نبرد دلیران ایران زمین(32)
شبهنگام که در سنگر استراحت نشسته بودم، ستوان صفرپور افسر عملیات گردان756 که در کنار من نشسته بود اظهار کرد: «سئوالی برایم پیش آمده که نمیدانم چگونه بپرسم؟ در رابطه با کار شما و راز و نیازتان با خدا و این آتشسوزی، ماندهام که چه بگویم؟ این رفتار شما و پاسخ دریافتی چه بود که دیدم و نظارهگر گفتار و رفتار شما با خدا بودم؟ اگر میدیدم که نماز میخوانی، یقین میکردم که رابطه ویژهای با خدای تعالی داری!»

 

حرکت به سمت غرب

 

همان‌طور که قبلاً شرح دادم، تیپ37 مستقل زرهی شیراز از ابتدای تأسیس به عنوان پشتیبانی آموزشی دانشکده زرهی مرکز آموزش زرهی در نظر گرفته شده بود. با شروع جنگ تحمیلی و همچنین فعل و انفعالات اول انقلاب، که یگان‌های ارتش در حال از هم پاشیدن بودند، به منظور مقابله با پیشروی سریع دشمن، از هر گوشه‌ای از کشور که یگانی وجود داشت، به سوی مرز اعزام شدند، از جمله تیپ37 زرهی.

سازمان تیپ37 مستقل زرهی در آن زمان را قبلاً شرح داده و نوشته‌ام و این تیپ با همان سازمان در عملیات مختلف شرکت نمود و موفقیت‌های چشمگیری هم به دست آورد؛ ولی به مرور، نیاز به تجدید سازمان و تکمیل شدن تیپ37 زرهی به یک تیپ کاملاً مستقل و عملیاتی احساس گردید. در ابتدا، با توجه به اینکه یک گروهان پیاده از گردان191 جمعی مرکز پیاده از ابتدای جنگ تحمیلی زیر امر تیپ37 زرهی قرار داشت، با پیگیری‌های فراوان و بر مبنای دستور فرماندهی نیرو کلیه گردان یادشده از مرکز پیاده به این تیپ منتقل گردید.

در مرحله دوم، با در اختیار گذاشتن سربازهای جدید، گروهان سربازبر177 به گردان177 پیاده مکانیزه تبدیل شد.

در مرحله سوم، تعدادی از خودروهای شناسایی اسکورپیون و نفربرهای بی‌ام‌پی11 که در مرکز زرهی به امر پشتیبانی آموزش مشغول بودند، به منطقه عملیات آمده و به طور رسمی و سازمانی گروهان مستقل سوارزرهی را برای تیپ37 زرهی تشکیل دادند.

با انجام مراحل بالا، تیپ37 مستقل زرهی از نظر یگان‌های عملیاتی تا حدودی خوب شد و قدرتی بهتر از گذشته پیدا کرد و حالا باید برای تشکیل یگان‌های پشتیبانی رزمی و خدمات رزمی تلاش نمود.

پائیز سال1362 بود که دستور داده شد تیپ37 زرهی در معیت قرارگاه قائم آل محمد از تنگ ابوغریب به منطقه غرب  و گیلانغرب تغییر مکان داده و زیر امر قرارگاه عملیاتی غرب، لشکر81 زرهی کرمانشاه را تعویض نماید، تا لشکر یادشده به جنوب آمده و در عملیات فاو یا به عبارتی کربلا8 شرکت نماید. در آن زمان، قرارگاه عملیاتی غرب در خارج از گیلانغرب در جاده قلاجه مستقر بود. در ابتدا رکن2 و 3 تیپ37 زرهی برای شناسایی‌های اولیه و هماهنگی با قرارگاه غرب به گیلانغرب اعزام شدیم و بعد از تماس با قرارگاه یادشده، منطقه عمومی مرجان کمار را به عنوان منطقه پراکندگی تیپ در نظر گرفتند. یگان‌های تیپ37 زرهی به مدت سه روز در منطقه عمومی مرجان کمار و تنگ حاجیان بودند تا همه واحدها از جنوب به غرب انتقال یافتند و بعد از آن، به خط مقدم جبهه رفته و مواضع پدافندی را اشغال کردند.  

قرار بود بعد از تعویض لشکر81 زرهی، تیپ4 پیاده آن لشکر در منطقه باقی مانده و زیر امر قرارگاه قائم آل محمد(ص) به اتفاق تیپ37 زرهی از ارتفاعات کوره موش تا منطقه داربلوط پدافند نمایند. روز قبل از تعویض من (سرگرد پیروزان) به اتفاق سرهنگ علی عباسی در معیت افسر عملیات قرارگاه قائم، که جناب سرهنگی بود و متأسفانه نام ایشان را فراموش کرده‌ام، به قرارگاه تیپ4 پیاده لشکر81 رفته و منتظر شروع جلسه توجیهی بودیم، تا پس از مراسم توجیه، عمل تعویض انجام شود. فرمانده تیپ4 در کنار نقشه وضعیت در حال توجیه افسر عملیات قرارگاه قائم بود و من هم در گوشه‌ای نشسته و ناخودآگاه به صحبت‌های آنها گوش می‌کردم و در ضمن چشمم به نقشه وضعیت بود. محل استقرار تیپ4 روی ارتفاعات «کوره موش و تق و تق» بود و فرمانده یادشده می‌گفت: «منطقه پدافندی ما از نقطه A تا  C می‌باشد، ولی عملاً به علت کمی نیرو،  AتاB  را اشغال کرده‌ایم و فاصله B تا C خالی از نیرو می‌باشد CBA». فاصله B تا C که مورد بحث فرمانده تیپ4 و افسر عملیات قرارگاه قائم بود، در روی ارتفاعات تق و تق بود و از آن محل، گاه‌گاهی نیروهای نفوذی دشمن به داخل ایران آمده و خرابکاری کرده و مجدداً به داخل خاک عراق بازمی‌گشتند؛ لذا فرمانده تیپ4 سعی داشت قرارگاه قائم را متقاعد کند که در زمان تعویض و تعیین منطقه مسئولیت، واحد خود را به منطقه عمومی داربلوط برده تا درگیری کمتری داشته باشد. زمانی که جلسه توجیه رسماً شروع شد، فرمانده تیپ4 لشکر81 پیشنهاد داد که چون نیروهای تیپ4 دارای استعداد کمتری بوده و این منطقه هم گسترده است، به تیپ37 واگذار گردد و در اصل منطقه مسئولیت تیپ37 از ارتفاعات تق و تق شروع و بـه ارتفاعات چرمیان در جنوب غرب گیلانغرب ختم شده و تیپ4 پیاده به منطقه عمومی داربلوط اعزام  گردد. من که تا آن لحظه سکوت کرده و به سخنان دیگران گوش می‌دادم، با کسب اجازه صحبت کرده و گفتم:«با توجه به اینکه تیپ4 پیاده بوده و قبلاً در این مکان مأموریت داشته و به منطقه کاملاً آشنایی دارد، بهتر است تغییر مکان نداده و تیپ37 در سمت چپ وی تا داربلوط مستقر گردد.» فرمانده تیپ بیان داشت: «نیروی ما کفاف این منطقه را نمی‌دهد!» گفتم «اشکال ندارد؛ از نقطه B تا C که خالی است و نیروهای شما از A تا B مستقر می‌باشند. بنابراین، حالا هم خودتان همانجا باشید.» فرمانده تیپ یادشده گفت: «چه کسی می‌گوید B تا C خالی است؟ چنین چیزی صحت ندارد!» پاسخ دادم: «نیم ساعت پیش خودتان برای این جناب سرهنگ توضیح می‌دادید و این مطالب را بیان داشتید.» ناگهان با حالت عصبانی گفت: «شما سخنان دیگران را استراق سمع می‌نمایید و این درست نیست!» مجدداً اظهار کردم: «یک افسر ستاد بایستی تمام وجودش چشم و گوش باشد و من هم یک افسر ستاد هستم و از این بابت استثناء نخواهم بود.» با رد و بدل شدن این سخنان، خواسته فرمانده تیپ4 پیاده لشکر81 کرمانشاه عملی نشد و در همان محل قبلی خود به پدافند مشغول گردید.

نحوه استقرار عناصر تیپ37 زرهی بدین صورت بود که گروهان سوارزرهی در منطقه کوره‌موش و سرپل ذهاب، گردان177 پیاده مکانیزه در ارتفاعات آق‌داغ و خسروی، گردان237 تانک چیفتن در منطقه عمومی نصرآباد و تپه تلویزیون، گردان239 مختلط تانک ام60 و ام47 در چم امام حسن و مرجان کمار، گردان191 پیاده مکانیزه در منطقه عمومی داربلوط و بالأخره گروهان قرارگاه و پاسگاه فرماندهی در شیارهای چم امام حسن گسترش یافتند.

 

مواضع پدافندی و یکی از سنگرهای پرسنل رزمنده تیپ37 همراه با فرماندهان خود

در این منطقه، عناصری از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروهای بسیج مردمی گیلانغرب در ارتفاعات کم‌کوه مشرف به نفت‌شهر و نفت‌خانه مستقر بوده و نیروهای دشمن را زیر آتش توپخانه قرار داده بودند. هم‌زمان با مأموریت پدافند تیپ37 زرهی در منطقه غرب، در رابطه با تجدید سازمان و واگذاری گردان توپخانه155م‌م خودکششی، پیگیری لازم به عمل آمد و چند عراده توپ155م‌م به تیپ واگذار شد، که در ابتدا خدمه‌ای نداشتند و برای جابه‌جایی آنها از رانندگان تانک استفاده می‌شد، اما با تلاش شبانه‌روزی رکن سوم تیپ37 زرهی و اقدامات قرارگاه عملیاتی غرب، کلاس‌های آموزشی توپخانه برای پرسنل تازه واگذارشده تشکیل گردید و به مرور، تعداد تانک‌های ارسالی از نزاجا هم زیاد شد، تا اینکه گردان851 توپخانه تیپ37 مستقل زرهی تکمیل گردید و به صورت یک واحد عملیاتی، فعالیت خود را شروع کرد.

به دنبال عملیاتی شدن گردان851، یک آتشبار پدافند 5/14م‌م تشکیل گردید و پس از آن، گروهان مهندسی رزمی سنگین ایجاد شد، به نحوی که برای هر گردان یک دستگاه بولدوزر، یک دستگاه لودر، یک دستگاه بیل مکانیکی و بالأخره در مجموع، دو دستگاه گریدر در نظر گرفته و در اختیار تیپ قرار گرفت. کم‌کم تیپ37 زرهی به صورت یگان عمده‌ای در سطح نیروی زمینی ارتش درآمد و گروهان قرارگاه سابق قادر به تدارک واحدهای قدیم و جدید تیپ نبود و بر این راستا، اقدام به تشکیل گردان پشتیبانی شد که تأسیس گروهان‌های بهداری، دژبان، اداری و… را به دنبال داشت. به تدریج، موضوع آموزش و استفاده از تجربیات عملیات گذشته و انتقال نتایج جنگ به جوانان و فرماندهان آینده ارتش مد نظر قرار گرفت و توجه مسئولین امر، به ویژه فرمانده نیروی زمینی به این مسئله باعث شد دانشجویان دانشگاه افسری به جبهه‌ها اعزام گردند و در کنار فرماندهان تا رده گروهان نیز نظاره‌گر اعمال فرماندهان بوده و تجربیاتی کسب نمایند.

تأکید فرماندهی نیرو بر آن بود که این دانشجویان به هیچ عنوان در خط مقدم حضور پیدا نکنند، تا مبادا خدای نکرده اتفاق ناگواری برایشان روی دهد؛ اما مگر می‌شود فقط آموزش تئوری باشد؟

آیا کسی می‌تواند فکر کند که روزی به جای این خرابه‌ها شهری به نام قصر شیرین بوده؟

  

 سال اول که این دانشجویان به جبهه آمدند، برابر تدبیر فرماندهی نیرو اقدام شد و کلیه دانشجویان فقط در کنار فرماندهان و ستادهای یگان‌ها به نظارت مشغول بودند؛ اما وقتی که روز آخر، جلسه تودیع برای آنها تشکیل دادیم و نظر آنها را در مورد تجربیات کسب‌شده خواستار شدیم، به جز انتقاد از فرماندهان چیزی بیان نکردند و باعث ناراحتی همه فرماندهان شدند. مثلاً از کمبود و نحوه تقسیم غذا، آب، یخ و… انتقاد می‌کردند. تقصیر هم نداشتند، زیرا نمی‌دانستند همین وسایل با چه مشکلاتی به خط می‌رسد.

سال بعد فرماندهان گردان‌ها تدبیر فرمانده نیرو را مد نظر قرار ندادند و دانشجویان را طوری تقسیم نمودند که مسئولیتی داشته باشند. مثلاً یکی را مسئول دریافت، حمل و تقسیم یخ کردیم و به شهر فرستاده تا جیره یخ هر نفر را که 25 کیلوگرم بود، از شهر تا خط مقدم که فاصله زیادی داشت، حمل نموده و بین پرسنل تقسیم نماید.

دیگری را مسئول آب و سومی را سرپرست آشپزخانه و غذای پرسنل کردیم، تا ببینند که تهیه و حمل این اقلام با چه دشواری‌هایی روبه‌رو می‌باشد. یادم هست روزی نزدیک ظهر که برای بازدید از خط مقدم به جلو رفته و در حال بازگشت بودم، خودرو حامل یخ پرسنل که یک دستگاه ریو بود، در کنار جاده پنچر شده بود و در حالی که یخ‌ها ذوب می‌شدند، دانشجوی مسئول به همراه راننده خودرو و دو نفر سرباز همراه در حال تعویض چرخ خودرو بودند. به نزدیک آنها که رسیدم جویای حال آنها شدم و دانشجوی مسئول گفت: «حالا می فهمم که اگر یخ به دست سربازان در خط کم می‌رسد، فرماندهان مسئول نیستند؛ بلکه دوری راه، نبود خودرو مخصوص حمل یخ، نبود جاده خوب، گرمای زیاد و … می‌باشد. مسئول تأمین آب پرسنل متوجه شده بود که باید صبح زود به نقطه تقسیم آب رفته و پس از ساعت‌ها در نوبت ایستادن، آب را به خط مقدم رسانده و دو مرتبه برای نوبت دوم ـ اگر بتواند ـ به نقطه آماد آب برود. او فهمیده بود تهیه آب چقدر مشکل است.

آن سال دیگر دانشجویان از نوع رهبری فرماندهان شکایت نکردند؛ بلکه بلندگوی فرماندهان شده و مشکلات موجود را به گوش مسئولین رده بالاتر رسانده و باعث شدند تا مشکلات یگان‌ها زودتر حل شود.

در بهار سال1364، تیپ37 زرهی از منطقه قصرشیرین و داربلوط به ارتفاعات کانی‌سخت و دشت حلاله تغییر مکان داد و قرارگاه تیپ37 زرهی در تنگ بینا مستقر گردید. نیروی زمینی دستور تشکیل گردان‌های پیاده قدس را داده بود و پرسنل آن را سربازانی تشکیل می‌دادند که 18 ماه از خدمت خود را در ستادها و یگان‌های غیررزمی گذرانده و به جبهه نیامده بودند. تیپ37 زرهی دارای گردانی به شماره 756 از این نوع بود که در ارتفاعات دشت حلاله پدافند می‌نمودند و سلاح این افراد را تنها تفنگ کلاشینکف، آرپی‌جی7 و چند قبضه تفنگ82 م‌م تشکیل می‌دادند.

در اسفندماه1364، که خدمت پرسنل وظیفه اولین دوره گردان756 پیاده قدس جمعی تیپ37 زرهی خاتمه می‌یافت، مرا به فرماندهی این معجون تازه انتخاب و معرفی کردند و دستور داده شد این گردان را به شیراز برده و پس از ترخیص، دوره دوم گردان756 را تشکیل داده و پس از 15 روز آموزش اولیه و تئوری، به منطقه آمده و مأموریت پدافندی را به عهده بگیریم.

در اول فروردین‌ماه1365، به درجه سرهنگ دومی مفتخر شده و پس از آموزش گردان756 پیاده قدس، به سمت دشت حلاله حرکت کرده و آموزش عملی پرسنل را به مدت دو هفته در منطقه نی‌خزر شروع نمودیم و با اتمام آموزش‌های لازم، در ارتفاعات کانی‌سخت مستقر شده و ضمن یک تک محدود تپه312 را که در دست دشمن بود اشغال نمودیم و 5 نفر عراقی را اسیر کرده و تعدادی سلاح و تجهیزات نظامی نیز به غنیمت گرفتیم.

پس از اینکه در دهم تیرماه1365 شهر استراتژیکی مهران توسط نیروهای ایرانی از دست نیروهای متجاوز عراقی آزاد گردید، به منظور تقویت نیروهای پدافندی منطقه مهران، تیپ37 زرهی به آن دیار اعزام و در شرق رودخانه کنجان‌چم مستقر گردید. از این جابه‌جایی، خاطره جالبی برایم مانده که می‌توان آن را به عنوان یک امداد غیبی بیان نمود و از الطاف الهی دانست.

یگان‌ها در حال تعویض از خط مقدم بودند و در منطقه پراکندگی تجمع می‌کردند تا پس  از تعویض به مهران اعزام شوند. گروهان ارکان و آشپزخانه گردان756 در منطقه‌ای به نام «نی‌خزر» بود که منطقه‌ای نیزاری و در کنار جاده صالح‌آباد به سومار بود. بنه صحرایی گردان هم در آنجا و کنار آشپزخانه بود. پاسگاه فرماندهی که از منطقه کانی سخت به عقب آمده بود، در محل سنگر استراحت مسئول آشپزخانه برپا گردیده بود.

یک روز ظهر که هوا هم بسیار گرم بود، ناگهان به فکر افتادم از سنگر بیرون آمده و از وضعیت نگهبانان و آشپزخانه بازدید نمایم. از سنگر که بیرون آمدم، مشاهده کردم از میان نیزارهای شرق بنه رزمی، دود باریکی به هوا برخاسته، ولی مشخص نیست که این دود مربوط به چیست. به ناچار، یکی از سربازان را صدا کرده و گفتم برود و بررسی کند که این دود چیست؟ هنوز چند دقیقه‌ای از دور شدن سرباز نگذشته بود که شعله آتشی زبانه کشید و نیزار را به آتش کشید.

 بلافاصله برای خاموش کردن آتش دست به کار شده و پرسنل موجود در منطقه را با بیل و کلنگ احضار کرده و برای قطع کردن یک ضلع از مثلث آتش اقدام نمودیم. برای ایجاد آتش‌سوزی معمولاً سه عنصر حرارت، هوا و مواد سوختنی مورد نیاز است، که در اصطلاح به مثلث آتش معروف است و اگر این مثلث تشکیل نشود، امکان آتش‌سوزی وجود ندارد. مأموران آتش‌نشانی هم بر مبنای همین اطلاعات، همواره تلاش می‌کنند که یک ضلع از این مثلث را از بین ببرند. در این راستا، تلاش می‌نمودیم مواد سوختنی را از بین برده و نیزار را از وجود نی‌های خشک منطقه آتش‌سوزی پاک کنیم که متأسفانه موفق نشدیم و سرعت پیشروی آتش بیشتر از سرعت کندن نی‌ها توسط سربازان بود. به ناچار، سربازان را کنار کشیده و در حالی که به دیوار آشپزخانه تکیه داده بودم، روی به آسمان کرده و گفتم: «خدایا تو خودت بهتر می‌دانی که این اموال مربوط به بیوه‌زنان و بیچارگانی است که با دست‌های ضعیف خود کار کرده و مالیات داده‌اند تا خریداری شده و توسط ما علیه دشمن متجاوز به کار گرفته و از ناموس و کشورشان دفاع شود. ما هم تلاش خود را برای خاموش کردن آتش کردیم، اما موفق نشدیم. از این به بعد تو خودت می‌دانی و این آتش.»

 بعد از این راز و نیاز من با خدای یکتا و بی‌همتا، باد شدیدی از سه جهت به طور مجزا از شمال به جنوب، شرق به غرب و جنوب به شمال وزیدن گرفت و کلیه نی‌زار که در اطراف بنه رزمی و آشپزخانه بود، کاملاً سوخت. به دنبال آن، ابر سیاهی در آسمان هویدا شد و بارش شدید باران آغاز گردید و آتش به کلی خاموش گردید و هوای منطقه بسیار مطبوع و خنک شد و ما هم آرامش خود را بازیافتیم.

شب‌هنگام که در سنگر استراحت نشسته بودم، ستوان صفرپور افسر عملیات گردان756 که در کنار من نشسته بود اظهار کرد: «سئوالی برایم پیش آمده که نمی‌دانم چگونه بپرسم؟ در رابطه با کار شما و راز و نیازتان با خدا و این آتش‌سوزی، مانده‌ام که چه بگویم؟ این رفتار شما و پاسخ دریافتی چه بود که دیدم و نظاره‌گر گفتار و رفتار شما با خدا بودم؟ اگر می‌دیدم که نماز می‌خوانی، یقین می‌کردم که رابطه ویژه‌ای با خدای تعالی داری!» در پاسخ وی گفتم: «از کجا می‌دانی نماز نمی‌خوانم؟» جواب داد: «آخر من ندیده‌ام!» مجدداً به او گفتم: «اگر دیده بودی که تظاهر می‌شد و برای خدا نبود؛ بلکه برای جلب توجه و قضاوت تو و امثال تو می‌شد؛ از کجا می‌دانی که من هر روز ساعت 4 صبح که از قرارگاه بیرون می‌روم، به کجا می‌روم و چه می‌کنم؟» او فقط سکوت کرد و با نگاهش جوابم داد که: «نمی‌دانم.» یادم آمد به حکایتی از سعدی که در گلستان آمده و تا حدودی مصداق همین مطلب است و آن چنین است:زاهدی مهمان پادشاهی بود؛ چون سفره گسترده شد و به طعام  نشستند، درویش کمتر از آن خورد که میل داشت و چون به نماز برخاستند، بیش از آن کرد که عادت او بود، تا ظن صلاحیت او زیادت کنند.

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی                  کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است

درویش چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت. گفت ای پدر! باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ درویش گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید! پسر گفت نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.

ای هنرها گرفته بر کف دست                                     عیب‌ها برگرفته زیر بغل

تا چه خواهی خریدن ای مغرور                                    روز درماندگی بسیم دغل

 

 

منبع: نبرد دلیران و شیران ایران زمین، پیروزان، کریم، 1395، ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده