خاطرات امیر سرتیپ دوم علی رزمی(1)
فرمانده ارتش چهارم تیمساری بود به نام سرلشکر شاهرخی. روز بعد از مانور به ما 30 نفر اعلام کرد: «همگی به لشکر کرمانشاه منتقل شدید. نمیشود همیشه شاگرد اول­ها در تهران باشند، یک دفعه هم در کرمانشاه بمانند. ما به شما مرخصی نمی­دهیم، حتی آن یک ماه مرخصی که طلب دارید! باید اینجا بمانید و خدمت کنید.» اغلب اعتراض کردیم. من هم اعتراض کردم و گفتم

کودکی تا ورود به ارتش

دوم شهریورماه 1312 در شهر سراب به دنیا آمدم و تا کلاس ششم ابتدایی را در آنجا درس خواندم. امتحان ششم ابتدایی امتحان نهایی بود، یعنی همه کلاس ششمی­های شهر سراب و روستاهای اطرافش یکجا امتحان می‌دادند. سوالات یکی بود و یک نفر شاگرد اول می‌شد. در آن زمان، در سراب، دانش­آموزان تنها می‌توانستند تا کلاس نهم، یعنی سوم دبیرستان درس بخوانند. پدربزرگ مادری من روحانی بود و علاقه زیادی به تحصیلات داشت، به همین خاطر به من خیلی تأکید می‌کرد که خوب درس بخوانم تا در سراب شاگرد اول باشم. من از وی حرف­شنوی خوبی داشتم و همواره به حرف­ها و نصیحت­هایش گوش می‌دادم و در نتیجۀ تلاشی که کرده بودم، توانستم در کل شهرستان سراب و روستاهای اطرافش با معدل 17 شاگرد اول شده و تشویق بشوم.

تعطیلات تابستان سپری شد، تقریباً دو هفته­ای به اول مهر و بازگشایی مدارس مانده بود که پدربزرگم من را به تهران و نزد یکی از بستگان آورد و گفت تو با این استعداد باید در تهران درس بخوانی و پیشرفت کنی. بدین ترتیب سه مقطع تحصیلی را در مدرسه فنی در تهران تحصیل کردم. همان سال که کارنامه کلاس سوم فنی را گرفتم، داوطلبانه در دروس علمی هم شرکت کردم و نهم دبیرستان هم قبول شدم. بدین ترتیب توانستم در یک سال دو مدرک بگیرم. سپس وارد دبیرستان نظام شدم و در آنجا هم دیپلم طبیعی گرفتم. زمانی که از دبیرستان نظام به دانشکده افسری رفتم، تیمسار فولادوند، که فرمانده آنجا بود، اعلام کرد بجز دیپلم ریاضی، بقیه رشته­ها را پذیرش نمی‌کنیم. به همین خاطر حدود 50-40 نفر از ما را که دیپلم ریاضی نداشتیم و حدود ده روز در دانشکده افسری بودیم، تحویل دانشگاه نظامی دادند و خواستند تا به ما آموزش بدهند. بدین ترتیب در دانشگاه نظامی ثبت­نام و طی دوره دانشگاه نظامی را آغاز کردیم.

ورود به خدمت افسری

سال 1333 وارد دانشگاه نظامی شدم و رسته پیاده را انتخاب کردم. روزی ستوان­یکم حسین امینی، فرمانده گروهانمان، که همشهری من بود، من را صدا کرد دفتر یگان و گفت: «آقای رزمی شما باید در این دانشگاه شاگرد اول رسته­ات بشوی.» گفتم: «چشم، ولی شما از کجا متوجه شدید که من می­توانم شاگرد اول بشوم؟!» گفت: «من در دفتر دانشگاه نمرات دوره مقدماتی شما را در همین چند روز دیدم، همه­اش عالی است. حتی خیلی خوب و یا متوسط هم در آن نبود. در نتیجه احساس کردم شما می­توانی شاگرد اول بشوی. من می‌خواهم شاگرد اول دانشگاه نظامی در رسته پیاده از گروهان من باشد و من شما را انتخاب کردم.» گفتم: «چشم، تلاش می‌کنم.» دوره مقدماتی تمام شد و من با نمره 100 شاگرد اول رسته پیاده دانشگاه نظامی شد.

فرق دانشگاه  نظامی و دانشکده افسری این بود که دوره دانشگاه نظامی یک سال بود و در این یک سال دوره مقدماتی را هم آموزش می‌دادند، اما دانشکده افسری سه سال بود و آنها بعد از سه سال فارغ­التحصیل و ستوان2 می‌شدند. سپس یک سال هم آموزش دوره مقدماتی رسته مربوطه را می­دیدند.

مراسم فارغ­التحصیلی در دانشکده افسری انجام شد و به نفرات اول جایزه دادند و من هم که رتبه اول رسته پیاده دانشگاه نظامی بودم، یک ساعت هدیه گرفتم.

شرکت در مانور اصل4

پس از پایان مراسم، فرمانده گروهان مرا خواست و گفت قرار است مانوری در منطقه کرمانشاه، به نام مانور اصل4، انجام شود که ایران و عراق در آن حضور دارند و پادشاهان ایران و عراق هم از مانور بازدید می‌کنند. آن زمان ملک فیصل پادشاه عراق بود. در ادامه گفت: من سی نفر از بهترین­های شما را انتخاب کردم تا فرمانده دسته آن مانور باشید و شما هم فرمانده دسته بشوید.

مانور یک ماه طول می‌کشد و همه شما را در تهران نگه می­داریم و بعد از آن، یک ماه به مرخصی فارغ­التحصیلی­تان می‌روید. هیچ­یک اعتراضی نکردیم. فردای آن روز همه در دانشکده افسری جمع شدیم، اتوبوس­ها حاضر بودند، سوار شده و حرکت کردیم. شب در همدان خوابیدیم و روز بعد به پادگان شماره1 کرمانشاه که یک تیپ در آن مستقر بود، رفتیم. قرار شد آنجا باشیم تا بعد برای خودمان خانه بگیریم. هر چند نفر با هم خانه گرفتیم و مستقر شدیم.

 فرمانده پادگان شماره1 سرهنگ یوسفی بود. آن موقع خیلی معروف بود، آدم خوبی هم بود و سربازها و افسران و درجه‌داران را با لفظ «برادرم» یا «فرزندم» خطاب می‌کرد. به او گفته بودند ستوان رزمی شاگرد اول رسته پیاده دانشگاه نظامی است. من را خواست و خیلی به بنده محبت کرد. ما را داخل تیپ­ها تقسیم کردند، البته آن موقع به جای تیپ می‌گفتند «هنگ». فقط یک ماه در آنجا خدمت کردیم. من را به هنگ20 که همان کرمانشاه بود، فرستادند. به ما گفتند درس بدهید و ما هم کار آموزش واحدها را شروع کردیم. ابتدا از پیش­فنگ و پافنگ و تیراندازی شروع کردیم، تا اینکه رفتیم منطقه مانور و د ر تپه‌های اطراف قصر شیرین کرمانشاه، سمت شرق کرمانشاه مستقر شدیم و به ادامه آموزش­ها پرداختیم؛ تا اینکه بالأخره روز مانور فرارسید. پادشاهان ایران و  عراق آمدند. مانور ساعت دو بعدازظهر آغاز شد و تا ساعت شش طول  کشید.

حق­کشی در ابتدای خدمت

فرمانده ارتش چهارم تیمساری بود به نام سرلشکر شاهرخی. روز بعد از مانور به ما 30 نفر اعلام کرد: «همگی به لشکر کرمانشاه منتقل شدید. نمی‌شود همیشه شاگرد اول­ها در تهران باشند، یک دفعه هم در کرمانشاه بمانند. ما به شما مرخصی نمی­دهیم، حتی آن یک ماه مرخصی که طلب دارید! باید اینجا بمانید و خدمت کنید.» اغلب اعتراض کردیم. من هم اعتراض کردم و گفتم: «من شاگرد اول هستم، به من قول دادند که بعد از این مانور یک ماه به مرخصی و به دیدار خانواده­ام که در تهران هستند، بروم. این حق من است. شما اجازه بدهید من بروم، در مورد بقیه هر طور خودتان می­دانید!» اما موافقت نکردند. وقتی دیدم حقیقتاً به من ظلم شده، تصمیم گرفتم به رده­های بالای ارتش اعتراض کنم که به من قول دیگری داده بودند اما حالا این­طور می­گویید. به تهران و پیش تیمسار مین‌باشیان رفتم، که آن موقع فرمانده نیروی زمینی بود.

یکی دو ساعت منتظر نشستم تا توانستم به حضور ایشان برسم. ایشان به جای گوش کردن به درددل بنده، از کارهایی که خودش انجام داده بود تعریف کرد، تا اینکه بالأخره گفتم: «من شاگرد اول هستم و به من قول یک ماه مرخصی را داده­اند و اینکه بعد از آن من را در تهران نگه می­دارند. اما تیمسار شاهرخی می­گوید شما باید به کرمانشاه منتقل شوید.» تیمسار مین‌باشیان پس از شنیدن صحبت­های من، شروع به نصیحت کرد و گفت: «شما الآن جوان هستید، زن و بچه ندارید و می­توانید خارج از تهران انجام وظیفه کنید و بعد به تهران بیایید؛ آن موقع راحت­تر است.» گفتم: «من الآن نیاز دارم، می‌خواهم ادامه تحصیل بدهم و به خانواده­ام رسیدگی کنم.» اما ایشان قبول  نکردند و من را ناامید کردند که بسیار افسرده‌خاطر شدم.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده