نبرد دلیران ایران زمین(20)
بالأخره فرمانده تیپ موضوع را بیان کرد و ما اظهار کردیم «اکنون که نیروی زمینی چنین تصمیمی گرفته است، ما دیگر کاری نداریم و میرویم به دنبال زندگی خود!» فرمانده تیپ بیان داشت که نه این چنین نیست و من نمیگذارم شما را بازخرید کنند، این یک توطئه است و میخواهند ارتش را نابود کنند و من تا آنجا که در توان دارم جلو این کار را خواهم گرفت؛ بروید سر کار خود. من ترتیب لغو بازخریدی شما را خواهم داد.

پدافند در شرق کارون

از آنجایی که برابر گزارش‌های به دست آمده، اولاً پل‌های موجود در حفار و قصبه به طرق مختلف غیرقابل استفاده گردیده؛ ثانیاً دشمن نیز در غرب کارون تجدید سازمان نموده و در حال آمادگی کامل به سر می‌برد، عبور از رودخانه کارون، آن هم با قایق‌های هجومی ممکن نبود و مطمئناً با شکست مواجه می‌شد. پس از بررسی گزارش‌های به دست آمده پیرامون وضعیت پل‌ها، آمادگی دشمن، مقدورات خودی و  مرکز عملیات تاکتیکی به این نتیجه رسید که در حال حاضر، عبور از رودخانه کارون امکان‌پذیر نبوده و به طور قطع، منجر به شکست خواهد شد؛ لذا ضمن ارائه نتیجه بررسی به فرماندهی لشکر، مقرر شد  مسئله تصرف سرپل در آن سوی رودخانه (غرب کارون و به عبارتی ساحل دور رودخانه) فعلاً منتفی گردد.

بدیهی است پیش‌بینی این اقدام در روز پنجم مهرماه، پس از آغاز درخشش خورشید  پیروزی، از نظر ستادی به همان اندازه لازم به نظر می‌رسید که عدم اجرای آن در روز هشتم مهرماه مهم بود.

برابر اظهار افسر اسیر عراقی، پس از سقوط پل‌های قصبه و حفار، تیپ16 زرهی از لشکر6 زرهی به منطقه غرب رودخانه کارون آمده بود تا از احتمال عبور نیروهای ایران از رودخانه و پیشروی به سمت خرمشهر جلوگیری نماید. این تیپ در غرب رودخانه کارون یک موضع پدافندی موقت ایجاد نمود و آماده دفاع از منطقه شده بود. بنابراین، از نظر عملیاتی، خط پدافندی نیروهای ایرانی در شرق رودخانه کارون تثبیت شد و یگان‌هایی که از لشکرهای دیگر برای تقویت لشکر77 پیاده خراسان اعزام شده بودند، به مناطق واحدهای اصلی خود برگردانده شدند و مأموریت پدافندی این منطقه به لشکر77 پیروز خراسان محول گردید.

بدین‌سان، بعد از پایان موفقیت‌آمیز عملیات ثامن‌الائمه (ع)، خط پدافندی نیروهای ایرانی در جنوب خوزستان به رودخانه کارون متکی گردید که نیروی چندان زیادی برای نگهداری این خط لازم نبود و نیروی زمینی می‌توانست با یک واحد سبک‌تر از لشکر در کرانه شرقی رودخانه کارون دفاع کند و لشکر77 پیاده را رها ساخته و بعد از بازسازی، آن را در مأموریت‌های مؤثرتری به کار برد.

بعد از عملیات ثامن‌الائمه (ع) مسئولین و فرماندهان به این نتیجه رسیده بودند که در هر منطقه، عملیات را طوری طراحی و اجرا نمایند که پس از پیروزی رزمندگان ایرانی و شکست دشمن، تعداد کمی نیرو برای پدافند به کار گرفته و بقیه یگان‌ها که از درگیری رها و آزاد شده‌اند پس از تجدید سازمان، در عملیات بزرگتری شرکت نمایند. در این راستا و برابر دستورالعمل نزاجا، مقرر شد پدافند در شرق کارون به تیپ37 مستقل زرهی و تیپ40 سراب که تا آن زمان با دو گردان پیاده در شهر سراب آذربایجان مستقر بود و عناصری از نیروهای ژاندارمـری واگذار گردد و مسئولیت داخل شهر آبادان به عهده تیپ23 ویژه هوابرد که بعداً به لشکر23 نو هد تبدیل شد، محول گردید.

 تیپ40 سراب به فرماندهی سرهنگ پیاده دینبلی با دو گردان پیاده و قرارگاه تیپ به منطقه جنوب آمد و قرارگاه خود را در نخلستان‌های شادگان برپا کرده و دو گردان پیاده خود را در خط پدافندی شرق کارون مستقر نمودند. تیپ40 از نظر آتش‌های پشتیبانی از امکانات خوبی برخوردار نبود؛ لذا تقریباً آن دو گردان زیر امر تیپ37 بودند. از طرفی، فرمانده تیپ40 سراب سرهنگ بود و فرمانده تیپ37 سرهنگ‌دوم زرهی مجید صارمی. قانوناً فرماندهی منطقه شرق کارون باید به عهده یک فرمانده باشد، اما هیچ‌کدام از این دو فرمانده دیگری را قبول نداشته و زیر بار دیگری نمی‌رفتند و هر دو یگان خود را تیپ مستقل می‌پنداشتند.

بالأخره این دو تیپ پیاده و زرهی یگان‌های لشکر77 پیاده را که در شرق کارون و شمال رودخانه بهمنشیر مستقر و در حال پدافند بودند، از خط پدافندی آزاد ساختند. لشکر77 پیاده بعد از تعویض از خط در تاریخ 16 دی‌ماه1360، از منطقه آبادان رها گردید و پس از هفت روز، به جبهه میانی اعزام شد و تیپ2 پیاده لشکر21 حمزه را در شوش تعویض نموده و مسئولیت منطقه شوش و جنوب آن را به عهده گرفت. زمستان آن سال در اثر بارندگی و آب‌گرفتگی منطقه و عدم امکان مانور و حرکت یگان‌ها در خارج از جاده، فعالیت چشمگیری مشاهده نشد و طرفین به پدافند از مواضع مشغول بودند.

با تغییراتی که در کادر فرماندهی نزاجا حاصل شده بود، دکترین جنگ بین ایران و عراق بر تقدم عملیات تعرضی نسبت به عملیات تدافعی پایه‌گذاری شده و بر این مبنا در سطح قرارگاه نزاجا نیاز به طرح‌ریزی و تأمین عده‌های مورد نیاز برای اجرای آن داشت. طرح‌ریزی عملیات با تشکیل یک گروه از افسران باتجربه و اساتید دانشکده فرماندهی و ستاد ارتش و هیئتی طراح از عناصر سپاه پاسداران آغاز شد. این گروه پس از شناسایی منطقه و بررسی‌های لازم، یک سری طرح‌های عملیاتی به نام عملیات کربلا تهیه کرده و با توجه به نوبت‌های زمانی، اجرای آنها را مرحله‌بندی و از کربلا یک تا دوازده نامگذاری نمودند؛ کمااینکه عملیات طریق‌القدس در منطقه بستان را کربلا1، عملیات فتح‌المبین در شوش و غرب دزفول را کربلا 2 ، عملیات آزادسازی خرمشهر را کربلا3 و …  نامگذاری کردند.  

در تاریخ 17 اسفندماه1360، تیپ37 زرهی بی‌سیمی از قرارگاه مقدم نزاجا دریافت نمود، مبنی بر اینکه فرمانده تیپ37 و رئیس رکن3 آن به همراه سرگرد زرهی غفار رامین و سروان زرهی کریم پیروزان طوری به دزفول اعزام شوند که رأس ساعت0800 روز 18 اسفندماه1360در قرارگاه مقدم نزاجا حضور داشته باشند.

با کمی دقت ملاحظه می‌شود نفرات اول و دوم را بر مبنای شغلی که داشتند احضار کردند و ربطی به شخصیت فردی آنها نداشته است، اما نفرات سوم و چهارم را به نام فرد احضار نموده بودند.

در هر صورت، ساعت 0500 هجدهم اسفندماه1360 من (سروان زرهی کریم پیروزان) به اتفاق سرهنگ زرهی مجید صارمی فرمانده تیپ37 زرهی و سروان توپخانه حسین حاتمی رئیس رکن سوم تیپ مذکور از آبادان به سمت دزفول حرکت کرده و در ساعت مقرر در قرارگاه مقدم نزاجا در جنوب حضور یافتیم.

 در این میان، جناب سرگرد رامین چون در مرخصی بود و در منطقه عملیاتی آبادان حضور نداشت، نتوانست ما را همراهی نماید. از شب قبل تا ساعتی که برای ملاقات تعیین شده بود چه حالی بر من گذشت بماند! خیال می‌کردم اتفاقی روی داده و ما را برای بازجویی خواسته‌اند. هزاران افکار منفی به سراغم آمد و نگران بودم. وقتی که وارد رکن سوم و اتاق عملیات قرارگاه مقدم نزاجا در پادگان دزفول شدیم، فرمانده تیپ من و سروان حاتمی را به جناب سرهنگ موسوی قویدل که با در دست داشتن چوب استاد در کنار نقشه وضعیت ایستاده بود، معرفی نمود.

سرکار سرهنگ موسوی قویدل با شنیدن نام من، روی به من نموده و اظهار داشت: «سروان پیروزان شما هستید؟» پاسخ دادم «بله.» مجدداً گفت «وصف حال شما را شنیده‌ام؛ خوشحالم که شما را می‌بینم؛ کمی تأمل داشته باشید تا فرماندهی نیرو نیز تشریف بیاورند.» اینجا بود که خیالم راحت شد و متوجه شدم نباید موضوع نگران‌کننده‌ای باشد. بعد از مدتی، فرمانده نیرو؛ جناب سرهنگ صیادشیرازی به جمع ما پیوست و پس از اینکه جناب سرهنگ موسوی قویدل ما را به ایشان معرفی کرد، ایشان هم با نگاه ویژه‌ای رو به من کرد و گفت:«سروان پیروزان! ذکر خیر شما را زیاد شنیده‌ام، شنیده‌ام در ابتدای جنگ خیلی کارها کرده‌ای! دلم می‌خواست شما را از نزدیک ببینم، بیا بنشین تعریف کن چه کرده‌ای؟ جریان چه بوده است؟ اول جنگ عملیات دشمن و شما چگونه بود و چه شد؟»

 دست مرا گرفت بدون اینکه با کسی حرف بزند به اتاق دیگری رفتیم و یک نقشه منطقه غرب دزفول و فکه را روی زمین پهن کرد و گفت «بگو ببینم دشمن از کدام سمت آمد و شما را دور زد و محاصره نمود؟» من جریان اول جنگ را به طور کامل برایش شرح دادم و در بین سخنانم، برای اینکه رعایت حق پیش‌کسوتی را نموده باشم، اظهار کردم: «جناب سروان حاتمی که رئیس رکن3 گروه رزمی37 بوده و اکنون رکن3 تیپ را اداره می‌کنند، بیشتر در جریان امور روزهای اول جنگ می‌باشند.» ایشان هم مطالبی اظهار داشت و توضیحات لازم را بیان کرد. این مذاکرات و تجزیه و تحلیل عملیات فکه تا پای پل نادری که در غرب رودخانه کرخه انجام شده بود، تا عصر طول کشید و ناهار را با فرماندهی نیرو در همان اتاق، روی زمین و دور یک سفره ساده میل کردیم و آنگاه به آبادان بازگشتیم.

آغاز سال نو 1361 و ایام عید نوروز فرا رسیده بود و تمام پرسنل در سنگرهای دفاعی شرق کارون و منطقه عملیات آبادان سفره هفت‌سین چیده و جشن گرفته بودند. به پرسنل ستادی تیپ37 که در قرارگاه تیپ بودند، گفته بودم به محض تحویل سال نو، هرکس زودتر به من بگوید «فرا رسیدن نوروز باستانی را به شما تبریک می‌گویم» عیدی دریافت خواهد کرد. علاوه بر آن، روز اول فروردین تاریخ درجه گرفتن من بود و باید سرگرد می‌شدم.    

استوار پازواری که درجه‌دار پرسنلی رکن1 تیپ بود، صبح اول فروردین به سنگر ما آمد و طبق قرار قبلی فرا رسیدن نوروز باستانی را تبریک گفت و عیدی خود را گرفت و در ضمن، پاکت حاوی فرمان درجه جدید مرا به من ابلاغ نمود و دومین پاداش خود را دریافت نمود. بعد از رفتن نماینده رکن1، مسئول مرکز پیام پاکت به کلی سری صادره از معاونت عملیات و اطلاعات نزاجا را آورد و به من داد که بلافاصله آن را دریافت کردم و به نزد فرماندهی تیپ37 جناب سرهنگ مجید صارمی رفتم. پاکت را باز کردیم؛ دستور داده شده بود تیپ37 زرهی منطقه پدافندی خود را در شرق کارون به تیپ40سراب تحویل داده و سریعاً به منطقه عمومی هفت‌تپه حرکت کند و در اختیار قرارگاه مقدم نزاجا در جنوب قرار گیرد.

فرماندهی تیپ37 در سنگر خود در اندیشه بود و به من اشاره نمود بنشین. نمی‌دانست که سخنان خود را چگونه آغاز نماید. از یک طرف، روز اول عید بود که پرسنل به دفتر ایشان رفته و برای عرض تبریک دور هم جمع شده بودند؛ از طرف دیگر، دستور عملیاتی و جابجایی واحدها رسیده بود که باید طرح‌ریزی تعویض در خط را با تیپ40سراب انجام دهد، علاوه بر آن، یک لیست از معاونت پرسنلی نزاجا را دریافت کرده بود که تعدادی از پرسنل حساس تیپ بازخرید شده و باید تسویه حساب نموده و ارتش را ترک کنند! در بین این افراد، نام سرگرد زرهی پرویز بنی‌عامریان، سروان زرهی مهدی خردمند، سروان زرهی کریم پیروزان، ستوان‌یکم زرهی غلامعلی صغیر (که بعداً نام خود را به ارشادمهر تغییر داد) و تعداد دیگری دیده می‌شد.

واقعاً خیلی جالب بود! از یک طرف درجه مرا ابلاغ نموده بودند، از طرف دیگر توسط همان معاونت پرسنلی نزاجا حکم بازخریدی مرا صادر کرده بودند! چگونه بود که در این معاونت، هیچ نوع هماهنگی وجود نداشته است؟ چگونه این حکم در نیروی زمینی امضا شده بود، در حالی که حداکثر 12روز قبل، فرمانده نیرو مرا مورد تقدیر قرار داده بود و از نحوه فعالیت من در جبهه‌های جنگ تشکر کرده و نظرخواهی کرده بود؟ اگر امضای این تقدیرنامه و درجه من توسط فرماندهی نیرو انجام گرفته، پس چه کسی اجازه داده مرا بازخرید کنند؟ به قول معروف قسم حضرت عباس را باید باور کرد یا دم خروس را!؟  اگر مفید و لایق تقدیر شدن بودم چرا بازخریدی به دنبال داشت؟ و اگر برعکس، حق سازمان به بازخریدی من بود، چرا درجه دادند و مورد تشویق قرار گرفتم؟ آن هم توسط بالاترین مقام تصمیم‌گیرنده نزاجا؟

بالأخره فرمانده تیپ موضوع را بیان کرد و ما اظهار کردیم «اکنون که نیروی زمینی چنین تصمیمی گرفته است، ما دیگر کاری نداریم و می‌رویم به دنبال زندگی خود!» فرمانده تیپ بیان داشت که نه این چنین نیست و من نمی‌گذارم شما را بازخرید کنند، این یک توطئه است و می‌خواهند ارتش را نابود کنند و من تا آنجا که در توان دارم جلو این کار را خواهم گرفت؛ بروید سر کار خود. من ترتیب لغو بازخریدی شما را خواهم داد. از اتاق ایشان که بیرون آمدیم ، تریلرها و کمر‌شکن‌ها جهت بارگیری تانک‌ها به منطقه آمده و آماده بارگیری بودند. در ابتدا، واحدهایی را که در عقب و در پشت خط مقدم بودند، بارگیری کرده و سپس واحدهای رهاشده از خط پدافندی را به عقب آورده و روانه منطقه جدید کردیم.

مسئولیت اعزام واحدها را به من سپرده بودند و چون تعدادی از تانک‌های چیفتن در آبادان بودند و باید از آنجا بارگیری می‌شدند، برای اینکه در فرماندهی یگان‌ها وقفه و مشکلی پیش نیاید، ابتدا گروهان پیاده گردان191 را با خودروهای چرخدار حرکت داده و سپس نفربرهای بی‌ام‌پی11 گروهان سربازبر177 را با خودروهای ماز به دنبال آنها روانه کردیم.

 نحوه کار اعزام واحدها به گونه‌ای بود که اگر لازم شد، یگان‌ها بتوانند فوراً وارد عمل شده و از یکدیگر منفک نباشند. گردان239 مختلط تانک ام60 و ام47 سومین سریال اعزامی بود که از آبادان به سمت هفت‌تپه بارگیری و حرکت کرد. آخرین سریال اعزامی گردان237 تانک چیفتن بود که به سر پرستی سروان منصور یزدان‌پرست منطقه عملیات آبادان را ترک کرد و به سایر عناصر تیپ37 مستقل زرهی در جبهه غرب دزفول ملحق گردید. من خودم پس از حرکت آخرین خودرو و نفرات، در ساعت 1500 روز دوم فروردین‌ماه1361، آبادان را ترک کرده و بدین‌سان مأموریت پدافند شرق کارون به تیپ40 سراب نیز واگذار گردید.

 

منبع: نبرد دلیران و شیران ایران زمین، پیروزان، کریم، 1395، ایران سبز، تهران

عکس: یکی از عکس های داخل متن

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده