خاطرات رزمی(4)
اما مردم به آن همبستگی توجهی نکردند و ریختند داخل پادگان و پادگان را غارت کردند. لوله های موشک تاو را بردند و ناودان خانه هایشان کردند، گلوله های توپ را گذاشته بودند روی کولشان، می بردند به مساجد یا خانه هایشان. نگران بودیم که اگر بچههایشان دستکاری کنند منفجر میشود! اما دیگر نمیتوانستیم چیزی بگوییم. از فردای آن روز انقلابیون پادگان را تحویل گرفتند و دیگر نگذاشتند کسی چیزی ببرد، در حالی که تقریباً همه چیز را برده بودند.

 

اعلام همبستگی پادگان

در پادگان بودیم تا در بیست­ویکم بهمن­ماه با برادران انقلابی اعلام همبستگی نمودیم. بیست­ویکم یا بیست­ودوم بهمن بود که سرتیپ سلیمی، ستوان­یکم آراسته را که آن­ موقع به طور محرمانه با انقلابیون بود، صدا کرد و گفت: یکی دو نفر را صدا کن، بگو ملحفه­های سربازها را به هم بدوزند، یک خطاط هم پیدا کن، بگو اعلام همبستگی کنند و به درب­های پادگان آویزان کنند. آن موقع پادگان دو درب داشت. یک درب ماشین­رو بود که ماشین و واحدها تردد می‌کردند و یکی هم درب فرماندهی بود که جنب ستاد آجا است.

آن روزها مردم پا به زمین می­کوبیدند و شعار می‌دادند: ما همه سرباز توایم خمینی، گوش به فرمان توایم خمینی. تمام خیابان­ها به همین صورت بود. ما پرسنلی نظامی داشتیم که عده­ای این طرف بودند و عده­ای آن طرف. داشتند به ما شک می‌کردند که مثلاً من جزو انقلابیون هستم. پیش خود فکر کردم که اگر کاری نکنم می­گویند این انقلابی است، اگر کاری بکنم می­گویند شاه­دوست است. چهار تیربار 7/12م‌م داشتیم، گفتم این مسلسل­ها را می­گذاریم در ایوان ستاد لشکر، رو به محوطه جلو، نه فشنگ می‌دهم نه نفر! بدین ترتیب می­گویند آقای رزمی مسلسل گذاشته، اما از اصل قضیه خبردار نمی‌شوند. همین کار را کردم، و تا اعلام انقلاب هم تیربارها همانجا ماندند، بدون نفر و فشنگ و به هیچ وجه نمی‌توانستند تیراندازی نمایند که نه نفر تیرانداز داشتند و نه مهمات لازم.

ستوان ناصر آراسته جزو پیشگامان اعلام همبستگی بود، سرتیپ سلیمی هم همین‌طور. قبل از آن فرمانده تیپ3 لشکر بود. همه مردم از او راضی بودند، هیچ­کس ناراضی نبود. نمی‌دانم چطور فرماندهی کرده بود که هیچ­کس از او ناراحت نبود. اما مردم به آن همبستگی توجهی نکردند و ریختند داخل پادگان و پادگان را غارت کردند. لوله­های موشک تاو را بردند و ناودان خانه­هایشان کردند، گلوله­های توپ را گذاشته بودند روی کولشان، می­بردند به مساجد یا خانه­هایشان. نگران بودیم که اگر بچه‌هایشان دستکاری کنند منفجر می‌شود! اما دیگر نمی‌توانستیم چیزی بگوییم. از فردای آن روز انقلابیون پادگان را تحویل گرفتند و دیگر نگذاشتند کسی چیزی ببرد، در حالی که تقریباً همه­چیز را برده بودند.

مسئولیت فرماندهی و شکل دهی گردان140

پس از چند روز به دستور امام خمینی(ره) نظامیان مجدداً جمع شدند. من شدم فرمانده گردان140. وقتی گردان را تحویل گرفتم، گردان هیچ نداشت، نه سرباز، نه افسر، نه درجه‌دار، نه ماشین… فقط خوابگاه­های خالی بود. حدود سه تا چهار ماه سربازهایی که یکی دو ماه از خدمتشان مانده بود را آوردم تا مدتی پیش من باشند. همه تجهیزاتی را که در پادگان ریخته بودند جمع کردیم، خودروها را جمع کردیم و ظرف شش ماه گردان140 را تشکیل دادم. دو گروهان را با معاون گردان فرستادم گنبدکاووس که آن موقع شلوغ شده بود، تا کمک کنند. سه ماه آنجا ماندند تا بقیه گردان را تشکیل دادیم.

اعزام گردان140 به بانه

در تاریخ 4/4/1359 من با گردانم برای تأمین شهر بانه به کردستان رفتیم. گردان را از راه زمینی بردم. تا آن روز کسی از راه زمین به کردستان نرفته بود، حتی کسانی که تعویض کردیم و می‌خواستند برگردند، اعتصاب و اعتراض کردند که ما از راه زمینی نمی‌رویم، ما را با بالگرد و هواپیما بفرستید. می‌گفتند اگر سرگرد رزمی با واحدهایش از راه زمینی آمده­اند، بالگرد برایش تأمین داده بود، فرمانده تیپ هم با او بوده، ولی ما نمی‌رویم. به همین خاطر مجبور شدند آنها را با بالگرد به مراغه و سپس با قطار از پادگان مراغه به تهران فرستادند. فرمانده من هم جناب سرهنگ ورشوساز با ستون گروه رزمی140 به بانه آمدند و چند روزی را آنجا ماندند و سپس به تهران برگشتند. اگر ایشان نبود، تیپ1 لشکر2 مرکز، که بعداً به لشکر21 حمزه تغییر پیدا کرد، اصلاً پا نمی­گرفت.

گروه رزمی140 شامل گردان140 پیاده از تیپ1، یک گروهان سوارزرهی، یک آتشبار 105م‌م، با 136 دستگاه خودرو و بیش از هزار نفر در ساعت 8 صبح روز 4/4/59 از تهران حرکت کرد و غروب به حوالی بیجار رسید. شب را با برقراری تأمین در تپه‌های اطراف بیجار خوابیدیم و صبح روز بعد به سمت سقز حرکت کردیم. گروه را با راه­پیمایی اداری تا سقز بردیم. همان روز به سقز رسیدیم. از سقز تا بانه بالگرد خواستیم. جناب سرهنگ ورشوساز هم با من بود. او به نیروی زمینی اعلام کرد و چهار بالگرد برای تأمین خواست. تا بالگردها بیایند پنج شش روزی معطل شدیم. جناب سرهنگ ورشوساز گفت: «بچه‌ها به سقز که می‌روید چیزی بخرید، شایعه کنید که ما آمدیم به بوکان برویم که سمت راست سقز است.» بانه سمت چپ سقز بود. عوامل ضدانقلاب در شهر بودند و همه شنیدند که این تیپ آمده تا به بوکان برود.

بوکان هم خیلی شلوغ بود، در نتیجه آنها تمام کمین را در جاده بوکان گذاشتند. بالگردها که آمدند، آنها منتظر بودند که ما از در پادگان سقز که بیرون آمدیم، به سمت بوکان برویم، اما دیدند به سمت بانه پیچیدیم. بالگرد را بالا فرستادیم، بالای همه تپه­ها نفر فرستادیم تا تأمین زمینی هم برقرار کردیم. سرگرد کیا را هم فرمانده تأمین­ها گذاشته بودیم، تپه­ها شناسایی می‌شدند، سپس ستون عبور داده می‌شد، قبلاً شناسایی کرده بودیم سمت چپ کمتر و سمت راست زیادتر. با 40 نفر تأمین برقرار کرده بودیم. از بالا هم با بالگردها تأمین برقرار بود. تا گردنه خان رفتیم. آنجا هم همین کار را کردیم. قبل از اینکه به بانه برسیم به ما اطلاع داده بودند ستون قبلی­ها که آمده بودند، گفته بودند سرهنگ (شهید) اشراف که از سردشت به پادگان بانه آمد، مسیرش را روی پلی که از وسط شهر می‌گذرد انتخاب کرده بود. دو طرف این پل به طرف پادگان دیوار است. ضدانقلاب این دیوار را با بلوک کشیده بودند، پشتش سنگرهای ضدانقلاب بود. وقتی آمدند از پل بروند، سرهنگ اشراف را روی این پل شهید کردند و کلی از نفراتشان هم شهید شدند. جناب سرهنگ ورشوساز به من گفتند: شما از روی پل نروید. به همین خاطر پس از ورودمان به بانه 11/4/59، مسیرمان را در جهت رودخانه ادامه دادیم. در مسیر رودخانه، جاده مالرویی هست که ماشین‌ها هم می‌روند و بعد از شهر خارج می‌شوند.

از گدار مسیر رودخانه پیچیدیم سمت پادگان مسئولین. دیوار پادگان را خراب کرده بودند و جاده درست کرده بودند. شب وارد پادگان نشدیم. تا صبح در منطقه مناسبی با تأمین کافی ماندیم و صبح حرکت کردیم، چون همیشه عملیات­های ضدانقلاب بعدازظهر بود. زیرا تا عملیات تمام بشود شب می‌شد و ما که آشنا به آنجا نبودیم و نمی­دانستیم از کدام راه رفتند و باید به کجا برویم، شب­هنگام به حمله برمی‌خوردیم. در نهایت در 12/4/59 وارد پادگان بانه شدیم.

گردان141 تیپ2 لشکر2 مرکز تهران آنجا بود، خیلی شهید داده بود، وضعیت آنجا شلوغ بود. سرگرد پرورش فرمانده این گردان بود. متأسفانه همه این اتفاقات در زمان فرماندهی او افتاده بود. زمان فرماندهی او منافقین آمده بودند و قله آربابا را گرفته بودند. پادگان بانه زیر قله آربابا است و با تفنگ هم می‌شد نفراتی را که داخل پادگان بانه راه می‌روند از بالای قله بزنند، یا کمی پایین‌تر بیایند و بزنند. آمده بودند و این کار را کردند و قله آربابا را گرفتند، با مسلسل 7/12 پادگان را به رگبار بستند و به پادگان حمله کردند و تعدادی را شهید و تعدادی دیگر را زخمی کردند.

تقریباً 13-12 روز بالای قله آربابا ماندند تا یگان‌های لشکر قزوین به منطقه بانه آمدند و قله آربابا و پادگان را پس گرفتند. تقریباً یک ماه و نیم از این قضیه گذشته بود که من با گروه رزمی140 از راه زمین آمدیم. جناب سرهنگ ورشوساز که فرمانده تیپ بودند ما را تنها نگذاشتند و خودشان به منظور نظارت و هماهنگی با چند نفر از افسران ستادش (افسر مخابرات، افسر مهندسی، افسر ترابری و…) با گروه رزمی140 رزمی به بانه آمدند، که یکی از تدابیر ایشان همان تغییر مسیر از روی پل وسط شهر بود و نیز درخواست بالگرد از نزاجا جهت انجام تأمین هوایی ستون بود.

تعویض با گردان قبلی

وقتی به پادگان بانه رسیدیم، سرگرد پرورش، فرمانده گردان141 تیپ2 لشکر2 مرکز، اتاقی برای ما پیش‌بینی کرده بود که اغلب دیوارش سوارخ سوراخ بود، پنجره­هایش شکسته بود و ما بعداً خودمان آنها را تعمیر کردیم. ما ساعت 11 رسیدیم، ناهار هم برای نفرات کادر در آشپزخانه­های سیار که پشت ماشین­ها بسته شده بود و در حین حرکت خودرو هم غذا می‌پخت، آماده کرده بودیم. بعد از ناهار شروع به تعویض با واحدهای جناب سرگرد پرورش نمودیم. تا غروب توانستیم واحدهای پادگان را عوض کنیم، ولی با تاریک شدن هوا دیگر برای تعویض نفرات مستقر در قله آربابا یا گردنه خان یا تپه‌های قایبرد اقدام نکردیم، و آنها ماندند تا صبح که با روشن شدن هوا تعویض شدند و گردان 141 آزاد شد تا به تهران برود. حتی خدمه شش قبضه توپ 105م‌م کششی را هم تعویض کردیم. قبضه­های توپ باید سرجایش می­ماندند. ابتدا نگهبان­های قله آربابا را که یک دسته تقویت­شده بود، تعویض کردیم؛ بعد دو طرف جاده را تأمین برقرار کردیم و گروهان1 را به فرماندهی ستوان­یکم کرمانی‌زاده فرستادیم به گردنه خان. در آنجا یک پایگاه دیگری بود از آن گروهانی که گردنه خان را تحویل می­گرفت، باید یک دسته­اش را می­فرستادند به پایگاه دیگر و مأموریت آن تأمین دکل­ها و آنتن­های تلویزیون و رادار بود. این دسته تعدادشان کم بود و از همه­جا هم دور بودند. با گردنه خان 5 تا 7کیلومتر فاصله داشتند و با بانه حدود 17-16 کیلومتر. به غیر از این دو واحد، واحد دیگری در اطرافشان نبود که به اینها کمک کند. در نتیجه سعی کردیم یک دسته خوب با فرماندهی خوب بفرستیم و آنجا را هم تعویض کردیم.

گردان زرهی از لشکر قزوین که یک ماه قبل از ما به بانه آمده و قله آربابا را از ضدانقلاب پس گرفته بود، با یگان پیاده در تپه‌های قایبرد و نزدیک فرودگاه بانه به صورت ادغامی مستقر شده بودند و آماده بودند اگر اتفاقی افتاد و مشکلی پیش آمد، کمک کنند. وقتی دیدیم آنها نیاز به نیروی ما ندارند و خودشان به اندازه کافی نیرو دارند، دیگر آنها را عوض نکردیم.

فرماندهی پادگان بانه

دو روز پس از ورود فرماندهی پادگان را تحویل گرفتم. در همین زمان بررسی کردم و د یدم جنس خاک پادگان رسی است و به محض باریدن باران با کفش یا پوتین داخل گِل می‌رویم و به زحمت باید دربیاییم و تا به حال نیز اقدامی برای این کار نشده است. پادگان دارای سنگرهای لازم و مناسبی هم نبود که سرباز بتواند از آن استفاده بکند. من با توجه به سابقه جنگ در عملیات ظفار، تجربه شیوه جنگ با چریک را داشتم. بنابراین شیوه سنگرکنی و آرایش آن و راه­های ورود به سنگرها و خروج از آنها را به سربازان و زیرمجموعه منتقل کردم.

 ابتدا دورتادور پادگان را تکمیل کردم. سیم خاردار را دو رشته کردم. این دو رشته ده متر از هم فاصله داشتند. به فاصله یک متر از سیم خاردارها دو رشته مین گذاشتیم. این خود حصاری برای ما شد که دشمن به راحتی نتواند سیم خاردار را ببُرد و وارد پادگان شود. پشت این خاکریز نفراتی گذاشتیم که نگهبانی بدهند. سنگر نگهبانی هم برایشان درست کردیم. کیسه شن پر کردند. دریچه دیده­بانی و در ورودی برای سنگر، به اندازه­ای که سرباز با قد خمیده بتواند از آنجا به داخل سنگر برود، گذاشتند. در ورودی را پتو آویزان کردند. پلیت و تخته پیدا کردیم، روی آن نبشی گذاشتیم و خاک ریختیم و با کیسه شنی تقویت کردیم و بدین ترتیب برای سنگر سقف درست کردیم تا اگر گلوله خمپاره­ای آمد و به سقف سنگر خورد، سنگر روی سر سربازی که مشغول نگهبانی است، نریزد.

سعی کردیم نگهبانان را زوجی بگذاریم و اگر قرار بود به ما اطلاعاتی بدهند با تلفن خبر دهند و در صورت لزوم حضوری بیایند و بگویند. پد بالگرد ساختیم. قبلاً یک یا دو پد بالگرد بود و اگر مثلاً دشمن نزدیک یکی از پدها بود و دید داشت، بالگرد در پد دیگر می­نشست. ولی من 5-4 پد بالگرد درست کردم که اگر این دو هم در خطر یا زیر آتش بودند، بالگرد جای دیگری بنشیند. خوشبختانه در مدتی که ما آنجا حضور داشتیم، هیچ بالگردی مورد اصابت گلوله ضدانقلاب قرار نگرفت.

ورود دو افسر بازرس از لشکر

اواخر تیرماه سال59 سروان صادقی‌گویا و سرگرد جوادی از طرف فرمانده لشکر2 مرکز برای بازدید و بررسی به پادگان بانه آمدند. تقریباً 4-3 روز در بانه ماندند و کارهای ما را دیدند. سروان صادقی‌گویا 3-2 شب هم به گروهان گردنه خان رفتند. شب تا صبح همه بیدار و هوشیار بودند و هیچ تیراندازی بیهوده­ای هم نبود، زیرا اگر تیراندازی می‌کردند باید پاسخگو می­بودند.

شیوه تأمین

شیوه برقراری تأمین منطقه گردنه خان بود که نفر گذاشته بودیم و شب تا صبح مراقب بودند. جاده را بسته بودند، زنجیر کشیده بودند و شب هیچ ماشینی را، چه از بانه می‌خواست به سقز برود، یا از سقز به بانه برود، راه نمی‌دادیم، مگر اینکه زخمی داشته باشد؛ در غیر این صورت باید تا صبح صبر می‌کرد. البته ماشین­ها را بازدید می‌کردیم. مثلاً اگر مینی­بوس می­آمد، احتمالاً در آن کوموله و دموکرات هم بودند. لباس­ها و ماشین­شان بازدید می‌شد؛ اگر مشکلی نبود و روز بود راه می‌دادند. همه حمله­ها و اذیت و آزار ضدانقلاب غروب شروع می‌شد تا شب که هوا تاریک می‌شد و از تاریکی شب استفاده کرده و فرار می‌کردند. وقتی فرار می‌کردند از بیراهه می‌رفتند. ما دنبالشان می‌رفتیم. دو مرتبه ما را محاصره کردند. در نتیجه ما همه عملیاتمان تا ساعت 1 بعدازظهر و حداکثر 2 بعدازظهر بود. دیگر بعد از آن فقط تأمین برقرار می‌کردیم.

با جنگ تحمیلی، دیگر نیرویی نمانده بود که برای کمک به ما بیاید. ولی ما از سقز کمک گرفتیم. از سقز بالگرد می‌گفتیم. جناب سرهنگ رامتین، فرمانده تیپ سقز بود که نهایت همکاری را با ما می‌کرد و هر کاری از دستش برمی­آمد، انجام می‌داد. 5-4 تأمین به ما داده بود.

جواب خمپاره‌های دشمن به پادگان بانه

 ضدانقلاب دو بار به فاصله یک روز در میان پادگان بانه را زیر آتش خمپاره گرفتند. توپخانه که نداشتند، خمپاره و تیربار و 3-2 خودرو ما را در پادگان بانه منهدم کردند. ضدانقلاب از پشت تپه‌های اطراف تیراندازی می‌کرد و من هم آن موقع جاده قله آربابا را ساخته بودم. اولین چیزی که به آنجا فرستادم یک دستگاه تانک بود. آن زمان سه دستگاه تانک مأمور از لشکر28 داشتم. یک دستگاه را بالا فرستادم، درست روبه­روی ده شیخ عزالدین حسینی. می­دانستم که همه چیزها را ایشان دستور می‌دهد. با فرمانده این تانک که در قله آربابا بود، با بی‌سیم تماس گرفتم. گفتم مهمات داری؟ گفت بله، هرچقدر دلت بخواهد. گفتم یک گلوله می­زنی به ده شیخ عزالدین حسینی، مبادا به وسط ده بزنی! کنار ده، 300-200 متر به راست یا به چپ ده، (آن موقع آنجا زمین­های کشاورزی بود) تا بدانند که من می­توانم این گلوله را وسط دهشان بزنم. چون دفعه اول است تیراندازی کردند، نمی­زنم و اگر باز هم به ما تیراندازی کردند، می­گویم پنج­تا گلوله به وسط دهشان بزنی. او هم یک گلوله به فاصله 400-300 متر ده زد. بعد از آن اعلامیه­ای نوشتم و با بالگرد بردند و در آن ده و دهات اطرافش پخش کردند. اعلامیه به این صورت بود:

«این جواب آن تیراندازی خمپاره‌های شما بود که من دادم، ولی بدانید که من نیامدم اینجا زن و بچه بکشم، آمدم ضدانقلاب بکشم، آمدم کوموله و دموکرات و شورش­گر بکشم، اگر یک­دفعه دیگر تیراندازی بکنید به داخل پادگان بانه، من به جای یک گلوله، پنج گلوله وسط ده­تان می­زنم و این اخطاری است برای شما.»

آنها دیگر تیراندازی نکردند. البته از دهات دور و جاهای دیگر گاهی تیراندازی می‌کردند و ما هم جواب می‌دادیم، اما اینها که درست روبه­روی ما بودند و پادگان را می­دیدند، دیگر تیراندازی نکردند.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده