جنگ و اسارت(11)
اقدام براي فرار از زندان پس از گذشت يك سال و هفت ماه اسارت در زندان رژيم بعثي عراق، هيچ گونه اقدامات و هماهنگي براي آزاد سازي اسراء انجام نگرفت و به همين دليل با دو نفر از افسران اردوگاه تصميم به فرار گرفتيم. زماني كه براي هوا خوري و قدم زدن بيرون از آسايشگاه ميرفتيم، موقعيت اردوگاه و راههاي فرار را بررسي ميكرديم دور تا دور اردوگاه را هفت رديف سيم خاردار كشيده و از رديف سوم به بعد، در بين سيم خاردارها مينهاي ضد نفر و ضد تانك و تلههاي انفجاري كاشته بودند.

 

 براي عملي كردن اين نقشه به سيم چين يا انبردست نياز داشتيم كه براي تهيه آن، تخت‌ها را بهانه قرار داده و گفتيم: براي تعمير تخت‌ها به سيم چين يا انبردست نياز داريم. بعد از دو ماه، از حقوق خودمان يك انبردست خريداري كرده و در اختيار ما قرار دادند. در بهمن‌ماه 1368 باراني شديد باريد و فرصت بهتري براي فرار به دست آورديم. چون آب باران در جوي‌هاي اطراف اردوگاه و زير سيم خاردارها جمع شده بود و مي‌توانست در موقعيت اضطراري استتار مناسبي براي محل فرار ما باشد.

تقريباً يك حالت دره مانندي به وجود آورده بود عصر همان روزي كه باران باريده بود، با هم فكري افسر عقيدتي سياسي و افسر مهندسي تصميم گرفتيم نقشه خود را عملي كنيم و افسر مهندس خنثي كردن مين‌ها را به عهده گرفت. يك چوب دو متري براي بالا نگه داشتن سيم خاردارها تهيه كرديم و افسر مهندس كار خنثي سازي مين‌ها را شروع كرد. مين اولي را به راحتي خنثي كرد و از اينكه شروع كار با موفقيت همراه بود

خيلي خوشحال شد و خنثي سازي مين دوم را شروع كرد. در خنثي كردن مين دوم به مشكل برخورد و هر كاري كرد مين دوم خنثي نشد. افسر مهندس رو به ما كرده و گفت: اين نوع مين‌ها از جنگ جهاني دوم باقي مانده و به اين راحتي خنثي نمي‌شوند. پس از دستكاري زياد، مين منفجر شد و به دنبال آن مين‌هاي ديگر نيز بر اثر موج انفجار يكي پس از ديگري منفجر شدند. ستوان مهندس از ناحيه دست به شدت زخمي شد و من با ستوان عقيدتي سياسي كه در زير قيف انفجار قرار داشتيم، بدون اينكه زخمي بشويم انبردست را كه آلت جرم بود برداشته و سريعاً به آسايشگاه بازگشتيم.

 بر اثر انفجاري كه رخ داد صداي مهيبي برخاست و چند نفر از نگهبانان عراقي با افسر مهندس ايراني زخمي شدند. چند دقيقه بعد از انفجار، نگهبانان در سوت خود دميده و همه اسراء را در آسايشگاه جمع كردند تا علت انفجار را بررسي كنند و زخمي‌ها را نيز به بيمارستان انتقال دادند. براي بيان علت انفجار در اردوگاه تكريت به مقامات عراقي نوشته بودند كه در شب حادثه، گرگي به دنبال جستجوي غذا روي مين و تله انفجاري رفته و باعث انفجار مين‌ها شده بود.

يك هفته بعد از اين ماجرا اكيپ مين گذاري وارد اردوگاه شده و بيشتر از قبل اطراف اردوگاه را مين گذاري كردند ولي اين موانع و ميادين مين نمي‌توانست مانع فرار ما از زندان باشد. به اين ترتيب در فكر پيدا كردن راه حلي جديد براي فرار از زندان بوديم و حتي راضي بوديم در صورت امكان خودمان را داخل تانكر تخليه فاضلاب بيندازيم و از اين طريق از زندان فرار كنيم. در فكر پيدا كردن راهي جديد براي فرار از زندان بوديم كه روزي ماشين تانكر آب براي پر كردن منبع آب آشپزخانه آمد. ستوان شجاع و دلير عقيدتي سياسي كه در طرح نقشه فرار قبلي همراه ما بود و قبل

از اسارت با شليك پنج تير از ناحيه پا زخمي شده بود، از غفلت نگهبانان استفاده كرده و خود را به داخل تانكر آب انداخته بود كه متأسفانه موقع فرار از تانكر آب وي را گرفته بودند.

     پس از اينكه اسراي ايراني چند بار اقدام به فرار از زندان كردند، فرمانده اردوگاه دستور داد زندانيان حق تجمع بيش از دو نفر در يك جا و بحث و گفتگو با يكديگر را ندارند و چنانچه مشاهده شود، با آنان برخورد مي‌شود. بچه‌ها در مقابل هر نوع سختگيري و آزار و اذيت از طرف عراقي‌ها مقاوم و صبور بودند چون اميد به آزادي در دلشان نهفته بود و نمي‌خواستند با كوچكترين سخت گيري از طرف عراقي‌ها از خود ضعف نشان بدهند.

 

سفر به كربلا و نجف

     سرتيپ نظر عراقي مسئول اسراي ايراني هر ماه براي بازديد از اسراء به اردوگاه مي‌آمد و چگونگي پيشرفت مذاكرات براي تبادل اسراء را گزارش مي‌داد. حقوق اسراء در زمان اسارت بر حسب درجه و مقام بود كه به دينار حساب مي‌كردند و با آن وسايل مورد نياز از قبيل سطل آشغال، شيلنگ آب، جارو، آفتابه، قاشق، بشقاب و وسايلي از اين قبيل تهيه مي‌كرديم. البته ليست وسايلي كه لازم داشتيم، بايد چند برابرش را مي‌نوشتيم تا نصف آن به دستمان برسد.

در يكي از روزها سرتيپ نظر عراقي كه براي بازديد از اسراء به اردوگاه آمده بود، در يك سخنراني اعلام كرد كه صدام دستور داده همه اسراي ايراني را براي زيارت به كربلا ببرند. با شنيدن اين خبر همه خوشحال شدند و از اينكه مي‌توانستند در چنين وضعيتي براي زيارت سرور و سالار شهيدان به كربلا بروند، غم اسارت را از ياد برده و براي رسيدن به خدمت مولايشان ثانيه شماري مي‌كردند. آن شب به ما شام ندادند و با شكم خالي سر به بالين نهاديم.

 موقع صبح نيم ساعت زودتر از روزهاي ديگر از خواب بيدار شديم و پس از به جا آوردن نماز صبح، براي صبحانه مقداري نان سمون همراه با يك ليوان چاي به ما دادند. بعد از صرف صبحانه يك دست لباس زرد با علامتpw بين اسراء تقسيم شد كه مي‌بايست قبل از حركت به سمت كربلا، آن را كه نشانه اسارت بود مي‌پوشيديم. تقريباً ساعت 7 صبح بود كه اتوبوس‌ها وارد اردوگاه شدند و پس از سوار شدن همه اسراء با برقراري اقدامات امنيتي و كنترل شديد به راه افتاديم.

 از كنار شهرك تكريت عبور كرده و راهي سامرا شديم. به حاشيه شهر سامرا كه رسيديم گنبد و بارگاه امامان مظلوم و غريب ديده مي‌شد و ما بار ديگر مفتخر به زيارت امامان مظلوم و غريب از راه دور شديم. ساعت 9 صبح بود كه به بغداد رسيديم و بدون توقف از آن عبور كرده و راهي نجف اشرف شديم. در مسير حركت اتوبوس‌ها از اردوگاه تا كربلا، سربازان عراقي تمام مناطق و جايگاه‌هاي تاريخي صدر اسلام از قبيل مسجد كوفه و خانه حضرت علي(ع) را به ما نشان مي‌دادند. در طول مسير چند نفر نوحه سرايي مي‌كردند و از رشادت‌ها و دلاوري‌هاي امامان معصوم و شهداي كربلا مي‌گفتند و گاهي بر محمد و آل محمد(ص)صلوات مي‌فرستاديم.

      پس از گذشتن از شهر كوفه به نجف اشرف رسيديم و بارگاه پيشواي امام اول مسلمانان را ديديم كه كاملاً تحت كنترل عناصر دژبان بود. اتوبوس‌ها ايستادند، از ماشين پياده شده و در خياباني كه هر دو طرف آن را مردم عراق گرفته بودند به طرف آستان مقدس حضرت علي(ع) حركت كرديم.

صف‌هاي مردمي تا ايوان طلايي حرم ادامه داشت و گاهي فحش و ناسزا مي‌گفتند و تف مي‌انداختند و بعضي‌ها دست‌ها را بالا برده و از اينكه ما اسير آنان بوديم، شكر گزاري مي‌كردند. داخل صحن و رواقي كه ضريح مطهر در آن قرار داشت، وارد شديم. آنجا را از مردم عادي خالي كرده و آماده ورود اسراي ايراني كرده بودند. با وارد شدن به داخل صحن صداي فرياد و ناله همه اسراء بلند شد و هر كس گوشه‌اي از ضريح مطهر را گرفته و با مولاي خود درد و دل مي‌كرد و از خدا و امام خود مي‌خواستند كه هر چه زودتر اسباب آزادي آنان را فراهم آورد.

حس عجيبي در دل اسراء رخنه كرده بود و همه محو زيارت و راز و نياز با معبود و معشوق خود بودند. در پايان با اجازه متوليان چند مُهر را به عنوان تبرك برداشته و با سوت سربازان عراقي همه به صف شدند و بعد از گرفتن آمار، سوار اتوبوس‌ها شده و به سمت كربلاي معلي حركت كرديم. كربلا در85 كيلومتري نجف اشرف قرار داشت كه نخلستان‌هاي انبوه اطراف شهر كربلا را گرفته بود و رودخانه فرات از آن عبور مي‌كرد كه با ديدن چنين منظره‌اي هر انسان مسلماني به ياد روز عاشورا مي‌افتاد.

    وقتي به شهر كربلا رسيديم گنبد و بارگاه امام حسين(ع) كه پرچم سرخ رنگي بر فراز آن در احتزاز بود، ديده مي‌شد. پس از نگه داشتن اتوبوس‌ها همه اسراء پياده شدند. در اينجا نيز انبوه مردمي ما را از دور نظاره مي‌كردند. از ميان مردم عبور كرده و وارد ضريح مطهر شديم و چند نفري مقدمات مراسم سينه زني را فراهم كردند ولي اجازه سينه زني را ندادند. پس از نيم ساعت با

 

صداي سوت همه از داخل صحن بيرون آمديم و پس از آمار گيري براي مصرف نهار به طرف رستوران حضرت ابوالفضل(ع) حركت كرديم. ولي به دليل كمبود وقت نتوانستيم ضريح مطهر حضرت ابوالفضل (ع) و ديگر شهداي كربلا را زيارت كنيم. براي صرف ناهار از پله باريكي بالا رفته و وارد سالن نسبتاً بزرگي شديم كه در آن چند رديف ميز به موازات يكديگر قرار داشت غذا روي ميز‌ها به مقدار زياد همراه با ميوه و سبزي چيده شده بود كه همه اسراء با وقار به پشت نيرو‌ها رفته و خوردن ناهار را شروع كردند. بعد از ناهار سوار اتوبوس‌ها شده و به اردوگاه تكريت19 بازگشتيم.

 

 

منبع: جنگ و اسارت، کرمانی زاده، عین الله، 1388، ایران سبز، تهران

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده