نبردهای خرمشهر وآبادان(50)
این دو نفر درجهدار به نامهای گروهبان محمد امیری و جواد زارع بعداً در جبهه ذوالفقاری شهید شدند. مأموریت سختی بود. قایقها هم زیر آتش دشمن و هم آتش نیروهای خودی بودند. مأموریت قایقها رساندن مهمات، تخلیه شهدا و مجروحین بود. حرکت ما از مبدأ تا مقصد حدود سه ساعت طول کشید و خطرات زیادی ما را تهدید کرد.

برادر علی‌اصغر معلّی

در روزهای اول جنگ، تصمیم گرفتیم با تعدادی از دوستان گروه رزمنده‌ای تشکیل دهیم. ابتدا 12 نفر، بعد 24 نفر شدیم که در حال حاضر، من تنها بازمانده آن گروه می‌باشم. ابتدا که تجربه جنگی نداشتیم از جنگیدن وحشت داشتیم، ولی بعد ترسمان از بین رفت. اوایل اسلحه کافی نداشتیم. فقط چند قبضه ژ3 داشتیم و تعدادی نارنجک دستی، ولی افراد سپاه پاسداران مجهزتر بودند و نیروهای بسیج سازماندهی شده بودند. ژاندارمری نیز واحدی داشت. تعداد معدودی از افسران فعال بودند که از جمله آنان شریف‌النسب بود. نیروهای عراقی خیلی ترسو بودند، در مقابل شجاعت افراد ما، فوق‌العاده ضعف نشان می‌دادند، یا فرار می‌کردند یا تسلیم می‌شدند.

ما چون اسلحه نداشتیم روز دوم پیش سرهنگ رضوی فرمانده عملیات رفتیم و درخواست اسلحه کردیم، ولی نداد و گفت اسلحه مال ارتشی‌ها است، در حالی که به علت اینکه افراد ارتش کامل نبود، مقدار زیادی سلاح و مهمات اضافی داشتند که در اسلحه‌خانه‌ها مانده بود. بعد سرهنگ عبدالهی فرمانده هنگ ژاندارمری آبادان را دیدیم و توانستیم چند قبضه ژ3 و تیربار که اغلب از کار افتاده بودند بگیریم. ولی از تجهیزات جنگی مانند کلاه کاسک، قمقمه چیزی همراه نداشتیم. از لحاظ بی‌آبی خیلی زجر می‌کشیدیم.

روزی برای نبرد به منطقه انبارها رفتیم. در آنجا حدود 30 یا 40 نفر از افراد سپاه دفاع می‌کردند. درگیری خیلی شدید بود. تلفاتی به دشمن وارد کردیم، اما نیروهای زرهی عراق به مواضع ما حمله کردند و ما مجبور به عقب‌نشینی شدیم و به مواضع ژاندارمری و نیروی دریایی رسیدیم که چند قبضه خمپاره‌انداز داشتند و توانستند پیش‌روی دشمن را متوقف کنند.

روزی رسید که نیروهای عراقی از سه طرف به ما حمله کردند. پشت پادگان دژ، صد دستگاه و گمرک این حمله حدود یک ماه بعد از شروع جنگ انجام شد. نیروهای عراقی سازمان مرتبی داشتند در صورتی که نیروهای ما شکل سازمانی نداشتند و از یک فرماندهی اطاعت نمی‌کردند. فقط نیروی ایمان بود که همان مقدار مقاومت را ایجاد کرد. هنگامی که نیروهای متجاوز عراق به نزدیکی پادگان دژ رسیده بودند، من با دو نفر دیگر به پادگان رفتیم تا اسلحه و مهمات بگیریم. دیدم همه افراد پادگان در حال فرار هستند، در حالی که تعدادی تانک و خودرو و تفنگ106 (100 تا 120 قبضه) و تفنگ و وسایل دیگر را رها کردند و به دست نیروهای عراقی افتاد.

من با دو نفر دیگر، دو قبضه تفنگ106 و مقداری مهمات را بیرون بردیم و از آنها استفاده کردیم. آن موقع بیش از 3 یا 4 قبضه تفنگ106 میلی‌متری در خرمشهر نبود. بعد از اشغال ساختمان فرمانداری به وسیله نیروهای عراق، روحیه رزمندگان ما ضعیف شد، اما عده‌ای عاشقانه نبرد می‌کردند. در همین موقع بود که یک پسر 14 ساله رزمنده تهییج شد یک نارنجک به کمر بست و دو نارنجک به دست گرفت. از کنار جوی به طرف راه‌آهن و به سمت تانک‌های عراقی رفت و زیر تانک‌های عراقی ضامن نارنجک‌ها را کشید و شهید شد و برادر دیگری با موتورسیکلت به تانک‌های عراقی حمله کرد.

تا موقعی که خرمشهر سقوط کرد و آبادان محاصره شد، هیچ نیروی کمکی برای نیروهای خودی نرسید، فقط نیروی مردمی بودند که می‌جنگیدند.

هنگامی که نیروهای عراقی وارد خیابان طالقانی شدند، دور زدند و شمال پل و فرمانداری را گرفتند. بعد ما به مسجد جامع آمدیم و ناچار به عقب‌نشینی بودیم. از عده 12 نفری ما چهار نفر زنده مانده بودیم و 12 نفر دیگر هم به کمک ما آمدند که از آنها نیز فقط شش نفر زنده ماندند. با وجود اینکه تقریباً تمام شهر در دست دشمن بود، ولی مسجدجامع هنوز در دست ما بود و از آن دفاع می‌کردیم. هنگامی که تمام شهر به دست دشمن اشغال شد ما هنوز در شهر بودیم، ولی بالأخره مجبور به ترک شهر شدیم. در حالی که در مسجد جامع تله انفجاری به وسیله نارنجک‌هایی که داشتیم، برقرار کردیم و در مسجد را بستیم و از پنجره بیرون پریدیم.

 به هر حال، معجزه‌ای بود که ما توانستیم خودمان را به لب آب برسانیم. پس از رسیدن به لب شط هم به داخل آب پریدیم تا با شنا خودمان را به ساحل دیگر برسانیم. دو نفر از افراد شنا کردن نمی‌دانستند و از آب می‌ترسیدند، لذا تأخیر کردند و هنگامی به داخل آب پریدند که سربازان عراقی به لب شط رسیده بودند و به آنان تیراندازی کردند و آنان را در داخل رودخانه شهید کردند. ولی بقیه سالم به ساحل دیگر رسیدیم و وارد مواضع نیروی دریایی شدیم که در ساحل جنوبی دفاع می‌کردند. من تنها بازمانده از گروهم بودم، لذا پس از رسیدن به آبادان، روحیه‌ام ضعیف شد. برای ایجاد تنوع به اهواز رفتم تا بعد از پنج ماه خانواده‌ام را ملاقات کنم. بعد از دو هفته به آبادان برگشتم و به عنوان راننده آمبولانس در کمیته امداد آبادان مشغول به کار شدم و اکنون که شش ماه از آن زمان می‌گذرد، در ستاد آبادان در شغل دفتری انجام وظیفه می‌کنم.

ولی باز خدا را شکر که آبادان از خطر سقوط حتمی نجات یافت و این کار به وسیله گردانِ تیپ قوچان به فرماندهی سرهنگ کهتری انجام گرفت.

26. ستوان‌یکم حق‌جو فرمانده گارد ساحلی خسروآباد

در طول 10 ماه جنگ، من در جبهه آبادان و خرمشهر بودم. در روزهای قبل از جنگ، من در ستاد عملیات به ریاست ناخدا جوادی همکاری می‌کردم. در روز 29/6/59 یک فروند ناوچه 5 فوتی گارد ساحلی که وظیفه‌اش مبارزه با قاچاق بود، با دو فروند ناوچه عراقی درگیر شد. این درگیری در مدخل اروندرود به خلیج فارس و حوالی پاسگاه دریایی اروندرود رخ داد. در آن محل، یک پاسگاه شناور بود که ورود و خروج قاچاقچیان را کنترل می‌کرد. ناوچه ایرانی شش نفر سرنشین داشت و مسلح به تیربار ژ3 بود. با دو ناوچه مسلح عراقی وارد نبرد شد و آنها را مجبور به فرار کرد، اما خدمه ناوچه ایرانی زخمی شدند و ناوچه به کمک مردم به کرانه کشیده شد و از آن تاریخ من به گارد ساحلی برگشتم و در جبهه ذوالفقاری نیز فعالیت داشتم.

حمله نیروهای دشمن به آبادان چنین بود که یک روز ساعت 8 صبح به ما خبر رسید که نیروهای عراقی از بهمنشیر عبور کرده و وارد منطقه ذوالفقاری آبادان شده‌اند. فوراً یک گروه رزمی تشکیل دادیم و به منطقه اشغالی به کمک نیروهای درگیر اعزام کردیم. نیروهای ما موفق شدند نیروهای دشمن را نابود کرده یا به کرانه شمالی بهمنشیر عقب برانند و پل آنها را منهدم سازند.

غروب روز نبرد، از ستاد دو فروند قایق درخواست شده که به منطقه ذوالفقاری اعزام شود. دو نفر درجه‌دار تعیین شدند تا از قایق‌‌های گارد ساحلی که فاصله بسیار کمی با نیروهای دشمن داشت (300 تا 400 متر)، دو فروند قایق را از اسکله بیرون بکشند و به ترمینال نظامی اعزام کنند، اما ابتدا از اجرای مأموریت به بهانه‌هایی خودداری می‌کردند. من به عنوان فرمانده با دو نفر درجه‌دار دیگر که داوطلب شدند، با قایق‌ها به محل مورد نظر حرکت کردیم.

این دو نفر درجه‌دار به نام‌های گروهبان محمد امیری و جواد زارع بعداً در جبهه ذوالفقاری شهید شدند. مأموریت سختی بود. قایق‌ها هم زیر آتش دشمن و هم آتش نیروهای خودی بودند. مأموریت قایق‌ها رساندن مهمات، تخلیه شهدا و مجروحین بود. حرکت ما از مبدأ تا مقصد حدود سه ساعت طول کشید و خطرات زیادی ما را تهدید کرد. بالأخره به نیروهای خودی رسیدیم. ابتدا با تکاوری برخورد کردیم که در دانشکده افسری با او هم‌دوره بودم. او ستوان‌یکم عباس ژاله بود و به من گفت همانجا بمانم تا وضعیت نبرد تخفیف پیدا کند، اما من احساس کردم در جبهه ذوالفقاری به وجود ما نیاز زیادی هست.

من تصمیم گرفتم به حرکت ادامه دهم و از ستوان ژاله خواستم با بی‌سیم، عبور ما را به نیروهای خودی اطلاع دهد، تا از تیراندازی به قایق‌های ما خودداری کند. ولی او گفت ارتباط قطع است. بالأخره ابتدا با موتور خاموش به حرکت ادامه دادیم، سرعت کم بود. اجباراً موتورها را روشن کردیم و به طرف ذوالفقاری رفتیم و ساعت 415 به منطقه رسیدیم. رسیدن ما سبب خوشحالی فوق‌العاده رزمندگان ما شد. به محض وصول به محل مأموریت، شروع به حمل نفرات به کرانه شمالی بهمنشیر کردیم.

با لنج حدود 200 نفر را تغییر مکان دادیم که از افراد بسیج گروه الله اکبر، برادران ارتشی و چند نفر روحانی بودند، که آقای شریف هم در میان آنان بود. صبح گروه فدائیان اسلام به رهبری برادر هاشمی به محل عبور آمدند. مرحوم شاهرخ هم همراه آنان بود که در عملیات بعدی شهید شد. هنگام ورود گروه فدائیان اسلام به منطقه حالت جزر دریا بود و آب پایین بود. قایق به گل نشسته بود، اما تعدادی از آنان وارد رودخانه شدند و قایق‌ها را به وسیله آب حرکت دادند و با استفاده از قایق‌ها از آب گذشتند. این قایق‌ها حدود پنج ماه در همان منطقه بودند و عملیات پشتیبانی حمل کالا را انجام می‌دادند و متعلق به گارد ساحلی بودند. بعداً به وسیله شرکت نفت پل بتنی احداث شد و نیاز به قایق‌ها برطرف گردید.

 

انتخاب محل عبور از بهمنشیر به وسیله نیروهای عراقی نشان می‌دهد که آنها شناخت کاملی از رودخانه داشته‌اند، زیرا بهترین و مناسب‌ترین محل را انتخاب کرده بودند که احتمالاً عناصر محلی خائن آنها را راهنمایی کرده بود. در هنگام عبور عراقی‌ها، عنصری از واحدهای ایرانی در آن محل نبود.

رابطه ارتش و سپاه در آن موقع خوب نبود. رئیس جمهور، که فرمانده کل قوا بود، رابطه خوبی با سپاه نداشت. این وضع سبب عدم هماهنگی بود. خواهران در امور امداد و بهیاری نقش فعالی داشتند.

27. حجت‌الاسلام خلخالی

در 14/7/59 رادیو بی‌بی‌سی اعلام کرد خرمشهر سقوط کرده است. در همان روز، در جاده کمربندی خرمشهر با حجت‌الاسلام خلخالی مصاحبه‌ای انجام شد. ایشان گفتند تبلیغات سوء جهانی علیه ما است. الآن ما در خرمشهر هستیم و می‌جنگیم. آنها خبر از سقوط شهر داده‌اند.

28. ستوان‌یکم محمد کول میرپور جمعی لشکر77 مشهد (تیپ قوچان)

این افسر در اوایل درگیری در جبهه فیاضیه آبادان زخمی شده و به عقب تخلیه گردید.

من فرمانده اولین گروهان اعزامی از قوچان به آبادان بودم که از قوچان به مشهد رفتم و از مشهد با قطار به اهواز حرکت کردم. در نزدیکی اهواز، هواپیمای دشمن به راه‌آهن حمله کرد ولی تلفاتی به نیروهای ما وارد نشد. روز بعد نیز هواپیمای دشمن بر فراز منطقه تجمع ما پرواز کردند و بمب‌هایی رها نمودند، ولی بمب‌ها به یک دهکده اصابت کرد و تعدادی از روستائیان را شهید نمود.

چند روز در اهواز بودیم تا فرمانده گردان (سرهنگ کهتری) به ما ملحق شد. ابتدا قرار بود به سوسنگرد برویم. بعد مأموریت ما تغییر کرد و دستور داده شد به خرمشهر برویم. لذا به ماهشهر رفتیم و از ماهشهر با هلی‌کوپتر به آبادان اعزام شدیم. هنگام ورود ما به آبادان هیچ واحد نظامی در آنجا نبود. اولین اقدام شناسایی و آشنایی با منطقه بود. فرماندهان گروهان به همراه سرهنگ کهتری به طرف پل خرمشهر رفتیم. در زیر آتش دشمن به پل رسیدیم و در زیر پل موضع گرفتیم. برادر پاسداری همراه ما بود. از او خواستیم ما را با وضعیت توجیه کند. پل به وسیله چند نفر بسیجی حفاظت می‌شد. تعدادی از خواهران نیز به عملیات امدادی می‌پرداختند.

تصمیم گرفته شد یک گروهان از گردان153 پیاده مأموریت دفاع از پل خرمشهر را به عهده بگیرد. فرمانده گردان گفت ما باید از پل بگذریم و خرمشهر را نجات دهیم. اگر همه افراد هم کشته شوند، این دستور باید اجراء گردد. من داوطلب شدم با گروهانم اولین واحد عبورکننده باشم. طرح عبور تهیه شد، اما قبل از اجراء، در غروب آن روز طرح کلی تغییر کرد و دستور دادند به طرف رودخانه بهمنشیر برویم و به قبرستان آبادان تک شبانه بکنیم. با سرهنگ کهتری افراد را سوار چند دستگاه اتوبوس کردیم. یک راهنمای محلی به همراه ما شد. حرکت ما به تأخیر انجام گرفت. نزدیکی صبح به محل عملیات رسیدیم. مقصر این کار راهنما بود. سرهنگ کهتری با کلت او را تهدید کرد و گفت اگر ما را به مقصد نرسانی تو را می‌کشیم. بعداً چنین استنباط شد؛ از افراد ستون پنجم دشمن بوده است، ولی یک نظامی نیز به عنوان راهنما همراه ما بود که با گروهان من بود. به نحو احسن انجام وظیفه کرد.

 شب بعد که ما در مدرسه 17 شهریور بودیم، به من ابلاغ کردند گروهان را به ساختمان ژاندارمری ببرم. در آنجا سرهنگ کهتری گفت: دیشب دشمن در کوی ذوالفقاری از رودخانه بهمنشیر عبور کرده و در آبادان در حال پیشروی است و هدفش محاصره و تصرف تأسیسات نفتی آبادان است و گروهان دیگر به آنجا رسیده است. من هم با گروهان تحت فرماندهی خود به آن منطقه حرکت کردم. مردم با دوچرخه و موتورسیکلت به طرف کوی ذوالفقاری می‌رفتند. دیدن این مردم سبب تهییج سربازان شد، به قدری که بعضی از سربازان به گریه افتادند.

من طرح عملیاتی را سریعاً به دسته‌های گروهان ابلاغ کردم و آرایش رزمی به گروهان دادم. کنار آسفالت خیابان آرایش گرفتیم و به سمت دشمن پیشروی کردیم. چون در هنگام عبور از رودخانه، دشمن به مقاومتی برخورد نکرده بود، در اولین برخورد با نیروهای ما به وحشت افتاد، زیرا تصور کرده بود؛ هیچ نیروی نظامی در آبادان نیست.

ما در حال پیشروی به ده خسروآباد رسیدیم، از پیرمردی پرسیدیم عناصر دشمن کجا موضع گرفته است؟ گفت: عقب رفتند. ما در حین پیشروی چند کیسه خواب و یک قبضه تفنگ106 پیدا کردیم. بعد در بی‌سیم گفتند متعلق به تکاوران ایرانی است و آنها آنجا هستند به آنها تیراندازی نکنید. در همان زمان، یک خمپاره در نزدیکی ما منفجر شد و هر دو دست من مجروح گردید و دو نفر سرباز همراهان من نیز جراحاتی برداشتند، ولی جراحات جزئی بود. به حرکت ادامه دادیم و به طرف کرانه جنوبی بهمنشیر پیشروی کردیم. بی‌سیم‌چی به فرمانده گردان اطلاع داده بود فرمانده گروهان زخمی شده است، ولی به پیشروی ادامه می‌دهد. سرهنگ کهتری با بی‌سیم با من تماس گرفت و گفت دشمن محاصره شده و اکنون در مقابل شما قرار دارد. با شدت هرچه تمام‌تر مواضع دشمن را بکوبید. ما کاملاً به مواضع دشمن نزدیک شده بودیم و افراد دشمن را می‌دیدیم و من متوجه شدم که کلاه سبزها کماندوهای دشمن بودند و تکاوران ایرانی نبودند و بی‌سیم قبلی دروغ بوده است.

با دشمن درگیر شدیم. در نخلستان از تفنگ106 و خمپاره‌انداز نمی‌توانستیم استفاده کنیم. با آرپی‌جی و تفنگ ژ3 به دشمن حمله کردیم. اولین سربازی که از افراد من شهید شد سرباز وظیفه به نام سوری بود. گروهان دیگر گردان نیز وارد منطقه نبرد شد و سرهنگ کهتری با بی‌سیم این اطلاع را به من داد. این گروهان ابتدا در قبرستان مستقر شد. به پیشروی ادامه دادیم تا به نزدیکی رودخانه رسیدیم. فاصله ما با دشمن حدود 50 متر بود. جنگ نزدیک شروع شد. با آرپی‌جی به دشمن حمله کردیم. من ناگهان احساس کردم پایم گرم شد و متوجه شدم از آن خون جاری می‌شود. بعد از مدتی بیهوش شدم و نفهمیدم چه اتفاقی افتاده است.

یک سرباز وظیفه آذربایجانی به نام رشید احمد مرا به دوش گرفته و به عقب و به بیمارستان برده بودند. در نتیجه، من از منطقه نبرد خارج شده بودم و از جریانات بعدی اطلاعی ندارم. معاون گروهان فرماندهی را به عهده گرفته بود و او نیز بعداً شهید شده بود. سرهنگ کهتری افسر بااحساسی بود و می‌گفت اگر ما نجنگیم چه کسی از اسلام و ایران دفاع کند؟ پس از ورود ما به اهواز، حدود یک هفته در آنجا معطل ماندیم. اگر زودتر به آبادان اعزام می‌شدیم وضع بهتر از آن می‌شد که پیش آمد. نیروهای مردمی در این عملیات نقش فعال و مؤثری داشتند.

 

منبع: نبردهای منطقه خرمشهر و آبادان، حسینی، سید یعقوب، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده