جنگ و اسارت(14)
اختلاف بين عراق و كويت در اوايل تابستان سال 1369 امير كويت براي بازپس گيري ميلياردها دلار كمك بلا عوضي كه در طول هشت سال جنگ بين ايران و عراق براي دولت عراق پرداخته بود اقدام كرد. مهمترين دليل امير كويت براي بازپس گيري كمكهاي ميلياردي خود اين بود كه صدام در طول هشت سال جنگ با ايران عليرغم دريافت كمكهاي مالي و نظامي از كشورهاي مختلف جهان، نتوانست به اهداف خود برسد و با شكست خود در مقابل ايران به حيثيت و غرور اعراب لطمه وارد كرده و بايستي خسارت آن را پرداخت نمايد.

صدام ضمن رد ادعاي امير كويت مدعي شد كه كويت جزئي از استان 19 عراق بوده و به همين خاطر كمك‌هاي مالي از طرف كويت بلا عوض مي‌باشد. براي حل اختلافات بين عراق و كويت عزت ابراهيم از طرف عراق جهت گفتگو با وليعهد كويت به عربستان رفت. تلويزيون آماده گزارش خبرهاي مربوط به اين گفتگو بود كه در اولين اعلاميه بيان داشت، انقلابيون كويت را آزاد كردند. شهر كويت سقوط كرده و كنترل آن در دست انقلابيون قرار دارد. امير كويت فرار كرده و انقلابيون از عراق درخواست كمك نظامي كرده‌اند.
به دنبال نا آرامي‌ها نخست‌وزير جديد كويت طي نامه‌اي از عراق درخواست كرد كه كويت به پيكره اصلي يعني عراق متصل شود. صدام پاسخ اين درخواست را به مجلس شوراي ملي واگذار كرد كه همه نمايندگان به اتفاق نظر پذيرش اين درخواست را الزامي دانستند و به اين ترتيب كويت به عنوان استان 19 عراق به كشور عراق ملحق شد. چند روز بعد اسراي كويتي را در نزديكي اردوگاه ما اسكان دادند و غنائم كويتي حتي به سربازان اردوگاه ما نيز رسيد. با ورود اسراي كويتي، وضعيت عادي اردوگاه به هم ريخت و جيره غذايي بسيار كم شده و اجناس خريداري بسيار گران به دست ما مي‌رسيد. گويي فرماندهان فرصتي براي رسيدگي به امور اردوگاه را نداشتند. بعد از چند روز اولين قطعنامه از طرف سازمان ملل صادر شد و روزنامه‌ها بدون اشاره به متن قطعنامه، آن را به شدت محكوم كردند.
 تلويزيون تمام وقت از حضور نيروهاي عراقي در كويت گزارش مي‌داد. در همين ايام بود كه نيروهاي آمريكايي در كويت حضور پيدا كرده و نظاميان عراقي را مجبور به عقب نشيني كردند. اسراي ايراني از وضعيت پيش آمده بين كشورهاي عربي ناراحت بودند و هر كسي در گوشه‌اي زانوي غم در بغل گرفته بود. چون فكر مي‌كرد كه تنش‌هاي موجود در منطقه باعث عقب افتادن مذاكرات بين ايران و عراق براي آزاد سازي اسراء شود. هر روز خبرهاي تلويزيوني را پيگيري مي‌كرديم تا از وضعيت پيش آمده در منطقه با خبر شويم.

درد شديد كليه
همزمان با به وجود آمدن نا آرامي در منطقه، من به درد شديد كليه مبتلا شدم. به طوريكه از شدت درد موزائيك‌هاي آسايشگاه را چنگ مي‌زدم و مثل مار زخمي به خود مي‌پيچيدم تا اينكه در شب سوم ديگر طاقت نياورده و در ساعت 2 بعد از نصف شب يكي از بچه‌هاي آسايشگاه را بيدار كرده و به او گفتم كه از شدت درد مي‌ميرم. آن دوست گرامي فوراً از خواب بيدار شده و نگهبان آسايشگاه را صدا زد. نگهبان در را باز كرده و با كمك هم آسايشگاهي، براي بهداري به قسمت آخر اردوگاه رفتيم. نگهبان دكتر را بيدار كرد و كليه درد شديد مرا به او گزارش داد و دكتر پس از معاينه يك آمپول سنگ شكن كليه تزريق كرد و گفت: برويد در محوطه اردوگاه تند راه برويد. اما اين آمپول نيز موثر واقع نشد و براي بار دوم به دكتر مراجعه كردم. با خواهش هم آسايشگاهي‌ام دكتر يك آمپول قوي‌تر به من تزريق كرد. كه پس از يك ساعت پياده روي تند سنگ كليه را دفع كرده و از درد شديد كليه نجات يافتم و با مقداري دوا بهبودي حاصل شد.

خبر آزادي
پنجشنبه 25/5/1369 مثل هميشه از خواب بيدار شدم و بعد از به جا آوردن نماز صبح، كنار پنجره به طلوع آفتاب نگاه مي‌كردم. هوا نسبتاً خنك بود و نسيم ناپايدار به برگ‌هاي زرد درختان در جلوي آسايشگاه مي‌وزيد. نگهبان عراقي با دسته كليد قفل‌ها را يكي پس از ديگري باز مي‌كرد. پس از سلام و احوال پرسي از او پرسيدم؛ خبر جديد داري؟ او جواب داد خبر جديدي نيست. اولين نفري بودم كه از آسايشگاه بيرون مي‌آمدم و پس از پياده روي و ورزش با ديگر اسراي اردوگاه در مورد آزادي و اسارت با هم صحبت مي‌كرديم و در آرزوي روزي بوديم كه از اسارت از زندان عراقي‌ها رهايي پيدا كنيم.
آن روز اصلاً حوصله نداشتم و به همين خاطر همنشيني و صحبت با دوستان را ترك كرده و به داخل آسايشگاه رفتم. آن روز ساعت 0هشت30 نگهبان محوطه به داخل آسايشگاه دويده و تلويزيون را روشن كرد. تبليغات دائمي از تلويزيون پخش مي‌شد و اعلام مي‌كرد كه خبر بسيار مهمي به سمع و نظر مردم عزيز خواهد رسيد تا اينكه در ساعت 09:30 پيام تبادل اسراء از طرف صدام پخش شد. سكوت همه آسايشگاه را فرا گرفته بود و بعد از پيام تبادل اسراء سرودهاي شيريني درباره آزادي اسراء از تلويزيون پخش ‌شد.
 با شنيدن اين خبر غير منتظره همه مات و مبهوت مانديم گويي كه در خواب بوديم و هيچ كس باور نداشت كه خبر آزادي از تلويزيون پخش شود. اندكي بعد اردوگاه افسرده و غمگين به محل شادي و خوشحالي اسراي ايراني مبدل شد. از شدت خوشحالي، اسراء سر از پا نمي‌شناختند و يكديگر را بغل گرفته و اشك شوق مي‌ريختند. به طوري كه نحوه خوشحالي آنان اصلاً قابل توصيف نبود. اسراء اين آزادي را به يكديگر تبريك مي‌گفتند و در ميان اسراء خوشحالي و شادماني پيرمردي به نام غلامي و ملقب به مي‌ژير كه سرگرد مخابرات بود و با درجه استواريكمي به آموزشگاه افسري رفته و تا پايان خدمت در زندان بود، بيشتر از همه به چشم مي‌خورد كه بالا و پائين مي‌پريد و مي‌گفت: خدايا شكر كه آزاد شديم.

هداياي صدام به اسراي ايراني
دو ماه قبل از آزادي براي همه اسراي ايراني بلوز و شلوار تابستاني همراه با يك عدد كفش و كيسه انفرادي داده بودند كه اسراء بعد از شنيدن خبر آزادي، مشغول دوختن ساك دستي از كيسه انفرادي بودند. همه در حال جمع آوري وسايل خود بودند و هركس كار نيمه تمامي در دست داشت سعي مي‌كرد آن را تمام كند چون در زمان اسارت، اسراء براي سرگرمي در كارگاه‌ها مختلف،

مشغول ساختن اَشكال و وسايل گوناگون بودند كه بعد از اسارت به عنوان يادگاري از روزهاي اسارت همراه داشته باشند. هيچ كس رغبتي براي خوابيدن نداشت و براي طلوع آفتاب ثانيه شماري مي‌كرديم چون نمي‌خواستيم فردا كه از خواب بيدار مي‌شويم، ببينيم همه آنها خواب بوده است. فرداي آن روز تلويزيون مصاحبه‌اي با استاندار شهر بعقوبه داشت كه خبر مبادله اسراي عراقي با قيافه‌هاي بشاش و كت و شلوارهاي مرتب با ساك دستي كه در حال وارد شدن به عراق بودند، نشان مي‌داد.
 مسير كامل تبادل اسراء از اردوگاه تا مرز را عراقي‌ها به تصوير كشيده و از تلويزيون پخش مي‌كردند. اسراي ايراني با ظاهري آشفته و لاغر و ساكي دست دوز از جنس كيسه انفرادي همراه بايك جلد كلام ا… مجيد در حال حركت به سوي ايران بودند كه اگر در روزهاي اول اسارت قرآن مجيد را در اختيار ما قرار مي‌دادند تا زمان آزادي مي‌توانستيم بيشتر سوره‌هاي قرآن را از حفظ بخوانيم ولي افسوس كه در روزهاي آخر اين هديه به دست ما رسيد.
    
آزادي شش نفر
شنبه 11/6/69 موقع غروب آفتاب بعد از آمار گيري وارد آسايشگاه شديم. آن شب بعد از پخش اخبار افسر عراقي همراه با يك سرباز عراقي وارد آسايشگاه شد. سرباز عراقي اسامي شش نفر از بچه‌هاي آسايشگاه را خواند و به آنها گفت: وسايل خود را برداشته و در بيرون از آسايشگاه بايستند. نيم ساعت بعد سر و صداي آن شش نفر بلند شد كه فرياد مي‌زدند آزاد شديم.
در اين حال همه بچه‌هاي آسايشگاه شماره تلفن‌هاي منزل يا اقوام خويش را نوشته و به آن شش نفر داده و گفتيم؛ در اسرع وقت با خانواده‌هاي ما تماس گرفته و بگوئيد كه ما هم به اميد خدا در روزهاي آينده نزديك آزاد مي‌شويم. از آن روز به بعد هر شب تعدادي از بچه‌هاي آسايشگاه را صدا زده و خبر آزادي را به آنها مي‌دادند و من هم در اين مدت هر چه وسايل به درد بخور داشتم به سرباز عراقي دادم و در مقابل او هم از كربلاي معلي 5 عدد مهر برايم هديه آورد.

عمر اسارت به سر آمد
در نهايت عمر تاريكي و ظلمت به سر آمد و جاي آن را روشنايي نور حقيقت فرا گرفت. تا اينكه در شب 20/6/69 خبر آزادي را كه براي شنيدن آن ثانيه شماري مي‌كرديم، به ما دادند. از شدت خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيديم چون به خاطر همين آزادي بود كه روزهاي سخت زندان را تحمل كرده بوديم. ما را سوار اتوبوس كرده و از تكريت به طرف بعقوبه حركت دادند. در ده كوچكي به نام قلعه پياده شديم. قبل از ما عدة زيادي از اسرا را به آنجا كه قسمتي از اردوگاه بعقوبه بود، آورده بودند. براي تبادل حدوداً20 نفر افسر ايراني با 4هشت0 نفر سرباز ارتشي و سپاهي كه در اسارت بودند در آنجا حضور داشتند تا پس از انجام مراحل قانوني از طرف دو كشور، تبادل اسراء انجام گيرد. نفس‌ها در سينه‌ها حبس بود و قلب‌ها براي آزادي مي‌تپيد. در اين لحظات آخر اسارت تحمل كردن ماندن در خاك دشمن خيلي سخت بود و دلم مي‌خواست وارد خاك ميهن خود شده و آنجا را در آغوش بگيرم.

منبع: جنگ و اسارت، کرمانی زاده، عین الله، 1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده