خرمشهر تا ابوغریب(13)
خبر رحلت امام سئوال: در مورد خبر رحلت امام بفرمائيد؟ بله اين هم خاطره مهّمي است. من شبها پا مي شدم، نماز شب را قبل از اذان مي خواندم. گاهي، زمان توي زندانها معلوم نبود. يعني مشخص نبود ساعت چند است. نماز را همينطوري مي خوانديم و گاهي نمازمان قاطي مي شد. همين جوري براي خودمان نماز مي خوانديم. ولي توي اردوگاه كه آمده بوديم تقريباً مي دانستيم زمان چه موقعي است. من بلند مي شدم و نماز مي خواندم. جوانها را اصلاً نمي گذاشتند. از پشت پنجره مي آمدند و كنترل مي كردند. آن فرمانده اردوگاه بارها مي آمد و از پشت پنجره مرا مي ديد. اصلاً با من كاري نداشت. حتي به من سلام مي كرد.

يك شب نماز خواندم و بعد از آن خوابيدم . يك جواني آمد ظاهراً فرمانده گردان بود درد داشت، تب داشت، خوابيده بود و به او سرم وصل بود. آن هم توي اتاقي خوابيده بود- توي اتاق درمانگاه- كه من خوابيده بودم. يك دفعه از خواب پريد و گفت، دكتر خواب ديدم امام آمد اينجا و رفت جلوي تخت تو، من فكر كردم چون اين جوان تب داره اينو ميگه، گفت، امام از اين در آمد تو، من سلام كردم، گفت با او كار دارم، آمد پيش تخت تو و نمي دانم با تو چه كار داشت، بعد آمد بيرون، شما هم پشتش آمديد بيرون، آمد توي حياط، عبايش را برداشت و حركت داد و بعد رفت به طرف آسمان. ساعت حدود 3-4 صبح بود كه اين خواب را اين جوان برايم تعريف كرد.

 صبح كه ما رفتيم به سر كار، ساعت0700 ديدم يكي خوشحال است و دست مي زند كه امام رحلت كرده، جوان خوب ديگري هم بود كه وظيفه بود، گفت، راست مي‌گويد دكتر، من اخبار شنيده ام، صبح فوت كرده، من باور نكردم، آمدم كار را ول كردم و آمدم بيرون و ديدم بلند گوي اردوگاه هم دارد اين خبر را مي گويد و فهميدم واقعيت دارد . بعد آمديم توي اردوگاه و نشستيم و به فكر فرو رفتم آن دكتر فهميد كه من ناراحت شدم. يك عده از بچه ها كه اكثراً در مراسم هاي مذهبي و نماز جماعت شركت مي كردند و داراي روحيه انقلابي و معنوي بودند ناراحت شدند و خودشان را مي زدند و يك عده کمی هم که در مدت اسارت روحیه خراب و اخلاق ناجوانمردانه خود را نشان داده و با عراقی ها و منافقین همکاری داشتند، دست مي زدند و مطابق معمول خوشحالي مي كردند. به طوري كه آخر سر آن سرگرد عراقي آمد و به اينها گفت خجالت بكشين، ما كه دشمن شما هستيم اين كار را نمي‌كنيم- كسي كه آن همه شكنجه كرده بود- گفت، صد رحمت به اون بچه بسيجي ها. يكي از اين خبر چين ها خودش را زن كرده بود و تنبك مي‌زد و از اين حركات در مي آورد. بعضي ها هم به علت تألماتي كه داشتند حتي غش كردند و آنها را به درمانگاه آوردند و ما مي فهميديم كه ناراحتي آنها واقعي است.

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده