جنگ و اسارت(7)
شروع مجدد خدمت بعد از يكسال استراحت در منزل بهبودي نسبي پيدا كردم. براي ادامه خدمت به پادگان رفته و خود را به سرهنگ يعقوب نظري كه باقيمانده لشكر21 بود، معرفي كردم و او سمت معاون گردان آموزشي را به من واگذار كرد. از خدمت ايشان مرخص شده و به فرمانده گردان 2 خود را معرفي كردم و از آن روز به بعد خدمت مجدد خود را با آموزش دادن سربازان شروع كردم. دو دوره آموزش سربازي تعليم داديم و در پايان دوره دوم، در مهر 1361 به سرپرستي من تعدادي درجه دار- از هر يگان يك درجهدار- به منطقه لشكر21 حمزه كه در پنج كيلومتري خرمشهر بود حركت كرديم. بعد از معرفي، براي استراحت به قرارگاه رفتم. در آنجا سرهنگ علي رزمي معاون لشكر مرا ديد و پيشنهاد كرد كه در منطقه بمانم و من در جواب گفتم: اطاعت ميشود. به خاطر اينكه آموزش تاكتيك اسلحه شناسي و طرح عمليات نقشه خواني من بنا به تشخيص فرماندهان وقت خوب بود، مرا در منطقه به عنوان مربي نگه داشتند و در محل ركن 2 تيپ2 سازمان دادند و آموزش افسران و درجهداران وظيفه را در منطقه به عهده گرفتم.

شناسايي منطقه

      عمليات بيت‌المقدس در سال 1361 طرح ريزي شده بود و قرار بر اين بود كه من همراه سرپرست تيپ2، دو روز قبل از اجراي عمليات به خط مقدم برویم و منطقه را شناسايي كنيم.  صبح روز بعد آماده رفتن بوديم كه يكي از افسران وظيفه شجاع و لايق كه مهندس راه و ساختمان و مسئول ركن4 بود، گفت: من نيز براي انجام مأموريت با شما مي‌آيم. اين مهندس جوان و يك سرباز راننده را نيز با خودمان برديم.

بعد از شناسايي كامل خط مقدم جبهه، آنجا را ترك كرده و به سمت قرارگاه حركت كرديم. وقتي به اولين خاكريز رسيديم، توپخانه عراق به طرف ما شروع به آتش كرد. دومين خاكريز را پشت سر گذاشته و به طرف سومين خاكريز با انجام حركات تاكتيكي در حركت بوديم كه ناگهان توپي در نزديكي ما منفجر شد و صورت سرپرست تيپ، جناب سرهنگ فراهاني زخمي شد و افسر جوان هم به شهادت رسيد. من با سرباز راننده، سرهنگ فراهاني را بغل كرده و به طرف قرارگاه مي‌برديم كه سرهنگ فراهاني گفت: مرا رها كنيد و به فكر خودتان باشيد و از حال رفت. ولي ما هم چنان ايشان را به طرف قرارگاه حمل مي‌كرديم كه توپ ديگري در پشت خاكريز سوم منفجر شد و موج حاصل از آن مرا پرت كرد و محكم به زمين كوبيد و من نيز بيهوش شدم. ساير همكاران زخمي‌هاي سپاه و ارتش را با آمبولانس به باند هوانيروز رسانده و از آنجا با بالگرد به پايگاه وحدتي دزفول برده بودند.

 

انفجاري كه موجب خير بود

       موج انفجاري كه مرا پرت كرده بود، باعث شده بود كه تركش‌هايي كه قبلاً در سر داشتم، چند ميليمتر از پرده مغز فاصله گرفته و قابل عمل باشند. وقتي به هوش آمدم، تركش‌ها را خارج كرده بودند و حالم رو به بهبودي بود و احساس سردرد مي‌كردم. دكتر طاهري كه پزشك جراح من بود، پس از معاينه گفت: شما را به تهران اعزام مي‌كنيم تا در آنجا استراحت كنيد. روي اين اصل با هواپيمايc130 ارتش ساعت 5 بعد ازظهر همه زخمي‌هاي ارتش و سپاه را كه نياز به استراحت داشتند، به تهران منتقل كردند.

وقتي به تهران رسيديم، ستاد تخليه مجروحان جنگي فوراً همه مجروحين را به بيمارستان‌ها انتقال داده و مرا در بيمارستان ژاندارمري ونك كه در حال حاضر بيمارستان ولي عصر ناجا مي‌باشد، بستري كردند. بعد از يك هفته كه كمي بهبودي يافتم، به خانواده‌ام زنگ زده و گفتم: كه در بيمارستان وليعصر بستري هستم.

     يك ماه در بيمارستان ژاندارمري بستري بودم و براي استراحت سه ماهه در منزل، از بيمارستان مرخص شدم  ولي سردرد رهايم نمي‌كرد و دست و پايم مي‌لرزيد. در مدت سه ماهي كه در منزل استراحت مي‌كردم، براي رهايي از سردرد و لرزش دست وپا به متخصصين زيادي مراجعه كردم تا اينكه يكي از آشنايان، آدرس پرفسور سميعي را به ما داد و از كارش تعريف كرد. چند جلسه به مطب پرفسور سميعي مراجعه كردم و بعد از آن توسط پرفسور سميعي، براي انجام طب سوزني به دكتر ديگري معرفي شدم.

بالاخره به ياري قادر مطلق و با مراجعه به پزشكان و متخصصين و انجام جلسات متعدد طب سوزني، حالم خوب شد.

    بعد از بهبودي، دوباره به منطقه عين خوش رفته و خود را به لشكر21  معرفي و مشغول انجام وظيفه شدم. در اكثر عمليات‌ها شركت داشته و هربار كه به جبهه اعزام مي‌شدم، آرزو مي‌كردم كه در راه اعتلاي قرآن و پياده شدن اسلام ناب محمدي(ص) و دفاع از خاك پاك وطن اسلامي، مقام والاي شهادت نصيبم شود. در طول خدمتم، در بيشتر منطقه‌ها از جمله خرمشهر، مهران ، دهلران، بانه، شيخ قوم و شرهاني، دشت عباس، سردشت، گيلانغرب و سومار، براي مقابله با دشمن متجاوز شركت كردم.

در مورخه 10/1/64 به لشكر 58 ذوالفقار منتقل و به گردان 744 واگذار شدم. اين گردان در منطقه سردشت به تيپ هوابرد مأمور بود و با يگان هاي سپاهي همكاري صميمانه‌اي داشت (عمليات ضدچريكي انجام مي‌داد) لازم به ذكر است كه در عمليات مذكور هيچ‌گاه داخل دهكده را نمي‌زديم، بلكه اطراف دهكده را با آتش پشتيباني خمپاره‌اندازهاي 120م‌م پوشش مي‌داديم. گرچه گروهك‌هاي محارب و عناصر ضد انقلاب با نظام اسلامي در جنگ و ستيز بودند، ولي نيروهاي اسلام رعايت مي‌كردند، هر چند كه ترحم بر پلنگ تيزدندان ستمكاري بود بر گوسفندان. در اطراف سردشت منطقه عمل هر گروهان مشخص گرديده بود كه مسئوليت حفظ و حراست آن‌را به عهده داشت.

با رعايت و تكيه بر اصول جنگ(1-اصل رهبري 2- اصل هدف 3- اصل آموزش 4- اصل تحرك 5- اصل آماد و پشتيباني 6- اصل ايجاد برتري آتش براي حفظ يگان 7- اصل استتار و اختفاء 8- اصل ضربت قوي بر ضعيف  9- اصل كمك‌هاي مردمي 10-اصل انگيزه)

 

( توجه: اصول جنگ پذیرفته شده در نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران همان اصول جنگ معروف نه گانه هستند. برای حفظ امانت داری در نوشته نویسنده محترم تصرفی نشده است.-ویراستار)دشمن را غافلگير مي‌كرديم و به او نزديك مي‌شديم، مي‌كشتيم و كشته مي‌شديم، الحمدالله رب‌العالمين در نيروهاي خودي روحيه نبرد با دشمن و ضد انقلاب بالا بود. بنابراين با رعايت اصول ده‌گانه، شعار به جنگ ار چكد خونم از قلب پاك – خدا، دين، ميهن نويسد به خاك را عملاً نشان ‌داديم تا اينكه اثري از عناصر ضد انقلاب (كومله و دموكرات) باقي نماند.

خلاصه با مبارزه پيگير با گروهك‌هاي محارب منافقين مفلوك به اردوگاه اشرف واقع در نوار مرزي عراق پناهنده شدند و خائنين، عناصر احزاب منحله دمكرات و كومله به سزاي اعمال‌ پليد خود رسيدند.

 

سرماي سردشت

همانطور كه در بالا بيان گرديد به فرماندهي گردان 744 لشكر 58 ذوالفقار منصوب شدم كه پس از مدت كوتاهي گردان زير امر تيپ هوابرد قرار گرفت و در منطقه سردشت مشغول انجام عمليات گرديدم. در پائيز همان سال مرخصي گرفته و جهت ديدار خانواده خود به شاهين‌دژ رفتم. پس از چند روز استراحت و رسيدگي به امور زندگي، براي رفتن به منطقه آماده شدم. آن زمان برادرم در منطقه سردشت با عنوان سپاهي وظيفه در حال خدمت بود. مادرم گفت: مقداري وسايل خوراكي، علاالدين، پليور، جوراب و دستكش آماده كرده‌ام كه براي برادرت ببري. بعد از خداحافظي با خانواده وسايل را برداشته و به طرف منطقه حركت كردم و در اولين فرصت پيش برادرم رفته و وسايل را تحويل دادم. ولي چون برادرم از نظر وسايل گرمايشي مشكلي نداشت، مقداري از وسايل خوراكي را برداشت و بقيه را به من داد. با برادرم خداحافظي كرده و به محل خدمت بازگشتم.

 زمستان آن سال در منطقه سردشت برف زيادي باريد و كاركنان پايور و وظيفه يگان‌ها از لحاظ تأمين مايحتاج در مضيقه بودند. سرماي منطقه، نداشتن وسايل گرمايشي و كمبود تغذيه مناسب، همه رزمنده‌ها را اذيت مي‌كرد و بارش برف زياد جاده‌ها را مسدود كرده و مانع رسيدن آذوقه و مايحتاج شده بود. قبل از شروع فصل سرما من نامه‌اي به فرمانده تيپ هوابرد نوشته و تقاضاي لباس گرم و تغذيه مناسب و وسايل گرمايشي كردم كه تا شروع بارش برف به دست ما نرسيد ليكن به محض اينكه هوا مساعد شد، فرمانده تيپ با رئيس عقيدتي سياسي مربوطه هماهنگ كرده و چند كاميون از وسايل كمك‌هاي مردمي را براي ما فرستادند. اگر كمك‌هاي مردمي نبود دست و پاي سربازان و حتي کارکنان در اثر سرما سياه مي‌شد. الحق و به موقع اين كمك‌ها به گردان ما رسيد و بين همه كاركنان برابر آمار تقسيم گرديد.

 

 

منبع: جنگ و اسارت، کرمانی زاده، عین الله، 1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده