یک نکته از هزاران (25)
یکی از افسران جلو آمد و با بهت و حیرت پرسید: جناب سرهنگ من اصلاً متوجه نمی شوم. آخر چطور می شود که شما چهل کیلومتر وارد خاک دشمن شوید! بکشید! بگیرید! و بدون حتی یک کشته برگردید؟! حسن، دستی به ته ریش چند روزه صورتش کشید و لبانش را به خنده باز کرد. صدای مردانه و پر هیبتش در گوش ها پیچید: من یک افسر نیروی مخصوص هستم.

خاطراتی از امیر سرلشکر حسن آبشناسان (بخش3)

خاطره(5): من یک افسر نیروی مخصوص هستم

چهل کیلومتر در خاک عراق پیشروی کرده بودند. طی یک کمین در محور دشت عباس، دو خودروی عراقی را منهدم کرده و حدود پانزده نفر از آنها را اسیر گرفتند و برگشتند عقب … وقتی برگشتند و گزارش کار را ارائه کردند، دهان فرماندهان از تعجب باز مانده بود. این کار با هیچ قاعده ای جور در نمی آمد. یکی از افسران جلو آمد و با بهت و حیرت پرسید: جناب سرهنگ من اصلاً متوجه نمی شوم. آخر چطور می شود که شما چهل کیلومتر وارد خاک دشمن شوید! بکشید! بگیرید! و بدون حتی یک کشته برگردید؟! حسن، دستی به ته ریش چند روزه صورتش کشید و لبانش را به خنده باز کرد. صدای مردانه و پر هیبتش در گوش ها پیچید: من یک افسر نیروی مخصوص هستم. انجام عملیات نفوذی و ضربه زدن به دشمن در خاک خودش با حداقل نفرات و تلفات، جزء وظایف من است. من کاری بیشتر از وظیفه خودم انجام ندادم.

 

خاطره(6): یا امام غریب 

آستان ملکوتی امام هشتم، او را شیفته خود کرده بود. برای انجام هر کاری، به آقا توسل می کرد و می گفت: باید بروم از مولایم اجازه بگیرم. وقتی فرماندهی لشکر نوهد را به او پیشنهاد دادند، نپذیرفت و گفته بود: تا اجازه نگیرم، چیزی نمی گویم. وقتی به مشهد مشرف می شدیم، حال و هوای عجیبی داشت. ساعتهای طولانی را در حرم به مناجات و عبادت می گذراند. در آخرین سفر مشهد، در عالم رؤیا دیدم شهید مطهری، پرونده ای را به محضر امام راحل آوردند و با اشاره به حسن، چنین گفتند: این پرونده متعلق به ایشان است. امام نگاهی به آن انداختند و با تبسم گفتند: پرونده این بنده خدا در دنیا بسته شده و ادامه کارهای ایشان برای آن دنیا می ماند. ماجرای خوابم را برایش تعریف کردم. او که با خوشحالی در پوست خود نمی گنجید، گفت: جواب من همین است و شاید با قبول این مسئولیت به آزوی خود برسم. انشاالله

 

وصیت‌نامه شهید آبشناسان:

شهید آبشناسان، چون همرزمانش به درستی «حق» را یافته بود و برای رسیدن به این مقصود نیز جان در طبق اخلاص نهاد. آرزویش خاک کربلا بود که در وصیت‌نامه‌اش آمده‌است:

«آرزو داشتم، حج را در زمان حیات انجام دهم؛ چنانچه شهید شوم، انجام شده است. محل دفن من، کربلا باشد؛ اگر راه کربلا را خود باز کردم، آسان است، ولی اگر زودتر شهید شدم، پیکرم به صورت امانی در خاک بماند تا پس از بازشدن راه و انقلاب عراق، این کار انجام شود.» سفارش دیگر وی نیز به فرزندانش بوده است تا «در راه پیشرفت اسلام، کشور، کسب دانش و خدمت به اسلام کوشا باشند.»

منبع:

سایت نیروی زمینی ارتش

همشهری آنلاین

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده