جنگ و اسارت(8)
انتقال گردان به منطقه سومار و اعلام آتش بس بعد از دو سال و چهار ماه خدمت در سردشت و درگيريهاي خستگي ناپذير با دشمنان داخلي و خارجي برابر امريه نزاجا در ارديبهشتماه 1365 گردان بايد از زير امر تيپ هوابرد خارج شده و به يگان اصلي (لشكر58) كه در منطقه سومار مستقر بود، بپيوندم. بدين منظور رئيس ركن سوم لشكر58 سرهنگ2 سلاجقه به سردشت آمد كه گردان را از زير امر هوابرد خارج سازد فرمانده تيپ با رهائي گردان موافقت كرد و نسبت به تعويض آن با عناصر هوابرد اقدام نموده و گردان را رها ساخت.

گردان پس از تعويض و‌رهائي در منطقه وسيعي با برقراري تأمين تجمع كرده سپس با تمام سلاح و تجهيزات به سمت باختران( کرمانشاه) حركت نمود. وقتي به منطقه گيلان غرب رسيديم فرمانده لشكر58 سرهنگ اسداله دهقان تشريف آورده و به گردان خوش آمد گفتند، پس از تقدير و تشكر روز بعد به سمت منطقه سومار حركت كرديم با تلاش ستاد گردان 744 به مدت 45 روز در منطقه عقب لشكر آموزش ديده و تيراندازي‌هاي ساليانه را انجام دادیم، سپس به خط مقدم اعزام گرديده و خط پدافندي را گروهان به گروهان تحويل گرفتیم، چوي ارشدترين فرمانده گردان بودم بعد از يك هفته مرا به سرپرستي تيپ2 منصوب كردند. آيه شريفه قرآن كريم اطيعوالله و اطيعو الرسول و اولامرمنكم را نصب العين قراداده و مأموريت عملياتي را انجام مي‌دادم كه در استمرار همان اوامر ولايت فقيه است كه انشاءالله تعالي به امر قادر مطلق به انقلاب حضرت مهدي (ع) به‌پيوندد تا چشمان بي‌فروغمان به جمال مولي و سرورمان منور گردد.

نزديك دو سال و اندي پس از انجام مأموريت‌هاي عملياتي در منطقه لشكر58 و مبارزه با دشمن بعثي در تاريخ  27/4/1367 با قبول قطعنامه 598 از سوي امام راحل، آتش بس اعلام شد. در آن موقع به خط مقدم رفته و از نزديك استعداد و حركات دشمن را زير نظر گرفته ولي در حركات و فعاليت‌هاي آنها اثري از آتش بس نبود در حالي كه به ما دستور داده بودند مهمات اضافي را به زاغه مهمات تحويل دهيم. در اين زمان بود كه دشمن بعثي چهار روز پس از اعلام آتش بس در ساعت 5 صبح مورخه 31/4/67  با تمام قواي خود، به ما حمله كرد.

مجدداً فرداي آن روز دوباره به ما حمله كرد. در ساعات اوليه حمله، جنگنده‌هاي دشمن جبهه سومار را مورد حمله قرار داده و تيپ مسلم‌بن‌عقيل سپاه را بمباران نمودند و بسياري از رزمنده‌ها شهيد و مجروح شدند. تيپ1 لشكر58 كه در جناح راست ما بود با تمام تلاش و رشادت بيش از هشت ساعت دوام نياورد و تانك‌هاي دشمن از معابر نفوذي حركت كردند و از سمت تيپ مسلم‌بن‌عقيل سپاه كه در جناح چپ قرار داشت یگان ما را مورد حمله هوايي قرار داده و تيپ ما را محاصره كردند.

پس از سه شبانه روز جنگ و درگيري، غذا و مهمات ما به اتمام رسيد و براي تأمين غذا و مهمات هر چه درخواست مي كرديم  به علت مشكلات پيش آمده، جوابي داده نمي‌شد. كمبود غذا و مهمات از يك طرف و خستگي نيروها از طرفي ديگر باعث تلفات نيروهاي ما شد. شب سوم محاصره ساعت 2 بعد از نصف شب با استفاده از قطب نما،  سمت و گرا را به فرماندهان گردان‌ داده و تأكيد كردم با استفاده از تاريكي شب سعي كنند از حلقه محاصره دشمن خارج شوند (كوه پيمايي كنند) همراه با پرسنل قرار گاه تيپ2 به سمت آموزشگاه منطقه حركت كرديم. تمامي محورها توسط نيروهاي عراقي اشغال و يگانهاي تانك دشمن مستقر شده بودند گشتي‌هاي دشمن به صورت زوجي گشت مي‌دادند. ولي آنها نيز مثل ما خسته بودند و به صورت خواب آلود انجام وظيفه مي‌كردند. به همين دليل نيروهاي ما از صد متري آنان عبور نموده و آنها متوجه نمی ‌شدند.

بدين ترتيب از حلقه محاصره دشمن با زحمات فراوان بيرون آمديم. ساعت 08:00 صبح به سوله‌هاي آموزشگاه منطقه لشكر58 ذوالفقار رسيديم. تعداد زيادي پرسنل از داخل سوله‌ها بيرون آمده و در اطراف من تجمع كردند. احتمال خطر بمباران هوايي را به آنان هشدار داده و گفتم: ارشدترين نفر هر واحد مسئوليت دارد با استفاده از فنون نظامي گريز و فرار نيروهاي خود را در منطقه پراكنده كند تا متحمل تلفات زياد نشويم. در اين حال بود كه دو فروند هواپيماي جنگي عراق بالاي سر ما ظاهر و ما را مورد هدف بمباران هوائي قرار دادند كه تعداد زيادي از رزمندگان اسلام در آنجا شهيد و زخمي شدند.

 

دره‌ها و كوه‌هاي سومار

        براي رهايي از بمب افكن‌هاي دشمن به دره‌ها و كوه‌هاي سومار پناه برديم و چون در محاصره عراقي‌ها بوديم (تمام محورهاي مواصلاتي را تانك‌هاي عراقي گرفته بودند) از ارتفاعات بالا رفتيم زماني كه در حال بالا رفتن از كوه‌ها بوديم، پايم ليز خورده و به ته دره سقوط كردم. با زحمت فراوان  و با كمك دو نفر از افسران خود را از ته دره بالا كشيدم. در اين سانحه مچ دستم شكسته و از ناحيه زانوها زخمي شدم. در اين حال بود كه به ياد اردوگاه اقدسيه و دانشكده افسري افتادم كه ما را  خيز و خزيده مي بردند و خون از آرنج و زانوهايمان جاري مي‌شد. شبانه از بيراهه و كوه‌ها حركت مي‌كرديم و روزها از فرط گرسنگي زير صخره سنگ‌ها استراحت مي‌كرديم. يكي از افسران جوان به همراه چند نفر از سربازان براي پيدا كردن آب و غذا به بررسي منطقه پرداخت و چند ساعت بعد پيش من آمد و گفت: در دو دره بالا تر از ما يك چشمه خشكيده با چند درخت انجير وحشي وجود دارد كه مي‌توان براي جلوگيري از تلف شدن از آنها استفاده كنيم. با شنيدن اين خبر همه افراد كه

بيست و پنج نفر بوديم، به محل مورد نظر رفتيم و بعد از خوردن انجير وحشي، با سرنيزه چشمه خشكيده را تقريباً يك متر كنديم و مقداري آب گل آلود بيرون آمد. از آب گل آلود خورده و همه قمقمه‌ها را پر كرديم و شب را در آنجا استراحت كرده و فردا به راه افتاديم.  موقع ظهر يك مار بزرگ كه در زير صخره سنگ‌ها بود، شكار كرديم و يك وجب از سر و ته آن را بريده امحاء و احشاء مار را درآورديم و شستيم و كباب كرديم كه براي هر نفر به اندازه دو بند انگشت رسيد. با خوردن كباب مار براي ناهار، از احساس گرسنگي كاسته شد و توانستيم به راه خود ادامه دهيم. پس از هشت ساعت كوه پيمايي، موقع غروب آفتاب به دهي در اطراف گيلانغرب رسيديم. به يكي از درجه‌داران پنج هزار تومان پول داده و گفتم: به ده برو و اگر كسي در ده بود، مقداري نان تهيه كند. بعد از مدتي درجه‌دار همراه با پيرمردي كه ديگر توان حركت نداشت، با سي عدد نان و دو مرغ زنده از ده برگشت.

سربازان فوراً مرغ‌ها را سر بريده و شام درست كردند. تا موقع آماده شدن غذا، يكي از بچه‌هايي را كه زبان محلي مي‌دانست صدا زده و گفتم: از اين پيرمرد در مورد وضعيت منطقه و راه كوهستاني گيلانغرب سئوال كن و آن مرد يك كوره راه كوهستاني كه شبيه كوهان شتر بود، به ما نشان داد و گفت: اگر از وسط دو كوهان سرازير شويد چهار ساعته به گيلانغرب مي‌رسيد.

 

در مسير گيلانغرب

         پس از صرف شام و گماردن شش نفر نگهبان در اطراف، به استراحت پرداختيم. شب را به پايان رسانده و صبح زود به طرف گيلانغرب به راه افتاديم.

در مسير ما مزرعه‌هاي گندم در اثر آتش سوخته و خوشه‌هاي گندم بر زمين ريخته شده بود كه ما خوشه‌هايش را برداشته و در كف دستمان با ماليدن و فوت كردن پوستش را جدا كرده و گندم بِرِشته شده را به جاي صبحانه مي‌خورديم. از همان راهي كه پيرمرد نشان داده بود به راه خود ادامه داديم و با زحمت فراوان خود را به ارتفاعات كوهان شتري رسانديم و پس از چند ساعت به ده بالاي سراب گيلانغرب رسيديم و در پناه ديواري به استراحت پرداختيم.

راه پيمايي در كوهستان موجب خستگي و تاول زدن پاي سربازان و درجه‌داران و افسران شده بود و به همين دليل پوتين‌ها را در آورده و با دستمال زخم‌هايمان را تميز مي‌كرديم. در حين استراحت بوديم كه يك بالگرد دشمن بالاي سر ما ظاهر شد و وجود ما را در آنجا به گروهان كاماندو عراقي اطلاع داد. يك ساعت بعد نيروهاي عراقي براي كشتن يا اسير كردن ما حمله كردند. با وجود تعداد كم و خستگي اكثر سربازان و همچنين نداشتن مهمات، ما نمي‌توانستيم با دشمن درگير شويم و به همين دليل به سربازان دستور عقب نشيني داده و اعلام كردم هر كس اسير شود حق ندارد بجز نام و نشان و يگان خدمتي چيز ديگري به دشمن بگويد.

 

پس از به هوش آمدن 

       هر كدام از بچه‌ها چند تير پيش خود داشتند و با همان چند تير، تعدادي از عناصر دشمن را به هلاكت رساندند و سپس با فن نظامي گريز و فرار از دره نزديك‌مان عقب نشيني كرديم. هنگام عبور من در گودالي كم عمق، افتادم و از ناحيه پشت تيري به نشيمنگاهم اصابت كرد و خون جاري شد. ديگر اميدي به زنده ماندن نداشتم و به همين خاطر شهادتين را بر زبان آورده و از هوش رفتم. وقتي به هوش آمدم خود را در بيمارستان الرشيد عراق واقع در بغداد يافتم كه بستري شده بودم.

بعدها وقتي در زندان تكريت عراق اسير بودم، يكي از افسران به نام ستوان وظيفه صالحي كه اهل خوزستان بود و عربي مي‌دانست و در پست استراق سمع فعاليت داشته به من گفت كه من شاهد مجروح شدن شما بودم بعد از اينكه مجروح شديد ، عراقي‌ها بالاي سرت آمدند و يكي از درجه‌داران خواست كه شما را بكشد ولي يك افسر عراقي مانع از اين كار شده و به زبان عربي گفت: فوراً او را به باند بالگرد برده و به بيمارستان تخليه كنيد. به دستور افسر عراقي، دو نفر سرباز عراقي آمده و با آمبولانس شما را به باند بالگرد بردند.

منبع: جنگ و اسارت، کرمانی زاده، عین الله، 1388، ایران سبز، تهران

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده