جنگ و اسارت(9)
سرهنگ عراقي از من پرسيد: اينها كي هستند؟ گفتم: منافقند. سرهنگ عراقي جواب داد، نه مجاهدند. گفتم: به نظر شما مجاهدند ولي در حقيقت منافقند و رو به مترجم كردم و گفتم: كسي كه به كشورش خيانت كند مطمئن باشيد به شما خدمت نخواهد كرد و بعد از آن از من هر سئوالي پرسيدند، من در جواب گفتم: لا ولله. با اين حركت و واكنش من سرهنگ عراقي عصباني شده و چوب كلفتي را كه در گوشه اتاق بود برداشته و گفت: لا ولله؟ سپس به حالت سوخمه آن چوب كلفت را به دهان من كوبيد و شروع كرد به ناسزا و فحش دادن.

در زندان هارون‌الرشيد

     

       به مدت 15 روز در بيمارستان الرشيد عراق بستري بودم و غير از من ، چهار نفر درجه‌دار ، دو نفر افسر مجروح ديگر ايراني نيز در آنجا بودند. پس از بهبودي نسبي، از بيمارستان به زندان هارون‌الرشيد منتقل شدم. در زندان هارون‌الرشيد جا به قدري تنگ بود كه به اندازه عرض يك موزائيك هم جا براي خوابيدن پيدا نمي‌شد و به همين خاطر تعصب ايراني ايجاب مي‌كرد، كساني كه سالم هستند براي رعايت حال مجروحين و افراد مريض، شب را تا صبح در كنج زندان سر پا بايستند.

دكتر وحيد از رزمندگان وظيفه كه در آنجا زنداني بود، با تلاش زياد و با مراجعه به مسئول زندان مقداري دارو و وسايل درماني براي پانسمان زخم‌هاي مجروحين تهيه مي‌كرد. و با دل سوزي تمام، زخمي‌ها را پانسمان مي‌كرد. يكي از افسران وظيفه كه از ناحيه چشم زخمي شده بود به همراه ساير مجروحين و زندانيان در زندان به سر مي‌برد كه نياز به مراقبت ويژه داشت و در زندان به دليل ازدياد جمعيت در يك اتاق كوچك، جايي براي استراحت نبود. به خاطر نداشتن امكانات بهداشتي و درماني و بي‌تفاوتي عراقي‌ها نسبت به مجروحين و همچنين گرماي بيش از حد هوا، زخم وي چرك كرده و وضع او روز به روز بدتر ‌شد تا اينكه در يكي از شب‌ها به درجه رفيع شهادت نايل آمد.

     چند روزي در زندان هارون‌الرشيد وضعيت به اين صورت سپري شد تا اينكه بعد از مدتي تعدادي از اسراء را به زندان‌هاي ديگر منتقل كردند و كمي جا براي خوابيدن ساير زندانيان باز شد. از نظر بهداشتي و تغذيه در وضع بسيار بدي قرار داشتيم. غذا از نظر كيفيت و كميت در حد بسيار پاييني قرار داشت و به همين خاطر اسرايي كه سن بيشتري داشتند به شب كوري مبتلا شدند  كه دكتر وظيفه وحيد با تمام توان آنان را در حل مشكلاتشان ياري مي‌كرد. براي صبحانه عدسي مي‌دادند كه اثري از عدس نبود و شام و ناهار به همين ترتيب توزيع مي‌شد.

هر ماه يكبار حمام مي‌كرديم كه حق نداشتيم بيش از پنج دقيقه حمام كنيم كه در اين پنج دقيقه، گاهي فقط بدن را خيس كرده و سرمان را مي‌شستيم.  با وارد شدن روزنامه الثوره و القادسيه به زندان هارون‌الرشيد روند زندگي در زندان تغيير پيدا كرد و اسراء با خواندن روزنامه اوقات فراغت خود را پر كرده و از چگونگي ادامه جنگ و پيشرفت مذاكرات براي برقراري صلح و آتش بس مطلع مي‌شدند و خبر‌هاي گوناگون را نيز مطالعه مي‌كرديم و از روزنامه‌هاي باطله به عنوان زير انداز و يا رو انداز استفاده مي‌كرديم.

 اما گاهی ديده مي‌شد كه روزنامه‌ها خبرهاي ضد و نقيضي چاپ مي‌كنند و اين بيش از هر چيز، اسراء را ناراحت و عصباني مي‌كرد. از جمله اينكه در مقاله‌اي چاپ كرده بودند؛ به مناسبت پيروزي در جنگ و پذيرفتن آتش بس از طرف ايران، صدام حسين در يك سخنراني اعلام داشته كه مردم عراق يكسال جشن بگيرند. يا اينكه با ارائه اسنادي در مورد اختلاف مرزي ايران و عراق خصوصاً در مورد اروندرود كه آن را رود عربي و متعلق به كشورعراق مي‌دانستند. در حالي‌كه اروند رود خانه مرزي است و خط تالوگ ( گودترين محل رودخانه) خط مرزي ايران و عراق مي باشد.

 

انتقال اسراء به زندان تكريت

       سه ماه و پانزده روز در زندان هارون‌الرشيد زنداني بوديم تا اينكه در شب آخر به ما شام ندادند و اعلام كردند فردا روز جداسازي اسراي افسر از اسراي درجه‌دار و سرباز است و به زندان ديگري منتقل مي‌شويد. فرداي آن روز صبح ساعت 5 همه اسراي افسر را سوار اتوبوس‌ها كرده و روانه تكريت كردند. تركيب زادگاه صدام و مركز استان صلاح الدين عراق است كه در فاصله تقريبي 150 كيلومتري شمال غربي بغداد قرار دارد محلي كه قبلاً مركز آموزش افسران خلبان عراقي بوده و آن را براي زندان اسراي ايراني آماده كرده بودند. به طوري كه همه پنجره‌ها را برداشته و جاي آن را با بلوك گرفته بودند و بدين ترتيب سيزده اردوگاه براي اسراي دوازده هزار نفري آماده كرده بودند.

در راه انتقال اسراء از زندان هارون‌الرشيد به زندان تكريت، از كنار شهر سامرا كه در فاصله تقريبي 40 كيلومتري تكريت واقع است گذشتيم. گنبد و بارگاه امام علي النقي(ع) و امام حسن عسگري(ع) از دور ديده مي‌شد و ما با قلبي محزون، آن امامان بزرگوار را از دور زيارت كرديم.

 

در تكريت

        پس از رسيدن به اردوگاه تكريت 19، اسراء را تقسيم كرده و به آسايشگاه‌هاي مختلف فرستادند. آسايشگاه‌ها را گرد و غبار گرفته و ضايعات مصالح بنائي حاصل از بلوك چيني جاي پنجره‌ها بر روي زمين ريخته و سفت شده بود. با كمترين امكانات و زحمت زياد آسايشگاه را تميز كرديم و حتي در موقع جارو كردن دو تا بچه مار گرفته و در داخل شيشه انداختيم كه به مدت دو روز در داخل شيشه تكان مي‌خوردند.

      پس از نظافت آسايشگاه براي هر نفر يك پتو دادند كه از آن به عنوان زير انداز استفاده مي‌كرديم. وضع زندگي‌مان در زندان تكريت نسبت به زندان هارون‌الرشيد يك كمي بهتر شده بود و شب‌ها جا به اندازه كافي براي خوابيدن در آسايشگاه وجود داشت. پس از يك ماه زندگي در زندان تكريت پتوي دوم را به ما دادند و پس از سه ماه پنكه سقفي نصب كردند و بعد از شش ماه تخت‌هاي كهنه بيمارستان‌ها را جمع كرده و تحويل اسراء دادند. پس از تحويل تخت‌ها، هفته‌اي يك بار در روز پنجشنبه تخت‌ها را بيرون برده و آسايشگاه را مي‌شستيم و به طريقه ساعتي جاي تخت‌ها را هفته‌اي يكبار عوض مي‌كرديم تا از هوا و نور پنجره‌اي كه به عنوان هواكش در بالاي ديوار تعبيه شده بود همه بتوانيم به نسبت عادلانه استفاده كنيم.

 

استقامت در زندان تكريت

        با همه سختي‌ها و مشكلات و كمبودهايي كه در زندان داشتيم، سعي مي‌كرديم استقامت و پايداري بيشتري از خود نشان دهيم تا دشمن فكر نكند كه ما روحيه خود را باخته‌ايم و تن به خواسته‌هاي آنان مي‌دهيم. ولي آزار و اذيت و بهانه گيري‌هاي بي مورد زندانبانان عراقي تمام شدني نبود و با هر بهانه‌اي با كابل و چوب اسراي ايراني را به فجيع‌ترين شكل ممكن مي‌زدند به طوري كه تعدادي از اسراي ايراني كه از نظر جسمي ضعيف و يا مجروح بودند در اثر شدت فشار به شهادت رسيدند. عراقي‌ها از هر بهانه‌اي براي اذيت كردن اسراء استفاده مي‌كردند. حتي نماز خواندن اسراء و نحوه نظافت كردن آسايشگاه بهانه‌اي در دست عراقي‌ها براي اذيت كردن بود و كمترين اذيت آنان نگه داشتن اسراي ايراني ساعت‌ها در جلوي آفتاب سوزان عراق بود.

 

كارگاهي براي گذراندن وقت

         در اردوگاه تكريت 19 اسراء براي گذراندن وقت و جلوگيري از بيكاري مشغول انجام كارهاي مختلف از جمله: سنگ سابي و استفاده از پليت براي ساختن كارد و اشكال مختلف مانند بالگرد و حيوانات و شكل قلب و غيره بودند. عراقي‌ها براي كنترل بهتر و بيشتر زنداني‌ها بين اسراء تفرقه مي‌انداختند تا از اين طريق مانع وحدت بين اسراء شوند و به همين خاطر گاهي وقت‌ها در كارگاه سنگ سابي و ساختن اشكال مختلف از پليت، شاهد درگيري اسراء بوديم كه به خاطر عدم آگاهي از واقعيت ماجرا با هم درگير مي‌شدند. عراقي‌ها از اينكه مي‌توانستند بين بچه‌هاي اردوگاه تفرقه بيندازند، خوشحال مي‌شدند و فكر مي‌كردند كه مي‌توانند از اين ماجرا به نفع خودشان استفاده كنند.

 

درجه‌دار عراقي

       در اردوگاه تكريت 19 بين اسراي ايراني يك نفر به‌نام سرهنگ (علمداري) بود كه اوقات فراغت خويش را با نقاشي و بزرگ نمايي تصاوير كوچك سپري مي‌كرد. افسران و درجه داران عراقي كه به مهارت و تبحر سرهنگ علمداري در نقاشي پي برده بودند، عكس‌هاي بچه‌هاي خود را مي‌آوردند تا سرهنگ با بزرگ نمايي بر روي مقوا بِكِشد. در ميان عراقي‌ها يك معلم با درجه گروهبان يكمي به نام سمير از حومه كربلا بود كه هر وقت بچه‌هاي اردوگاه چيزي لازم داشتند در موقع برگشت از مرخصي براي آنان تهيه مي‌كرد و او نيز چند تا عكس براي بزرگ نمايي پيش سرهنگ داشت.

وقتي عكس‌هاي گروهبان يكم سمير آماده شد، سرهنگ عكس‌هاي آماده شده را به من داد، چون من مسئول غذا بودم و به سرگروهبان سمير دسترسي داشتم. در موقع ناهار ظرف‌هاي غذا را براي گرفتن ناهار به آشپزخانه برديم. آسايشگاه عراقي‌ها نزديك آشپزخانه بود و از آنجا درجه‌دار عراقي را به اسم صدازدم. وقتي عكس‌ها را تحويل دادم خيلي خوشحال شد و گفت: كمي صبر كن تا برگردم. رفت از پشت آسايشگاه كه جاليز كاشته بودند، دو عدد خيار چيد و آورد و به من داد.

خيارها را در جيب خود گذاشته و پس از گرفتن غذا به آسايشگاه برگشتم و به سرهنگ گفتم: دو عدد خيار به من داد و ايشان نيز گفتند: خيارها را نگه دار تا بعد از ظهر با هم بخوريم. بعد از ظهر كه بيشتر بچه‌ها براي قدم زدن و هواخوري در بيرون از آسايشگاه بودند، با استفاده از كاردي كه به صورت ابتكاري از پليت ساخته بودم، خيارها را به بيست قسمت تقسيم كرده و در بين بچه‌هاي حاضر در آسايشگاه توزيع نموديم.

   

شعار عراقي‌ها

       در يكي از روزهاي سياه و ننگين اسارت براي قدم زدن و هواخوري در بيرون آسايشگاه بوديم كه جمله‌اي نظر مرا جلب كرد كه بر روي ديوار زندان با اين متن نوشته شده بود؛ «در جنگ، پسران بر روي دوش پدران به زير زمين مي‌روند ولي در صلح، پدران روي دوش پسران به قبر مي‌روند». با خواندن چنين متني بچه‌ها خنديدند. ستوان عراقي هنگامي كه عكس‌العمل بچه‌هاي ما را نسبت به شعارشان مشاهده كرد، به سرگرد عراقي كه فرمانده زندان بود گزارش داد.

سرگرد در محل حاضر شد و گفت: اينجا چه خبره؟ من جلو رفتم و گفتم: اگر شما و رهبرتان راست مي‌گوييد ما را به صليب سرخ جهاني نشان دهيد و برابر قرارداد ژنو با ما رفتار كنيد. چرا ما را بدون دليل اين همه اذيت مي‌كنيد؟ به خاطر اين حرف‌ها مرا همراه با دو سرهنگ ديگر براي بازجويي به استخبارات بردند و قبل از من از آن دو نفر به صورت انفرادي بازجويي كرده و هر كدام را با كتك كاري‌ از اتاق بيرون بردند. نوبت به من رسيد و قبل از بازجويي، فيلم ويديويي كه بررسي آخرين عمليات منافقان توسط مسعود و مريم رجوي بود، نشان دادند.

سرهنگ عراقي از من پرسيد: اين‌ها كي هستند؟ گفتم: منافقند. سرهنگ عراقي جواب داد، نه مجاهدند. گفتم: به نظر شما مجاهدند ولي در حقيقت منافقند و رو به مترجم كردم و گفتم: كسي كه به كشورش خيانت كند مطمئن باشيد به شما خدمت نخواهد كرد و بعد از آن از من هر سئوالي پرسيدند، من در جواب گفتم: لا ولله. با اين حركت و واكنش من سرهنگ عراقي عصباني شده و چوب كلفتي را كه در گوشه اتاق بود برداشته و گفت: لا ولله؟ سپس به حالت سوخمه آن چوب كلفت را به دهان من كوبيد و شروع كرد به ناسزا و فحش دادن. دهانم پر از خون شد و آن دو سرهنگي را كه قبل از من، بازجويي شده بودند، صدا زد و گفت: بياييد اين نفر را ببريد.

بر اثر چوبي كه خوردم دو تا از دندان‌هاي جلويي‌ام شكست و چهار تاي ديگر لق شد. با اين وضعيت كه برايم پيش آمد ديگر نمي‌توانستم غذا بخورم و نان به آن سفتي را پنج دقيقه در آب مي‌گذاشتم تا نرم شود و سپس كمي از آن را مي‌خوردم.

 

منبع: جنگ و اسارت، کرمانی زاده، عین الله، 1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده