خاطرات رزمی(2)
در آن منطقه اربابی زندگی میکرد که اسمش را فراموش کردم، خیلی ارباب گردنکلفتی بود. سه پسر جوان و تنومند و سنگین­وزن داشت، به طوری که هرکدام روی اسب می­نشستند، کمر اسب دولا میشد. من یکی از پسرهایش را انتخاب کردم و گفتم دو پسر دیگرت را می­گذارم برای سال­های بعد. وقتی اعتراض کرد گفتم: «تو سه پسر داری، فرض کن یک پیرزن هم سه پسر دارد، انصاف است که پسر او را ببریم و پسر تو را نه؟» قبول نکرد! اما به هر حال یکی از پسرانش را آوردم. در قرعه­کشی پسر این ارباب معاف شد. پیش خودم فکر کردم ممکن است تقلب کرده باشد؛ اما دیدم نه، چنین چیزی نیست و خدا قسمتش کرده و معاف شده.

انتقال به هنگ خرم‌آباد

وقتی دومرتبه به کرمانشاه رفتم، دیدم سی نفر را تقسیم کردند: ده نفر به هنگ21 سنندج، ده نفر هنگ20 کرمانشاه و ده نفر آخر که من هم یکی از آنها بودم، هنگ خرم‌آباد. بدین ترتیب به خرم‌آباد رفتم و خدمتم را شروع کردم. وقتی به خرم‌آباد رفتم، فرمانده گروهان ارکان گردان1 هنگ22 رزمی شدم. آن موقع گروهان ارکان یک واحد رزمی سنگین بود. مثلاً دو قبضه تفنگ 106م‌م، چهارقبضه خمپاره‌انداز 120م‌م و خمپاره‌انداز81م‌م، مسلسل 7/12م‌م و بازوکا داشت که آن زمان به جای آر.پی.جی7 بود. هر گروهان هم بازوکا داشت. پس از بررسی متوجه شدم که زیاد به بازوکا وارد نیستند. بعضی­ها اشتباه می‌کنند، بعضی­ها حتی نمی‌توانند قبضه را درست روی دوش خود بگذارند و در جایی قرار بگیرند که از آنجا دید و تیر داشته باشند. بنابراین شروع کردم به آموزش دادن.

مأموریت سربازگیری

تقریباً یک سال و نیم گذشته بود که روزی به من گفتند باید بروی سربازگیری. گفتم چرا؟ گفتند دستور فرمانده لشکر است (که البته نامش را فراموش کردم، آدم خوبی بود). معاون وی، تیمسار شجره (افسری هیکل­مند و انسان مهربان و خوبی بود) ما را در باشگاه افسران هنگ خرم‌آباد جمع کرد و گفت: «تعدادی از افسران قدیمی که برای نظام وظیفه چند ماه قبل فرستادم، مشکلاتی ایجاد کردند. بعضی­ها از مشمولین پول گرفته و برگه معافی داده­اند. در نتیجه تصمیم گرفتم ده نفر از این جوان­هایی که در خرم‌آباد خدمت می‌کنند و آدم­های درستی هستند و به این چیزها آلوده نشده­اند را انتخاب کنم تا به الیگودرز، کوهدشت، ملایر و چند شهر دیگر بروند.»

 من به الیگودرز رفتم و خودم را به حوزه نظام وظیفه آنجا معرفی کردم. سرهنگی بود به نام سرهنگ کتابی که آدم خوبی بود، ولی آن­طور که لازم بود، توانایی نداشت. ایشان ما را فرستادند به بُربُرود و جاپَلق و اَزنا تا از آن منطقه سربازگیری کنیم. زمستانی سخت همراه با برف بسیار بود. ماشینمان فقط یک دستگاه زیل روسی بود. سربازهای نظام وظیفه را با آن از دهی به ده دیگر می­بردیم. قرار بود من 150 نفر سرباز بگیرم که البته توانستم حدود 200 الی 250 نفر بگیرم. سربازها را تحویل حوزه نظام وظیفه  دادم. از بین آنها قرعه­کشی کردند، به همین خاطر هیچ پارتی­بازی در کار نبود، ما خودمان شاهد بودیم. قرعه را در کیسه­ای ریخته بودند، هرکس دستش را در کیسه می‌کرد و یک قرعه برمی‌داشت که یا معاف درمی­آمد یا سرباز. از این 250 نفر، 100 نفر معاف شدند.

در آن منطقه اربابی زندگی می‌کرد که اسمش را فراموش کردم، خیلی ارباب گردن‌کلفتی بود. سه پسر جوان و تنومند و سنگین­وزن داشت، به طوری که هرکدام روی اسب می­نشستند، کمر اسب دولا می‌شد. من یکی از پسرهایش را انتخاب کردم و گفتم دو پسر دیگرت را می­گذارم برای سال­های بعد. وقتی اعتراض کرد گفتم: «تو سه پسر داری، فرض کن یک پیرزن هم سه پسر دارد، انصاف است که پسر او را ببریم و پسر تو را نه؟» قبول نکرد! اما به هر حال یکی از پسرانش را آوردم. در قرعه­کشی پسر این ارباب معاف شد. پیش خودم فکر کردم ممکن است تقلب کرده باشد؛ اما دیدم نه، چنین چیزی نیست و خدا قسمتش کرده و معاف شده.

به هر حال مأموریت را تمام کرده و به یگان خود برگشتیم. تیمسار شجره سربازگیری ما را بررسی کرده بود و سپس از ما ده نفر قدردانی کرد و به هرکدام‌مان یک سکه تمام دادند. ایشان گفت: «من بررسی کردم، هیچ­کدامتان نه رشوه گرفتید، نه کاهلی کردید، همگی درست عمل کردید.» به همین خاطر دو دفعه دیگر هم در سال­های بعد ما را برای سربازگیری فرستادند.

مأموریت گردان در لشکر اهواز

لشکر اهواز به هنگ خرم‌آباد اعلام کمبود واحد کرده بود و برای نگهبانی از زاغه‌های مهمات نیاز به یک گردان داشت. گردان1 را که گردان ما بود، آماده کردند تا به همراه فرمانده گردان به اهواز بفرستند. به هر مشقتی بود، به آنجا رفتیم (زیرا با توجه به آب و هوای سراب به سرما عادت داشتیم، اما به گرمای اهواز نه) و فولی­آباد اهواز را تحویل گرفتیم. فولی­آباد هنوز هم مرکز مهمات است. به خاطر گرمای هوا، 4-3 متر زیر زمین سنگرهایی برای استراحت افسر نگهبان درست کرده بودند. چنین زاغه­ای هم به ما دادند و یک روز درمیان یا دو روز درمیان افسر نگهبان فولی­آباد می‌شدیم.

مأموریت گردان در بهبهان

پس از 7-6 ماه اعلام کردند زاغه­های بهبهان به دلیل مأموریت­های واحدهای آن نگهبان ندارد و گردانی که از خرم‌آباد آمده را به بهبهان بفرستید. به بهبهان رفتیم و آنجا هم یک روز درمیان نگهبانی می‌دادیم. یک روز باران شدیدی در بهبهان آمد که پس از پر شدن رودخانه، باعث ایجاد سیل در بهبهان شد. آب وارد خانه­ای که اجاره کرده بودیم هم شده بود. نیمه شب بود که متوجه شدیم اغلب شهر را سیل فراگرفته است. تصمیم گرفتیم به سربازخانه و کنار سربازها برویم. وقتی بیرون آمدیم تا سینه در سیلاب فرورفتیم و به زحمت خودمان را بیرون کشیدیم. بالأخره به پادگان رسیدیم، آنجا را هم آب گرفته بود. مردم شهر کمک می‌خواستند، آب به داخل منازل مردم و همین­طور انبارهای قند و شکر رفته بود. برای کمک هم خودمان رفتیم و هم سرباز فرستادیم. صبح که سیل کمی فرونشسته بود، رفتیم سر خدمت. هر بوته­ای را که نگاه می‌کردیم 3-2 مار زیر آن بود که با سیل آمده بودند. به سربازها اعلام کردیم نزدیک مارها نروند و به آنها دست نزنند، تا خودشان بروند، وگرنه نیش می­زنند.

برگشت گردان به خرم‌آباد و انجام مانور

پس از مدتی اعلام کردند مأموریت این گردان تمام شده و باید به خرم‌آباد برگردید و ما هم به خرم‌آباد برگشتیم. مانور دیگری بود که ما پشتیبان آتش مانور بودیم. من فرمانده گروهان ارکان گردان1 هنگ22 رزمی بودم. سلاح سنگین هم داشتم. خمپاره‌انداز 120م‌م را بلد بودم؛ با این حال گفتم یک نفر استاد خمپاره 120م‌م به من کمک کند تا صفحه­های مخصوص تنظیم تیر آن را ببینم، بعد از آن خودم اداره می‌کنم. سروان ابهری نامی روز اول مانور آمد و با خمپاره‌انداز120م‌م تیراندازی کرد. همان روز تیراندازی را یاد گرفتم و از فردای آن روز دیگر خودم تیراندازی می‌کردم. خیلی دقیق تیراندازی می‌کردم؛ در مانورها هرکجا هدف بود، با دو سه گلوله اول خمپاره تیرم روی هدف بود. فرمانده هنگمان خیلی به من علاقه داشت و می‌گفت رزمی خیلی در مانورها به ما کمک کرده است و برای همین تشویقنامه هم گرفتم.

انتقال به سررشته‌داری کرمانشاه

مدتی نگذشت که هنگ22 رزمی در خرم‌آباد منحل شد و واحدهایش به قسمت­های مختلف ایران فرستاده شدند. گروهان ارکان گردان1 هنگ22 رزمی به گروهان سررشته­داری کرمانشاه منتقل شد و من معاون فرمانده گروهان شدم. یک سال هم فرمانده گروهان بودم تا دوره زبان انگلیسی قبول شدم و شش ماه مشغول گذراندن دوره زبان انگلیسی در تهران بودم که با نمره خوبی دوره را به انتها رساندم و مجدداً به کرمانشاه برگشتم.

انتقال به عجب‌شیر

سال 42 در تهران ازدواج کردم و سال 46 دستور آمد به عجب‌شیر بروم و فرمانده گروهان آموزشی بشوم. همراه با خانواده به آنجا نقل مکان کردم. من سه سال فرمانده گروهان آنجا بودم. هر دوره 12-10 گروهان آموزشی داشتیم؛ معمولاً گروهان من اول می‌شد. فرمانده مرکز آموزشی سرهنگ ارمکان، انسانی مسلمان و متدین بود. هر بار که اول می‌شدیم جوایزی می‌دادند. آن زمان سربازها در آسایشگاه تخت نداشتند، روی زیلو می‌خوابیدند. یک بار سرهنگ ارمکان برای بازدید آمده بود و دیده بود زیلوهای ما کهنه و پاره هستند. این مسئله یادش مانده بود و یک بار که اول شده بودیم، 100 عدد زیلو انفرادی به گروهان من جایزه داده بود. خدا را شکر آموزش­ها به خوبی انجام می‌شد و افسران و درجه‌داران خوبی هم داشتیم.

انتقال به تهران و همزمان اعزام به شیراز برای طی دوره عالی

پس از مدتی که در عجب‌شیر فرمانده گروهان بودم، نوبت به جابجایی و تعویض افسران واحدها رسید. کسانی که خارج از مرکز خدمت داشتند (مثلاً بیش از 8-7 سال) با کسانی که در تهران خدمت می‌کردند تعویض شدند. من هم به تهران منتقل شدم. همان روزی که به ستاد نیروی زمینی برای تقسیم آمده بودم، برای طی دوره عالی رسته پیاده من را به شیراز فرستادند. یک سال همراه با خانواده در شیراز زندگی کردیم و پس از گذراندن دوره عالی ما را تقسیم کردند.

انتقال به لشکر تهران

سال 53 افسری از تهران به شیراز آمده بود تا برای لشکر پیاده تهران، واقع در پادگان قصر، افسر انتخاب کند. با ده نفر اول دوره عالی که من دهمین نفر بودم، صحبت کرد. گفت به من اجازه داده­اند تا ده نفر اول را به تهران منتقل کنم. حالا شما می­آیید تهران؟ من گفتم: اقوام من در تهران زندگی می‌کنند، دلم می‌خواهد به تهران بروم. ایشان اسم من را هم داد که جزو سهمیه واحدهای لشکر تهران باشم و بدین ترتیب به تهران، پادگان قصر، لشکر2 مرکز پادگان قصر منتقل شدم.

سرلشکر پژمان فرمانده لشکر بودند. دو سه روزی ماندیم تا ما را تقسیم کردند. پژمان سابقه من را دیده بود و گفته بود گروهان ارکان گردان138 فرمانده ندارد، رزمی برود فرمانده آن بشود. پس از آن شروع به آموزش کردم و به ادامه خدمت پرداختم.

اعزام به مأموریت ظفار و درگیری عملیاتی

یک ماه مانده بود به سال 54 که گفتند تیپ1 لشکر2 مرکز باید به ظفار برود. ما را به شیراز فرستادند، دو ماه آنجا بودیم و دوره جنگ چریکی را دیدیم. برف زیادی می­آمد. در این سرمای شدید و برف در شیراز، یک ماه آموزش دیدیم، بعد ما را به تنگه بوالحیات فرستادند. تنگه بوالحیات تپه‌های بلندی است برای آموزش ضدچریک. شب و روز آموزش می­دیدیم و نیرومخصوصی­ها اساتید ما بودند.

یک بار که رفتیم بودیم جنگ ضدچریک، باید شب­هنگام از داخل جنگل رد می‌شدیم. ناگهان دیدیم پشت سر ما تعدادی نیرو ریختند و فریادزنان گفتند: «دست­ها بالا!» ما همه دست­ها را بالا بردیم. بعد دیدیم نیرومخصوصی­ها بودند که به ما آموزش می‌دادند، بالای درخت­ها رفته بودند و به ما کمین زدند. گفتند در نظر داشته باشید، ظفار جنگلی است، تاکنون خیلی از بچه‌ها در آنجا به واسطه همین کمین­ها زخمی و یا کشته شده­اند. وقتی وارد جنگل می­شوید باید بررسی کنید که دشمن بالای درخت­ها نباشند.

بعد از یک ماه آموزش در تنگه بوالحیات شیراز، ما را با هواپیما بردند و در ظفار پیاده کردند. حدود ده روز قبل از اینکه ما با یگان خود برویم، ما فرماندهان را با هواپیما و سپس با بالگرد بردند جایی که باید مستقر می‌شدیم، تا شناسایی کنیم و بعد واحدمان را ببریم. وقتی رفتیم، دیدیم گرمای آنجا 50 درجه بالای صفر است، دیگر سوال هم نکردیم، تمام وسایل زمستانی­ را جا گذاشتیم و با لباس­های تابستانی آمدیم. نمی­دانستیم که از اول عید زمستان آنجا شروع می‌شود. واحدمان را بردیم و منطقه را تحویل گرفتیم. درست روز اول عید باران شدیدی آمد و سرمای سوزناکی شروع شد. تماس گرفتیم و مقداری وسایل زمستانی برایمان آوردند، مانند بخاری علاءالدین و لباس گرم.

چریک­ها می­دانستند که ما هنوز زیاد جنگ چریکی بلد نیستیم، برای همین از هر چهار طرف ما را می‌زدند، و گلوله­باران می‌کردند. ما قبلاً آنجا در سنگر تمرین کرده بودیم و از سنگرها تیراندازی می‌کردیم، ولی کسی را نمی­دیدیم، همین­طوری تیراندازی می‌کردیم و در نهایت یاد گرفتیم چه کار باید بکنیم. چریک­ها به هم پیوسته بودند، هم در شرق ظفار بودند و هم در غرب ظفار.

مسئولین طرحی داده بودند که از قله اورست یا آذر (که بلندترین قله آنجا بود) میدان مین کار بگذارند. پایگاه ما همان قله اورست بود. وسط قله اورست را خط برای مین‌گذاری کشیدیم و آنجا را مین­گذاری کردیم تا شرقی­ها و غربی­ها از هم جدا شوند، تا وقتی ما با شرقی­ها درگیریم، غربی­ها کمک نکنند و بالعکس، وقتی با غربی­ها درگیریم، شرقی­ها کمک نکنند تا بتوانیم یا اینها را از بین ببریم و یا عقب‌نشینی‌شان بدهیم.

کار شروع شد.گروهان مهندس همراه ما میدان مینی به نام خط دماوند کشیدند. 20 متر فاصله بین دو سیم خاردار بود و 5/2 متر هم ارتفاع سیم خاردار بود. وسط دو سیم خاردار را مین گذاشتند. حدود 40-30 روز طول کشید. یک خط هم به نام مانستون کشیدند که محل مرکز فرماندهی تیپ و فرماندهان رده بالا بود و انگلیسی­ها هم آنجا بودند که به عمان کمک می‌کردند.

به ما هم یک انگلیسی داده بودند به نام سروان گوردون که ناظر مقدم هواپیما بود. هواپیمای انگلیسی‌ها که می­آمد بمباران کند، این افسر انگلیسی با بی‌سیم با هواپیما تماس می­گرفت و نشان می‌داد کجا را بزند. مثل رابط هوایی خودمان. گوردون در قرارگاه ما بود، تنها بود و کسی هم جز بعضی از افسران خودمان زبان انگلیسی بلد نبودند. یک سنگر به او دادند و خورد و خوراکش را واحد ما تهیه می‌نمود.

این خط را کشیدیم. زمستان شد و هوا به شدت سرد شد و برف و باران شدیدی می­آمد. یک هفته­ای نگذاشتند گشتی برویم. هر یکی دو روز می‌رفتیم خط را بازدید می‌کردیم که چریک­ها آن را نشکسته باشند، مین­هایش را جمع نکرده باشند وبه آن طرف میدان مین نرفته باشند. از پایگاه خود با پایگاه روبرو هم مبادله اطلاعات و تدارکات می‌کردیم. مثلاً برایشان نان و آب می­بردیم. بعضی مواقع که طرف ما هوا خوب بود، بالگرد با اسلینگ آب می­آورد؛ البته گاهی هم وضعیت جوّی خراب بود.

یک روز فرمانده گردان به من گفت آقای رزمی تو هم یک دسته شناسایی داری، آن را بردار و برو ابتدای دو سیم خاردار که از هم جدا شدند، آنجا باشید. ما یک هفته است گشتی نرفته­ایم، شاید درگیری شود، روی مین بروند، تیراندازی کنند یا کمین بخورند. اگر این کار را کردند، تو هم کمک کن. من هم با حدود سی سرباز و مقداری طناب به آنجا رفتیم تا اتفاقی نیفتد. حدود 15 دقیقه گذشته بود که دیدیم صدای تیراندازی می‌آید. با بی‌سیم جریان را پرسیدیم. گفتند ما روی مین رفتیم، طرف مقابل هم که داشتند به طرف ما می­آمدند روی مین رفتند. گفتم چند نفرید؟ گفت الآن 8-7 نفر روی مین رفتند. گفتیم هیچ­کس حرکت نکند، هرکس جای خودش باشد تا کمک برسد. ما با این نفرات سرازیر شدیم، با اسلحه رفتیم تا کمک کنیم. دیدیم اصلاً نمی‌شود تکان خورد. منطقه چمن است، مین­ها را داخل چمن گذاشتند، مشخص نیست. گفتیم هیچ­کس تکان نخورد، هرکس همان­جا که هست بماند، چندتا امدادگر تعیین کرده بودیم، گفتیم فقط آنها، آن هم با احتیاط. اول چوبی داشته باشند، چمن­ها را وارسی کنند و بعد پایشان را زمین بگذارند. با همین روش رفتیم و خونریزی آنها را بند آوردیم و آنها را به زحمت بالا آوردیم.

خیلی طول کشید، ساعت 5 شروع کردیم و ساعت 12 شب توانستیم همه را تخلیه کنیم. بعد به بیمارستان فرستادیم. آن طرف میدان مین هم همین کار را کردند. منتها آنها بالای بندر رخیوط، بندری در سواحل اقیانوس هند، بودند. در این مدت که بالای پایگاه بودند، برای شناسایی نرفته بودند و راه را بلد نبودند. به همین خاطر به ما گفتند منور بزنیم تا بتوانند سمت دریا بروند، و از دریا مجروحانشان را تخلیه کنند. از ساعت یک نیمه شب مرتب منور زدیم تا راه دریا را پیدا کنند. از هر طرف که رفتند به پرتگاه می‌خوردند و تا صبح راه دریا را پیدا نکردند و اغلب زخمی­هایشان شهید شدند. 8 الی 10 نفر زخمی داشتند که شاید پنج نفرشان سالم ماندند.

ضمن اینکه در پایگاه آنها نه پزشکیار بود، نه دارو و نه خون داشتند که بزنند. در نهایت صبح راه را پیدا کردند، کشتی آمد، اینها را سوار کشتی کردند و به سلاله که مرکز عمان بود، بردند. کسانی را که سالم بودند به شیراز بردند و شهدا را به واحدهایشان تحویل دادند تا به خانواده­هایشان بدهند. آن پایگاه زیاد شهید داد، ولی ما سه یا چهار نفر شهید دادیم، بقیه را تخلیه کردیم. ما به بیمارستان راه داشتیم. آمبولانس آمد، تأمین فرستادیم، همان شبانه هواپیما آمد و به شیراز فرستادند. پس از اینکه مأموریت عمان تمام شد ما را تعویض کردند و آبان­ماه به تهران برگشتیم.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده