نبرد دلیران ایران زمین(25)
سربازی در نفربر پاسگاه فرماندهی داشتیم به نام «ژرژ». این سرباز برخلاف اسمش که همه فکر میکردند مسیحی باشد، مسلمان معتقدی بود و مدتی هم در حوزههای علمیه درس طلبگی خوانده بود. پس از دریافت رمز عملیات از برادر رضایی و گذاشتن آن در جیب خود، رو به سرباز ژرژ کرده و گفتم: «از این لحظه برادر رضایی در نفربر پاسگاه فرماندهی مینشیند تا من روی هدف برسم.»

 

 

برای سؤال اول پاسخ دادند باید با هم همکاری کنید و ترجیحاً خواسته رده بالا این است که برادر سپاهی فرمانده و فرمانده ارتشی معاون او خواهد بود! من جواب دادم: «من این همه درس خوانده‌ام، درجه گرفته‌ام، چگونه قبول کنم که یک نفر که معلوم نیست معلومات و تجربه عملیات او چقدر است، بر من فرماندهی کند؟» اما در جوابم گفتند: «حالا برو، بعداً هر کاری خواستی بکن.»

در مورد سؤال دوم هم کسی نمی‌دانست دقیقاً دهکده سویچتی کجا است؛ زیرا این محل در آن طرف رودخانه قرار داشت و فقط اشاره می‌کردند که «اینجا!» ولی چیزی دیده نمی‌شد!

در رابطه با پاسخ سؤال سوم، یک نفر درجه‌دار گردان283 سوارزرهی اهواز به نام استوار صفی‌زاده که قبلاً درجه‌دار گروهانی بود که قبل از انقلاب من فرمانده آن بودم، شب روز نهم اردیبهشت قبل از شروع عملیات در دهکده رحمانی به عنوان راهنما پیش من آمد و گفت: «جناب سرگرد! مسیر پیشروی همان مسیری است که در سال 1355 قبل از انقلاب در مانور تیپ همدان شرکت داشتیم؛ از دهکده سویچتی با گرای در حدود 275 درجه حرکت کنید؛ ابتدا به سید عبود می‌رسید و همان سنگرهایی را که خودتان کنده‌اید، مشاهده خواهید کرد؛ منتهی عراقی‌ها جهت آنها را تغییر داده‌اند؛ مجدداً از آنجا با گرای 270 که حرکت کنید به هدف و ایستگاه حسینیه خواهید رسید.»

برای پیدا کردن دهکده سویچتی، در حدود ساعت 1700 نهم اردیبهشت ماه من خودم با یک دستگاه جیپ به همراه سروان حسین کاملی که به عنوان معاون من معرفی شده بود، از پل عبور کرده و به سمت چپ پل و جنوب در حاشیه کارون حرکت کردیم. در بین راه، از وجود دشمن یا حداقل صدای تیراندازی او هیچ خبری نبود، تا اینکه پس از یازده کیلومتر رانندگی در کنار غربی رودخانه کارون، به یک آبادی رسیدیم که تعدادی از نظامیان به حالت جنگی در آنجا بودند که بعداً متوجه شدیم آنها پرسنل گردان158 هوابرد هستند که از رودخانه عبور کرده و می‌خواهند امشب تک کنند.

بعد از اینکه من خود را به آنها معرفی نمودم، سرپرست آنها که استوار بود، گفت: دهکده سویچتی اینجا است و ما باید به سید عبود و ایستگاه حسینیه تک کنیم! چقدر من از این شناسایی خود خوشحال شدم و به آنها گفتم: تانک‌های من هم باید با شما همکاری نموده و در این عملیات با شما به دشمن تک نماید. بعد از آن برگشتم و در کنار پل نصب‌شده سروان بهرام‌زاده افسر عملیات تیپ37 زرهی که آمده بود از آمادگی یگان‌ها بازدید کند را ملاقات کردم و نتیجه بازدید خود را به او گفتم و گوشزد کردم چون نقطه شروع تک گروه رزمی شهید یاسینی از پل حدود 11 کیلومتر فاصله دارد، باید در دستور عملیاتی تیپ تجدیدنظر شده و من اولین یگان عبورکننده از پل باشم تا فرصت داشته و خود را به دهکده سویچتی برسانم و در این فرصت، دو واحد 237 و 239 از پل عبور کرده و آماده عملیات شوند.

 اعتقاد من بر این بود که چون سمت راست تیپ37 آب گرفته، احتمال خطر دشمن از این منطقه کمتر است؛ حال آنکه چون فاصله سویچتی زیاد می‌باشد، امکان آسیب‌پذیری تیپ توسط دشمن زیادتر خواهد بود. ابتدا سروان بهرام‌زاده پیشنهاد مرا قبول نمی‌کرد. به ناچار، دفتر یادداشت خود را که در آن وقایع روز و عملیات را برای خودم می‌نوشتم، برداشته و در داخل آن نوشتم «بار خدایا! تو گواه باش، به نظر من دستور عملیاتی تیپ اشتباه است و بعد از شناسایی‌های لازم، این موضوع را به افسر عملیات تیپ تذکر دادم ولی قبول نکرد؛ معلوم نیست اگر به این علت شکست خوردیم، چه کسی می‌خواهد پاسخگو باشد؟»

سروان بهرام‌زاده وقتی این عمل را از من دید، فوراً سوار جیپ شد و به قرارگاه تیپ37 برگشت و جریان واقعه را برای فرمانده تیپ و رئیس رکن سوم تشریح کرد و فرمانده تیپ اظهار کرده بود که پیروزان به منطقه آشنا می‌باشد و درست می‌گوید؛ لذا طی یک دستور جزء به جزء، تصویب خواسته او را به وی و سایر یگان‌ها ابلاغ کنید. حدود ساعت 1800 بود که با معاون گروه رزمی، رئیس رکن سوم گروه، سروان احمد معصوم‌شاهی فرمانده گروهان تانک ام47 و پرسنل سپاه در نفربر پاسگاه فرماندهی بودم و طرح عملیات را تجزیه و تحلیل می‌نمودیم که سرگرد ناصر محب با یک دستگاه موتورسیکلت آمد و ضمن ابلاغ رمز عملیات، دستور جزء به جزء یادشده را ابلاغ کرد. پس از باز کردن پاکت رمز عملیات، در حالی که از این موضوع ناراحت بودم که باید دستور یک غیرنظامی را اجرا کرده و معاون او باشم، آن را به تک‌تک حاضرین در پاسگاه فرماندهی دادم تا طبق معمول آن را خوانده و امضاء نمایند. همه مسئولین ارتشی گروه رزمی یاسینی آن را مشاهده کرده و پس از خواندن امضاء کردند و به نفر آخر که فرمانده پاسدار بود و به اصطلاح قرار بود فرمانده گروه شود، دادند. وی نگاهی به من کرد و گفت: «این چیست؟» جواب دادم: «بخوان، ببین چیست؟» گفت: «برایم بخوانید.» به ستوان معصوم‌شاهی اشاره کرده و گفتم: «برایش بخوانید.» ایشان رمز عملیات را برایش خواند و پیام را به دستش داد. برادر رضایی گفت: «چه کارش باید بکنم؟» گفتم: «ببین دیگران چه کرده‌اند، شما هم همان کار را بکنید.» او کاغذ پیام را از ستوان معصوم‌شاهی گرفت و عیناً همان جمله معصوم‌شاهی را رونوشت و سپس امضاء کرد و به من عودت داد. کاغذ را که گرفتم و از متن نوشته او مطلع شدم، روی به وی کرده و خطاب به وی گفتم: شما باید بنویسید: رؤیت شد برادر رضایی. کاغذ را گرفت و با توجه به گفته‌های من، نوشته خود را تصحیح نمود و دوباره پیام را که امضاء کرده بود به من داد.

سربازی در نفربر پاسگاه فرماندهی داشتیم به نام «ژرژ». این سرباز برخلاف اسمش که همه فکر می‌کردند مسیحی باشد، مسلمان معتقدی بود و مدتی هم در حوزه‌های علمیه درس طلبگی خوانده بود. پس از دریافت رمز عملیات از برادر رضایی و گذاشتن آن در جیب خود، رو به سرباز ژرژ کرده و گفتم: «از این لحظه برادر رضایی در نفربر پاسگاه فرماندهی می‌نشیند تا من روی هدف برسم.» آنگاه رو به تمام پرسنل ارتشی و سپاهی که در داخل نفربر پاسگاه فرماندهی و یا در بیرون و اطراف آن ایستاده بودند، اظهار داشتم: «از این لحظه تنها من فرمانده گروه رزمی یاسینی خواهم بود و فقط من هستم که دستور می‌دهم! بروید آماده حرکت شوید و بی‌سیم‌های خود را روشن کنید و فقط به گوش باشید؛ سکوت رادیویی را نیز کاملاً رعایت کنید.»

کلیه پرسنل خدمه تانک‌های تی62 سپاه که به اصطلاح زیر امر برادر رضایی به ما پیوسته بودند، در بیرون نفربر شاهد حرکات و شنونده صحبت‌های ما بودند و با شنیدن آخرین سخنان من، به داخل تانک‌های خود رفته و آماده اجرای دستورات من شدند. 

ساعت 2100 نهم اردیبهشت‌ماه1361 بود که نفربر پاسگاه فرماندهی گروه رزمی یاسینی به فرماندهی خودم، در جلو تانک‌ها حرکت کرده و از روی پل شناور نصب‌شده روی رودخانه کارون عبور نموده و به ساحل دور و غرب کارون رفته و در حاشیه رودخانه به سمت دهکده سویچتی پیشروی نمودیم. در حدود ساعت 2200 بود که تمام تانک‌ها و دسته خمپاره 120م‌م به دهکده رسیده و مستقر شده و آرایش لازم را اتخاذ نمودند. قبل از ورود ما به دهکده، تعداد دو دستگاه لودر و یک دستگاه بولدوزر از قسمت جهاد سازندگی ، برای همکاری با ما و ایجاد خاکریز  در دهکده حضور یافته بودند.    

نحوه گسترش گروه رزمی جهت حرکت برای اخذ تماس و تک به مواضع دشمن بدین ترتیب بود:

  1. نفربرهای بی‌ام‌پی1 دسته شناسایی سپاه در جلو گروه رزمی با معرف آبدار.
  2. گروهان تانک تی62 سپاه در سمت راست (شمال) با معرف رضا.
  3. گروهان تانک ام47 ارتش در سمت چپ (جنوب) با معرف احمد.
  4. گروه فرماندهی در وسط با معرف کریم.
  5. ادوات مهندسی سنگین در عقب گروه رزمی و دنباله‌رو با معرف جان‌پناه.
  6. دسته خمپاره‌انداز120م‌م به فاصله دو کیلومتری از یگان‌های در خط، در وسط با معرف سبزعلی.
  7. واحدهای گردان158 پیاده هوابرد که به عنوان خط‌شکن و تک‌ور به خطوط مقدم نیروهای دشمن منظور شده بودند، قبلاً به منظور حرکت برای اخذ تماس از دهکده سویچتی خارج شده و پیشروی کرده و در نزدیکی نیروهای تأمینی و خطوط اولیه دفاعی دشمن موضع گرفته و آماده صدور فرمان تک بودند.

رأس ساعت0030 دقیقه بامداد روز جمعه دهم اردیبهشت‌ماه1361 با رمز «بسم الله الرحمن الرحیم، یا علی‌بن‌ابی‌طالب» تک نیروهای ایرانی آغاز گردید و بر دشمن متجاوز هجوم بردیم. هنوز چند دقیقه‌ای از شروع عملیات نگذشته بود که تصمیم گرفتم برای بالا بردن  روحیه پرسنل گروه رزمی در بی‌سیم شبکه گروه، پیامی را اعلام کنم؛ لذا گفتم: «شبکه کریم توجه کنند، با یاری خداوند متعال، خرمشهر به دست رزمندگان پرتوان و قدرتمند ایران سقوط کرد. الله اکبر؛ الله اکبر؛ بشتابید تا ما هم به یاری آنها برویم و در این پیروزی سهمی داشته باشیم!»

شور و ولوله‌ای در شبکه پدید آمد و یگان‌ها با شدت فراوان به جلو تاخت می‌رفتند؛ از مرکز فرماندهی تیپ37 پیوسته با من تماس می‌گرفتند و صحت این پیام را که از شبکه کریم شنیده بودند، جویا شده و می‌خواستند بدانند که این خبر را از کجا گرفته‌ام؟ ابتدا سعی کردم موضوع را به طریقی پیچانده و آنها را به چیزهای دیگر بکشانم، ولی چون عناصر ستاد تیپ37 اصرار کردند، مجبور شدم حقیقت را به آنها بگویم که برای بالا بردن روحیه پرسنل چنین گفتم؛ اگر حقیقت داشت شما که در رده بالای من هستید، زودتر متوجه می‌شدید و من باید از شما این خبر را بگیرم، نه برعکس! 

به مرور با آتش و حرکت و آتش و مانور پیش می‌رفتیم. در حدود ساعت0300، احمد گزارش داد که از سمت چپ زیر آتش شدید قرار گرفتیم. با اجرای آتش شدید خمپاره و توپخانه پس از نیم ساعت، فعالیت دشمن خاموش گردید و ما به پیشروی خود ادامه دادیم. هنگام اذان صبح به سید عبود رسیدیم. نیروهای هوابرد به دشمن یورش برده، خط را شکسته و نیروهای عراقی کشته و زخمی شده بودند و تعدادی هم به اسارت رزمندگان درآمده بودند و با وارد عمل شدن یگان‌های زرهی، مقاومت دشمن از بین رفت.

 دستور حرکت به سمت هدف صادر شد و خودم زودتر از همه منطقه سید عبود را ترک کردم. در داخل شبکه پیام دادم:«آبدار، رضایی، مگر نمی‌خواهید به بهشت بروید؟ تلاش کنید قبل از آن دشمن را نابود کنید! احمد، اگر بچه‌های پاسدار زودتر از تو به هدف رسیدند، دیگر آبرویی برای ما ارتشی‌ها نخواهند گذاشت و می‌گویند این ما بودیم که جنگ را به اتمام رساندیم! پس تلاش کن! شبکه کریم توجه کنند، کسی از من عقب نیفتد. همه به سمت هدف و نابودی دشمن پیش…» تانک‌ها با حداکثر سرعت به پیش می‌رفتند، تا بلکه قبل از طلوع آفتاب، خود را به جاده و ایستگاه حسینیه برسانیم.

در بین راه، سربازان گردان158 پیاده هوابرد و بچه‌های بسیجی و سپاهی را که بعد از عملیات سید عبود به صورت پیاده و بدون هیچ وسیله نقلیه در حال پیشروی بودند، مشاهده می‌کردیم و با اینکه می‌دانستیم روی هدف برای دفاع در مقابل حملات دشمن و تحکیم هدف به وجود آنها نیاز مبرم داریم، متأسفانه نمی‌توانستیم آنها را با خود ببریم، زیرا جایی برای سوار شدن آنها نداشتیم.

 

جنازه کشته‌های عراقی در سنگرهای سید عبود

 

هوا روشن شده بود که در فاصله 50 الی 100 متری خود دیوار بلندی را مشاهده کرده و از پشت آن مورد هدف تیرهای مستقیم تانک و موشک‌های ضدتانک مالیوتکا و آرپی‌جی7 نیروهای عراقی قرار گرفتیم. شیار یا خاکریزی در آن نزدیکی نبود که تانک‌ها و نفربرهای ما از آنها به عنوان سنگر یا جان‌پناه استفاده کنند. چاره‌ای نبود جز اینکه با آتش و حرکت خود را به خاکریز نزدیک کنیم تا شاید دشمن وحشت کرده و از مواضع عقب‌نشینی نماید و ما از این مهلکه جان سالم به در بریم. در این میان، گلوله یکی از آرپی‌جی7های دشمن به گوشه سمت چپ و عقب نفربر پاسگاه فرماندهی اصابت نمود و بی‌سیم آن و سیستم ارتباطی گروه رزمی با سایر تانک‌ها قطع شد و در کنترل و هدایت گروه رزمی وقفه‌ای حاصل گردید. 

ناچار برای اینکه بتوانم واحد را در این لحظه حساس هدایت و رهبری نمایم، از درب  بالای برجک بیرون آمده و در حالی که نفربر در حال حرکت بود، روی سقف آن دراز کشیده و با علامت دست و پای خود تانک‌ها را هدایت می‌کردم و یا دستور آتش می‌دادم. این خاکریز بلند که مانند دیواری جلو ما دیده می‌شد، همان جاده آسفالت اهواز ـ خرمشهر بود که دشمن در ضلع شرقی آن خاکریزی کرده و از سطح جاده هم به عنوان سکوی آتش تانک و سلاح‌های ضدتانک استفاده می‌نمود و چون به علت بلندی از سطح زمین بر منطقه مسلط بود، ما را به خوبی می‌زد و ما نمی‌دانستیم که به جاده رسیده‌ایم.

 واحد سمت چپ ما تیپ1 زرهی لشکر92 بود که تلاش می‌کرد خود را به جاده و به عبارت دیگر، انتهای سرپل برساند ولی هنوز کمی از ما عقب‌تر بود. دو گروه رزمی 237 و 239 شهید دستوری که در سمت راست ما عمل می‌کردند به علت مقاومت دشمن در حاشیه آب‌گرفتگی نتوانسته بودند در امتداد گروه رزمی یاسینی قرار گرفته و ما را تقویت نمایند. در اثر فشار و ازدیاد آتش‌های توپخانه و سلاح‌های ضدتانک دشمن و قطع ارتباط فرماندهی، کنترل گروه رزمی تا حدودی مختل شد و پرسنل کمی به عقب آمده و در خاکریزی که دشمن برای نیروهای تأمینی خود تهیه کرده بود، مستقر شدند.

در این خاکریز، فرمانده گروه رزمی (من) مورد تهاجم لفظی تعدادی از پرسنل به جز پاسدارها قرار گرفتم که می‌گفتند:«تو با این کارت ما را به کشتن می‌دهی و بی‌محابا به جلو می‌روی، بدون اینکه فکر خاکریز کنی!» در ابتدا، جوابی نداشتم به آنها بدهم؛ زیرا همه عصبانی و خسته بودند. کمی که آرام شدند، به ستوان معصوم‌شاهی که فرمانده گروهان آنها بود و ساکت ایستاده بود و به حرف‌های آنها گوش می‌داد گفتم: «در هنگام حمله و این اواخر کجا بودی و حرکت می‌کردی؟» جواب داد: «به دنبال شما می‌آمدم.» از یکی از فرماندهان تانک دیگر سؤال کردم:«شما کجا بودید؟» پاسخ داد: «من سمت چپ و پشت سر جناب سروان معصوم‌شاهی حرکت می‌کردم.» برای سومین فرمانده تانک استوار بهمنی که بیش از همه شعار می‌داد، سؤال خود را تکرار کردم. او هم مانند دیگران گفت: «من سمت راست و عقب‌تر از شما بودم.» از برادر پاسدار آبدار سؤال کردم: «شما بگویید کجا بودید؟» جواب داد: «سمت راست شما کمی عقب‌تر.» در این موقع که پاسدارها هم ناظر گفتار ما بودند، اظهار کردم:«به گفته خودتان همه  شما از من عقب‌تر بودید؛ با این تفاوت که تانک‌ها و نفربرهای شما مسلح به انواع سلاح سبک و سنگین هستند و نفربر فرماندهی فاقد آنهاست. در ضمن، تا این لحظه فقط نفربر پاسگاه فرماندهی است که آسیب دیده و مورد اصابت موشک ضدتانک دشمن قرار گرفته است. علاوه بر آن، در میدان جنگ، هر طرفی کشته و زخمی هم خواهد داد. منتنهی باید دشمن را زودتر ببینی، بکشی تا کشته نشوی. ما تا اینجا پیش آمده‌ایم و ماهی به دمش رسیده است و باید کار را تمام کنیم؛ بنابراین، برخیزید سوار تانک‌ها شوید و به دشمن یورش برید.»

بعد از این جلسه، همگی ناراحتی‌ها را کنار گذاشته و یک‌دل و یک‌زبان و با یک هدف که انهدام دشمن بود، مجدداً تک نموده و در حالی که سربازان پیاده و برادران بسیجی و پاسدار هم به ما ملحق شده بودند، با یورشی جوانمردانه، به دیوار بلند نزدیک شدیم و پس از بالا رفتن از آن و اشغال مواضع دشمن، متوجه شدیم این سد سکندر همان جاده اهواز ـ خرمشهر و خط انتهای سرپل می‌باشد.

تعدادی از اسرای عراقی و تجهیزات به‌غنیمت‌گرفته از آنها در عملیات بیت‌المقدس

منبع: نبرد دلیران و شیران ایران زمین، پیروزان، کریم، 1395، ایران سبز، تهران

 

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده