خاطرات رزمی(5)
روزی ستوان­یکم نوری آمد پیش من و گفت رفته بودیم برای تونل گردنه خان که دست پیمانکار بود، بررسی کنیم، کمپی بود که داخل این کمپ یک انبار بود، درش قفل بود، ما توانستیم آن را باز کنیم و دیدیم حدود 15 تا 20 بشکه پر از باروت است. اگر دست منافقین و کوموله و دموکرات می­افتاد، تمام این پل­ها و چیزهایی که انفجار آنها باعث منع رفت و آمد نیروهای جمهوری اسلامی ایران بشود را منفجر میکردند.

یکی از کارهایی که من انجام داده بودم کشیدن جاده به قله آربابا بود. قسمت زیادی از این جاده سنگ­های خارا بود. به خواست خداوند و کمک رئیس اداره راه بانه و کمک شهردار بانه و همچنین سایر مردم این جاده را کشیدم. اهالی بانه که می­دیدند این کار خیر را انجام می‌دهم و جاده­ای می­کشم و باغ­های آنها هم در مسیر جاده قرار می­گیرد، راضی بودند. آن زمان مردم با الاغ و قاطر به باغ­هایشان می‌رفتند. بعضی مواقع مثلاً از کمر کوه الاغ یا قاطر یا اسبشان می­افتاد و بارشان از بین می‌رفت. جاده­ای که برای قله آربابا کشیدم، برای زمین‌های کشاورزی و باغ­هایشان مورد استفاده بود.

من آنجا نه پولی داشتم که به کارگرها بدهم و نه امکانات دیگری داشتم. همه امکانات از خودشان استفاده می‌شد، از اداره راه تا شهرداری. ما فقط برای ناهار یک وعده غذا می‌دادیم. چون ما از مواد غذایی که ارتش می‌فرستاد و همچنین از کمک­های مردمی که از شهرهای دیگر می­آوردند، مانند آرد، لپه و سایر مواد غذایی، استفاده می‌کردیم. آن­قدر مواد غذایی داشتیم که اگر یک سال هم هیچ مواد غذایی به ما نمی‌رسید، می‌توانستیم بدون اینکه کم و کسری داشته باشیم مواد غذایی داشته باشیم. به آنها حقوق نمی‌دادیم. شرط کرده بودیم که خود شهردار و اداره راه و ترابری شهر بانه پول کارگرها را بدهد، ما مواد سوختی می‌دادیم. گازوئیل برای بولدوزرها، لودرها و سایر وسائط نقلیه سنگینی که در اختیار ما گذاشته بودند و کمپرسی­ها و… مواد منفجره هم می‌دادیم، البته تحت نظارت. یک مسئول ارتشی داشتیم که به او می‌دادیم.

ایشان باروت می‌داد، برای نظارت هم می‌رفت که باروت را مصرف کنند و خدای نکرده اضافه نیاورند که برای دیگر مسائل ببرند. یا مثلاً خرج­های عمل­نکرده گلوله­ها را می‌دادیم که آنها هم مواد منفجره بودند، مثل خمپاره‌ها و گلوله­های فاسدشده توپ‌های 105م‌م و گلوله­هایی که فاسد شده بودند. چون در انبار مهمات نبودند، زیر باران بودند، یا اگر هم در انبار بودند، از سقف انبار مهمات باران می­آمد، در نتیجه اینها فاسد شده بودند و به همین خاطر آنها را هم برای این کار مصرف کردیم. بالأخره این سنگ­ها را منفجر کردیم و راه را باز کردیم.

کشف تعدادی بشکه باروت از پروژه تونل گردنه خان

روزی ستوان­یکم نوری آمد پیش من و گفت رفته بودیم برای تونل گردنه خان که دست پیمانکار بود، بررسی کنیم، کمپی بود که داخل این کمپ یک انبار بود، درش قفل بود، ما توانستیم آن را باز کنیم و دیدیم حدود 15 تا 20 بشکه پر از باروت است. اگر دست منافقین و کوموله و دموکرات می­افتاد، تمام این پل­ها و چیزهایی که انفجار آنها باعث منع رفت و آمد نیروهای جمهوری اسلامی ایران بشود را منفجر می‌کردند. گفتم پس بیا یک گشت رزمی درست کنیم و تو با این افراد آنها را بار کامیون بزن و بیاور. گفت باشد، ان­شاءالله صبح زود من با بالگرد از پادگان سقز می­آیم و شما هم خودرو و نفر آماده کنید که ببریم و این باروت­ها را بیاوریم تا دست دشمنان اسلام نیفتد. ما هم همین کار را کردیم. یک فرمانده گروهانمان را گذاشتیم فرمانده گشتی رزمی مزبور. به نظرم ستوان­یکم منوچهر کرباسی‌زاده بود. افسر بسیار خوبی بود، آچارفرانسه پادگان بود، هر مأموریت و مشکلی پیش می­آمد ایشان انجام می‌داد. ایشان در سال­های آخر خدمت خود با درجه سرتیپ دومی فرمانده قرارگاه جنوب­شرق کشور شد و هم­اکنون در کرمان سکونت دارد و با معارف جنگ کرمان همکاری می‌کند. از پادگان بانه تا گردنه خان 15 کیلومتر فاصله بود. تونل گردنه خان هم ساخته شده بود و پیاده می‌شد از آن عبور کرد، اما برای تردد با ماشین پس از جنگ تحمیلی آماده شد و هم­اکنون مورد استفاده می‌باشد.

نوری و کرباسی‌زاده با این گروه گشتی تأمینی که همراهشان بود به داخل کمپ رفتند. در اتاق را باز کردند و بشکه­های باروت را در دو سه خودرو بار زدند و آوردند. آن موقع برای ترکاندن سنگ­ها نمی­دانستیم چه کار کنیم، چون دیگر گلوله­های عمل­نکرده و خرج گلوله‌های فاسدشده تمام شده بود و مشکل داشتیم. ما اینها را انبار کردیم و برای ترکاندن سنگ­های خارا و جاده زدن به قله آربابا استفاده کردیم.

چگونگی تأمین و حصار پادگان

من 250-200 متر جلوتر از پادگان و دورتا دور آن را دو ردیف به فاصله ده متر سیم خاردار کشیدم. بین این دو سیم خاردار دو ردیف مین گذاشتم. در وسط میدان مین معبر داشتیم و بعضی جاهای معبر را مین گذاشتیم که اگر کسی فهمید معبر ما این وسط است، خودش بخواهد بیاید، برود روی مین. ولی ما نقطه نشانی و علامت­گذاری کردیم و می­دانستیم آنجا مین است و از آنجا رد نمی‌شدیم. بعد از آنکه میدان مین درست کردیم، حدود 100 متر به طرف داخل پادگان خاکریز زدیم، مثل خاکریزهایی که در خط مقدم جلوی عراق می‌زدیم. من این را در جنگ عمان یاد گرفته بودم، هم مین گذاشتند، هم سیم خاردار کشیدند و هم خاکریز زدند. ارتفاع خاکریزی که زدیم حدود پنج متر بود، زیرا هم امکاناتمان کم بود، هم اگر بلندتر می‌زدیم دید خودمان گرفته می‌شد. پشت خاکریزی که زده بودیم، سنگرهای دیده­بانی و تیراندازی گذاشتیم. بدین صورت که کیسه شن پر کردیم، و کیسه­ها را روی هم گذاشتیم، سقفش را هم چند نبشی گذاشتیم، یک پلیت گذاشتیم و باز کیسه شن گذاشتیم روی سقفش و خاک ریختیم. سقفش ضدخمپاره و ضدگلوله بود، اگر دو طرفش گلوله می‌خورد کیسه شن را سوراخ می‌کرد و به نگهبان نمی‌خورد، جلویش هم همین­طور بود. پشتش هم که باز بود یک پتو قهوه­ای داده بودیم انداخته بودند و اگر کسی از روبه­رو نگاه می‌کرد، داخل را نمی­دید که چند نفر داخل سنگر هستند و چه کار می‌کنند. نفرات هر روز و هر شب در این سنگرها بودند، دو، یا سه نفر، بعضی مواقع هم یک نفر، چون وقتی گشتی می­فرستادیم، باید از اینها انتخاب می‌شدند و تعداد نفرات کم می‌شد. از خود سنگر پدافندی با کیسه شن دو سه پله درست کرده بودیم که به داخل گودی و کانال می‌رفت. اگر نفر می‌خواست استراحت کند، از روی زمین نمی‌رفت، چون آنها دائم می‌خواستند تیراندازی کنند. وقتی از داخل کانال می‌رفت فقط سرش کمی بیرون بود که می‌توانست دولا شود. سنگر استراحت را ما به این ترتیب 60-50 متر و بعضی جاها 70 متر درست کرده بودیم.

رئیس جهاد سازندگی شهر بانه آقای حسن قهرایی و از برادران زحمتکشی بود که جزو نیروهای انقلاب اسلامی بود. روزی ایشان دفترچه بانکش را به من نشان داد و گفت من اکنون 100 تا 150 میلیون تومان پول دارم. نمی‌دانم کجا خرج کنم. شما هرچه می­خواهی برای پرسنلت بگو من برایت بخرم، البته خوراکی نباشد، ماندگار باشد، برای جلوگیری از شهید و مجروح شدن باشد. گفتم من سنگرهایی از تخته استخوانی می‌خواهم. مثل تخته‌هایی که مبل درست می‌کنند، یا مثلاً کانکس درست می‌کنند. این سنگر کف، سقف و دیوار داشته باشد و کوچک باشد و سه یا چهار نفر بتوانند در آن بخوابند. در هم داشته باشد. نمی‌خواهیم پنجره دیده­بانی داشته باشد، زیرا می‌خواهیم سنگر استراحت باشد. دورتادور پادگان بانه را از این سنگرهای چوبی بگذاریم، موقع سرما درش که بسته شود و علاءالدین هم بگذاریم دیگر کافی است، گرم می‌شود. البته یک هواکش هم داشته باشد که مشکل تنفسی برای رزمندگان ایجاد نشود؛ خیلی بلند نباشد که برف و باران داخل سنگر نریزد. شاید 70 یا 80 عدد از این سنگرها لازم باشد. گفت باشد، سفارش می‌دهم درست کنند. آقای قهرایی به نجارهایی که خودش می­شناخت این سنگرها را سفارش داد و آماده شد. دورتادور پادگان، محل استراحت سربازان، درجه‌داران، افسرانی که شب­ها تا صبح بیدار بودند، افسر نگهبان بودند یا درجه‌دار سرپرست و فرمانده گروه بودند، فرمانده دسته بودند و سرگروهبان بودند و پشت خط بودند، آنجا استراحت می‌کردند، راحت و محفوظ هم بودند.

تهیه و استفاده از نورافکن

از جلو سنگرهای نگهبانی درست کرده بودیم، شب­ها دو نفر دو نفر و روزها یک نفر یک نفر نگهبانی می‌دادند. کسانی که شب­ها دیده­بانی می‌کردند می‌گفتند شب تاریک است، پشت سیم خاردار را نمی­بینیم، بعضی مواقع تیراندازی می‌کنند، هرچه تلاش می‌کنیم تا متوجه شویم کی بود و از کجا تیراندازی کرد موفق نمی­شویم. ما نورافکن می‌خواهیم که روشن کنیم، وقتی دیده­بانی کردیم خاموش کنیم. در ارتش نورافکن­هایی بود به نام سرچ لایت، نورافکن متحرک است، گشادی دهانه­اش آن­قدر بزرگ است که وقتی آن را بغل می‌کنیم، دو دست به هم نمی­رسد، امریکایی هم هست، از زمان قبل از انقلاب در انبارها مانده بود، کسی هم مصرف نمی‌کرد. من با مراغه تماس گرفتم و گفتم نورافکن سرچ لایت می‌خواهم برای دورتادور پادگان. گفتند چندتا؟ قبلاً حساب کرده بودم، ده تا لازم بود. دو هفته­ای طول نکشید که مأمور سررشته­داری ما به مراغه رفت و سرچ لایت­ها را تحویل گرفت. دیدیم این نورافکن کامل است، دو دسته دارد. اگر بگذاریم دم دست سرباز، دور است و اگر بگذاریم پشت سیم­های خاردار برای دشمن نزدیک است و وقتی آمد او را می­زنند. وسط، خطی درست کردیم و اینها را در جاهای حساس گذاشتیم، یعنی جاهایی که گوشه داشت، گود بود و روی آن قسمت دید کمی داشت، یعنی جاهایی که احتمال می‌دادیم اگر دشمن بخواهد حمله کند، از آنجا استفاده می‌کند. ابتکار به خرج دادیم. دو سیم مخابرات آوردیم و بستیم به دسته راست نورافکن، دو سیم هم به دسته چپ. سیم­ها را  ادامه دادیم تا جلوی سنگر نگهبانی که پشت خاکریز بود، آنجا حلقه کردیم. کلید نورافکن را هم گذاشتیم در سنگر همین نگهبان. کلید را می‌زد روشن می‌شد، بالا و پایین و چپ و راست را دیده­بانی می‌کرد و وقتی تمام می‌شد کلید را خاموش می‌کرد. جلوی همان سنگری که دور از محل سیم خاردارهایی بینشان گذاشته بودیم را می­دید. سفارش کرده بودیم فوری خاموش کنند، چون اگر زیاد بماند با تیر می­زنند. الحمدلله در مدت یک سالی که ما آنجا بودیم نه نورافکنمان حتی یک تیر خورد، نه نگهبانانمان اشتباه کردند که از این طرف به آن تیر بزنند. خیالمان راحت بود. درگیری زیاد داشتیم، به دردمان هم خورد. منتها سعی می‌کردند بیشتر خاموش باشد که آنها کمتر بزنند، مگر خیلی حساس باشد و احتمال بدهند که ممکن است داخل آمده باشند، در این صورت با سه شماره خاموش می‌کردند و هیچ مشکلی هم پیش نیامد و ضدانقلاب هم نتوانستند داخل پادگان بیاین.

ایجاد جاده شنی دورتادور پادگان و گشت شبانه

آنجا برف و باران زیاد می­بارد، گِلش هم گِل رُس است، به پای آدم می­چسبد و ول نمی‌کند. خود ما آنجا در زمستان چکمه می­پوشیدیم. روی جاده را شن­ریزی کردیم، با غلتک کوبیدند و جاده خوبی درست کردیم. این کار را دورتادور پادگان پشت سنگرهای استراحت هم انجام دادیم. صبح­های زود از جاده­های گشت­زنی می‌رفتیم تا ببینیم سربازها خوابند یا بیدار. چون سرباز تا ساعت 3-5/2 نصب شب راحت نگهبانی می‌دهد و چشم­هایش باز است و بیدار و هوشیار است، ولی 3 نصف شب به بعد بعضی مواقع سرباز چشم­هایش باز بود، ولی خواب بود؛ ناخودآگاه به خواب می‌رفت. ما خودمان نوبت تعیین کرده بودیم. افسران نگهبان تا ساعت 3 می‌رفتند گشت می‌زدند، ولی از ساعت 3 تا صبح که هوا روشن بشود، فرماندهان با ماشین دور پادگان گشت می‌زدند، به اسم صدا می‌کردند و نمی­گذاشتند بخوابند. من خودم ساعت 5/4-4 بیدار می‌شدم. می­دانستم آنجا نان خوبی می­پزند، نان داغ می­گرفتم، کمی هم پنیر با خودمان می­بردیم و چهار نفری داخل ماشین می‌خوردیم؛ یک محافظ، یک بی‌سیم­چی و یک راننده و من که اکثراً خود من رانندگی می‌کردم، حرکت می‌کردیم. در حین رانندگی و دور زدن، نگهبانان را به نام صدا می‌کردم، باید جواب می‌دادند: «بیدارم.» اگر جواب نمی‌دادند می‌رفتم بیدارشان می‌کردم، دفعه اول تذکر می‌دادم و دفعات بعد تنبیه مرخصی می‌کردم. در حین تیراندازی اگر لازم بود سرعت را زیاد یا کم می‌کردم، اگر لازم بود در چاله­ای مدتی تحمل می‌کردم تا تیراندازی تمام شود، بعد دومرتبه می‌رفتیم. دور می‌زدیم، تا ببینیم سربازها خواب نیستند. وقتی صدا می‌نمودیم جواب می‌دادند. به نام صدا می‌کردیم: فلانی؟ بله قربان! بیداری؟ بلی، بیداریم! وقتی او بیدار بود، رفیقش هم بیدار بود. دو نفر دو نفر نگهبانی می‌دادند. اگر هم جواب نمی‌دادند می­فهمیدیم خواب است و بیدارش می‌کردیم.

مجروح شدن امیر سرتیپ سیستانی در زمان گذشته

از زمان قبل از انقلاب، کوموله، دموکرات، منافقین و ضدانقلاب کانالی زده بودند به نام کانال فاضلاب و رودخانه شهر بانه که فاضلاب شهر در آن جمع می‌شد و از این کانال به مسیر رودخانه که بزرگ هم بود، سرازیر می‌شد. یعنی از طرف بالا، از طرف گردنه خان رودخانه داخل کانال فاضلاب می­آمد و مسیرشان یکی می‌شد. دو طرفش را در شهر دیوار کشیده بودند و پر کرده بودند، چون گود بود رودخانه را هم­سطح زمین کرده بودند و فاضلاب و آب رودخانه از سمت شرق بانه داخل این کانال می‌رفت و بعد از هشت تا ده کیلومتر از شهر بیرون می­آمد و می‌رفت. به من گفتند اینجا یک کانالی هست که خطرناک است. احتمال دارد از اینجا بیرون بیایند و از پهلوی پادگان رد شوند. یعنی درست با پادگان حدود 80 متر فاصله داشتند. من گفتم باید بروم آن را از داخل بازدید کنم. با یک گروه سرباز و یک افسر و سه چهار نفر درجه‌دار خوب و قوی از آخر کانال مخصوص رودخانه که به ما و فاضلاب نزدیک­تر بود داخل رفتیم. قبلاً هم در موقع ساختن کانال فاضلاب آب دریچه­هایی به فاصله 40-30 یا 30-25 متر، بسته به مناسب بودن جایش، گذاشته بودند. کف فاضلاب تا سقف آن هم بیش از یک متر و 80 سانتی­متر می‌شد. آنجا هم زیاد بود. سنگ را از کنار رودخانه که برمی­داشتی و زیر پا می­گذاشتی، می‌شد دریچه را کنار بزنی و از آنجا بیرون بیایی. من حدود 8-7 تا از این دریچه­ها را بیرون آمدم و بالا را نگاه کردم. دیدم منظور از ساختن این کانال از اول این بوده که بتوانند به پادگان حمله کنند. چطور آن موقع مسئولین لشکر یا ارتش یا پادگان متوجه این قضیه نشده بودند، خدا می­داند. پهنای رودخانه و فاضلاب حدود 17 متر بود، وسط کانال بود و دو طرفش پیاده­رو، این­قدر کوموله و دموکرات و منافقین و ضدانقلاب از آنجا تردد کرده بودند، این طور به نظر می‌رسید که اینجا جاده است تا مردم از اینجا به خانه­هایشان بروند، راه درست شده بود. زیاد هم رفت و آمد کرده بودند تا در زمان مناسب، بدون اینکه ما متوجه بشویم از اینجا بیرون بیایند و به پادگان حمله کنند، اگر فشار زیاد شد داخل کانال بروند که محفوظ باشند و از انتها یا ابتدای آن بیرون بیایند.

امیر سیستانی هم قبل از آمدن گروه رزمی140 بانه همین کار را با پرسنل ژاندارمری که در گوشه راست پادگان مستقر بودند، انجام می‌داد. ایشان آن موقع تیمسار و فرمانده ژاندارمری کل کشور بودند. به بانه آمده بودند، چون ضدانقلاب از منطقه تحت نگهبانی گروهان ژاندارمری به پادگان بانه حمله کرده بودند. همان موقع که بانه خیلی شلوغ بود و کوموله و دموکرات و منافقین به بالای قله آربابا رفته بودند و پادگان را از قله آربابا با ضدهوایی 7/12م‌م می‌زدند. هرکس را در پادگان می­دیدند، می‌زدند. قله آربابا کاملاً به پادگان مسلط بود و آن گردانی که در پادگان بانه نگهبانی می‌داد، تلفات خیلی زیادی داده بود. ایشان آمده بود تا وضعیت را بازدید کند و به این موقعیت خیلی خطرناک برخورد کرده بود. ایشان هم مثل من صبح­ها خیلی زود پادگان بانه را دور می‌زدند. اغلب افسران می­دانند که بعضی سربازان ساعت سه، چهار صبح اغلب خودبخود خوابشان می­بَرد و احتمال دارد دشمن نفوذ کند. ایشان هم این­طور احساس کرده بود. ماشین آهو بیابان داشت، جیپ استیشن هم می‌گفتند، الآن دیگر نیست، یک بی‌سیم خیلی قوی هم داشت و همه صحبت­هایش را با همان بی‌سیم آن انجام می‌داد، راننده داشت، ولی راننده­اش را نمی­برد برای اینکه استراحت کند، یکی دو سرباز با خودش می­برد و از نانوایی پادگان نان می­گرفتند و به همراهانش می‌داد. یک روز که امیر سیستانی از خبازخانه نان گرفت و پنیر هم آورده بود تا در حین دور زدن صبحانه بخورند، وقتی خواست سوار ماشین بشود، یکی دو نفر از منافقین یا ضدانقلاب یا مخالفین دولت جمهوری اسلامی ایران از همین کانال بیرون آمده بودند. قبلاً شناسایی کرده بودند، ماشین امیر سیستانی هم در تیررسشان بود و آن را با تفنگ قرناسه دوربین­دار به رگبار می­بندند و چند تیر می­زنند، چون آنجا خبازخانه بوده و نورافکن و چراغ داشت مشخص بود. تیرها به زانوی سمت چپ وی اصابت می‌کند. راننده می­نشیند پشت ماشین و دور می‌زند و برمی‌گردد و به سنگر می‌آیند. اما مسئله به همین­جا ختم نمی‌شود. جاده بانه به سقز بسته بود، همان موقع که قله آربابا دست ضدانقلاب بود و پادگان زیر دید تیر مستقیم ضدانقلاب بود. به همین خاطر امیر سیستانی را نمی‌توانند تخلیه کنند و به سقز ببرند. بالگرد هم نمی‌توانست بیاید، زیرا در قله آربابا مسلط بودند و اگر بالگرد می‌خواست در پادگان بنشیند و مجروح را ببرد، با ضدهوایی که داشتند، هم بالگرد را می‌زدند، هم این زخمی را. به همین خاطر پنج روز نمی‌توانند او را تخلیه کنند و زخمشان به شدت عفونت می‌کند. پس از 5-4 روز که لشکر قزوین آمد و این جاده را باز کرد و تأمین برقرار کرد و قله آربابا را از دست ضدانقلاب و منافقین و مخالفین دولت جمهوری اسلامی ایران پس گرفت، جاده باز می‌شود و امیر سیستانی را به سقز تخلیه کرده بودند تا به بیمارستان برسانند. اینکه بعداً چه شد نمی‌دانم. ولی ماشینش آنجا مانده بود. همان آهو بیابان، بی‌سیمش که قوی بود برادران سپاه قبل از اینکه من به آنجا بروم، برده بودند که بتوانند با تهران صحبت کنند. ولی ماشینش چون به درد نمی‌خورد، گلوله هم خورده بود، شاید موتورش هم گلوله خورده بود، آنجا مانده بود.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده