جنگ واسارت(بخش پانزدهم و پایانی)
در تاريخ 15/11/68 خواب ديدم كه پدرم آمده و از پشت سيم خاردار اردوگاه تكريت مرا به اسم صدا ميزند. در خواب به دنبال صداي پدرم، خود را به پشت آسايشگاه رساندم. پدرم گفت: پس چرا نميآيي؟ در جواب پدرم گفتم: در دست نيروهاي عراقي اسير شدهام. پدرم گفت: نگران نباش، انشااله به زودي آزاد ميشويد، صبر و استقامت كرده و به خدا توكل كنيد.

 

نظارت صليب سرخ در تبادل اسراء

         در روز21/6/69  در وسط ده قلعه دو ميز كوچك گذاشته بودند كه سه نفر از طرف صليب سرخ جهاني در آنجا حضور داشته و اسامي اسراء را ثبت نام مي‌كردند. سه برگ كه حاوي مشخصات اسير و سئوالات مختلف بود، جهت پر كردن در اختيار اسير قرار مي‌دادند و آخرين سئوالي كه در برگ سوم آمده بود، اين بود كه آيا مايل هستيد به ايران برگرديد؟ اگر پاسخ به اين سئوال مثبت و بله بود، از طرف مأموران صليب سرخ جهاني مهر و امضاء شده و دو برگ اول آن را به عنوان پاسپورت عبور به اسير تحويل مي‌دادند سپس نفرات سوار اتوبوس شده و گروه گروه پس از تكميل ظرفيت اتوبوس‌ها حركت مي‌كردند.

       در ساعت 10:00 شب 22/6/69 من با گروه دوم سوار بر اتوبوس شده و اتوبوس‌ها به‌صورت ستون به طرف مرز خسروي حركت كردند. در پاسگاه مرزي عراق يك زن اروپايي كه روسري بر سر داشت، وارد اتوبوس‌ شد و پس از بررسي اوراق اسراء اجازه حركت داد. شب از نيمه گذشته بود كه اتوبوس‌ها از مرز خسروي گذشتند و وارد خاك ايران شديم.

 

پس از ورود به خاك ميهن

       در اولين لحظه ورود به خاك وطن، يكي از برادران سپاهي وارد اتوبوس شد و گفت: بر محمد وآل محمد(ص) صلوات. همه اسراء با خوشحالي صلوات فرستاديم و برادر سپاهي ورود مارا به خاك ميهن اسلامي تبريك گفت و تحمل سختي‌ها و فشارهاي زمان اسارت در زندان را مورد مدح و ستايش قرار داد. اشك شوق آزادي در چشم‌ها حلقه زده و ظلمت شب در نور شادي غرق شده بود.

ما را به پادگان سپاه كرمانشاه انتقال دادند و در اولين فرصت نماز شكر را به جا آورديم. در آنجا به مدت 3 روز پذيرايي خوبي از ما به عمل آوردند و مقداري وسايل از قبيل: ساك و لباس براي خودمان و فرزندانمان همراه با يك عدد سكه بهار آزادي به ما هديه دادند. در سومين روز توسط ستاد پذيرايي از آزادگان كار نقل و انتقال ما به شهرها و بخش‌ها آغاز شد  انتقال ما به شهرستان اروميه به وسيله هواپيماي C130 انجام گرفت. به محض خروج از هواپيما اتوبوس‌ها و ميني‌بوس‌ها آماده انتقال به شهرستانها و بخش‌هاي مختلف استان بودند كه من بوسيله ميني‌بوس از اروميه به طرف مياندوآب حركت كردم.

 

استقبال اقوام و همشهريان

        در سه راهي مياندوآب به شاهين‌دژ از ماشين پياده شدم و منتظر خودرو ماندم. در مدت زمان اندكي كه منتظر ماشين بودم، بغض گلويم را گرفت، احساس غربت و بي كسي نمودم و تقريباً 4-3 دقيقه گريه كردم و سپس به خود تلقين نموده و با خود گفتم: تير خوردي و اسارت كشيدي و حالا كه در 50 كيلومتري زادگاه خود هستي چرا گريه مي كني؟ هنوز زمان زيادي سپري نشده بود كه ديدم اتوبوسي از سمت شاهين‌دژ به طرف سه راهي مياندوآب مي‌آيد. اتوبوس لحظه به لحظه نزديك‌تر شد تا از روي پارچه سفيدي كه بر جلوي ماشين زده بودند و در آن ورود مرا تبريك گفته بودند، فهميدم كه به استقبال من مي‌آيند. با ديدن آن اشك شوق در چشمانم جاري شد و نتوانستم احساسات خود را كنترل كنم . همه اقوام و هم محلي‌ها به استقبال من آمده بودند و در اين ميان پدر خود را غايب ‌ديدم وقتي از حال پدر جويا شدم به من گفتند كه به خاطر كسالتي كه داشت در بيمارستان بستري است.

در ورودي شهر شاهين‌دژ جمعيت زيادي به استقبال من آمده بودند و با انداختن حلقه گل به گردنم و قرباني كردن گوسفند بازگشت من به خاك پاك ميهن اسلامي را تبريك مي‌گفتند. براي سپاس و قدرداني از زحمات مردمي كه براي استقبال از من در آنجا جمع شده بودند، دقايقي را در مورد جنگ و روزهاي زمان اسارت صحبت كرده و سخنانم را بدين شرح آغاز نمودم؛

 

 (بسم الله الرحمن الرحيم)

      من سرباز ايران اسلامي و ملت شهيد پرور هستم و هر موقع به جبهه مي‌رفتم، غسل شهادت مي‌كردم و براي اداي دين به اسلام و ملت بزرگ ايران و حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور در جنگ شركت داشتم. استكبار جهاني شرق و غرب صدام را مجهز به تجهيزات مدرن نموده و او را براي حمله به ايران تحريك مي‌كردند. نيروهاي دشمن در اوائل جنگ تا دروازه‌هاي اهواز رسيده بودند. در خونين شهر ( خرمشهر ) نيروهاي مردمي با تفنگ در مقابل تانك ايستادگي مي‌كردند. تا اينكه به نيروهاي مسلح دستور دادند تا متجاوزان را از سرزمين ايران بيرون كنند. با شجاعت بيشتر و رشادت تمام‌تر توانستيم تقريباً در عرض سال دوم جنگ خرمشهر را به ياري خداوند متعال و هدايت امام بزرگوار و ايثار ملت شريف آزاد كنيم. و در عمليات بيت‌المقدس سال 1361 دشمن را شكست سختي داده و اسراي زيادي همراه با تجهيزاتي مانند توپ و تانك به غنيمت بگيريم و در پايان سخنانم از حضور گسترده نيروهاي مردمي در جبهه و كمكهاي بي دريغ  ملت ايران تشكر كردم.

 

ديدار با پدر

       پس از سخنراني كوتاه و اندك براي مردم شاهين‌دژ از زحمات آنها تشكر كرده و اجازه مرخصي خواستم تا به عيادت پدرم در بيمارستان بروم. در راه رفتن به بيمارستان، دائي‌ام به من گفت: پدرت به رحمت خدا رفته است. با شنيدن اين خبر گويي كه به من شك وارد كردند و در حال نا باوري در غم از دست دادن پدر بسيار متأثر و غمگين شدم و اين بار به طرف قبرستان شهدا به راه افتادم. مدتي بر سر خاك پدرم در حال غم و اندوه بودم كه پس از خواندن چندين مرتبه فاتحه، يكي از عمو زاده‌هايم مرا بلند كرده و به طرف خانه حركت داد. وقتي تاريخ وفات پدرم را بر روي سنگ قبرش ديدم به ياد خوابي افتادم كه در زمان اسارت ديده بودم.

      در تاريخ 15/11/68 خواب ديدم كه پدرم آمده و از پشت سيم خاردار اردوگاه تكريت مرا به اسم صدا مي‌زند. در خواب به دنبال صداي پدرم، خود را به پشت آسايشگاه رساندم. پدرم گفت: پس چرا نمي‌آيي؟ در جواب پدرم گفتم: در دست نيروهاي عراقي اسير شده‌ام. پدرم گفت: نگران نباش، انشااله به زودي آزاد مي‌شويد، صبر و استقامت كرده و به خدا توكل كنيد.

        صبح آن روز كه از خواب بيدار شدم، جريان خوابم را به يكي از بچه‌هاي آسايشگاه كه رابطه خوبي با او داشتم تعريف كردم و ايشان اين خواب را به فال نيك تعبير كرده و گفتند: پدر شما به فكر آزادي شما است و انشااله به زودي آزاد مي‌شويم و از من خواستند كه تاريخ اين خواب را به خاطر بسپارم.

در آن موقع چون وسيله‌اي براي يادداشت در اختيار ما قرار نداده بودند، سعي كردم آن را حفظ كنم و پس از اسارت با مشاهده تاريخ وفات پدرم بر روي سنگ قبر پي بردم آن زماني كه خواب پدرم را در اسارت ديدم، ايشان به رحمت خدا رفته بودند. چون تاريخ ديدن خواب با تاريخ وفات پدرم يكي بود.

 

خدمت پس از اسارت

        بالاخره پس از دو سال و نيم اسارت در خاك دشمن و تحمل سختي‌ها و شكنجه‌هاي گوناگون، با توكل بر خدا و اميد به آزادي اين ايام سخت روزگار را سپري كرده و به آغوش گرم وطن بازگشتيم. براي بهبود وضعيت روحي و رواني و جسمي به مدت شش ماه در منزل استراحت دادند. بعد از استراحت من براي ادامه خدمت به پادگان قصر رفته و در آنجا مشغول به خدمت شدم. پس از سه ماه خدمت در پادگان قصر، از آنجا به آماد و پشتيباني نزاجا منتقل شده و در آنجا در قسمت دايره تعيين و تكليف سلاح انجام وظيفه مي‌كردم طي گزارشي به‌فرماندهي آماد و پشتيباني نزاجا خواستار شغل شدم نوشته بودم در زمان جنگ به‌علت كمبود افسر دو شغل داشتم ولي حالا در زمان صلح من شغل نداشته باشم؟ يادآور شده بودم از ستواني تا سرواني مبلغ يكصد تومان و در افسر ارشدي مبلغ دويست تومان جهت خانه‌هاي پرسنل كادر در قنات‌كوثر از حقوقم كم مي‌شد، بار اول مبلغ يكصد و بيست هزار تومان با فروش خودروي خود و النگوي بچه‌ها و فرش زير پايم تهيه كرده به حساب قنات‌كوثر واريز نموده و قرارداد بسته بودم.

در زمان اسارت نامه‌اي به خانه من فرستادند كه خانم سرهنگ كرماني‌زاده مبلغ يكصد ميليون و دويست و پنجاه هزار تومان به حساب قنات‌كوثر واريز نمائيد و منزل مسكوني را طبق قرارداد تحويل بگيريد با علم به‌اينكه من زخمي و اسير بودم به‌طور يك‌جانبه پس از يك‌ماه قرارداد را لغو نموده و بي‌انصافي كرده ، منزل را به افرادي كه پول داشتند و ذيحق نبودند واگذار كردند پس از مراجعه از اسارت و اطلاع از اين موضوع بسيار غمگين و افسرده شدم با مراجعه به مسئولين قنات‌كوثر ظرف سه روز متوالي و چانه‌زني با جنگ و اعصاب فقط پول‌هاي دريافتي را محاسبه كرده و به‌من پرداخت نمودند و حق مسلم مرا و تعدادي از اسراء را ضايع كردند و اين خود ضعف سازمان است كه مي‌بايستي سهميه اسراء را نگه داشته تا وضعيت آنان روشن شود، اگر شهيد شدند برابر ضوابط به خانواده‌شان و اگر از اسارت به‌صورت شهيد زنده آمدند به خود آنها واگذار گردد، متأسفانه در اين زمينه اقدام مثبتي انجام نداده و دست وپاي خانواده‌هاي شهدا و مفقودين و اسراء را در پوست گردو گذاشته بودند. اميد است به‌ياري قادر متعال اين گونه ضعف ها با گماردن مديران مسئول برطرف شوديا آوري مي شود كه من پس از 24 سال خدمت صادقانه و مخلصانه هم اكنون مستأجر نزاجا در لويزان 3 مي‌باشم.

هنوز از زمان حضورم در فرماندهي آماد و پشتيباني نزاجا سه ماه نگذشته بود كه طي بخشنامه‌اي از نزاجا اعلام كردند؛ سرهنگ‌هايي كه هشت سال از درجه سرهنگي آنها مي‌گذرد، براي ارتقاي درجه از سرهنگي به سرتيپ دومي، جهت برگزاري تست در دانشكده افسري حضور داشته باشند. بر اساس بخش نامه‌ در موعد مقرر در آنجا حاضر شدم و پس از برگزاري مراسم تست پس از يك‌ماه درجه سرتيپ دومي من ابلاغ شد و پس از دو سال و سه ماه و شانزده روز خدمت با درجه جانبازي اميري در مديريت كامپيوتر فرماندهي آماد و پشتيباني نزاجا به افتخار بازنشستگي و جانبازي نائل آمدم.

 

روزهاي بازنشستگي

        پس از اخذ درجه سرتيپ دومي طي بخش نامه‌اي اعلام كردند كه براي آزادگان به اِزاي يك سال اسارت، دو سال سنوات مضاعف در نظر گرفته‌اند و كساني كه مايل به باز نشستگي مي‌باشند، مي‌توانند طبق اين بخش نامه عمل كنند. من نيز پس از 34 سال خدمت خالصانه و صادقانه در ارتش جمهوري اسلامي ايران براي رضاي خدا و خدمت به مردم و كشورم بازنشستگي خود را اعلام كردم و با كوله باري از تجارب جنگي و نظامي كه حاصل 34 سال خدمت بود، از خدمت در ارتش بازنشسته شدم. پس از بازنشستگي به مدت هفت سال در بانك مركزي بنا به پيشنهاد يكي از مديركل‌هاي آن بانك به‌عنوان كمك حسابدار در اداره باشگاه مربوطه مشغول خدمت شدم، در حقيقت مدت 41 سال به عهده دار خدمت صادقانه بوده و تا آخر عمر خدمتگذار ايران اسلامي مي‌باشم  در حال حاضر كه به علت ضعف جسماني و جانبازي بازنشسته بوده و به امورات خانواده رسيدگي مي‌نمايم و مشغول نوشتن خاطرات جنگ و اسارت هستم.

         در زمان جنگ هميشه غسل شهادت كرده و آرزوي شهادت داشتم اميدوارم بودم تا جان خود و اين جسم خاكي را در راه اعتلاي اسلام و ميهن اسلامي ايران از روح خود جدا كنم ولي افسوس كه مقام والاي شهادت نصيبم نشد و به جاي آن به درجه جانبازي نائل آمدم.

 

به قول فرمايش مقام معظم رهبري بازنشسته آينه شاغل است (يعني بازنشستگان پشتوانه دفاعي اين مملكت هستند) بازنشستگان اولين كساني هستند كه با كوله‌باري از تجارب عملياتي و خدمتي در هر برهه از زمان و در هر نقطه از مملكت اسلامي ايران جان بركف در خطوط مقدم جبهه حضور يافته و نسبت به اسلام و ميهن اسلامي اداء دين خواهند نمود. حضور فداكارانه ارتش و سپاه و بسيج و نيروهاي مردمي در طول جنگ تحميلي دليل اين مدعا است.

من آرزو دارم كه در راه دين و كشورم اولين جانبازي باشم كه به درجه رفيع شهادت نائل گردم تا جسدم سنگري باشد براي آن غيور مرد بسيجي كه دشمن را سركوب نمايد و اميدوارم كه تا آرامش و امنيت بر اين مرز و بوم حاكم باشد انشااله‌تعالي. 

 

 منبع: جنگ و اسارت، کرمانی زاده، عین الله، 1388، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده