نبردهای خرمشهر و آبادان(45)
عراقیها از همه چیز ایران اطلاع داشتند. از عملیات فریبنده آنها این بود که عکس امام را به پشت برجک تانک چسبانده بودند و هنگام پیشروی لوله توپ تانک را به عقب میچرخاندند. عکس امام به طرف نیروهای ما قرار میگرفت و نیروهای ما تصور میکردند تانک خودی است و تیراندازی نمیکردند، تا اینکه تانکها به مواضع ما نزدیک میشدند. ولی ما زود به این فریب آگاه شدیم و شروع به تیراندازی به طرف تانکهای عکسدار کردیم، یکباره 17 تانک عراقی زده شد.

 

یادداشتهایی از خاطرات رزمندگان درباره عملیات خرمشهر و آبادان

قبل از نقل گفتار رزمندگان لازم است نکاتی در این باره یادآوری گردد:
از جمله اقداماتی که از آغاز جنگ تحمیلی به وسیله اداره عقیدتی و سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران برای جمعآوری اسناد و مدارک مربوط به حوادث جنگ به عمل آمد، ملاقات حضوری با رزمندگان حاضر در صحنه هر عملیات و مصاحبه با افراد شرکتکننده در آن عملیات، اعم از افسر و درجهدار و سرباز و سپاهی و بسیجی و مردمی بود.
این مصاحبهها در نوارهای رادیویی ضبط و جمعآوری گردید و به صورت یک آرشیو سازماندهی و نگهداری شد و به مرور نوارها به صورت نوشته پیاده گردید و به عنوان قسمتی از اسناد و مدارک جنگ تحمیلی مورد بهره‌برداری قرار گرفت. لذا این بخش از کتاب تاریخ جنگ تحمیلی با استفاده از این مدارک تهیه و تنظیم گردیده است و در این باره یادآوری نکات زیر ضروری است:
1. نظری که هریک از رزمندگان درباره حوادث جنگ دادهاند در محدوده فعالیت خود آنان بوده و نمی‌تواند حاوی همه مسائل و حوادث جنگ در تمام منطقه عملیات باشد.
2. این نظریات دیدگاههای شخصی رزمندگان بوده و نمی‌تواند به صورت قاطع بیانگر تمام وضعیت باشد.
3. در مصاحبههایی که انجام گرفته، گفتارها با زبان گفتگویی معمولی بوده، لذا در تنظیم و تدوین این گفتارها عین جملات بکار برده نشده، بلکه به زبان کتابت و نوشتن بیان گردیده است.
4. نظر به اینکه اظهارات اکثریت مصاحبهشوندگان تقریباً مشابه بوده و درباره یک عملیات مخصوص، یک نوع اظهار نظر کردهاند، لذا برای جلوگیری از تکرار مطالب، فقط نظرات تعدادی از رزمندگان که به علت داشتن منطقه مسئولیت وسیعتر، نظریات کلیتر و جامعتری درباره حوادث جنگ ارائه دادهاند، در این بخش از کتاب تاریخ جنگ منظور گردید. ضمن اینکه حتی‌المقدور و تا آنجایی که اصل امانتداری گفتار حفظ شود، گفتار این افراد منتخب نیز خلاصه گردید.
5. در این بخش، فقط آن قسمت از نظریات که مربوط به عملیات خرمشهر و آبادان از زمان تجاوز ارتش متجاوز عراق تا محاصره آبادان در 10/8/1359 میباشد، ارائه میگردد:
1. نظریات احمدرضا عباسی فرماندار خرمشهر
ستادی با همکاری دادسرای انقلاب و مردم تشکیل شد که 40 روز دوام داشت و پس از سقوط خرمشهر منحل گردید که یک علت آن زخمی شدن فرماندار و سرپرست ستاد و شهید شدن عده‌ای از اعضای آن بود. خرمشهر حدود 200هزار نفر جمعیت داشت و حدود 40 روستا در اطراف آن بود و شیوخ، حاکم بر جامعه روستایی بودند. درگیریهای مقدماتی مرزی با مین‌گذاریها شروع شد.
در ابتدای جنگ، مشکلاتی وجود داشت که ناشی از انقلاب بود، اما ارتش ایران آمادگی نداشت. خرمشهر 120 کیلومتر مرز با عراق دارد که به وسیله ژاندارمری و سپاه و نیروهای داوطلب مراقبت می‌شد.
نیروهای عراقی با تانک و پیاده وارد منطقه شدند، شهر را به خمپاره بستند و گام به گام پیشروی کردند. فرماندار، آخرین بار، در دوم آبان در مسجد جامع حاضر شد در حالی که شهر به شدت گلولهباران می‌شد. عراقی‌ها روز سوم جنگ از جاده اهواز عبور کردند. فرماندار زخمی شده بود. نیروهای عراقی به شمال پادگان دژ رسیده بودند. رزمندگان آموزشندیده ایران در مقابل آنها مقاومت می‌کردند. افراد به آر.پی.جی آشنا نبودند، لذا وقتی که برای اولین بار به دست آنها افتاد، نمیدانستند چگونه از آن استفاده کنند و اولین موشک به اشتباه تیراندازی می‌شد، دومین موشک درست بود.
مسجد جامع شهر ستاد مقاومت بود، همه فعالیتهای جنگی در آنجا انجام می‌شد. بعد از ورود عراقی‌ها به شهر، اتفاق میافتاد که افراد خودی محلی آنها را با افراد خودی اشتباه می‌گرفتند. تعداد زیادی از افراد رزمنده و پشتیبانیکننده در جریان نبرد شهید یا مجروح شدند.
2. سرگرد شریفالنسب از افسران حاضر در نبرد خرمشهر
امان‌اللهی، دانشجوی دانشکده افسری، فرمانده گروه اللهاکبر در خرمشهر بود و حجت‌الاسلام شریف، سرپرستی عمومی این گروه را به عهده داشت. گروه اللهاکبر قبلاً تشکیل شده بود که به خرمشهر اعزام گردید. این گروه از هرگونه مأموریتی استقبال می‌کرد. این گروه به صورت پایگاه جذب نیروی انسانی درآمده بود. مقر پایگاه در خیابان 40متری بود. در آخرین درگیری، این گروه در پلیس‌راه خرمشهر مستقر بود که به محاصره نیروهای عراقی درآمد و از دانشجو امان‌اللهی خبری نشد که آیا شهید و یا اسیر گردیده است؟
در خرمشهر نیروهای مردمی در مقابل نیروهای متشکل عراق قرار گرفتند و حدود 35 روز پیشروی نیروهای عراقی را سد کردند، اما این دفاع و عمل تأخیری موقت بود و آنها نمی‌توانستند مدت طولانی جلو سپاه عراق را بگیرند.
سرگرد شریفالنسب که از 10/7/59 از ستاد عملیاتی اهواز به خرمشهر اعزام شد، چنین می‌گوید:
در اتاق جنگ خرمشهر همهچیز غیرعادی بود و امکان سقوط شهر وجود داشت. مردم شهر را تخلیه کرده بودند. ستاد عملیاتی در نظر داشت به جزیره آبادان تغییر مکان نماید. محل ستاد در خانههای سازمانی نیروی دریایی بین آبادان و خرمشهر بود. من (شریف‌النسب) در آن روز، فرماندهی را به عهده گرفتم. افسران ستاد عملیاتی فرماندهی مرا قبول کردند. گفته می‌شد دشمن از پنج ناحیه وارد شهر شده است که عبارت بودند از: گمرک، درب سنتاب، استودیو، پلیس‌راه، کشتارگاه. مهم‌ترین رخنه در گمرک بود که ما 20 نفر پرسنل اتاق جنگ به طرف گمرک حرکت کردیم. این 20 نفر، افسر و درجهدار بودند. مردم در حال تخلیه شهر بودند. آن 20 نفر در مسیر راه افراد دیگر را جمعآوری کردند. در مسیر راه به مسجد جامع شهر وارد شدیم. عده‌ای مشغول تخلیه وسایل تدارکاتی بودند که تازه رسیده بودند. مردم را تشویق و تهییج کردم و گفتم آب و مهمات به ما برسانند. در زیر آتش دشمن وارد گمرک شدیم. حدود 15 تا 20 نفر از افراد سپاه در آنجا مقاومت می‌کردند. تعدادی از مردم محلی نیز همراه آنان بودند. در آن‌ موقع یک تفنگ106 برای ما رسید و سه نفر شهید شدند. تغییر موضع دادیم و در پشت دیوار نخلستان موضع گرفتیم. دو دستگاه تانک و دو دستگاه خودرو مهماتبر دشمن مشاهده شد. به آنها آتش گشودیم، ضربتی به آنها وارد شد و مجبور به عقب‌نشینی گردیدند.
این زمان اولین حمله به شهر بود. من به مسجد برگشتم و این پیروزی را اعلام کردم. مردم با کوکتل به تانک‌های دشمن حمله می‌کردند. گفته شد؛ 46 دستگاه تانک دشمن نابود شد. نیروهای دشمن به غرب پل نو عقب‌نشینی کردند. نیروهای نظامی پراکنده نیز جمعآوری شدند که شامل تکاوران و دانشجویان دانشکده افسری بودند و به دیگر نیروهای نظامی پیوستند. عملیات گمرک ساعت 1400 شروع شد و در 1740 همان روز پایان یافت و در ساعت 1800 تعداد شش دستگاه تانک و خودرو سالم به‌جامانده عراق به دست نیروهای ما افتاد. این وضعیت تا 2030 ادامه داشت. ستاد عملیاتی در مسجد جامع، نیروی رزمی آماده می‌کرد، اما اتاق جنگ نمی‌توانست نظم و هماهنگی به نیروهای متفرق رزمنده بدهد. نیروهای باقیمانده نظامی به صورت عناصر دست و پاگیر و ایجادکننده مشکل درآمده بودند. سامانه فرماندهی مختل شده بود. افراد نمی‌توانستند فرماندهانشان را پیدا کنند و فرماندهان هم در حضور افراد خود حاضر نمیشدند و آمادگی قبول مسئولیت را نداشتند.
مقاومت مردم بسیار درخشان بود، عده‌ای از تمام نقاط ایران آمده بودند و در دفاع از خرمشهر شرکت داشتند. اسلحه نیز همراه داشتند. یکی دو روزه با وضع عملیات آشنا میشدند و ضرباتی به دشمن میزدند. با وجود فشار شدید دشمن و دشواریهای جنگ، روحیه مردم شاد و خوب بود. مردم سوال می‌کردند؛ پس تانک‌ها و توپها کجا هستند؟ به آنها می‌گفتیم ما با توکل به خدا میجنگیم تا نیروهای تقویتی نظامی برسند.
در عملیات خونینشهر نقش سپاه و دانشجویان دانشکده افسری بسیار مؤثر بود.
3. سرگرد اقارب‌پرست
از ابتدای جنگ، در منطقه حضور داشتم. نیروهای نظامی را سازمان می‌دادم و خمپاره‌اندازها را شخصاً هدایت می‌کردم. نقش فعالی در نبرد خرمشهر داشتم. حجتالاسلام شریف از روز 10/7/59 در جبهه فعالیت داشت که در 26/7/59 به شهادت رسید. امامجمعه خرمشهر و فرزندش باقر موسوی تلاش فوق‌العاده‌ای می‌کردند. خرمشهر در زیر فشار آتش دشمن تخلیه شد. اگر فرماندهان ما نیرو داشتند، می‌توانستند از سقوط شهر جلوگیری کنند، زیرا عراقی‌ها روحیه ضعیفی داشتند. فرماندهان ما نتوانستند از نیروهای موجود به علت تفرقه درست استفاده کنند. کار آنها فقط این بود که مدام گزارش می‌دادند؛ خرمشهر و آبادان از دست رفت و به آنها جواب داده می‌شد با تدبیر خود اقدام کنید که معنی این جمله این است که اگر میخواهید عقب‌نشینی بکنید، مجاز هستید.
می‌توانم بگویم؛ اگر فرماندهی اهواز ضعیف نبود، این وضع پیش نمیآمد. نیروی کمکی هنگامی رسید که خرمشهر سقوط کرده بود، در حالی که مقاومت مردم دلیرانه بود. خرمشهر 35 روز مقاومت کرد، در حالی که قصرشیرین مقاومتی نکرد. چند دستگاه تانک خودی در خرمشهر بود که هر بار مأموریتی به آنان داده می‌شد، می‌گفتند: خراب است. یک روز برای بازدید این واحد رفتم، نه فرمانده را پیدا کردم، نه خدمه را. اگر تانک داخل شهر بود، سبب قوت قلب مردم می‌شد. خمپارهاندازها برای بیش از یک ساعت گلوله نداشتند و در نتیجه همان موقع که دشمن در اثر فشار مجبور به عقب‌نشینی می‌شد، مهمات نیروی خودی تمام میگردید و آتش قطع می‌شد، در حالی که طبق اظهارات اسرای عراقی خمپارهاندازهای آنها 90 قبضه بودند.
اخبار نادرست درباره نیروهای خودی و دشمن منتشر می‌شد. در روز 24 مهر، سختترین نبرد قبل از جنگ جریان یافت. به نیروهای خودی و دشمن تلفات سنگینی وارد شد. در آن روز خبر دادند؛ رئیس جمهور گفته 72 ساعت دیگر مقاومت کنید و بعد از تمام شدن این مدت روحیه رزمندگان ضعیف شد، زیرا خبری از نیروهای کمکی نبود. در تاریخ 27/7/59، نوه امام خمینی به خرمشهر آمد. در روزهای آخر مقاومت خرمشهر نیروی کمکی به آبادان رسید، وگرنه آبادان هم سقوط می‌کرد. اگر به خرمشهر نیز نیرو می‌رسید، سقوط نمیکرد. در روز آخر تعداد 400 نفر از کمیته مرکزی تهران به خرمشهر آمد، اما نتوانست کاری بکند. عده‌ای تکاور نیز آمدند، اما طرف شمال پل در دست دشمن بود و حمل آذوقه و تدارکات مشکل گردید و شهر به ویرانهای تبدیل شد. باقیمانده مردم و نیروهای رزمنده اجباراً به جزیره آبادان عقب‌نشینی کردند. حتی تعدادی از آنان شبانه با قایق از کارون عبور کردند .تعداد تلفات عراقی‌ها بیش از 10 برابر ایرانیها بود.
4. امان اللهی دانشجوی دانشکده افسری نیروی زمینی (به دست نیروهای عراق اسیر شد)
قبلاً در جبهه کردستان سرپرست سپاه و پیشمرگان کرد بودم و همراه سرگرد صیادشیرازی و سرگرد شریف‌النسب بودم. یک ماه مرخصی استحقاقی را که دانشجوی دانشکده افسری بودم، نرفتم. پدرم و هفت تن از اقوامم به دست دموکراتها کشته شده بودند. حتی برای مراسم تدفین و ختم آنها نرفتم. آنان در تکاب شهید شدند. من داوطلبانه به تهران آمدم و عازم خوزستان شدم. در اهواز وضع نامنظم بود. ما را به دو دسته تقسیم کردند که من همراه عده‌ای به خرمشهر رفتم. هنگام ورود به آبادان مردم را وحشت‌زده دیدم که در حال فرار بودند. ما هیچ وسیلهای مثل نقشه و دوربین و طرح نداشتیم. سربازها فرار می‌کردند و می‌گفتند فرمانده نداریم. به دژبانی رفتم و به وسیله دژبانها تعداد ده نفر پیدا کردیم. بعد عده‌ای را جمعآوری نمودیم و یک گروه 30 نفری و یک گروه 24 نفری با جمعآوری نظامیان در کوچهها تشکیل دادیم که تعدادی از آنان تفنگ نداشتند. از گروه 24 نفری پرسیدم چرا فرار کردید؟ گفتند ما را از تهران آوردند و به محض اینکه خمپارهای منفجر شد، فرمانده ما گم شد. گروه 30 نفره ژاندارمری نیز به فرماندهی سرهنگ رضوی فرمانده عملیات در صحنه بودند، این عده از پلیس‌راه فرار کرده بودند. معلوم شد که فرماندهان مانده بودند و افراد فرار کرده بودند.
در روز 7 و 8 مهرماه، نیروی عراقی از چهار طرف، شامل پلیس‌راه، راهآهن، گمرک، کشتارگاه به سمت شهر پیشروی کردند. عراقی‌ها از همهچیز ایران اطلاع داشتند. از عملیات فریبنده آنها این بود که عکس امام را به پشت برجک تانک چسبانده بودند و هنگام پیشروی لوله توپ تانک را به عقب میچرخاندند. عکس امام به طرف نیروهای ما قرار میگرفت و نیروهای ما تصور می‌کردند تانک خودی است و تیراندازی نمیکردند، تا اینکه تانک‌ها به مواضع ما نزدیک میشدند. ولی ما زود به این فریب آگاه شدیم و شروع به تیراندازی به طرف تانک‌های عکسدار کردیم، یکباره 17 تانک عراقی زده شد.
در غروب آن روز، بعد از موفقیت بزرگ، عده‌ای فرار می‌کردند. جلو آنها را گرفتم و توانستم 36 نفر آنها را نگه دارم. عده‌ای از بسیجیها مانده بودند که بعضی از آنها حتی اسلحه نداشتند. با هم عهد بستیم که تا آخرین نفس آنجا بمانیم. دو شبانهروز بود نخوابیده بودم، ولی از این 36 نفر حفاظت می‌کردم. من به قرارگاه رفتم. یک قبضه تفنگ106 خواستم، کار را به کاغذبازی انداختند. من عصبانی شدم، تفنگ را به سوی مسئولین گرفتم، گفتم یا تفنگ106 را بدهید یا آتش میکنم. بالأخره آن را دادند. 85درصد گمرک خرمشهر سوخته بود. چهار شبانهروز غذا و آب و استراحت کافی نداشتیم. بسیجیهایی بودند که با وجود خوردن ترکش حاضر نمیشدند به بیمارستان بروند.
شیخ شریف فداکاری‌های زیادی کرد. مهمات را به زور از مقامات مسئول میگرفتیم.
یک بار جلو رفتم و از دو جا ترکش خوردم و حاضر نشدم بخوابم و استراحت کنم. هنگامی که هواپیما آمد و ایجاد سروصدا کرد، نوشتم که دکترها در کشته شدن من تقصیر ندارند و از بیمارستان فرار کردم.
سرهنگ رضوی دستور داد؛ عقب بیاییم، توپخانه میخواهد بکوبد. من گفتم توپخانه باید دشمن را بکوبد که ما جلو برویم، نه اینکه مواضع ما را بکوبد. بالأخره با اصرار عقب آمدیم و نیروهای عراقی آمدند و مواضع ما را اشغال کردند. از روحانیون شجاع، غفاری بود که تا خط مقدم میآمد.
در روزهای اول، پیرمردهای سالخورده 70 و 80 ساله میآمدند و همراه ما میجنگیدند یا پشتیبانی می‌کردند. از همه نقاط ایران برای جنگ آمدند، اما انسجام و هماهنگی وجود نداشت و مدیریتی در کار نبود.
بهترین پیوند ارتش و مردم در جنگ ایجاد شد.
در 21 مهر، خرمشهر به کلی محاصره شد. اگر سرهنگ کهتری را زودتر میفرستادند، خرمشهر سقوط نمیکرد. 72 ساعت بنی‌صدر به 21 روز رسید و خبری از نیروهای نظامی نشد.
ما در زیر پلها مخفی میشدیم. تانک‌های عراقی را میزدیم، بعد برمیگشتیم. افراد را در مساجد گلباران می‌کردیم. یک قمقمه آب که برای رزمندگان ارزش فوق‌العاده‌ای داشت به اسراء می‌دادیم. یک فرد زخمی دشمن را که خودم زده بودم و او هم به من تیراندازی کرده بود به دوشم گرفتم و حدود دو کیلومتر عقبتر آوردم تا به مسجد برسد. در حالی که وقتی که من به اسارت آنها درآمدم، مثل حیوان با من رفتار کردند، ریشم را میگرفتند و تهدیدم می‌کردند.
ساعت 10 زخمی و اسیر شدم. برای گرفتن اطلاعات آنقدر معطل کردند و شکنجه دادند تا فردای آن روز بعد از 24 ساعت ما را به بیمارستان فرستادند. در بازجویی گفتم من اسیر نیستم، شما اسیر آمریکا هستید و ما میخواهیم شما را از اسارت آمریکا آزاد کنیم. وسایل شخصی اسراء را غارت می‌کردند و ما را تا حد بیهوشی شکنجه می‌دادند.
پایم را گچ گرفتند و چهار نفر هم از گروه دکتر چمران به اسارت گرفته بودند که یکی حالش بد بود و در اثر بیتوجهی فوت کرد. شکنجههای جسمی و روحی ادامه داشت.

منبع: نبردهای منطقه خرمشهر و آبادان، حسینی، سید یعقوب، 1396، ایران سبز، تهران

شهید امان اللهی

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده