جنگ و اسارت(10)
بعد از اين جريان صورتش برافروخته و بدنش به لرزه افتاد و با اضطراب و نگراني بلند شده و آسايشگاه را ترك كرد. به دنبال اين ماجرا عراقيها احتمال دادند كه كسي اين شخص را براي شكستن تلويزيون تحريك كرده و به همين خاطر او را براي بازجويي بردند و پس از ضرب و شتم شديد كه باعث كبودي و زخمي شدن زير چشمها و ساير قسمتهاي بدنش شده بود، او را به آسايشگاه آوردند. وقتي ارشد آسايشگاه از او پرسيد كه چرا اين كار را كردي؟ جواب داد: خدا به من وحي كرد كه تلويزيون را بشكنم تا مريم و مسعود رجوي نتوانند حرف بزنند.

 

بازديد سرتيپ عراقي از اردوگاه

        بعد از هشت ماه شايعه شد؛ سرتيپ نظر عراقي قرار است از اردوگاه تكريت بازديد به عمل آورد. قبل از رسيدن سرتيپ عراقي، بچه‌هاي اردوگاه به دليل پائين بودن كيفيت و كميت غذا و همچنين امكانات بهداشتي، اعتصاب غذا كرده بودند. روز موعود فرا رسيد و سرتيپ عراقي وارد محوطه شد. پس از بجا آوردن احترامات نظامي از طرف عراقي‌ها، سرتيپ شروع به سخنراني كرد و گفت: ما براي پيران درجه بالا احترام قائل هستيم اما كساني كه صدام را فحش و ناسزا بگويند يا اعتصاب غذا كرده و ديگران را به شورش در زندان تحريك كنند، مجازاتشان آنان اعدام است.

بعد از آن در مورد وضعيت اردوگاه و غذا و آسايشگاه و مشكلات اسراء و همچنين نحوه برخورد افسران و درجه‌داران عراقي سئوال كرد كه من خطاب به سرتيپ نظر عراقي گفتم: ما هيزم يك وعده جنگ بوديم و مرگ سرخ با عزت را به اسارت ترجيح مي‌دهيم و بيش از يك سال است كه در اسارت به سر مي بريم و هنوز نتوانسته‌ايم نامه‌اي براي خانواده خود بفرستيم و آنها را از زنده بودن خود مطلع كنيم. آب براي خوردن و استحمام نداريم، در اردوگاه فقط هشت چشمه حمام وجود دارد كه يكي براي عراقي‌ها مي‌باشد و هفت چشمه ديگر براي اين همه اسيري كه در اردوگاه وجود دارد، خيلي كم است و تعدادي از اسراء در اثر كمبود امكانات بهداشتي و آب به مرض گال مبتلا شده‌اند و وضعيت غذا از لحاظ كيفيت و كميت در حد بسيار پائيني است. در جلوي آشپزخانه 10شير براي شست و شوي لباس‌ها قرار داده‌اند كه دو تاي آن هميشه خراب است و اسراء مجبور هستند براي شستن لباس‌هاي خود مدت‌ها در صف بايستند. در مورد نحوة برخورد افسران و درجه‌داران عراقي با اسراي ايراني به سرتيپ نظر عراقي گفتم كه برخورد بسيار نامناسب و خشني دارند و به دنبال بهانه گيري‌هاي مختلف سعي مي‌كنند اسراء را اذيت كنند.

       سرتيپ عراقي به فرمانده اردوگاه دستور داد كه فرم نامه نويسي را در بين اسراء تقسيم كنند تا بتوانند به خانواده‌هاي خود نامه بنويسند. اسراء از اينكه مي‌توانستند بعد از يك سال و چند ماه، به خانواده‌هاي خود نامه بنويسند، خيلي خوشحال بودند ولي آن نامه‌ها هرگز به دست خانواده‌هايمان نرسيد. در مورد غذا نيز دستور داد از حقوق اسراء شكر و آرد و روغن بگيرند و پنجشنبه‌ها به عنوان كمك غذايي مقداري حلوا بدهند و در مورد امكانات بهداشتي نيز دستور داد تا بيست حلقه چاه زده و حمام جديد درست كنند.

دستورات سرتيپ نظر در مدت يك ماه به اجرا درآمد. روزي مشغول استحمام در حمام جديد بوديم كه يكي از دوستان گفت: خدا پدر و مادر سرهنگ كرماني‌زاده را بيامرزد كه باعث ساخته شدن حمام جديد شد و من نيز در جواب گفتم: خداوند اموات شما را هم بيامرزد، انشااله روزي فرا رسد كه در خاك خودمان و با آب سرزمين خودمان استحمام كنيم. از اين پس آزار و اذيت بي مورد و تنبيه با كابل و شلاق كمتر ديده مي‌شد و وضعيت غذا هم بنا به دستور سرتيپ عراقي بهتر شد و روزها به عنوان ورزش پياده روي مي‌كرديم.

 

خنجري از پليت

        با همه مشكلات و سختي‌هايي كه در زندان تكريت داشتيم، روزها را يكي پس از ديگري سپري نموده و در اوقات فراغت، در كارگاه سنگ سابي مشغول فعاليت مي‌شديم. من نيز مانند ديگر اسراء كه هر كدام مشغول ساخت اشياء دلخواه خود بودند، اوقات خود را صرف ساخت كارد سنگري مي‌كردم. البته كارد سنگري را براي اهداف و افكاري كه در ذهن داشتم ساختم كه شايد روزي در موقع فرار از زندان به آن نياز داشته باشم و به همين خاطر لبه اين كارد را با سنگ قرمزي كه پيدا كرده بودم، خيلي تيز مي‌كردم. مدت‌ها طول كشيد تا اينكه يك اطاق كوچكي را در اردوگاه درست كردند و با خريداري دو عدد ماشين اصلاح، يك ستوان از اسراي ايراني كه آرايشگري بلد بود، در آنجا مشغول شد و هر موقع من براي اصلاح به آرايشگاه مراجعه مي‌كردم، او به شوخي مي‌گفت: جناب سرهنگ خنجرت را نياوردي تا پشت سرت را اصلاح كنم؟

 

دومين سال اسارت

       آغاز دومين سال اسارت فرا رسيد. بعضي از بچه‌ها از لحاظ روحي و رواني در حالت عادي نبودند و حركات نا آرام آنها نشانه بيماري رواني بود كه باعث شدت گرفتن برخورد عراقي‌ها شده بود. در رأس اسرايي كه دچار مشكل روحي شده بودند، دو نفر بودند كه در وضعيت بسيار بدي قرار داشتند. يكي از آن دو نفر ستوان پهلوان بود كه با غرور دست‌هايش را به پشت گره مي‌زد و سر را بالا مي‌گرفت و قدم مي‌زد. بر روي تخت يا تشك نمي‌خوابيد و پتوي پاره خود را با وسايل اضافي كه در ساك داشت، زير سرمي گذاشت و مي‌خوابيد. هر روز وسايل مختصر خود را جمع كرده، جلوي در انتظامات مي‌ايستاد و يا قدم مي‌زد. وقتي از او مي‌پرسيدند: چرا اين كار را مي‌كني؟ جواب مي‌داد: روزي اين در براي آزادي من باز خواهد شد و آن روز احتمال دارد همين امروز باشد و در آخر وقت با فشار عراقي‌ها وسايلش را جمع كرده و به داخل آسايشگاه بر مي‌گشت. نفر دوم نيز ستوان شمس بود كه ادعاي پيامبري مي‌كرد و مي‌گفت: وحي دريافت مي‌كنم و داراي ارتباط با پيامبران ديگر هستم و هنگامي كه بيماري اش شدت مي‌گرفت، كف صابون مي‌خورد و به شربت علاقه زيادي داشت. با قرص‌هاي آرام بخش و اعصاب براي مدت كوتاهي حالت رواني او را مداوا مي‌كردند ولي وقتي كه اثر داروها از بين مي‌رفت، دوباره به حالت اول برمي‌گشت.    

  در يك روز جمعه در فصل بهار كه مريم و مسعود رجوي در تلويزيون صحبت مي‌كردند و همه بچه‌هاي آسايشگاه به تلويزيون نگاه مي‌كردند، رفت بيرون و با يك سنگ برگشت، نزديك تلويزيون نشست و بعد از چند دقيقه سنگ را محكم به شيشه تلويزيون كوبيد. صداي بلندي از تلويزيون برخواست و بدين ترتيب تلويزيون آسايشگاه 7 به دست اين نفر از بين رفت.

بعد از اين جريان صورتش برافروخته و بدنش به لرزه افتاد و با اضطراب و نگراني بلند شده و آسايشگاه را ترك كرد. به دنبال اين ماجرا عراقي‌ها احتمال دادند كه كسي اين شخص را براي شكستن تلويزيون تحريك كرده و به همين خاطر او را براي بازجويي بردند و پس از ضرب و شتم شديد كه باعث كبود‌ي و زخمي شدن زير چشم‌ها و ساير قسمت‌هاي بدنش شده بود، او را به آسايشگاه آوردند. وقتي ارشد آسايشگاه از او پرسيد كه چرا اين كار را كردي؟ جواب داد: خدا به من وحي كرد كه تلويزيون را بشكنم تا مريم و مسعود رجوي نتوانند حرف بزنند.

 

كشاورزي در اسارت

       با طولاني شدن زمان اسارت، مقداري از حقوق خود را براي خريد بذر سبزي و هويج و كاهو و تخم آفتاب گردان اختصاص داديم. بچه‌هاي آسايشگاه را گروه بندي كرده و زمين‌هاي جلوي آسايشگاه را بين گروه‌ها تقسيم كرديم و زميني به مساحت دوازده متر مربع به گروه ما داده شد. ما اين زمين را دو قسمت كرده و در نصفي سبزي و در نصف ديگر آن هويج و كاهو كاشتيم و تخم آفتاب گردان را هم در اطراف آسايشگاه و باغچه‌ها كاشتيم. به علت كمبود آب در اردوگاه، قرار بر اين شد كه آب به صورت ساعتي در اختيار گروه‌ها براي آبياري باغچه‌ها گذاشته شود. با آبياري و رسيدگي خوب و به موقع، اين بذرها خوب رشد كردند. كاهو زودتر از ساير محصولات به مرحله بهره برداري رسيد و هفته‌اي دو بار از آن برداشت مي‌كرديم به طوري كه نصف آن را  در سه روز اول هفته و نصف ديگر آن را نيمه دوم هفته برداشت مي‌كرديم. تخم‌هاي آفتاب گردان در اطراف آسايشگاه خوب رشد كرده و بزرگ شده بودند و آدم از ديدن آنها لذت مي‌برد.

چند روز مانده به برداشت آفتاب گردان، افسر تنگ نظر عراقي آمد و دستور داد كه همه آفتاب گَردان‌ها را از ريشه در بياورند. مسئولين آسايشگاه‌ها هر چقدر گفتند كه اجازه بدهيد برداشت محصول كنيم، قبول نكرد و همان طوري كه كاشته بوديم، مجبور شديم همه را با ناراحتي از ريشه در بياوريم. تپه‌اي از آفتاب گردان در زمين ميني فوتبال ايجاد شد و بعد از دو روز با كاميون به خارج از اردوگاه بردند. افسر عراقي از اين بيم داشت كه مبادا در موقع برداشت محصول آفتاب گردان، اسراء از تخم آفتاب گردان كه حاوي چربي و پروتئين است، بخورند و قوت گريز و فرار داشته باشند و به همين خاطر دستور كَندن آنها را داد.

 از قضا كنار باغچه هويج، تخم هندوانه‌اي به صورت خودرو روئيده بود و پس از يك ماه، هندوانه‌اي نيم كيلويي داد. روزها كه براي هوا خوري بيرون مي‌آمديم، مقداري علف خشك و بوته روي هندوانه مي‌ريختيم و آن را استتار مي‌كرديم. بعد از سه ماه اين هندوانه بزرگ شده و تقريباً هفت كيلويي مي‌شد كه بچه‌هاي گروه ما دور هندوانه جمع شده و در مورد رسيدن آن نظر مي‌دادند. ارشد گروه انگشتي به هندوانه زد و گفت: تقريباً پانزده روز ديگر مي‌رسد و به اين ترتيب موافقت چيدن آن مقدور نشد كه متأسفانه بر اثر تجمع گروه ما به دور هندوانه، نگهبانان عراقي به وجود آن پي برده و آن شب هندوانه را خورده بودند.

 

منبع: جنگ و اسارت، کرمانی زاده، عین الله، 1388، ایران سبز، تهران

\

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده