نبرد دلیران ایران زمین(19)
چهارمین نفر به من پشت کرد و نگاهش را به آن طرف چرخاند. خودش را زد به اینکه اصلاً مرا ندیده است. معلوم بود که در درونش جنگی برپاست و برایش سخت است حتی جواب سلام مرا بدهد و احساس کند که من فرمانده نیروی زمینی شدهام و او احساس کند موظف است به عنوان یکی از فرماندهان لشکر احترام نظامی اعمال کند. او اصلاً اعتنایی نکرد.

عملیات ثامن الائمه (ع) دو نتیجه داشت:

1- نتیجه فیزیکی و ملموس آن که همانا موفقیت‌آمیز بودن عملیات بود و به خوبی نیز آشکار بود و همگان آن را مشاهده نمودند و در این عملیات، آن را چنین بیان داشتند:

الف- آزادسازی قسمتی از سرزمین مقدس میهن عزیز به مساحت200 کیلومترمربع.

ب- به اسارت درآوردن حداقل 1700 نفر از نیروهای متجاوز مستقر در شرق کارون.

پ- به غنیمت گرفتن 180 دستگاه تانک و نفربر سالم و سوخته.

ت- به غنیمت گرفتن 210 دستگاه انواع خودروهای سبک و سنگین چرخدار.

ث- به غنیمت گرفتن 10 دستگاه لودر و وسایل سنگین مهندسی.

ج-  به غنیمت گرفتن تعداد زیادی سلاح سبک شامل تیربار، تفنگ و غیره.

چ-  به غنیمت گرفتن تعداد زیادی موشک‌انداز میلان و پان‌هارم.

ح-  به غنیمت گرفتن تعداد زیادی انواع توپ‌های صحرایی و ضدهوایی.

خ-  به غنیمت گرفتن تعداد زیادی انواع مهمات مختلف.

2- نتیجه دستاوردهای معنوی و آرمانی عملیات:

از برجسته‌ترین نتیجه می‌توان جنبه روانی آن را محسوب نمود، زیرا از اهمیتی به مراتب والاتر و ارزشمندتر برخوردار می‌باشد و با اجرای عملیات ثامن‌الائمه (ع)، توان روانی یگان‌های عمل‌کننده و همه نیروهای مسلح و مردم همیشه در صحنه به سطح بالا ارتقاء یافت و اتکاء به نفس و خودباوری را در اضمحلال نیروهای دشمن متجاوز در حد عالی، در کلیه رده‌ها، به وجود آورد.

در ساعات پایانی روز 7/7/1360، هواپیمای «سی130» نیروی هوایی که حامل تعدادی از افسران و مقامات نظامی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود، در اثر سانحه هوایی در 17 مایلی جنوب غربی فرودگاه مهرآباد در روستای دو توبه کهریزک به علتی نامعلوم سقوط کرد و در اثر آن، سرتیپ فلاحی جانشین ریاست ستاد مشترک ارتش، سرهنگ نامجو  وزیر دفاع، سرهنگ فکوری فرمانده نیروی هوایی، سرهنگ کلاهدوز قائم مقام سپاه پاسداران، برادر جهان‌آرا فرمانده سپاه پاسداران آبادان ـ خرمشهر، به همراه 27 نفر از افراد مجروح و تعداد 32 نفر شهید عملیات ثامن‌الائمه (ع) و جمعی دیگر از فرزندان رشید ارتش جمهوری اسلامی ایران به درجه رفیع شهادت نائل گردیدند. روانشان شاد و یادشان گرامی باد.

جمعی از فرماندهان عملیات ثامن‌الائمه (ع) شرکت‌کننده در سمینار سالگرد شکست محاصره آبادان در لشکر77 پیروز خراسان، مهرماه1360؛

ردیف دوم نفر اول سمت راست سرتیپ2 بازنشسته مجید صارمی فرمانده تیپ37 زرهی شیراز  و  نفر دوم سرتیپ2 بازنشسته کریم پیروزان.

بعد از سقوط هواپیمای نظامی «سی130» نیروی هوایی و شهید شدن تعدادی از فرماندهان ارتش، تغییراتی در رده بالای فرماندهی ارتش حاصل شد. از جمله سرتیپ ظهیرنژاد فرمانده نیروی زمینی، به سِمت ریاست ستاد ارتش منصوب گردید و سرهنگ موقت علی صیادشیرازی که در منطقه غرب و بوکان و کردستان با گروه‌های ضدانقلاب در حال جنگ و ستیز بود، به فرماندهی نیروی زمینی انتخاب شد و شبانه به تهران آمد. سرهنگ توپخانه علی صیادشیرازی خود در این مورد می‌گوید:[1] «به محض رسیدن به تهران، جلسه شورای عالی دفاع بود و مسئولین در آنجا حضور داشتند و باید می‌رفتم و خود را به آنجا می‌رساندم. رفتم در جلسه. چهار نفر از فرماندهان لشکر هم در جلسه بودند، وقتی وارد شدم با خودم گفتم که با آنها چگونه برخورد کنم؟ چون سن و سالشان از من بالاتر بود و من نیز عملاً سرگرد بودم. درست است که به من درجه سرهنگ موقت داده بودند، ولی در ارتش فرهنگ درجه مطرح است؛ حتی یک روز ارشدیت هم حرف است و یکی که نسبت به دیگری ارشدتر است، احساس امتیاز می‌کند، چه برسد به اینکه چند سال ارشدتر باشد و دوره‌های بیشتری دیده باشد. چهار فرمانده لشکر که آنجا بودند به صورت طبیعی درجه‌هایشان سرهنگی بود و بعضی از آنها در سطح بازنشستگی بودند. اول فکر کردم که با این چهار نفر چکار کنم تا در اولین برخورد از من دوری نکنند؟ درجه نداشتم و با تفنگ هم بودم. رفتم داخل و تصمیم گرفتم به همه آنها سلام کنم؛ بر خلاف مقررات ارتش که باید به فرمانده سلام بدهند، گفتم من سلام می‌کنم، درجه که ندارم حالا کی به کی است! سلام کردم و چهار جواب گرفتم؛ چهار جور جواب که از نظر روانی به این ترتیب بود: 

  1. یکی جواب سلام را خیلی محبت‌آمیز داد، که من با شما دوست هستم. آن فرد زمانی که در کردستان بودم، لشکرش تحت امر من بود و من او را منصوب کرده بودم، در نتیجه با سابقه دوستی جواب سلامم را داد و احساس محبت کرد.  
  2. یک فرمانده آمد سلام کرد. در چهره‌اش نگاه کردم و حدود 54-53 سال سن داشت؛ وی شهید سرتیپ منفردنیاکی فرمانده لشکر92 زرهی اهواز بود. او آن‌قدر مقید به قوانین و مقررات نظامی بود که چون فرمانده نیرو بودم، طبق مقررات جواب سلام من را داد؛ احترام نظامـی محکم ولی خشک به جا آورد؛ در آن جواب سـلام، محبت قلبی نبود؛ اما چون نظامی بود، طبق مقررات به وظیفه‌اش عمل کرد؛ یعنی به خودش قبولانده بود که باید جواب سلام را با احترام نظامی محکم بدهد.
  3. سومین چهره با حالتی تحقیر و حالتی که برایش خیلی سخت بود، دست خود را دراز کرد و دستی داد که در آن نه آثار محبت بود و نه انضباط نظامی.
  4. چهارمین نفر به من پشت کرد و نگاهش را به آن طرف چرخاند. خودش را زد به اینکه اصلاً مرا ندیده است. معلوم بود که در درونش جنگی برپاست و برایش سخت است حتی جواب سلام مرا بدهد و احساس کند که من فرمانده نیروی زمینی شده‌ام و او احساس کند موظف است به عنوان یکی از فرماندهان لشکر احترام نظامی اعمال کند. او اصلاً اعتنایی نکرد. (این فرمانده لشکر کسی نبود جز سرهنگ پیاده ستاد شهاب‌الدین جوادی فرمانده لشکر77 خراسان و فاتح عملیات شکست حصر آبادان و نه تنها خود او، بلکه تمام افسران جوان در لشکر77  و سایر لشکرها فرماندهی نیرو را حق او می‌پنداشتند.)

همه این وقایع در یک لحظه رخ داد، ولی برای من پایه خوبی بود و اولین بهره‌برداری که از این صحنه کردم گفتم: آقایان فرماندهان لشکرها فردا تشریف بیاورید در دفتر من. باید زودتر در انتصابات تجدید نظر می‌کردم و می‌دیدم چه کسانی با من کار می‌کنند. پرسیدند: کی بیاییم؟ جواب دادم: شما و شما ساعت 6 و شما و شما ساعت7. آنها را بر مبنای برخورد‌شان طبقه‌بندی کردم؛ روحیه اولی و دومی آهنگی داشت که احساس کردم می‌توانیم با هم همکاری کنیم. با دو نفر دیگر باید جداگانه صحبت می‌کردم، تا از نظر روانی تداخل پیدا نکند. همان طور هم شد و روز بعد آمدند و موضوع آن دو نفر اول خیلی ساده حل شد. از آنها پرسیدم شما حاضرید با من کار کنید؟ همان اولی که دوست من بود گفت: خود شما مرا نصب کرده‌اید، آمادگی همکاری دارم. دومی که مقرراتی بود، گفت: من تابع انضباط هستم؛ به من دستور داده‌اند این کار را بکنم؛ شما هم اگر دستور بدهید، انجام می‌دهم؛ اگر نمی‌خواهید، هر شغلی بدهید انجام می‌دهم. گفتم بسیار خوب؛ هر دوی شما سر کارهای خود مشغول باشید.

دو نفر دیگر آمدند و وقتی با آنها صحبت کردم و پرسیدم حاضرید با من همکاری کنید؟ همان کسی که روز قبل اعتنا نکرده بود (سرهنگ جوادی فرمانده لشکر77) در یک جمله گفت: برای حضرت امام چه اشکال داشت درجه سرتیپی به شما بدهد و بعد از یکی دو ماه یک درجه سرتیپی هم به ما بدهد، به عنوان اینکه در جبهه زحمت کشیده و کار کرده‌ایم؟ دیدم اصلاً مایه صحبت او با سؤال من فرق دارد! گفتم خیلی عذر می‌خواهم، من مطلبم چیز دیگری است، من به دنبال کار هستم، اصلاً من دنبال این نیستم که درجه یا مقام بگیرم؛ ما تمام حواسمان به این است که جلو دشمن را بگیریم؛ حالت روحی ما این است که در التهاب بیرون راندن دشمن هستیم. شما چیزهایی می‌گویید که من نمی‌فهمم. از نظر نظامی می‌فهمم، چون نظامی هستم، ولی در این زمان، این روحیه را ندارم و اصلاً این صحبت‌ها را نکنید. بعد از این حرف گفت: اجازه دهید من بروم و در ستاد مشترک کار کنم، نمی‌توانم اینجا کار کنم. پاسخ دادم: با احترام، شما را می‌فرستم.

نفر آخر که معتدل‌تر بود گفت: اگر خواستید من با شما کار می‌کنم. من مایل نبودم که او کار کند، سابقه اش را پرسیده بودم؛ رغبتی برای انجام مأموریت در جبهه نداشت. به سرعت او را تعویض نمودم و سرهنگ حسنی‌سعدی را به عنوان فرمانده لشکر21 حمزه معرفی کردم، که خیلی خوب به کار چسبید.»

بعد از این جلسه، فرمانده لشکر77 خراسان جناب سرهنگ شهاب‌الدین جوادی با وجود اینکه فرمانده رزمندگان فاتح عملیات ثامن‌الائمه بود، از فرماندهی لشکر تعویض شد و به جای وی، سرهنگ توپخانه ازگمی فرمانده توپخانه لشکری همان لشکر به فرماندهی لشکر77 پیاده خراسان منصوب گردید و سرهنگ جوادی ابتدا به ستاد مشترک ارتش رفت و پس از مدتی بازنشسته و برای همیشه از صحنه خارج شد.

 

منبع: نبرد دلیران و شیران ایران زمین، پیروزان، کریم، 1395، ایران سبز، تهران

 


[1]. دهقان، احمد (1378)؛ ناگفته‌های جنگ، تهران، دفتر ادبیات هنر و مقاومت، صفحات 205 الی 209.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده