خرمشهر تا ابوغریب(12)
در زندان امنيتي الرشيد كه بوديم بعد از اسارت در بيمارستان بصره، گفتند، شما را داريم مي بريم هتل و ما هم باورمان شد. تقريباً ما27-28 نفر بوديم. از جايي ماشين دربسته آورده بودند. از ساعت0600 حركت كرديم، آمديم بصره، ساعت0200 يك جايي نگه داشتند، گفتند ناهار مي خواهيم بدهيم. در را باز كردند و ما هم دستهايمان به همديگر بسته بود. من با آنها آمدم، جا هم تنگ بود. روي پاي همديگر نشسته بوديم.

مكاتبات با خانواده 

سئوال: اولين مكاتبه شما با خانواده تان چه زمانی بود؟

بعد از چهار سال

سئوال: به شما پس از چه مدّت جواب دادند؟

بعد از چهار سال كه ثبت نام شديم. آنجا مي گفتندما اينجا مي توانيم شما را بكُشيم. از شما صليب سرخ خبر ندارد.

سئوال: يك خلبان به نام آقاي دژبر‌كه قطع نخاع هم بود آيا او را ديديد؟

نه او را نديدم، خلبانهاي ديگر آنجا بودند. ما خيلي ها را داشتيم . در يكي از اين زندانها در همين ابوغريب آمده بوديم پايين، آن خلبانها هم آمده بودند. يك جايي رفتيم، شنيديم، صداي ايراني مي آيد، فهميديم25-26 نفر، از جمله دكتر كاكرودي با آنها بود. آنجا هفته‌اي دو بار و آن هم نيم ساعت، اينها مي رفتند آفتاب بگيرند، و من از بالاي پنجره نگاه مي كردم و آنها را مي ديدم، ولي قادر به حرف زدن با آنها نبوديم.

آنها در طبقه پائين بودند، تيمسار محمودي هم بود كه از ايشان هم ظاهراً صليب سرخ اطلاعي نداشت. از جمله يك خلبان به نام شفيعي هم بود كه الان سرتیپ شده است. بعد ما با همين دكتر پاك نژاد از طريق كانال كولر، ارتباطي با آنها برقراركرديم و از آن بالا و با يك نخي ، خلاصه آنها راديويي داشتند و گاهي خبر هم مي دادند. آنان  مي‌گفتند كه ما خلبان هستيم. آقاي پاك نژاد صحبت مي كرد و بعد به ما مي‌گفت كه اينها چه مي گويند. آنها پائين بودند و ما بالا و آنها را وقتي آفتاب مي بردند ، ما را نمي بردند . و وقتي ما را مي‌بردند، آنها را نمي بردند. منتها ما آنها را چون طبقه بالا و دوم بوديم مي‌ديديم، اما آنها ما را نمي ديدند.

اخبار ايران

سئوال: اخباري از ايران در آنجا بدست مي آورديد؟

طبقه پائيني ها يك راديويي گرفته بودند و نمي دانم از كجا بدست آورده بودند. از آنجا به ما خبر مي دادند. همين وضع بوديم تا آمديم اردوگاه، آن جا هم كساني از جمله همين راننده ما يك راديوي كوچكي به دست آورده بود. با آن ، اخبار عربي گوش مي داد و بعد به ما اخبار را مي گفت و ما مطلع مي‌شديم.

سئوال: وقتي در ايران و جبهه ها عمليات مي شد آنجا تغييري ايجاد نمي شد؟

در زندان امنيتي الرشيد كه بوديم بعد از اسارت در بيمارستان بصره، گفتند، شما را داريم مي بريم هتل و ما هم باورمان شد. تقريباً ما27-28 نفر بوديم. از جايي ماشين دربسته آورده بودند. از ساعت0600 حركت كرديم، آمديم بصره، ساعت0200 يك جايي نگه داشتند، گفتند ناهار مي خواهيم بدهيم. در را باز كردند و ما هم دستهايمان به همديگر بسته بود. من با آنها آمدم، جا هم تنگ بود. روي پاي همديگر نشسته بوديم. وانت خيلي كوچكي بود وتعداد زياد بود، مثل همين ماشينها كه مرغ را مي برند، تور داشت. يك جايي در را باز كردند كه يكي از نگهبان ها برود و غذا بگيرد. نمي دانم چه‌طور شد و گفت اسير آورديم. ديديم يك عده با چوب و چماق دارند مي آيند براي حمله به طرف ما و همه ما آنجا نشسته بوديم و پايمان هم بسته بود براي آنها تبليغات خيلي مهم است. آنها هم كه ديگر نمي‌دانند اسير بيچاره، دست بسته است. يك مرد كه خدا پدرش را بيامرزد در را بست. فقط توانست چيز هايي بدهد دست ما،  وگفت اين را بگيريدو داخل بخوريد. آن راننده گذاشت فرار. چون يك عده اي داشتند مي آمدند. در را بستند و ما همين وضع در حال رفتن، يك لقمه اي نان و يك ران مرغ كوچك كه به هر دو نفر داده بودند خورديم. خلاصه منظورم اين‌كه آنها تعصب عجيبي داشتند. يك مرد هم در همان بيمارستان بصره كه آنجا بوديم، يادم آمد. قبل از عمل، من هنوز داشتم از درد به خودم مي پيچيدم و يك خانمي هم نشسته بود. از آنجا كه كت زرد، تن من بود، فهميد كه اسير ايراني هستيم، آن زن با توجه به تبليغاتي كه شده بود، كفشش را در آورد و شروع كرد به زدن ما. البته نگهبان اردوگاه هم از اين تيپ آدم ها بود، كسي بود كه16 نفر از افراد خانواده اش كشته شده بودند. بيچاره اهل نماز و قرآن هم بود، ولي به‌خاطر تبليغات رژيم عراق، به‌شدت ايراني ها را مي زد.

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده