خرمشهر تا ابوغریب(15)
افراد خبرچين سئوال: آيا افراد نفوذي هم مي فرستادند كه اطلاعات بگيرند؟ بله از آنها داشتيم و زياد مي فرستادند كه ببينند ما چه كاره هستيم و چه مي كنيم سئوال: چطور وقتي لباس نظامي را از تن شما در آوردند نفهميدند كه شما نظامي هستيد؟ در موقع اسارت لباس شخصي به تن داشتم . من مجروح بودم و لباس مرتبي بر تن نداشتم. درجه آن موقع من سرهنگ بود و اسلحه مان هم توي ماشين بود. من يك ژ-3 داشتم. آقاي مجید جلالوند هم يك ژ-3 داشت و همان شهيد پزشكيار كه اسمشان ميرظفر جويان است و 23 ساله هم بود اسلحه داشت. ايشان در همان تير اندازي شهيد شد.

يادم است در لحظات آخر گفت لعنت‌الله علي الصدام به هر حال نفهميدند ما نظامي هستيم و من خودم را يك غير نظامي معرفي كرده بودم. اسم من هادي عظيمي دافچايي بود. در زمان جنگ بنام دكتر دافچائي مشهور بودم و موقع اسارت خودم را دكتر عظيمي معرفي كردم . به اين ترتيب هميشه خودم را دكتر غير نظامي معرفي مي كردم.

يك روز كه من در آزمايشگاه اردوگاه مشغول به كار بودم يك نگهبان به اسم ياسين كه فارسي هم بلد بود، گفت: دكتر! بيا فرمانده تو را مي خواهد. فرمانده سرگرد بود. فرمانده، اتاقش بيرون بود، ما راه افتاديم و رفتيم. تا رفتيم در اتاقش بلند شد، احترام نظامي برايم گذاشت و پا هم كوبيد، از آن شكنجه گر‌ها بود. البته با ما رعايت مي كرد. با احترام گفت: تيمسار خوش آمدي ما را ببيني، به من گفت: بگو. من همين جوري مات شدم و ايستادم يك دفعه فهميدم او چيزي فهميده، گفتم شوخي مي‌كنيد؟

گفت: نه شوخي نمي‌كنم و يك قهوه آورد گذاشت جلوي من و گفت شما از من ارشد تري، راست مي گفت، چون او سرگرد بود. اون گفت براي شما خوب نيست با اين سربازها و اين بسيجي ها هستيد. شما بايد جايگاهتان بالا باشد. بايد حقوق بگيريد كه حدود 13 دينار مي شود. گفتم من ارتشي نيستم و شما خلاف مي گوييد، من شخصي هستم. گفت، نه، كسي به ما گفته است. گفتم: آن كسي كه به شما گفته، بياوريد. گفت جلو نمي‌آيد، ولي پشت پرده است.

من ديدم يك جفت كفش پشت پرده است. نگو دكور درست كرده بود براي گول زدن ما ،گفتم اگر اين شاهد بگويد حالا چهارشنبه است، قبول مي كني؟ گفت، قبول نمي كنم. گفتم من سه سال در اطلاعات شما بودم، بارها بازجويي شدم آنها نفهميدند، شما چگونه مي‌گوئيد؟ پس واي به حال اطلاعاتتان. گفت: حالا برو تا شنبه فكر هايت را بكن، ما رفتيم، دوباره شنبه فرستاد و باز همين جور آمد بيرون، احترام گذاشت و گفت قبول نمي كني؟ گفتم نه، گفت اين را كسي گفته، من هم همان موقع برگشتم، از دور نگاه كردم، ديدم يك درجه دار نيروي دريايي است، عرب و اهل خرمشهر كه معتاد بود.

زمان شاه او را اخراج كرده بودند. او را ديدم از آن اتاق بيرون آمد يك لحظه من او را شناختم. من هم به او كمك كرده بودم، چون خانمش همشهري ما بود، نصيحتش مي كردم دست از اين اعتياد بردارد و يك كاري هم به او داده بودم. يك ماشين هم داشتم ، چون كار فني بلد بود، گاهي اوقات مي آمد ماشين را در خانه تعمير مي كرد، و چايي هم مي داديم . حالا او رفته بود و گفته بود بله اين اسمش فلانيه و داستان را گفته بود. 

 من تمام اين مدت اسم عوضي داشتم. خلاصه آدرس و همه چيزم را كه گفته بود، درست داده بود. بعد كه ديد من نمي‌گويم، گفت، برو كه اسمت را داريم و مي دانيم كه چه كسي هستي. تو را آخر از همه مي‌فرستم. بعد از اين، من آن ناراحتي جراحي را پيدا كردم و بيمار شدم . او من را به بيمارستان نمي فرستاد و مي گفت او به ما خيانت كرده است. تا آخرين لحظه اي كه ديد وضع ناجور است، من را به بيمارستان فرستاد. ولي سر حرفش ماند و من كه با آن كيسه كولستومي بودم ، آخر از همه فرستاد. با يك ماشين كه پر از جمعيت بود. از اردوگاه تا مرز خسروي بايد من را به خاطر مجروح بودنم با پيشنهاد صليب سرخ با هواپيما و زودتر مي فرستاد ولي گفت: به قولم وفا كردم و تو را آخر از همه فرستادم.

سئوال: آن درجه دار چرا اين كار را كرد؟

نميدانم من به او خيلي محبت هم كرده بودم، از عرب هاي خرمشهر بود و جزء پناهنده ها بود و آنجا راننده تاكسي بود و آنجا مانده بود.

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده