شکارچی تانک(18)
می خواستم تانکی را هدف قرار دهم که آن تانک زودتر از من شلیک کرد. گلوله تانک درست روبروی من به لبه آسفالت اصابت کرد. ضمن اینکه موج انفجار مرا از روی جیپ به پایین پرت کرد، ترکشی هم به سمت چپ صورتم خورد وقتی دست روی صورتم گذاشتم احساس کردم قسمتی از صورتم رفته است، ترکش صورتم را شکافته بود.

 

سربازی که اشک شوق می ریخت

وقتی موشک های ما تمام شد، با هماهنگی که با جناب سرهنگ مهرپویا فرمانده گردان108 کردم، تعدادی موشک تاو از گردان آنها گرفتم و به گردان خودمان منتقل کردم. در این هنگام سربازی سراغ مرا گرفت. وقتی پیش من آمد، در حالی که اشک شوق میریخت و دعا و ثنا می کرد، گفت: ما چند نفر بودیم.

رفته بودیم جلو و از داخل سنگرهای عراقی، غنائم جمع می کردیم و آنها پاتک کردند و ما را اسیر کردند. حتی تفنگ های ما را گرفتند می خواستند دست های ما را ببندند که ناگهان دیدند؛ تعدادی از تانک هایشان منهدم می شود و بقیه هم عقب نشینی می کنند. چون با نفربر آمده بودند، بدون اینکه به ما کاری داشته باشند، با عجله دویدند، سوار نفربرها شدند و عقب نشینی کردند و ما هم به یگان برگشتیم. من هم با اظهار اینکه خواست خدای مهربان بود و مرا وسیله قرار داده بود که آنها اسیر نشوند، صورت او را بوسیدم ودلداریش دادم. دیگر آن روز خبری از دشمن نشد. فردای آن روز با یکی دو کیلومتر جلو رفتن بوسیله تفنگ106 دو دستگاه نفربر منهدم کردیم و برگشتیم پشت جاده اهواز – خرمشهر.

بار دیگر مجروح شدم

عصر روز۱۶ اردیبهشت ماه در حالی که روی جاده آسفالته پشت قبضه تیرانداز نشسته بودم، می خواستم تانکی را هدف قرار دهم که آن تانک زودتر از من شلیک کرد. گلوله تانک درست روبروی من به لبه آسفالت اصابت کرد. ضمن اینکه موج انفجار مرا از روی جیپ به پایین پرت کرد، ترکشی هم به سمت چپ صورتم خورد وقتی دست روی صورتم گذاشتم احساس کردم قسمتی از صورتم رفته است، ترکش صورتم را شکافته بود. بطوریکه فکر کردم کارم تمام است. با فریاد یا حسین، تقریبا از هوش رفتم تا اینکه آمبولانس آمد و مرا تخلیه کرد. در بین راه از شدت درد کاملا از هوش رفتم، ولی خواست خدا بود باز هم زنده بمانم و بیش از پیش در راه او و قرآن و اسلام و میهن اسلامی خدمت کنم. پس از دو ماه بستری در بیمارستان و استراحت تا حدودی بهبودی نسبی بدست آوردم و با توجه به زمزمه هائی که در مورد مأموریت گردان ما در خارج از کشور یعنی لبنان بر سر زبان ها بود، به یگان خود در چنانه ملحق شدم. اما در حین این مأموریت به دستور امام رضوان ا… عليه، مأموریت ما نیمه تمام ماند و لغو گردید.

منبع: تانک شکار رفیع(خاطرات سرهنگ جانباز رفیع غفاری)، جعفری، مجتبی،1395، انتشارات ایران سبز

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده