نبردهای خرمشهر و آبادان(49)
یک افسر را دیدم که با تیربار می جنگید، یک بار لوله تیربار داغ شد و من دستمالی را با آب تر کردم و به او دادم تا بتواند تیربار را جابجا کند. او تعدادی سرباز داشت، ولی اصلاً حرفش را اطاعت نمی کردند. تعدادی تفنگ106 داشتیم، اما در جنگ خیابانی نمیتوانستند کار کنند، فقط تیربارها آتش مؤثر اجراء میکردند.

 

( اظهارات) یک دانش‌آموز

یک دوره 15 روزه در اوایل کار در سپاه پاسداران دیدم. 18 سال دارم. ابتدا در سپاه بودم. فعلاً آمده­ام از شهر دفاع کنم. بچه­ها در پشت مسجد جمع شدند و عهد بستند که کشته شوند، ولی شهر را ترک نکنند.

خبر دادند؛ نیروهای عراقی به پل نو نزدیک شده­اند. با دوستم که یک کلت داشت به آنجا رفتیم. دیدیم نیروها عقب‌نشینی می­کنند. گفتیم چرا برمی­گردید؟ گفتند: سلاح سنگین نداریم. مهدی گفت: من با همین کلت به جنگ تانک می­روم و همین کار را کرد.

16. تکاور نیروی دریایی مختار عباسی

چهار روز قبل از جنگ از بوشهر به خرمشهر آمدیم، اما هیچ فعالیتی در نیروهای ایرانی نبود. وارد پایگاه نیروی دریایی شدیم. در آنجا حتی یک سنگر هم تهیه نشده بود و بعداً ما سنگر تهیه کردیم. جوانان خرمشهر شجاعت فوق‌العاده‌ای در جنگ نشان دادند و جلو تانک‌های عراقی مردانه ایستادند. کسانی که در شهر ماندند و جنگیدند شهر را حفظ کردند که عموماً از طبقه مستضعف بودند.

17. حبیب قیصری، کارمند شرکت نفت

من قبل از جنگ در ترکیه بودم. به محض شنیدن خبر جنگ به خرمشهر برگشتم. جوانان ما شجاعانه در مقابل دشمن می­جنگیدند. وضع ارتشیان خوب نبود. سربازان سرگردان بودند و فرماندهی نداشتند.

18. عباسی دانشجوی غیرنظامی ـ عضو مقاومت ستاد خرمشهر

در خط مرز دژهای ایران بود. سربازان این دژها می‌گفتند فقط 9 ساعت می‌توانند مقاومت کنند. روزهای اول جنگ آمبولانس نداشتیم. روزهایی که خرمشهر سخت­ترین مراحل خود را می­گذراند، رادیو می‌گفت شهر در امن و امان است. عراقی‌ها فرمانداری خرمشهر را گرفته بودند، ولی رادیو می‌گفت که ارتش ایران در حال سرکوبی ارتش عراق است. ما زیر باران خمپاره بودیم، اما از طرف نیروهای ما گلوله خمپاره­ای به طرف نیروهای عراقی شلیک نمی­شد. ستون پنجم عراق کمک بزرگی در تصرف خرمشهر به عراقی‌ها کرد.

19. عبدالحسین طاهریان‌پور

از شجاع‌ترین فرزندان خرمشهر احمد شوش و محمد نورانی بودند که تا 40 متری تانک‌های دشمن می‌رفتند و مبارزه می‌کردند. از ارتشیان چند نفر با تفنگ106 خوب کار می‌کردند. سپاه پاسداران خوب می‌جنگید.

20. سرگرد شریف‌النسب (بار دوم)

هنگامی که تیپ دشت آزادگان می­خواست عقب‌نشینی کند و به اهواز بیاید، غرضی با قرآن جلو آنها را گرفت. من به تیپ رفتم، برای افراد تیپ سخنرانی کردم. وحشت آنها از دشمن بود.  پنج تیم شکار تانک تشکیل دادیم. بعد سرهنگ عمیدی جلو تیپ حرکت کرد. بقیه نیز حرکت کردند. این حرکت سبب آزادی سوسنگرد و انهدام تعداد زیادی از تانک‌های دشمن شد. این عمل در 9 و 10 مهر با کمک غرضی انجام گرفت.

فرمانده نیروی زمینی می‌گفت؛ لشکر اهواز در اختیار من نیست. فرمانده نیروی زمینی تصمیم داشت در دزفول جلو نیروهای عراقی را سد کند، لذا به خرمشهر کمکی نشد. اگر گردان سرهنگ کهتری چهار روز زودتر به آبادان می‌رسید، خرمشهر سقوط نمی­کرد. دشمن در 18 مهر در مارد پل زد و از کارون گذشت. من فرمانده مردم بودم نه ارتش. سرهنگ صمدی فرمانده عملیات در دوم آبان دستور تخلیه خرمشهر را صادر کرد و می‌گفت از تهران به او دستور داده­اند، ولی مردم و سربازان حاضر به ترک شهر نبودند.

در سوم آبان‌ماه حدود پانصد نفر از نیروی مردمی آماده شدند از هتل کاروانسرا به خرمشهر بروند. من با یک سخنرانی آنها را برای این مأموریت آماده کرده بودم. سرهنگ حسنی‌سعدی و امام جمعه آبادان و فرمانده عملیات خرمشهر گفتند فرمانده نیروی دریایی گفته است همه آنها کشته می‌شوند و حاضر نشد آنها را از رودخانه عبور دهد. تا چهار روز بعد از تخلیه شهر، عده‌ای از افراد ما در شهر مقاومت کردند.

سرهنگ جوادی فرمانده عملیات بود، اما هیچ اطلاعی از جنگ نداشت. بعد سرهنگ رضوی فرمانده شد که او هم مانند جوادی بود و او حتی یک بار هم به خرمشهر نرفت.

سرهنگ فروزان در 16/7 به آبادان و ماهشهر رفت و در نگهداری آبادان نقش مهمی ایفا کرد. او در سه جنگ در صحنه حضور داشت و فرماندهی را به عهده گرفت، اما تصمیم او با موازین نظامی درست نبود، زیرا دشمن چندین برابر او نیرو داشت. از کسانی که در نگهداری آبادان تلاش کردند باید از سرهنگ حسنی‌سعدی، سرهنگ شکرریز و سرهنگ نامجو یاد کرد. دانشجویان دانشکده افسری در آغاز جنگ نقش فعالی ایفا کردند.

قبل از عبور نیروهای عراقی، دو نفر از افراد عراقی اسیر شدند. در بازجویی گفتند که نیروهای عراقی مشغول احداث پل در مارد و عبور از کارون هستند. این خبر به سرهنگ رضوی داده شد، ولی هیچ اقدامی نکرد. در حالی که چند نفر مدافع با اسلحه ضدتانک می‌توانستند جلو نیروهای عراقی را بگیرند و فردای آن روز سرهنگ رضوی به قرارگاه آمد و گفت عراقی‌ها در کارون پل زده­اند و از رودخانه گذشته و آبادان را محاصره کرده­اند.

سرهنگ نجفدری فرمانده عملیات نامنظم نقش قابل تقدیری در شمال آبادان داشت. جهان‌آرا و کیانی فرماندهان سپاه خرمشهر و آبادان فوق‌العاده فعال بودند و هرگز روحیه خود را نمی­باختند.

21. بهروز مرادی

ما اسلحه نداشتیم. به پادگان دژ مراجعه کردیم، به ما اسلحه ندادند. هر قدر طول زمان زیادتر می‌شد، نیروهای ما به تحلیل می‌رفت. روز 9/7 نیروهای عراقی به کشتارگاه رسیده بودند. من در آن روز اسلحه پیدا کردم. ارتشیان اسلحه و مهمات به غیرنظامیان نمی‌دادند.

یک افسر را دیدم که با تیربار می­جنگید، یک بار لوله تیربار داغ شد و من دستمالی را با آب تر کردم و به او دادم تا بتواند تیربار را جابجا کند. او تعدادی سرباز داشت، ولی اصلاً حرفش را اطاعت نمی­کردند.

تعدادی تفنگ106 داشتیم، اما در جنگ خیابانی نمی‌توانستند کار کنند، فقط تیربارها آتش مؤثر اجراء می‌کردند.

22. محمد رضایی، سپاه پاسداران

موقعی که ما وارد خرمشهر شدیم به مسجد جامع رفتیم. (قبل از جنگ) ژاندارمری آبادان اسلحه به مردم می‌داد. شخصی آمد و گفت راه­آهن احتیاج به نیرو دارد. ما 5 نفر سوار ماشین شدیم و با او رفتیم. فقط یکی از افراد دو نارنجک همراه داشت. آن شخص به جای اینکه ما را به راه­آهن ببرد، به گمرک برد که در آنجا جمعاً 10 یا 15 نفر بیشتر نبودند. دو نفر آر.پی.جی داشتند که داوطلبانه از سپاه تهران آمده بودند. تعدادی هم از افراد گارد گمرک آنجا بودند. ما متوجه شدیم تعدادی تانک عراقی از سمت شلمچه می­آید. ما تصمیم گرفتیم به مسجد جامع برگردیم و اسلحه بگیریم. زیر آتش دشمن قرار گرفتیم و با مشکلاتی عقب‌نشینی کردیم.

23. مسعود خوشبخت، معاون عملیات سپاه آبادان

درگیری­های مرزی از یک سال قبل از جنگ وجود داشت و در اردیبهشت­ماه سال59 یک درگیری جدی در مرز شلمچه رخ داد و دو نفر از برادران پاسدار شهید شدند. در آن موقع، نیروهای عراقی از خمپاره استفاده کردند، در حالی که برادران پاسدار هنوز با خمپاره آشنا نبودند.

در آغاز جنگ، پیشروی نیروهای عراقی از شلمچه آغاز شد. نیروهای ما ضعیف بودند. تعدادی تانک در مرز بود که فقط می‌توانستند تیراندازی کنند و حرکت نداشتند. در هر پاسگاه مرزی یک قبضه تفنگ106م­م مستقر بود. هواپیماهای عراقی در شب نیز به پرواز درمی­آمدند و در منطقه مرزی پرواز می‌کردند و ما به رده­های بالا گزارش می‌دادیم و ظواهر بروز جنگ از 8 ماه قبل مشخص شده بود. عراق به سادگی وارد منطقه شد، زیرا نیروهای ژاندارمری و گردان دژ که در مرز بودند، ضعیف بودند و سپاه خرمشهر نیز چندان قوی نبود. نیروهای عراق از دو محور عمده به سمت خرمشهر حمله کردند. محور شلمچه ـ خرمشهر و محور اهواز ـ خرمشهر که از سمت شمال شلمچه به جاده اهواز رسیده بودند، قبل از حمله عمومی، چند روز خرمشهر را گلوله­باران کردند.

در روز دوم جنگ، مردم خرمشهر در قبرستان شهر، با لودر سنگر می­کندند و خاکریز ایجاد می‌کردند. ستاد عملیاتی بسیار ضعیفی تشکیل شده بود که فرمانده آن سرهنگ جوادی افسر نیروی دریایی بود. در آن موقع، شنیدم با وجود اینکه گردان دژ 120 قبضه تفنگ106م­م دارد، از آنها بهره‌برداری نمی­شد. این امر نشان می­دهد که سهل­انگاری در میان بود. اقلاً یک افسر نیروی زمینی برای فرماندهی منصوب نشده بود و مقاومت طبیعتاً خیلی ضعیف بود. رادیو مردم را به مقاومت تهییج می‌کرد. مردم هم در حد مقدورات خود تلاش می‌کردند، تا پلیس‌راه و دیزل‌آباد و صددستگاه در حاشیه شهر مواضع دفاعی گرفتند و نیروهای سپاه پاسداران و بسیج و افراد گردان دژ در آن مواضع مستقر شدند.

فشار نیروهای عراقی در سه منطقه شامل پلیس‌راه، گمرک و صددستگاه بود. نیروهای مدافع خیلی کم بود. یک واحد توپخانه175 میلی‌متری و دو قبضه کاتیوشا از چند ماه قبل در منطقه مستقر بود. نیروهای مردمی اعزامی از نقاط دیگر کشور آمادگی مقابله نداشتند. عده زیادی از نیروهای بسیج عشایری با تفنگ برنو، ام ـ یک از نقاط دیگر به منطقه خرمشهر و آبادان آمدند، اما در روز اول جنگ، آنها از هم پاشیدند. از حدود 3000 نفر آنها، فقط 30 تا 40 نفر آنان در منطقه ماندند، بقیه منطقه را ترک کردند. نگهداری خرمشهر به مدت 34 روز انجام گرفت. تعدادی هم از دانشجویان دانشکده افسری در خرمشهر بودند که فداکاری­های زیادی کردند و تعدادی از آنان شهید شدند.

هنگامی که اطلاع رسید نیروهای عراقی در رودخانه کارون پل می­زنند و قصد عبور از آن را دارند، تعدادی از تکاوران آبادان و چند گروه از سپاه پاسداران با تفنگ ژ3 و آر.پی.جی7 به منطقه مارد (محل احداث پل) اعزام شدند.

مهم­ترین سلاح نیروهای رزمنده در شهر آر.پی.جی و تفنگ نارنجک­انداز بود. نیروهای اعزامی به منطقه سرپل دشمن در کارون نتوانست مانع عبور نیروهای دشمن از رودخانه شود و مجبور به عقب‌نشینی شدند.

24. محمدرضا باقری عضو سپاه پاسداران

من از اوایل سال1358 عضو سپاه پاسداران خرمشهر بودم و در جریان عملیات ضدانقلاب خرمشهر شرکت داشتم. در 21 خرداد1359، یک درگیری مرزی بین نیروهای ایرانی و عراقی وقوع یافت که دو نفر از افراد سپاه پاسداران به نام عباس فرح‌نسبی و موسی بختو شهید شدند و اینان اولین شهدای سپاه در نبرد با عراق بودند.

شهید اول پسرخاله من بود. بعد از این مسئله مطلع شدیم ارتش ایران مین‌های مرزی را جمع کرده است. بعد از شهادت آن دو برادر پاسدار، نیروهای ایرانی نیز عکس‌العمل شدید نشان دادند. در 18 شهریور درگیری شدید دیگری رخ داد که یک پاسدار به نام سید جعفر موسی شهید شد و بعد از آن درگیری‌ها ادامه یافت، ولی تا روز 31 شهریورماه تلفاتی نداشتیم.

در روز 31 شهریورماه در آبادان بودم. غروب به خرمشهر برگشتم. حالت نگرانی در مردم ایجاد شده بود. توپخانه عراق تعدادی گلوله به شهر شلیک کرده بود که به نقاط کوی طالقانی، خیابان مولوی، بازار شیطان، کوی راه‌آهن و بندر اصابت کرده و تلفات و ضایعاتی به وجود آورده بود. بیشتر تلفات مردم خرمشهر در چهار روز اول جنگ بود، زیرا از روز پنجم مردم شهر را تخلیه کردند و در دهم مهر عده معدودی در شهر باقی مانده بودند. من یک وانت داشتم و با آن، برای رزمندگان مهمات می‌بردم. به من گفتند تو سرپرست خانواده‌ای، در جنگ شرکت نکن و مرا مأمور رساندن مهمات کردند و من برای برادران ارتشی مهمات می‌رساندم.

روزی یک قبضه موشک انداز تاو را که خراب شده بود، به من دادند که به گردان دژ ببرم تا آن را تعمیر کنند یا یک قبضه دیگر به جای آن بدهند و موشک تاو هم بدهند. هنگامی که وارد منطقه پادگان و خانه‌های سازمانی شدم، آتش توپخانه و تانک عراق خانه‌های سازمانی و پادگان را زیر آتش گرفت. افراد ارتشی پادگان را ترک کرده بودند. من به اسلحه‌خانه رفتم. در آن باز بود و کسی نبود. تعداد زیادی تفنگ ژ3 و تیربار کالیبر50 در اسلحه‌خانه بود. من دنبال موشک تاو بودم. به انبار مهمات رفتم. کسی نبود. پیش سرگرد زارع رفتم. از او پرسیدم انباردار مهمات کجاست؟ گفت نمی‌دانم. همه رفته‌اند. پادگان به شدت زیر آتش دشمن بود. همه نظامیان رفته بودند. من نتوانستم موشک تاو به دست آورم.

من جریان تخلیه پادگان را به جهان‌آرا گفتم. او گفت برویم چند نفر را در پل خرمشهر بگذاریم تا نظامیان را جمع‌آوری کنند و نگذارند از شهر بروند. اما دژبان نیروی دریایی این کار را به عهده گرفت و تعدادی از نظامیان جمع‌آوری شدند. بعضی از آنان دچار عدم تعادل روانی شده بودند. به هر حال، تعدادی از آنان را برای منطقه نبرد آماده کردیم، ولی به طور کلی، آشفتگی فوق‌العاده‌ای بر افراد نظامی حکمفرما بود و سربازان به کلی قدرت رزمندگی خود را از دست داده بودند. در روزهای اول، خواهران فعالیت زیادی داشتند، اما سازمانی برای کار آنها نبود. روزی یکی از پاسداران که از مرز به عقب آمده بود پرسیدم از پل نو چه خبر؟ گفت 15 نفر از پاسداران اسیر شدند و ما دو نفر توانستیم فرار کنیم. در روزهای آخر، خواهران از بیم اسارت شهر را ترک کردند، ولی تعدادی از آنان تا آخر در خرمشهر باقی ماندند و تعدادی از آنان نیز شهید شدند.

در 28 یا 29 مهرماه حوالی مسجد جامع شهر زیر آتش شدید نیروهای عراقی قرار گرفت و دو نفر شهید شدند. قبول شهادت خود و دوستان عادی شده بود و زنده‌مانده‌ها بیشتر به فکر جنگیدن بودند. ما از روش جنگیدن اطلاع چندانی نداشتیم و فرماندهی هم نداشتیم. روزی 9 نفر با هم پیش فرمانده تکاوران رفتیم و از او خواستیم یکی از درجه‌داران را برای فرماندهی ما تعیین کند. او گفت تکاوران با شما نمی‌توانند همکاری کنند و شما هم نمی‌توانید با آنها همکاری کنید. بهتر است شما مستقل عمل کنید. از این‌گونه مسائل زیاد بود.

روزی رادیو اعلام کرد؛ واحد مستقر در پلیس‌راه نیاز به گونی خالی دارد. با ماشینم در خانه‌ها رفتم و گونی خالی جمع کردم تا برای آنها ببرم. تعدادی از خواهران از من می‌خواستند آنها را هم به پلیس‌راه ببرم تا در پر کردن شن به گونی‌ها کمک کنند، من قبول نکردم اما وقتی که در پلیس‌راه بودم، دیدم آنها با ماشین دیگر آمدند و از من گله کردند چرا آنها را همراه نیاوردم و این خواهران در پر کردن کیسه شن به برادران کمک کردند. بعدازظهر شنیدم دو نفر از خواهران در همان جبهه پلیس‌راه تیر خورده و مجروح شده بودند. از آن به بعد، از طرف مسجد جامع که مرکز تصمیم‌گیری بود، به خواهران اجازه ندادند به خط مقدم جبهه بروند.

ستون پنجم عراق در اوایل فعال بود و محل مرکز فعالیت را که در مساجد بود به نیروهای عراقی گزارش می‌دادند و آنها نیز فوراً آن محل را به زیر آتش می‌گرفتند.

هنگامی که ستاد مردمی در مدرسه مقبل مستقر بود، زیر آتش دشمن قرار گرفت و دو نفر برادر به نام تقی و علی حسینی شهید شدند. بعد از سقوط خرمشهر، شایع شد که تعداد زیادی از خواهران به اسارت عراق درآمدند، اما این شایعه دروغ محض بود، زیرا قبل از آنکه شهر به دست دشمن بیفتد، کلیه خواهران از آن تخلیه شده بودند و در این کار، یکی از افسران به نام سروان علی یزدان‌خواه که سرپرست مسجد شده بود، اقدامات مفیدی کرد و خود او نیز مجروح شد.

کسانی که در دفاع از شهر تلاش می‌کردند همه از افراد مسلمان و مذهبی بودند. شخصی به نام آقای محمود فرضی بود که با آقای عباسی فرماندار خرمشهر همکاری می‌کرد. با وجود اینکه چند نفر از بستگانش شهید شده و خودش نیز مجروح شده بود، حاضر نبود خرمشهر را ترک کند و می‌گفت: هر وجب این شهر با خون فرزندان ما گلگون شده و ما باید حافظ خون این گلگون کفنان باشیم.

 

منبع: نبردهای منطقه خرمشهر و آبادان، حسینی، سید یعقوب، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده