خرمشهر تا ابوغریب(17)
مثلاً براي خوابيدن نيم ساعت من پايم را روي پاي هم سلولي ام مي گذاشتم و نيم ساعت بعد او پايش را روي پاي من ميگذاشت. دو سال تمام نه دندان شستيم و نه ناخن هايمان را گرفتيم ناخن هايمان را با ديوار مي تراشيديم. مي دانيد اينها شايد قابل انتقال و درك براي افرادي كه اسير نشدهاند نباشد. همين ها مقداري توقع ما را عوض كرده بود.

 

روزهاي ورود به ايران

سئوال: از آزاديتان بگوئيد؟

ما را گرسنه و تشنه با همان وضعيت جراحي شده به مرز خسروي آوردند كه ما خوشحالي زيادي داشتيم و اينطرف دو  روز در قرنطينه كرمانشاه بوديم كه از ما پذيرايي كردند. البته راننده و سربازهاي عراقي هم از پذيرايي ايرانيان بي‌بهره نماندند. بعد از كرمانشاه به پايگاه دريايي تهران منتقل شديم و از آنجا با تشريفات به خانواده ام پيوستم.

 يك روز به خانه رفتم و فرداي آن روز به بيمارستان نيروي دريايي منتقل شدم كه در آنجا – تيمسار شمخاني – فرمانده نيروي دريايي به ديدن من آمد و فيلم برداري هم كردند. غذاي خوب و درمان مناسب و تعويض كيسه كولستومي كه روزانه انجام مي شد، حال مرا بهتر كرد. اگر اينطوري آنجا مي ماندم حتماً مي مردم. در اينجا آقاي دكتر اياصوفي  و يك جراح ديگر هم بودند كه به من كمك كردند و خدا خواست تا بهتر شوم. كلاً سه ماه در بيمارستان نيروي دريايي بستري بودم تا محل كولستومي را هم بستند.

سئوال: در موقع اسارت چند فرزند داشتيد؟

موقع اسارت دو فرزند داشتم كه سه و نُه ساله بودند كه الان پسرم، كه آن موقع نُه ساله بود ازدواج كرده ولي دخترم هنوز ازدواج نكرده است. وقتي برگشتم با بچه هايم غريبه بودم. پسرم19 ساله و دخترم13 ساله بود و شناختي از هم نداشتيم كم كم داريم با هم آشنا مي شويم. پسرم بيشتر با دائي هايش جور شده بود و شناختي از هم نداشتيم. كلاً نبود من در اين10 سال، روي روحيه آنها خيلي اثر بدي داشت. اين دوري از خانواده كاملاً مشهود است. البته ساير اسرا هم همين وضعيت را دارند. مثل آقاي دكتركاكرودي يا آقاي مهندس يحيوي، آنها هم همين مشكلات را با فرزندانشان كه حالا بزرگ هم شده اند، دارند.

پسر من البته نماز جمعه اش ترك نمي شود. هر روز نماز جماعت مي‌رود. يعني نه حالا، همسرم مي گويد از همان 9-10 سالگي همينطور است. به واجبات و مستحبات هم مقيد است. در اين10 سال يك بار يك عكس هم برايم فرستادند. همسرم فرهنگي است و پدرشان هم فرهنگي بود. در اين10 سال كه من اسير بودم، در منزل پدرش در تهران زندگي مي‌كرد و جايي هم نرفت . پدرشان كه الان فوت كرده است در خرمشهر مدرسه خصوصي به نام شهاب خرمشهر داشت . در اين مدت10 سال از خانواده من نگه داري كردند و زحمات بچه هاي ما را متحمل شدند. همسرم دو سال است كه بازنشسته شده است.

البته پس از برگشت من با مشكلاتي هم مواجه شديم كه جا دارد توضيح بدهم. پس از برگشت من خيلي تقدير كردند، تابلو زدند، ما را روي دوش بردند ولي خوب براي زندگي ضرورت‌هايي هم وجود داشت.

وقتي آدم پس از10 سال بر مي گردد، همه چيز عوض شده است. مثلاً مي خواستم عينك بخرم، سه هزار تومان دادم، همه خنديدند و گفتند سه هزار تومان مربوط به وقتي است كه شما اسير شديد. منظورم اين است كه آدم از آنجا مي آيد و از هيچ چيز اينجا خبر ندارد و همه چيز را هم از دست داده است. خب چنين كسي بايد حمايت بشود.

حتّي قبل از پيروزي انقلاب هم من جزء كساني بودم كه مقّيد به انجام خدمت كامل بودند. هر روز من همان اول وقت ساعت0730 سر كارم حاضر مي شدم و اولين نفر بودم، با يك جناب سرهنگ ديگر به اسم دكتر رودگرمي كه حالا نمي دانم كجاست. خدا به او عمر بدهد هر جا كه هست- زماني رئيس همين بهداري ارتش در ستاد مشترك بود – من و ايشان هميشه اولين كسي بوديم كه سركار حاضر می شديم و آخرين كسي بوديم كه بيمارستان را ترك مي كرديم. يعني مي گفتيم اين پولي كه مي‌گيريم مال مردم است، بايستي خدمت كنيم. مي خواهم بگويم خدمت ما صادقانه بود. هر كاري كه به ما دادند ما خلاف نكرديم و بعد از انقلاب هم همينطوري بود. من شخصيتي دارم و سني ازمن گذشته است دانشكده افسري بودم و بعد آمديم نيروي دريايي و سن وسالي داشتيم. از همه كساني كه آن موقع فرمانده نيروي دريايي بودند بزرگ تر بودم. ديگر رويمان نشد براي خانه و مسكن پيش آنها بروم و بخواهم كه به ما خانه بدهند. البته الحمدلله خانه جور شد.

ولي آن لحظه كه آدم مي آيد، توقعاتي دارد . مي دانيد زندان اسارت، مثل زندان معمولي نيست. مثلاً براي خوابيدن نيم ساعت من پايم را روي پاي هم سلولي ام مي گذاشتم  و نيم ساعت بعد او پايش را روي پاي من مي‌گذاشت. دو سال تمام نه دندان شستيم و نه ناخن هايمان را گرفتيم ناخن هايمان را با ديوار مي تراشيديم. مي دانيد اينها شايد قابل انتقال و درك براي افرادي كه اسير نشده‌اند نباشد. همين ها مقداري توقع ما را عوض كرده بود.

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده