خرمشهر تا ابوغریب(16)
كار صليب سرخي ها سئوال: صليب سرخي ها چه مي كردند؟ صليب سرخ يكي دو بار با ما مصاحبه كردند و مي گفتند؛ بايد هيچ نگهبان عراقي نباشد، ما هم همه حقيقت را به آنها مي گفتيم، نامه ها هم كه مي آمد صليب سرخ مي آورد. آنها را مي خواندند و آنهايي كه به نظر آنها خوب بود ميدادند و آنهايي كه به نظر آنها بد بود، نمي دادند. بعضي از نامه ها چه از طرف ايران و چه از طرف اسرا به صورت رمز بود.

 

تقسيمات اردوگاه

سئوال: تقسيم اسرا در اردوگاه چگونه بود؟

اردوگاه سه قسمت داشت، قسمت اردوگاه بسيجي ، اردوگاه نظامي و اردوگاه مخلوط، كه در اين اردوگاه يك طرفش وابسته به خودشان بود كه با اسرا پيش هم بودند و براي گرفتن خبر از اسرا بودند. در اين اردوگاه كه مجموعاً 1200 نفر بودند 400نفر در قسمت اردوگاه ما بودند كه درمانگاه هم آنجا بود و ما دكتر ها آنجا بوديم و در 18 اتاق ديگر ساير ايرانيها بودند. كساني بودند كه به خاطر قاچاق فروشي مثل چايي، آنجا بودند و با اسرا نگهداري مي‌شدند كه اصلاً ربطي به جنگ نداشتند و هفته اي يك شب هم مرخصي مي‌رفتند. يك سري هم ايراني هاي پناهنده به كشور عراق بودند.

شروع آزادي اسرا و تحويل به ايران

سئوال: فرموديد براي آزادشدن آنها صدا مي كردند؟

بله شب در تلويزيون عراق گفتند كه صدام گفته، فردا من همه اسير ها را دستور مي دهم كه بروند. ما اصلاً با آقاي رفسنجاني و دو كشور بايد برويم برعليه اسرائيل بجنگيم، ما اشتباه كرديم. از اين حرف ها زياد مي زد. باور نكرديم و صبح ديديم صليب سرخ آمد. خوشبختانه اولين اردوگاهي كه آمدند اردوگاه ما بود كه دكترها بوديم. اسم هاي ما را نوشتند و فرستادند، زود با همين ماشين ها آمديم. عراقيها در اردوگاه مي گفتند مهندس هاي شركت نفت نروند. مي گفتند انها را نگه داريد. عادي ها را مي خواهيم بفرستيم، شانس آورديم آنها اسم ما را خواندند و ما آمديم. بعداً تعريف مي‌كردند كه افسر هاي عراقي توي سرشان مي زدند و مي گفتند كه ما مي‌خواستيم اينها را نگه داريم خدايي شد كه با عجله ما را آوردند به‌دنبال ما مي‌گشتند ، مي گفتند اشتباه شد.

سئوال: در مجموع نامه هايتان كه مكاتبه كرده بوديد با خانواده، الان دارند؟

بله يكي دو تا نامه دارند، داستان نامه ها هم اينطور بود. يك افسري به نام مجاهدي كه از اهالي قصر شيرين بود و دو سال بود كه اسير شده بود و در زندان خلاف كرده بود. يعني باعث تجمع و اعتراض ساير اسيران شده بود. تنبيهي به زندان ما انداختند و حدود70 روز پيش ما بود. چون قلم و كاغذ نداشتيم، من، دكتر خالقي و پاك نژاد و شش  نفر بقيه دائما اسم و تلفن و آدرس مان را به او گفتيم.- حدوداً 25 -26 نفر- بعد از اين‌كه از پيش ما رفت همه را نوشته بود و با نامه به صليب سرخ و خانواده هاي ما خبر داده بود كه من اين افراد را در زندان ديده ام. خانواده ما هم از طريق صليب سرخ اقدام كردند و صليب سرخ آنجا  هم فشار آورد و عراقيها مجبور شدند، اسم را به صليب سرخ اعلام كنند و ما را از زندان آزاد كرده و به اردوگاه آوردند.

سئوال: چيزي از آن نامه ها را الان داريد؟بله يكي دو تا داريم، آقاي مجاهدي، براي اين‌كه كسي نفهمد به‌جاي نيروي دريايي نوشته بود، سازمان آب كه خانواده ما هم فهميده بودند كه من زنده هستم آخر، وقتي آنها پاترول ما را ديده بودند كه پر از جاي تركش است و گلوله، فكر كرده بودند كه ما مرده ايم. با ديدن نامه ها متوجه زنده بودن ما شدند.

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده