خرمشهر تا ابوغریب(19)
يك جزء قرآن را بچه ها با خط خوشي نوشتند. با اين شكل كه كاغذ سيگار را آب مي زدند، ورق ورق مي كردند و سپس خشك ميكردند و با مدادهايي كه صليب سرخ مي دادند، روي آنها مي نوشتند. من علاقه مند شدم كه آن قرآن را با خودم بياورم. پسري كه اين كار را كرد اهل كرج بود و چون من سنم بالاتر بود به من احترام مي گذاشتند. اين را من از او گرفتم.

 

چگونگي قرآن خواندن اسرا

سئوال: آيا دست نوشته اي چيزي هم داريد؟

بله؛ آقاياني آنجا تمرين خط مي كردند. من به‌خاطر چشمم نمي‌توانستم تمرين خط بكنم. فقط از يك لامپ شكسته كه در آن آب مي ريختيم به عنوان ذره بين براي خواندن قرآن استفاده مي كرديم.

سئوال: قرآن از كجا مي آورديد؟

مدت چهار سالي كه در زندانهاي عراق بودم، مدت22 ماه در زندان الرشيد عراق اصلاً قرآن نداشتيم، ولي بعداً در زندان‌‌‌ ابوغريب، آسايشگاه حدود 60-70 متر مربع بود و در گوشه آن10-12 متر يك دستشويي و حمام وجود داشت. در زندان دومي يك قرآن مي دادند براي27-28 نفر كه نوبتي مي خواندند. من براي اين‌كه بيشتر گيرم بيايد، شب هم  مي رفتم و مي خواندم.

شب بايد مي خوابيديم، چون نگهبان هاي آنجا اتاقشان مسلط بود، براي اين‌كه نبينند، من قرآن مي خوانم، يك شب رفتم يك جا كه در ديد آنها نبود و چراغ هم داشت، آن طرف هم دستشويي بود، من نشسته بودم و داشتم مي خواندم، يك باره ديدم در باز شد و نگهبان ها لحاف را كنار مي زنند. من يواشكي قرآن را مخفي كردم. نگهبانان گفتند، كجا بودي؟ گفتم دستشويي بودم، گفتند ما فكر كرديم يك نفر فرار كرده، در حالي كه من داشتم قرآن مي خواندم، اينجوري مطالعه مي كرديم. به لامپ شكسته مفتول مي بستيم و مشكلاتي داشتيم.

يك جزء قرآن را بچه ها با خط خوشي نوشتند. با اين شكل كه كاغذ سيگار را آب مي زدند، ورق ورق مي كردند و سپس خشك  مي‌كردند و با مدادهايي كه صليب سرخ مي دادند، روي آنها مي نوشتند. من علاقه مند شدم كه آن قرآن را با خودم بياورم. پسري كه اين كار را كرد اهل كرج بود و چون من سنم بالاتر بود به من احترام مي گذاشتند. اين را من از او گرفتم. دور اين قرآن را با يك پارچه جلد گرفته بود و خيلي شكيل و قشنگ بود من اين قرآن را با هزار زحمت به ايران آوردم. ولي فعلاً وجود ندارد. البته بچه ها ابتكارشان خيلي زياد بود. مثلاً با هسته خرما، تسبيح هاي زيادي درست كرده بودند كه موقع آمدن از ما گرفتند و نگذاشتند كه بياوريم.

سؤال آخر

سئوال: وقتي رسيديد مطالبي چيزي نوشتيد ويا به صورت دست نوشته داريد؟

به صورت دست نوشته نه، ولي يكي آمد با ما مصاحبه كرد و به صورت كتاب در آورد كه يكي هم به من داد كه الان هر چه  مي گردم نمي دانم كتاب كجاست، البته فيلمبرداري هم كردند.

سئوال: عربي هم ياد گرفتيد، زبان عربي تان خوب شد؟

اوايل كه رفته بوديم، همه مي گفتند تو كه قبلاً شمالي حرف ميزدي، حالا عربي ياد گرفته اي، بله مي فهمم، چون همه راديو و تلويزيون عربي بود، قبلاً هم10-12 سال خرمشهر بودم، شايد كامل نه ولي مي فهمم.

خيلي ممنون

خواهش ميكنم، زنده باشي

با يك صلوات ختم كنيد« اللهم صل علي محمد و آل محمد»

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده