معرض تهدید و تیراندازی منافقین هستند، خواهش می‌کنم سریعاً خودتان را به آنجا برسانید و آنها را نجات دهید به امید خدا. فرمانده پادگان بانه سرگرد علی رزمی.» امضا و انگشت هم زدم که دیگر نگویند این امضای او نیست، یا من نگویم مال من نیست.

کاغذ را به دستش دادم. گفت توکل بر خدا رفتم، یا علی، بسم الله. به او گفتم آقای طاهری، روی هوا در عقب را باز کن، برای آنکه تو بیشتر صدمه نبینی و وقتی می­نشینی در عقب باز باشد. چانل بی‌سیمش را به من داد و چانل بی‌سیم من را هم گرفت. با گشتی­ها تماس گرفتم، با بی‌سیم­چی صحبت کردم و گفتم آمد. گفتند چی آمد؟ گفتم: بالگرد شنوک برایتان می‌آید. گفتم: در عقب باز است، شما سریع از در عقب بپرید توی بالگرد تا بتواند فوری برود بالا و شما را نجات بدهد. نوری با دشمن درگیر بود و باید از خودش دفاع می‌کرد. خلبان شنوک نزدیکی­های آنجا در عقب را باز کرد، روی تپه­ای که دست خودی بود و آتش دشمن کمتر بود، نشست. گشتی­ها از در عقب بالا می‌آیند، نوری هم از در جلو داخل بالگرد می‌شود و شروع به شمردن می‌کند. یک نفر هنوز نیامده بود، برای همین مجدداً پیاده می‌شود. دو سه گلوله به بالگرد می‌خورد و خلبان که دید دیگر نمی­تواند بماند، حرکت می‌کند و همان طور که بالا می‌رفت، در را بست. در راه به من گفت آقای رزمی سیزده نفر را نجات دادم، 4-3 گلوله هم به بالگرد خورده، حالا چه به من بگویند خدا می­داند! ولی اصغر نوری جا ماند.

در همین موقع خلبان بالگرد کبرا با من تماس گرفت و گفت مهماتم تمام شده، بنزینم در حال اتمام است. می­روم سقز مهمات و بنزین بزنم، بعد برمی­گردم بالاسر گشتی­ها، وگرنه می­افتم. گفتم هرچه سریع­تر برو و زود برگرد. رفت سقز و خیلی زود بنزین زد و مهمات بار کرد. در راه به طرف پل کلته با من تماس گرفت و گفت مهمات زدم، بنزین زدم، خیالت راحت باشد، الآن می­روم آنجا. متأسفانه اسمش یادم نیست، خلبان وظیفه­شناسی بود. گفتم: صبر کن. قطع نکن. قضیه را برایش تعریف کردم و گفتم نوری را پیدا کن و بیاور. گفت من کجا سوار کنم؟ ما در داخل کابین فقط یک جا برای خلبان داریم. نزدیک بود ناامید بشوم، اما با توکل به خدا گفتم: از اسکی­هایت آویزان کن، بالأخره نوری را به یک جایی برسان. گفت چشم و رفت آنجا.

نوری تک و تنها جلوی 60-50 نفر دشمن مسلح بود، وقتی متوجه شد؛ هیچ کاری نمی­تواند بکند و اگر او را بگیرند تکه­تکه­اش می‌کنند، شروع کرد به دویدن به سمت سقز. آنها هم دنبالش می‌کردند. می‌گفت من سریع می­دویدم، پشت درختی پنهان می‌شدم، به پای نزدیک­ترین آدم به خودم تیر می‌زدم، به سر و شکمش نمی‌زدم، او که می­افتاد دوباره سریع می­دویدم. به همین ترتیب ادامه داشت، تا دیدم یک بالگرد کبرا آمد. برای اینکه من را پیدا کند بلوزم را درآوردم و با فندکی که داشتم آن را آتش زدم و خلبان من را دید. بالگرد نزدیکم نشست، گفت بیا سوار شو، اسکی­ها را بگیر، پاهایت را هم ته اسکی­ها بگذار. او هم سوار شد و بالگرد بلند شد. اشتباه اصغر نوری این بود که به جای اینکه سرش به طرف عقب بالگرد باشد، پاهایش به طرف جلو، طوری آویزان شده بود که سرش به طرف جلوی بالگرد بود. می‌گفت همین­طور که بالگرد می‌رفت، فشار باد از دهانم داخل سینه­ام می‌رفت و فشار باد نمی­گذاشت بازدم انجام بدهم. می‌گفت داشتم خفه می‌شدم. یعنی اگر دو دقیقه دیگر دیرتر من را زمین می­گذاشت، خودم را می‌انداختم. در حال مرگ بودم. پیش خود می‌گفتم ما نظامی هستیم، آمدیم شهید بشویم، خودم را پایین بیاندازم شهید بشوم.

در همین افکار بودم که بالگرد در پادگان سردشت نشست. دیدم الحمدلله حالم خوب است و نفس می­کشم. فرمانده پادگان آنجا سرهنگ کشاورز بود. دو سه سال در سردشت فرمانده بود. آمد و کمی عصبانی شد که مگر نگفتم بالگرد می‌آید، سربازها نیایند؟ چون بلوزم را درآورده بودم خیال کرده بود می‌خواهم سوار بالگرد شوم و فرار کنم. پادگان بانه هم همین­طور بود. اگر ما نمی‌رفتیم کنار بالگرد سربازها می­آمدند و خواهش و تمنا می‌کردند و اگر قبول نمی‌کردیم به زور سوار بالگرد می‌شدند و فرار می‌کردند. به هر حال جنگ بود و خطرناک بود. در هر صورت نوری را سوار بالگرد می‌کند و به سقز می‌فرستد.

اعزام گروه رزمی شیراز از بانه به سردشت

برابر شناسایی که انجام دادند، گفتند منافقین، کوموله و دموکرات سرتاسر این جاده را سنگربندی کرده­اند. شاید حدود چهارهزار نفر ضدانقلاب و کوموله و منافق و دموکرات آنجا هستند. پل کلته هم که یک راهش به سقز و یک راه دیگر به سردشت می‌رود و آن هم لانه زنبور است و نمی­گذارند واحدها عبور کنند و خطرناک است. اعزام ستون گروه رزمی شیراز از پادگان بانه شروع شد و من از گروه رزمی140 خودم تعدادی پرسنل و سه فروند اسکورپیون با خدمه و تفنگ 106 و خودرو و امکانات دیگری با نفرات دادم. گروه رزمی126 که از تیپ55 هوابرد شیراز به فرماندهی سرهنگ2 آرین آمده بود، ده روز در پادگان بانه بود. جناب صیادشیرازی هم آمد، جلسه­ای گذاشتند و همه قبول کردند که جاده سردشت را باز کنند.

 از من سه تا اسکورپیون، دو قبضه تفنگ 106، دو قبضه ضدهوایی 7/12 و 7-6 نفر درجه‌دار گرفتند. اسکورپیون هم که با خدمه خودشان بود. به من گفتند 3-2 روز هم غذای ما را پشتیبانی کن و با بالگرد بفرست. گفتم من همه این کارها را انجام می‌دهم، شما تشریف ببرید. گفتند بعد از آن ده کیلومتری که باید بانه را تأمین بکنیم، توپخانه‌هایت را ده کیلومتر بعد از آن هم به جلو بکش و ما را با توپخانه پشتیبانی کن. دستور دادیم افسر فرمانده جناب سروان ابراهیمی توپخانه‌هایش را به طرف جاده سردشت تا ده کیلومتر جلو بکشد و سپس مستقر شوند و تا ده کیلومتری گروه رزمی شیراز را پشتیبانی کند.

چانل بی‌سیم بدهند و بگیرند؛ آمبولانس و پزشکیار هم بهشان دادیم. تقریباً حدود ساعت 2 بعدازظهر ناهار خوردند و حرکت کردند. حدود ده کیلومتر اولیه بانه که باید تأمین برقرار می‌شد ستون اعزامی درگیر شد. از ما آتش خواستند و ما هم کاملاً آنها را پشتیبانی کردیم. توپخانه ما 105م‌م بود و حداکثر بردش ده کیلومتر بود. توپخانه‌های ما ستون اعزامی از شیراز را تا 20 کیلومتری از بانه به سردشت پشتیبانی آتش کرد و ستون با ضدانقلاب همان روز حرکت درگیر شد. همان روز از تعداد تلفات و زخمی­ها که آمبولانس­ها می­آوردند، معلوم شد که درگیری شدید می‌باشد. بعد از اینکه از برد توپخانه‌های ما خارج شدند کماکان حمله ادامه داشت. دشمن جلوی ستون را گرفت و درگیر شدند. اگر هم از ما کمک می‌خواستند دیگر امکان نداشت. اغلب نیروهایمان را داده بودیم. غذا هم می­پختیم و سه وعده برایشان می­فرستادیم. 4-3 روز کامل پشتیبانی کردیم و بعد از آن تماس گرفتند گفتند ما با سقز هماهنگی کردیم که آنها برایمان غذا بفرستند.

مشکلاتی پیش آمد و شایعه کردند که چند نفر از ضدانقلاب که در داخل این ستون هستند، تصمیم گرفتند جناب صیادشیرازی را به شهادت برسانند. گفتند اینها اعتصاب کردند و اعتراض کردند که سرهنگ صیادشیرازی ما را آورده اینجا تا با اینها بجنگیم. اینها سه تا چهار هزار نفرند و ما 700-600 نفر. خودش بیاید و با ما در این جنگ شرکت کند. سرهنگ آریان این را به جناب سرهنگ صیادشیرازی بی‌سیم کرد و گفت پرسنلش اعتصاب کردند و نمی­جنگند و از افسران فرمان نمی­برند و می­گویند صیادشیرازی هم بیاید تا با هم باشیم و بجنگیم. تعداد اینها زیاد است، دائم از هر طرف گلوله می‌آید، ما نمی­دانیم از کدام طرف می‌آید. البته او گفته بود افسران و درجه‌داران، ولی همه نبودند، شاید 5-4 نفر بودند. جناب صیادشیرازی که انسانی بسیار مؤمن، متعهد و دلسوز بود، سوار بالگرد شد و به داخل گروه رزمی شیراز رفت و گفت من را خواستید، من هم آمدم. جنگِ جمهوری اسلامی ایران با کوموله و دموکرات است، باید بجنگیم. چند روزی می­جنگیدند، ولی پیشرفت بسیار کم بود. بعضی روزها تنها 3-2 کیلومتر و بعضی روزها هم اصلاً حرکتی در کار نبود.

بالأخره این ستون با حضور جناب صیادشیرازی، فرمانده محترم عملیات منطقه کردستان در آن زمان، به سردشت رسیدند. ولی متأسفانه به سبب اینکه تعداد زیادی از نیروهای ضدانقلاب آنجا جمع شده بودند، نتوانستند جاده را باز کنند، زیرا هرجا را که باز می‌کردند، دومرتبه آنها پر می‌کردند. در هر صورت این عملیات به مدت 40 روز، یعنی از 13/6/59 تا 20/7/59 طول کشید.

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده