نبردهای خرمشهر و آبادان(48)
نیروهای عراقی یک گردان تکاور بودند. به محض اجرای آتش ما فرار کردند و صدای آمبولانس ها شنیده شد که برای حمل مجروحین عراقی آمدند. برای فریب فریاد زدم؛ گردان فلان از چپ و گردان فلان از راست حمله کنید! بعد صدای تانکهای عراقی را شنیدم که از منطقه دور می شدند. بعد از روشن شدن هوا جسد تعداد زیادی از نیروهای عراقی مشاهده گردید.

 

مصاحبه با آقای حاجی فرمانده سپاه خوزستان

هم‌زمان با کشمکش ایران در کردستان و خوزستان، دولت عراق به سرعت آماده برای جنگ می‌شد، اما سیل خوزستان حمله عراق را عقب انداخت و از طرف ایران هیچ­گونه اقدامات آمادگی به عمل نیامد، موانعی ایجاد نشد، پاسگاه­های دشمن تقویت گردیدند و ایران نسبت به آماده شدن عراق بی­تفاوت بود. تعدادی از افراد لشکر92 زرهی خوزستان منتقل شدند و لشکر آمادگی رزمی خود را از دست داد. جریان کودتا به وسیله سپاه و استانداری کشف شد که سبب شد تعدادی از متخصصین کنار بروند. با توجه به تذکرات مکرر به مقامات نظامی، جهت تخلیه انبارهای مهمات دوکوهه اقدامی نشد و در آغاز جنگ، بر اثر حمله هوایی دشمن، قسمتی از آن از بین رفت.

در اوایل جنگ، در جبهه هیچ‌گونه فرماندهی وجود نداشت و هماهنگی در ارتش نبود. طرح دفاعی وجود نداشت، بعضی از فرماندهان غرب کارون را از دست‌رفته می‌دانستند. خرمشهر به عنوان بمباران به وسیله نیروهای خودی تخلیه شد و من پیش امام رفتم. دستور دادند آبادان به هر قیمت باید حفظ شود.

در تاریخ 23/8 سوسنگرد محاصره شد. سپاه تبریز، ازنا و سوسنگرد آن شهر را حفظ می‌کردند، اما نیروی پشتیبانی نداشتند و شکست خوردند. در روز حمله عراق، فرمانده سوسنگرد که سرگردی بود، در شهر نبود. بچه‌های سپاه قسم خوردند که شهر را حفظ کنند و 250 نفر از افراد سپاه در آنجا شهید شدند.

هشدار می‌دهم که گروه‌هایی که سلاح دارند و می‌جنگند در آینده خطرناک خواهند بود و مانند لبنان هریک راهی را انتخاب خواهند کرد. یک سیاست خاصی مانع وحدت ارتش و سپاه است. از امکانات به موقع استفاده نمی‌شود.

13. سخنان سرهنگ کهتری

48 ساعت بعد از سقوط خرمشهر یک گردان از تیپ قوچان وارد آبادان شد. در تاریخ 8/8 ستاد عملیات مرا احضار کرد. متوجه شدم؛ عراق یک لشکر در میدان تیر و ذوالفقاری مستقر کرده و مشغول زدن پل در بهمنشیر می­باشد و یک تیپ زرهی عراق آماده عبور از بهمنشیر است. در حالی که در آبادان تنها واحد نظامی گردان153 پیاده به فرماندهی من مستقر شده بود، نیروهای مقدم عراقی از پل عبور کرده و تا نزدیکی قبرستان و جاده خسروآباد پیشروی نموده بودند. اکثر مردم شهر را تخلیه کرده بودند. از نیروهای مسلح غیرارتشی تعدادی افراد سپاه و فدائیان اسلام بودند. من اولین بار بود به آبادان آمده بودم و پیش­بینی قبلی هم نکرده بودم. یک گروهان از گردان153 در جنوب پل خرمشهرـ آبادان مستقر شد تا از پل دفاع کند. دو گروهان دیگر را با راهنمایی یک استوار ژاندارمری به منطقه عبور دشمن حرکت دادیم. به دروازه خسروآباد رسیدیم.

استوار ژاندارم گفت: از اینجا به جلو دشمن مستقر است. از خودروها پیاده شدیم. آتش توپخانه دشمن از جنوب و شمال به روی یگان ما روانه شد. در آن موقع ارتباطات و هماهنگی ضعیف بود. قسمتی از وسایل ما در ماهشهر مانده بود. حتی قسمتی از وسایل خمپاره­انداز120م­م در ماهشهر بود و تیراندازی با آنها ممکن نبود. دشمن را به داخل نخلستان عقب راندیم. در این موقع، فرمانده گروهان یکم زخمی شد و به عقب تخلیه گردید. معاون گروهان فرماندهی را به عهده گرفت. خودم در جلو حرکت می‌کردم.

کمبودها به قدری زیاد بود که برای حمل مهمات مجبور شدیم تفنگ106م­م را از جیپ به زمین بگذاریم و از خودرو برای حمل مهمات استفاده کنیم. افراد غیرنظامی به ما کمک می‌کردند و مهمات می­رساندند. فرمانده گروهان سوم که افسر شجاعی بود و شهید شد، گزارش داد؛ در محاصره نیروهای عراقی قرار گرفته است و ارتباطش قطع شد.

هنگامی که به نزدیک نخلستان رسیدیم یک گلوله توپ در نزدیکی من منفجر شد. دو نفر بی­سیم­چی شهید شدند و من زخمی شدم. سربازان همراه من اصرار کردند مرا به بیمارستان تخلیه کنند. اما با توجه به وضع گروهان سوم و شهادت فرمانده گروهان یکم احساس کردم نبودن من سبب نابودی هر دو گروهان خواهد شد. هنگام شب وارد نخلستان­ها شدیم. از معاون گروهان یکم که تازه فرماندهی را به عهده گرفته بود پرسیدم وضعیت چگونه است؟ پاسخ داد بد نیست. ما هفت نفر بودیم. وارد نخلستان شدیم و یک گروهان عراق را در چند متری خود دیدیم که خبر می‌داد قایق بفرستید. قرار ما با سربازان این بود که شهید شویم، ولی اسیر نشویم. تمام شب گلوله­باران عراق ادامه داشت و من فقط با شش نفر از افرادم بودم و از بقیه گردان خبر نداشتم. شب سختی بود تا روز دوم آب و غذا به ما نرسید. فردای آن روز یک گروهان تانک عراق جلو آمد.

نیروهای ما با آر.پی.جی7 به تانک‌ها تیراندازی کردند. نبرد 48 ساعت ادامه داشت. آتش شدید عراق مانع هرگونه فعالیت ما بود. من دو ترکش دیگر خوردم. تخلیه زخمی­ها و شهدا غیرمقدور بود. بعد از 48 ساعت آتش عراق کم شد و ما توانستیم به زخمی­ها وشهدا برسیم و نظمی به جبهه بدهیم. در ساعت 11 شب یک سیاهی مشاهده کردیم. دستور دادم او را زدند و رفتند او را آوردند. یک افسر عراقی بود که با بی­سیم فریاد می­زد؛ راحتش کنیم. از او پرسیدم وضع نیروهای عراقی چیست؟ گفت: آنها از حمله شما وحشت کرده­اند. این موضوع امیدی به ما داد، چون فهمیدیم از ما می­ترسند و تصمیم به حمله گرفتیم.

 افسر عراقی را به بیمارستان آبادان تخلیه کردند. او در بازجویی گفته بود که به نیروهای عراقی اطلاع داده بودند ایرانی­ها در مسیر پیشروی آنها دام گسترده­­اند و به آنها دستور داده بودند در هر خیز پیشروی 24 ساعت توقف کنند. بعد معلوم شد او دیدبان گردان توپخانه بود.

در ساعت 1300 به من خبر دادند؛ صداهایی به گوش می­رسد. بررسی کردم، متوجه شدم نیروهای پیاده دشمن از پل عبور می­کنند و به طرف ساحل نزدیک ما می­آیند. عراق دو پل احداث کرده بود. همه خوابیده بودند. فقط ما چهار نفر بیدار بودیم. روز قبل گفته بودیم چند نارنجک نزدیک سنگر من بگذارند. به محض اطلاع از ورود نیروهای عراقی به کرانه جنوبی با تفنگ نارنجک­انداز آنها را به گلوله بستیم. به یاد 12 امام، 12 نارنجک پرتاب کردیم. می­دانستیم که اگر پیروز نشویم، اسیر یا کشته خواهیم شد و آبادان هم اشغال خواهد گردید.

نیروهای عراقی یک گردان تکاور بودند. به محض اجرای آتش ما فرار کردند و صدای آمبولانس­ها شنیده شد که برای حمل مجروحین عراقی آمدند. برای فریب فریاد زدم؛ گردان فلان از چپ و گردان فلان از راست حمله کنید! بعد صدای تانک‌های عراقی را شنیدم که از منطقه دور می­شدند. بعد از روشن شدن هوا جسد تعداد زیادی از نیروهای عراقی مشاهده گردید. من در آن شب لطف خدا را دیدم که ما حتی یک مجروح و شهید نداشتیم. زیرا عراقی‌ها حتی یک گلوله هم به طرف نیروهای ما شلیک نکردند.

 هنگامی که واحد ما موفق به این پیروزی شد و خبر پیروزی منتشر گردید، عده‌ای از اهالی به منطقه آمدند و وسایل شخصی کشته­های عراقی را غارت نمودند.

شب بعد 30 نفر با یک قایق به طرف دیگر رودخانه فرستادم. البته از عناصر سپاه و فدائیان اسلام نیز عده‌ای از رودخانه گذشته و در طرف دور مستقر شده بودند. از این زمان، همکاری نیروهای ارتش با فدائیان اسلام و سپاه در این منطقه آغاز شد و پاکسازی کرانه دور شروع گردید. یکی از روزها نیروهای دشمن با تانک به مواضع ما حمله کرد. دستور مقاومت دادم.

یک قبضه تفنگ106م­م در نزدیکی بود. شخصاً از آن استفاده کردم و با اولین گلوله، تانک عراقی را زدم. یک نفربر هم با موشک تاو زده شد. همین دو تیر سبب شد عراقی‌ها عقب‌نشینی کردند. تعدادی از افراد عراقی با نفربرها جلو آمده و پیاده شده بودند. به علت اینکه نفربرها بدون اینکه آنها را سوار کنند، فرار کردند. آن افراد به اسارت ما درآمدند که حدود 100 نفر بودند و حدود 500 نفر نیز کشته شدند.

از اتفاقات جالب اینکه یک سرباز ما وارد سنگر عراقی شده و می­خواهد با اسلحه خود او را بزند. گلوله در داخل اسلحه گیر می­کند. سرباز ما یک سیلی به سرباز عراقی می­زند و تفنگ او را می­گیرد و او را اسیر می­کند.

اتفاق دیگر اینکه روزی دو سرباز که برای ما غذا می­آوردند، سه نفر اسیر نیز آوردند و گفتند: ما هنگام آمدن به آن موضع متوجه این سه نفر عراقی شدیم. به آنان ایست دادیم. آنها فوراً اسلحه‌های خود را زمین گذاشتند و تسلیم شدند. در حالی که آن دو سرباز ما اصلاً اسلحه همراه نداشتند.

شجاعت افراد فدائیان اسلام زایدالوصف بود. در 17/9 که مشترک کار کردیم، 13 نفر از افراد عراقی را به اسارت گرفتیم. برادر هاشمی و یک نفر به نام شاهرخ شجاعت فوق‌العاده‌ای نشان دادند. در 19/10 و 20/10 عملیات انجام دادند که موفق نشدند.

14. مصاحبه با آقای عالی (دبیر خرمشهر)

نه تنها مردم ایران بلکه حتی مردم آبادان نیز در جریان وضعیت خرمشهر و روزهای بحرانی نبودند. به بنی‌صدر گفته بودند اینها را بکوبید، گفته بود از نظر مکتبی ما نمی‌توانیم این کار را بکنیم. هنگامی که نیروهای عراقی نزدیک پل خرمشهر بودند، رادیو می‌گفت: عراقی‌ها در شلمچه هستند. اینها هی گفتند نیروی کمکی می­رسد. فرماندهان ارتشی گفتند: عقب‌نشینی کنید، هواپیما می­خواهد آنجا را بکوبد.

عمده ضربه­ای که خوردیم از ستون پنجم بود. زیرا هرجا مستقر می­شدیم، بلافاصله گلوله خمپاره آنجا را می­کوبید.

در روزهای اول جنگ، جوانان با آر.پی.جی و ژ3 عراقی‌ها را هفت کیلومتر عقب راندند. در دهم مهر، پس از عقب راندن نیروهای عراقی به آنها نزدیک شدیم. خیلی از آنها در خانه­ها استراحت کرده بودند. عده‌ای را کشتیم. در تاریخ دهم، 170 دستگاه تانک عراقی را دیدم که به طرف خرمشهر پیشروی می‌کردند (اغراق) در حالی که ما حتی قمقمه­ای نداشتیم.

تعدادی فارسی­زبان با عراقی‌ها همکاری می‌کردند و آنها را در شهر راهنمایی می‌کردند. ما سی نفر بودیم که در کنار قصاب­خانه زیر آتش دشمن قرار گرفتیم، ولی هیچ­گونه آسیبی به ما نرسید.

در ساعت 1300 روز 4 آبان دستور تخلیه خرمشهر صادر شد.

منبع: نبردهای منطقه خرمشهر و آبادان، حسینی، سید یعقوب، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده