نبرد های خرمشهر و آبادان(47)
خواهری از تهران آمده بود تا داوطلبانه در گروه امداد خدمت کند. او را برای امداد مجروحین فرستادیم. چند روز بعد تیر خورد. شاهدان میگفتند: روحیه بسیار قوی داشت. با وجود زخمی شدن حاضر نبود به پشت جبهه منتقل شود و با همان حالت به زخمیهای دیگر میرسید. بالأخره نزدیک بود بیهوش شود که به بیمارستان طالقانی منتقل گردید. چند روز بعد با صندلی چرخدار به جبهه آمد تا به امداد مجروحین بپردازد.

مصاحبه با شهید اقارب‌پرست (قسمت دوم)

مردانی که در خرمشهر می­جنگیدند، از خالص­ترین مردان خدا بودند. به مسجد می­آمدند، مسلح می­شدند و مهمات و غذا می­گرفتند و به جبهه می‌رفتند و می‌جنگیدند. ستاد جنگ در آبادان بود که ظاهراً جنگ را رهبری می‌کرد، ولی عملاً جنگ را لمس نمی­کرد. نیروی رزمنده نیز دو گروه بودند که زبان یکدیگر را درک نمی­کردند که اول مردم، دوم ارتش بودند. ارتشی­ها از شلمچه عقب‌نشینی کرده و کشته داده بودند و ترسیده بودند. مردم جلو می‌رفتند و کشته می­شدند. در اوایل، روح تهاجمی عراقی‌ها بالا بود، بعد ضعیف شد. در روزهای آخر نزدیک سقوط خرمشهر، شدت آتش دشمن به قدری بود که می‌توان گفت؛ کسانی که باقی مانده بودند، دیوانه بودند. چهار روز مانده به سقوط خرمشهر تعداد 400 نفر از افراد بسیجی تهران به آن منطقه آمدند، اما به منطقه آشنا نبودند و تعداد بیشتری از آنان شهید شدند.

روز 24 مهر خرمشهر به خونین­شهر مبدل شد، زیرا در آن روز حداکثر تلفات به نیروهای ما وارد شد و دشمن به کناره خارجی شهر رسید و وارد خیابان­های شهر شد و خیابان 40متری و ساحلی به دست دشمن افتاد. یک روحانی به نام شریف قنوتی که بروجردی بود، فعالیت درخشانی داشت و بسیار شجاع بود. او واحدی به نام الله­اکبر داشت که حدود 110 نفر بودند و به نوبت به خط مقدم جبهه می‌رفتند و سرانجام روزی که شریف از خیابان 40متری برای آوردن مهمات می‌رفت، به دست دشمن شهید شد. در 12 مهر، نصف گمرک خرمشهر دست نیروهای خودی بود و ما شاهد سوختن وسایل انبارهای گمرک بودیم. امام­جمعه شهر به نام موسوی در شهر مانده بود.

عدم موفقیت ما در حملات متقابل، برتری قدرت آتش پشتیبانی دشمن بود. ما خیلی ضعیف بودیم، حتی برای یک دستگاه وانت معطل بودیم، در حالی که در ماهشهر، تعداد زیادی لودر خوابیده بود، اما به علت آتش سنگین دشمن، آوردن خودروها به منطقه نبرد مشکل بود. از نظر مهندسی ما بسیار ضعیف بودیم.

عراقی‌ها ابتدا از شلمچه حمله کردند، اما نتوانستند در محور شلمچه ـ خرمشهر سریع پیشروی کنند. لذا دور زدند و از جاده اهواز به سمت خرمشهر پیشروی کردند و بعد از احداث پل در روی کارون و عبور از آن، از جاده اهواز ـ آبادان نیز پیشروی نمودند. سربازان تعویض نمی‌شدند و مشکلات شخصی و خانوادگی داشتند. نیروهای عراقی از نقاطی وارد ایران شدند که ما نیروی کافی نداشتیم. سربازان خدمت منقضی 56 ضعیف بودند.

فرمانده منطقه خرمشهر در این موقع ناخدا جوادی بود که نمی‌توانست عملیات را رهبری کند. سرهنگ رضوی هم قادر به مدیریت لازم نبود. همه کارهای دشمن بر مبنای اصول سپاهگیری بود، اما کارهای ما نبود. بایستی در آغاز جنگ یک ستاد توانا تشکیل می‌شد تا جنگ را رهبری کند، اما تشکیل نشد و پشتیبانی به موقع انجام نگرفت و واحدهای ارتشی به موقع نیامدند و روحیه مردم نیز تضعیف گردید. به تیمسار ظهیرنژاد گفتم آمدن نیروی کمکی به خرمشهر افسانه شده، او پاسخ داد که نگهداری دزفول مهم­تر از خرمشهر است، زیرا با سقوط دزفول، خوزستان سقوط می­کند و این طرز فکر سبب شد که خرمشهر و آبادان حساسیت خود را از دست دادند.

8. خاطرات دکتر شیبانی

10/7/59 برای کمک به خرمشهر رفتیم. در آبادان، کمیته ارزاق تشکیل شده بود که مایحتاج مردم را هماهنگ می‌کرد. اگر مغازه­ها بسته بودند نیروها از مساجد تأمین می­شدند. نیروی قابل توجهی از ارتش در منطقه نبود. برق قطع بود. تلاش می‌شد دوباره برقرار شود که سه کارگر برق در حین انجام این کار در اثر آتش خمپاره دشمن شهید شدند. شهر زیر آتش دشمن بود. جریان آب قطع شده بود و بی­آبی مشکل ایجاد کرده بود. با تلاش فراوان، جریان آب برقرار شد.

به نظر می‌رسید؛ ستون پنجم در شهر اطلاعاتی به نیروهای عراقی می‌داد، زیرا به محض اینکه فعالیت شروع می‌شد، آتش دشمن شدیدتر می­گردید. نیامدن نیروی کمکی سبب تضعیف روحیه مردم شده بود. در آبادان توپ و تانکی نبود. بنی‌صدر قول داد 72 ساعته نیرو بفرستند، ولی خبری نشد. سرهنگ رضوی تلاش می‌کرد، اما کاری از او ساخته نبود. بیشتر توجه به منطقه دزفول داده شده بود و خیانتی در کار نبود. فلاحی می‌گفت؛ نیروی آماده نداریم. باید از نقاط دیگر جمع­آوری کنیم. در آن روزها، دلخوشی فقط نیروی هوایی بود. پدافند هوایی اصلاً نبود. در نتیجه هواپیماهای عراقی به سادگی حمله می‌کردند. در آبادان، نیروهای نظامی و ژاندارمری روحیه نداشتند. نق می­زدند و می­خواستند شهر را ترک کنند. مرخصی می­خواستند. زخمی­ها زیاد بودند و وسایل تخلیه خیلی کم بود.

سرهنگ رضوی امکاناتی نداشت. اختلاف با فروزان موجب ناراحتی رضوی شده بود. در روزهای سخت حمله عراق، می‌گفت مریض هستم و در بیمارستان خوابیده بود. یک بار مردم، خونین­شهر را با اسلحه سبک از نیروهای عراقی پس گرفتند.

نیروها به وسیله مردم تدارک می­شدند. زن­ها در آبادان برای تهیه غذا کمک می‌کردند. در اواخر، نان رایگان توزیع می‌شد. در آن روزها، بنی‌صدر فقط یک بار به آبادان آمد که فرمانده نیروی هوایی نیز با او بود. آقای جمی، امام جمعه آبادان در مسلح کردن مردم فعالیت داشت. در دارخوین بیمارستان صحرایی درست شده بود. هنگام بازدید از بیمارستان به من گفتند: عراقی‌ها می­خواهند در مارد پل بزنند و به شرق کارون حمله کنند.

فردا که به جاده اهواز ـ آبادان برای بازدید رفتیم، عراقی‌ها از رودخانه گذشته بودند. برادر آقای جمی در ضمن فعالیت در اثر ترکش خمپاره شهید شد. سردخانه کارخانه بستنی را به جنازه­ها اختصاص داده بودند.

فعالیت زنان در آبادان چشمگیر بود. هنگامی که نیروهای عراقی وارد ذوالفقاری شدند، جوانان آبادان الله­اکبرگویان از مسجد به منطقه نبرد شتافتند. مساجد نقش بزرگی در جنگ داشتند. به ناخدا صمدی فرمانده تکاوران دریایی خبر دادند که شهر را تخلیه کنید، می­خواهیم بمباران کنیم. اما این امر اجرا نشد و احتمالاً خبر را ستون پنجم منتشر کرده بود. خودروهای شخصی مردم را با رسید می­گرفتند و برای امور نظامی استفاده می‌کردند.

کهتری از فرماندهانی بود که در خط مقدم با سربازانش می­جنگید و در شکستن محاصره آبادان فوق‌العاده مؤثر بود. بازدیدهایی که انجام می‌شد سبب تقویت روحیه افراد رزمنده می‌گردید. در آن زمان، مشکل بزرگ اختلاف رهبران با بنی‌صدر و بهشتی و اینها بود. اسرای عراقی در همان آغاز نبرد، نقاط ضعف فوق‌العاده‌ای نشان می‌دادند. در واقع، در آبادان نیرویی نبود، ولی نمی‌دانم چه عاملی سبب شد که عراق به آنجا حمله نکند. یکپارچگی و هماهنگی نیروی مردمی و ارتش در آبادان سبب پیشروی شد. نقل و انتقال عراق بسیار سریع بود، مهندسی قوی داشت، نیروی بسیاری داشت.

9. مصاحبه با آقای سامعی پدر شهردار خرمشهر در زمان جنگ

نیروهای عراقی از شلمچه وارد شدند. در مقابل آنها نیروهای ارتشی چندانی نبود. نیروهای مردمی جلو عراقی‌ها مقاومت کردند. مردم با سلاح سبک و حتی بدون اسلحه در جلو عراقی‌ها قرار داشتند. در یک روز از سه­راه مولوی تا درب سنتاب و مسجد صددستگاه حدود 22 دستگاه تانک عراقی زده شد. من ام1 داشتم. عراقی‌ها بعد ازحمله اولیه تا سنگ‌بری کنار پل نو عقب‌نشینی کردند و 15 روز در آنجا موضع گرفتند.

به خانه آقای موسوی روحانی رفتم. عده‌ای آنجا بودند. داد و فریاد کردم چرا کوتاهی می‌کنید و نیروی کمکی نمی­خواهید؟ همان روز کسی همراه من به تلفن­خانه آمد. به دفتر بنی‌صدر تلفن کردیم. قول دادند نیرو بفرستند، ولی کسی را نفرستادند. شریف‌النسب و اقارب‌پرست در دفاع از خرمشهر تلاش زیادی کردند. سربازان، سرگردان و بدون فرمانده بودند. یک روز نیروهای خودی با دادن 60 شهید گمرک را از عراقی‌ها پس گرفتند و تا آتش‌نشانی و اداره بندر پیشروی کردند و گمرک را تحویل ناخدا صمدی و تکاوران دادند، ولی فردا صبح گمرک مجدداً دست عراقی‌ها بود. روز بعد سرهنگ صمدی را دیدم. از او پرسیدم چرا گمرک را رها کردید؟ گفت افراد خسته بودند.

بعد از تخریب پل خرمشهر ـ آبادان، زخمی‌ها را با بلم به آبادان می‌بردم، اما اکثر بلم‌ها در اثر آتش دشمن سوراخ می‌شد و غرق می‌گردید. سرگرد آریافر را دیدم، با سربازانش از طرف گمرک فلکه احمدزاده برمی‌گردند. او گفت دستور آمده شهر را تخلیه کنیم.

در شب تخلیه خرمشهر، در کرانه جنوبی پل نیز نیرویی وجود نداشت. فدائیان اسلام به فرماندهی هاشمی در جلو می‌جنگیدند. روز بعد از تخلیه خرمشهر، شریف‌النسب در هتل کاروانسرا سخنرانی مهمی کرد و مردم را وادار کرد به کرانه رودخانه بروند و از پل دفاع کنند. یک نفر به نام صمد شریفی گفت که روز بعد از تخلیه از پل عبور کرده، ولی هیچ نیروی عراقی را در نزدیکی پل ندیده است. او گفت که یکی از پسرانم شهید شد و به پسر دیگرم که در جبهه بود، تلفن کردم که برادرت زخمی شده است. او پاسخ داد: خوب می‌شود و بعد گفتم: شهید شده است. گفت خدا رحمتش کند. بعد پرسید کدام برادر؟ گفتم مهدی. او گفت مهدی اکنون پیش من است و من فهمیدم اشتباه کرده‌ام.

10. مصاحبه با آقای هاشمی فرمانده فدائیان اسلام آبادان

خواهری از تهران آمده بود تا داوطلبانه در گروه امداد خدمت کند. او را برای امداد مجروحین فرستادیم. چند روز بعد تیر خورد. شاهدان می‌گفتند: روحیه بسیار قوی داشت. با وجود زخمی شدن حاضر نبود به پشت جبهه منتقل شود و با همان حالت به زخمی‌های دیگر می‌رسید. بالأخره نزدیک بود بیهوش شود که به بیمارستان طالقانی منتقل گردید. چند روز بعد با صندلی چرخدار به جبهه آمد تا به امداد مجروحین بپردازد.

دریانورد، یکی از دختران شجاع خرمشهر بود که به امور امداد و پزشکیاری می‌پرداخت و همه کارهای پزشکیاری را انجام می‌داد.

فدائیان اسلام در طول جنگ، حقوقی از سازمانی دریافت نمی‌کردند. تعداد آنان 12هزار نفر بود که تاکنون (زمان مصاحبه) حدود دو هزار نفر آنان شهید و مجروح شده‌اند.

سربازان عراقی بی‌رحمانه به ایرانیان تیراندازی می‌کردند، اما افراد شیعه عراقی میل به جنگ با ایرانیان نداشتند و این موضوع از نامه‌ای که از سنگر یکی از سربازان عراقی پیدا شد که به زبان فارسی نوشته شده بود، معلوم گردید. او نوشته بود؛ شیعه است و تاکنون یک گلوله به سمت ایرانی‌ها تیراندازی نکرده، بلکه تمام تیرها را به هوا رها کرده است.

هاشمی گفت: فدائیان اسلام اسیر نمی‌شوند، اگر به چنگ دشمن افتادند کاری می­کنند که دشمن آنان را بکشد.

فدائیان اسلام از 2/7 به خرمشهر آمدند. نیروهای عراقی با یکصد دستگاه تانک از شلمچه حمله کردند. در یک حمله، ایرانی­ها 49 تانک آنها را زدند و مرتبه بعد با 200 تانک حمله کردند.

حتی یک قبضه آر.پی.جی در خرمشهر نبود. فقط ژ3 بود. توپ106م­م و موشک تاو آوردند و تکاوران نیز وارد شدند. روز اول ارتش روحیه نداشت. افراد ارتشی می‌گفتند: باید شما در کنار ما بمانید تا ما هم بمانیم و ماندند. اما شلیک نمی‌کردند و می‌گفتند: اگر شلیک کنیم موضع ما کشف می‌شود. یک سرگرد اسیر عراقی به ما گفت: 90 قبضه خمپاره‌انداز عراقی خرمشهر را زیر آتش گرفته است.

اگر از روز اول آر.پی.جی می­داشتیم، دمار از روزگار تانک‌های عراقی درمی­آوردیم.

مقاومت در مسجد سبب تقویت روحیه ارتشیان شد. ستون پنجم عراق در داخل شهر خرمشهر خیلی فعال بود.

هاشمی می‌گوید: به سرهنگ رضوی التماس کردیم؛ اسلحه و مهمات پادگان دژ را که خیلی زیاد بود، به فدائیان اسلام بدهد تا بجنگند، اما او قبول نکرد تا همه به دست دشمن افتاد (متأسفانه قسمتی از این گفتارها اغراق‌آمیز است، ولی برای مشخص شدن روحیه مردم نوشته می‌شود). بیمارستان دکتر مصدق پر از زخمی‌ها بود و دکتر و دارو کم بود. روزی دستور دادند؛ عقب‌نشینی کنید، تا خرمشهر بمباران شود و ما هم عقب‌نشینی کردیم.

11. مصاحبه با آقای رجب‌زاده نماینده استانداری در اتاق جنگ

در 23/6/59 به خرمشهر رفتم و جلسه شورای تأمین شهر تشکیل شد. ستاد عملیات جنوب از استانداری یک نفر نماینده خواسته بود که من معرفی شدم. فرمانده، ناخدا جوادی بود. بعضی نیروهای مردمی در نخلستان بودند. فعالیت نیروهای عراقی در مرز زیاد شده بود. فرماندهان واقف بودند و می‌گفتند آمادگی مقابله دارند.

نیروهای عراقی از تاریخ 25 تا 30 شهریور تیراندازی با توپخانه را آغاز کردند. فرماندهان نظامی می‌دانستند عراق حمله خواهد کرد، اما کاری نمی‌توانستند بکنند، زیرا نیرویی نداشتند. جهان‌آرا، رئیس سپاه پاسداران بارها اطلاع داد که نیروهای عراقی آماده حمله می‌شوند. سرگرد خواجه‌نوری، افسر اتاق جنگ پاسخ می‌داد: همه­چیز آماده است. شاید به 36 دستگاه تانک مستقر در منطقه خرمشهر اتکاء داشت.

نظم ارتش عراق عالی بود و عملیات آنان اصولی بود. در حمله عراق، تانک‌های نیروهای ما عقب‌نشینی کردند یا خراب شدند، علت معلوم نبود.

اتاق جنگ، ابتدا در پایگاه نیروی دریایی تشکیل شده بود. به علت اینکه زیر آتش شدید دشمن قرار گرفته بود، به پادگان دژ منتقل گردید. در هنگام حمله وسیع عراق، اتاق جنگ در پادگان دژ بود. نیروهای ارتشی عقب‌نشینی کردند. از مجموع تانک‌های ارتش ایران در خرمشهر 30 دستگاه خراب بود. نیروهای عراقی ساعت 11 شب از مرز گذشته و حمله را آغاز کردند. وقتی که مردم شهر دیدند تانک‌های ما به عقب برمی‌گردند، وحشت‌زده شدند.

اگر نیروهای مردمی نبودند، ارتش عراق همان روز اول خرمشهر را می‌گرفت. برای مسجد جامع هفت رشته تلفن کشیده شد. در شب اول حمله، پادگان دژ تخلیه شد و اتاق جنگ به فرمانداری خرمشهر منتقل شد. وسایل ارتشی خیلی ناچیز بود. ضعف‌های اتاق جنگ شامل نبودن وسایل و عدم هماهنگی کامل بین اعضای آن بود. هرکسی راه خود را می‌رفت. شیخ شریف، مرد شجاعی بود که همه‌جا تلاش می‌کرد.

ادارات به هم ریخته بودند، ولی بعداً در اختیار اتاق جنگ قرار گرفتند. فردی به نام آلبوقیس که قبل از جنگ بیکاره ولگردی بود، در شروع جنگ به وسیله شیخ شریف منقلب شد و پرچمدار شیخ شریف گردید. شیخ شریف لشکر الله‌اکبر را تشکیل داد.

جوانان خرمشهر از خالص‌ترین افراد ایرانی مسلمان بودند. آنها در برابر سازمان سیاسی خلق عرب و برای مبارزه با آنان سازمان­یافته بودند و با شروع جنگ به رزمندگان پیوستند.

برخلاف تانک‌های ارتش، وقتی که فشنگ و مهمات افراد سپاه تمام می‌شد، فقط یک نفر به عقب می­آمد تا مهمات بیاورد. جهان‌آرا به نحو بسیار عالی جبهه را اداره می‌کرد. مدیریت بسیار خوبی داشت. دستور او فوراً اجرا می‌شد و همه اطاعت می‌کردند. هنگامی که توپخانه عراق شهر را هدف قرار داد، عده‌ای بدون اینکه وسایل خود را ببرند شهر را ترک کردند.

 

صدام به ارتشیان عراق وعده داده بود اگر به محمره وارد شوند، با استقبال مردم مواجه خواهند شد، اما سنگ عراقی‌ها در خرمشهر به تیر خورد و مقاومت مردم آنها را به وحشت انداخت.

روزهای اول جنگ آشفتگی‌های زیادی در نیروهای ما وجود داشت. نیروهای ارتشی بسیار کم بود.

نیروهای عراقی هشت بار به خرمشهر حمله کردند و ناموفق شدند. در پادگان دژ، 120 قبضه تفنگ106م‌م بود که فقط 20 قبضه آن را وارد عمل کرده بودند و صد قبضه یک گلوله هم تیراندازی نکرده و به دست عراقی‌ها افتاد (اغراق است). مقدار زیادی تفنگ ژ3 در پادگان بود، ولی به مردم ندادند. عدم تخلیه گمرک خرمشهر بخشودنی نیست. اتاق جنگ، بعد از فرماندهی به شهربانی و هنگ ژاندارمری آبادان و بالأخره به ساختمان بانک ملی ایران تغییر مکان داد. افراد موجود سپاه فداکاری­های فوق‌العاده‌ای کردند، جنگی بسیار نامتوازن بود.

تکاوران خوب، چریک‌وار پا به پای مردم جنگیدند و شهید شدند.

آقای اراکی حاکم شرع آبادان، ماهشهر خودش اسلحه برداشته بود و در خرمشهر می‌جنگید. جهاد اصفهان بزرگترین کمک را در خرمشهر کرد.

خرمشهر را مفت از دست دادیم. وضعیت ارتش از تعویض پیاپی فرماندهان مشهود است. فروزان ستاد اروند را در بندر ماهشهر تشکیل داد و به جای ناخدا جوادی، سرهنگ حسنی‌سعدی، بعد سرهنگ شکرریز فرمانده آبادان شد. دو روز قبل از آمدن شکرریز، سرهنگ کهتری آمد. کهتری روز اول آمد. بعد از بازدید منطقه گفت: من خرمشهر را آزاد می­کنم. استانداری وسایل مورد نیاز کهتری را فراهم کرد. کهتری گفت: نباید کسی در کار او دخالت کند تا خود او بتواند تصمیم بگیرد. کهتری می­خواست از پل عبور کند و بعد از 48 ساعت درخواست قایق برای عبور کرد. اما در همان موقع، خبر ورود نیروهای عراقی به آبادان رسید. یکی از علت محبوبیت­های سرهنگ کهتری و عامل پیروزیش نظم گردان او بود.

 

منبع: نبردهای منطقه خرمشهر و آبادان، حسینی، سید یعقوب، 1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده