جنگ و اسارت(6)
بازديد فرمانده قرارگاه غرب از گردنه خان«بانه» در اواخر خرداد 1359 به ما اعلام كردند كه فرمانده قرارگاه غرب -كه در آن زمان جناب سرهنگ صياد شيرازي بودند- ميخواهند از گردنه خان بانه بازديد به عمل آورند، يك جايگاه بالگرد و يك گروه جهت اداي احترام آماده و نسبت به برقراري امنيت هر چه بيشتر منطقه، اقدام نمائيد. يكي از درجهداران را براي تهيه دو كيسه گچ كه براي آماده سازي جايگاه بالگرد نياز داشتيم، فرستادم.

جايگاه بالگرد را با نوشتن حرف انگليسي H و كشيدن دايره در يك منطقه مناسب براي فرود فرمانده قرارگاه غرب آماده كرديم. همه اقدامات لازم براي برقراري تأمين را انجام داده و منتظر فرود بوديم. نيم ساعت بعد، فرمانده قرارگاه تشريف آوردند. پس از اداي احترامات نظامي، در مورد وضعيت منطقه از من سوال كرد. اطلاعات كلي منطقه و همچنين تبادل آتش خمپاره در شب را به استحضار ايشان رساندم. ايشان در مورد تبادل آتش خمپاره در شب سوال كردند كه يك بر چند مي‌زني؟ گفتم يك بر دو و يا يك بر سه.  انگشتان دستش را باز كرد و فرمود: يك بر پنج بزن و با ايجاد برتري آتش، يگانت را حفظ كن. در پايان،  ايشان از تجهيزات، مهمات، وضعيت منطقه و نفرات بازديد كلي به عمل آورده و توصيه‌هاي لازم را بيان داشتند و با اظهار رضایت گردنه خان را ترک نمودند.

 

مسافري كه دشمن بود

    چند روز پس از بازديد فرمانده قرارگاه غرب از منطقه حدود ساعت 11 صبح، يك ميني‌بوس مسافر‌بري در بالاي گردنه خان، مقابل تأسيسات راهداري نگه داشت و يك جوان كرد به بهانه دستشويي از ماشين پياده شد. من نيز به رفتار ترديد آميز وي شك كرده و احساس كردم كه او منطقه و سنگرهاي ما را بررسي مي‌كند. بر حسب احتياط و براي جلوگيري از ترفند دشمنان داخلي و خارجي، پس از مشورت با فرماندهان دسته قرار بر اين شد كه جاي سنگرها را به طور زيگزاگ و با فاصله 50 متري تغيير دهيم و بعد از ناهار مشغول كندن محل سنگرها شديم.

   

  بعد از اذان مغرب آتش خمپاره‌هاي دشمن به سمت ما آغاز شد. ما نيز به سمت دشمن با اجراي آتش يك بر پنج شروع به تير اندازي كرديم و تا طلوع آفتاب تبادل آتش ادامه داشت. تغيير محل سنگرها باعث شد كه همه خمپاره‌هاي دشمن به محل سنگرهاي قبلي اصابت كند و خوشبختانه با تغيير به‌موقع محل سنگرها توانستيم جان نيروهاي خودي را از آتش دشمن حفظ كنيم. پس از تعويض و مستقر شدن يگان در پادگان بانه روي اين موضوع صحبت مي‌كرديم، دوستان مي‌گفتند؛ اين يك الهام الهي بوده كه به فكر شما افتاده است تا جاي سنگرها را عوض كنيد و الحمدالله تلفاتي نداشته باشيد.

 

انتقال يگان از گردنه خان به پادگان بانه

       مدتي بعد به ما ابلاغ شد كه جاي نيروهاي خود را با يگان ديگري تعويض كرده و در پادگان بانه مستقر شويم. اقدامات لازم براي تعويض محل استقرار يگان‌ها انجام گرفت و ما در پادگان بانه مستقر شديم. سه روز پس از استقرار در پادگان بانه، يكي از افسران شجاع  و متدين ستوانيكم ناصر آراسته به فرمانده گردان پيشنهاد كرد كه به گردنه خان برود و فرمانده گردان با پيشنهاد ايشان موافقت كردند. در موقع تعويض محل استقرار يگان‌ها دشمن از فرصت استفاده كرده و محور گردنه به دكل مخابراتي و ايستگاه تلويزيون را مين گذاري كرده بود. زماني كه ستوانيكم آراسته  با خودرو  عازم گردنه  و دكل مخابراتي بوده، ماشين وي روي مين رفته و واژگون شده است كه در اثر اين حادثه ايشان يكي از چشمان خود را از دست داد و به شدت مجروح گرديد و سرباز راننده ايشان هم به شهادت رسيد. (قابل ذكر است كه نامبرده هم اكنون در ارتش جمهوري اسلامي ايران در حال انجام وظيفه مي‌باشند).

 

تجاوز نيروهاي عراقي

     در پادگان بانه مأموريت داشتيم كه با همكاري نيروهاي سپاه، روستاهاي اطراف بانه را از وجود نيروهاي كومله و دموكرات پاكسازي كنيم و به همين خاطر بيش از 9 ماه بود كه مرخصي لغو شده بود. در تاريخ 31/6/59 عراق رسماً به ايران حمله كرد كه من اين موضوع را از طريق اخبار ساعت 1400 شنيدم. در آن موقع گردان ما درست سه ماه درگیر جنگ داخلي با منافقين، ضد انقلاب، كومله و دمكرات بود. و عناصر ضد انقلاب با كومله و دمكرات تباني كرده و ائتلاف نموده و بر عليه نيروهاي ارتشي و سپاهي جنگ مسلحانه مي‌كردند در شهر بانه شهرباني سقوط كرده، پادگان ژاندارمري تخليه و همه ادارات دولتي تعطيل شده بودند. شهرباني در يك حالت جنگ‌زده و اضطرار بود و مردم با نااميدي به زندگي ادامه مي‌دادند. در يكي از همين روزها در تاريخ 24/8/59 ساعت 2 بعد از نصف شب فرمانده پادگان به سنگر من تلفن زده و گفت: مخبرين خبر آورده‌اند، كه ارتش متجاوز بعث عراق در منطقه سردشت 3 كيلومتر وارد خاك ايران شده است بنابراين به  شما مأموريت داده مي‌شود كه، با دو دسته از سربازان وفادار و با ايمان و دو دسته از برادران پاسدار كه ساعت 4 صبح به شما ملحق مي‌شوند، جهت پاكسازي منطقه اقدام نمائيد. براي موفقيت بيشتر در عمليات، از فرمانده

 

تقاضاي دو دستگاه تانك و يك دستگاه نفربر 548 M را نمودم ايشان با اين درخواست موافقت كردند.

 

اعزام يگان از بانه به سردشت و پاكسازي بوئين سفلي و بوئين عليا

        طبق دستور رأس ساعت 4 صبح همه نيروهاي ارتش و سپاه آماده اجرای عمليات بودند. قبل از حركت بي‌سيم‌هاي برادران سپاهي را با بي‌سيم‌هاي پرسنل نظامي هم چانل كردم. فرمانده پادگان براي ايجاد وحدت و همكاري بيشتر بين برادران سپاهي و ارتشي، توصيه‌هاي لازم و ضروري را بيان كرده و گفتند: ارتش بازوي راست و سپاه بازوي چپ انقلاب اسلامي هستند و براي رسيدن به هدف واحدي كه در پيش داريد، همكاري و همياري صميمانه‌اي با يكديگر داشته باشيد. بعد از سخنراني فرمانده، از پادگان به طرف بوئين سفلي حركت كرديم. نرسيده به بوئين سفلي، دستور دادم تانك‌ها و خودروها در حاشيه جاده سنگر بندي نموده و افراد ضمن برقراري تأمين و آماده نمودن سلاح‌هاي مربوطه آرايش نظامي بگيرند. سربازان و درجه‌داران و فرماندهان دسته با آرايش پياده نظام همراه با برادران سپاهي، دهكده را محاصره كردند. با ديدن ما عناصر كومله و دموكرات متواري شده و به ارتفاعات رفتند و تعداي نيز به نيروهاي متجاوز بعث عراق پيوستند.

      بعد از پاكسازي بوئين سفلي با آرايش نظامي به طرف بوئين عليا حركت كرديم. حدود سه كيلومتري بوئين عليا، نيروهاي منافق و كومله و دموكرات كه در ارتفاعات سنگر گرفته بودند، ما را محاصره كردند. جنگ لحظه به لحظه شدت مي‌گرفت و ارتش عراق نيز از نيروهاي ضد انقلاب پشتيباني مي‌كرد. نيروهاي پياده نظام و خمپاره اندازها را با ساير سلاح‌هاي سنگين به حالت دوراني سازماندهي كرده و به تانك‌ها دستور پوشش نيروهاي خودي را دادم تا نيروها فرصت پيشروي داشته باشند.

 من به عنوان ديده‌بان با نقشه، سمت و گراي نيروهاي ضد انقلاب و منافق را به آتشبار توپخانه و دسته خمپاره انداز 120م‌م ‌ مستقر در پادگان بانه مي‌دادم و آنها بر روي دشمن اجراي آتش مي‌كردند. آتش مداوم و مستمر نيروهاي خودي باعث عقب نشيني دشمن گرديد. درگيری به شدت ادامه داشت و نيروهاي ما از كوچك‌ترين فرصت براي پيشروي استفاده كرده و خود را به مواضع تعجيلي مي‌رساندند.

 

مجروح شدن از ناحيه سر

      ساعت 1230 تاريخ 24/8/59 كه با پنجم ماه محرم مصادف بود، همراه با بي‌سيم‌چي در يك موضع تعجيلي سنگر گرفته بوديم كه خمپاره‌اي در در نزديكي ما منفجر شد. تركش‌هاي حاصل از انفجار خمپاره، با اينكه كلاه آهني بر سر داشتم، مرا از ناحيه سر به شدت مجروح كرد و باعث شد مرا همراه با ساير مجروحين به پادگان انتقال دهند. اقدامات اوليه پزشكي در پادگان بر روي سرم انجام گرفت و چون در پادگان امكانات پزشكي محدود بود، مرا همراه با چند نفر ديگر كه نياز به مراقبت‌هاي پزشكي در بيمارستان داشتيم، با بالگرد به شهرستان مراغه انتقال دادند.

تعدادي از مجروحين در آنجا بستري شدند و به خاطر در دسترس نبودن دكتر مغز و اعصاب مرا از آنجا به تبريز منتقل كردند. در بيمارستان امام خميني(ره) تبريز به مدت 45روز بستري بودم كه صدام دستور داد شهرها را بمباران كنند. به دليل ازدياد مجروحين در بيمارستان از آنجا ترخيص شده و به خانه خاله‌ام در تبريز رفتم. پس از 15 روز استراحت در خانه، درد شديدي در ناحيه سر احساس كردم كه خانواده‌ام مرا از طريق راه آهن به تهران، بيمارستان خانواده ارتش رساندند.

به مدت 35 روز تحت نظر پزشكان متخصص در آنجا بستري بوده و پس از آن براي استراحت يكساله در منزل، از بيمارستان مرخص شدم و هر ماه براي تست و معاينه وگرفتن دارو به بيمارستان مراجعه مي‌كردم. تركش‌هايي كه در سرم بود به پرده مغز چسبيده و امكان عمل جراحي را به پزشكان نمي‌داد و دكترها مي‌گفتند: اگر تركش‌ها را با عمل جراحي بيرون بياوريم، احتمال دارد كه فلج يا كور و يا كر بشويد و به همين خاطر از دارو و مسكن استفاده مي‌كردم.  هميشه از شدت درد آه و ناله و گريه مي‌كردم و هر بار كه درد به سراغم مي‌آمد، آرزوي مرگ مي‌كردم. براي بهبودي هر شب تعداد صد صلوات بر محمد و آل محمد(ص) مي‌فرستادم.

      در بهار سال1360 شبي در بستر مرگ و زندگي، سر درد شديد عصبي گرفتم و از فرط درد و آه و ناله و گريه به خواب رفتم آن شب يك خواب نوراني ديدم و براي آن كه حرف و حديثي پيش نيايد از ذكر جزئيات آن خواب نوراني خودداري مي‌كنم. فقط همين را بگويم كه به بركت اين خواب بلند شدم و در بستر نشستم. احساس كردم، سردرد شديدي كه داشتم كمي آرام گرفته است. هزار صلوات بر محمد و آل محمد(ص) فرستادم و پس از صرف صبحانه عصا گرفته و در حياط خانه كم كم راه رفتم. در ضمن هنگام صرف صبحانه خوابي را كه ديده بودم، براي عيالم تعريف كردم و ايشان خيلي شاد شدند و گفتند انشااله خوب مي‌شوي.

رو به روي ما همسايه‌اي بسيار مؤمن و نماز خوان بود خانم رفت تا در مورد تعبير اين خواب از حاجيه خانم سئوال كند و ايشان خواب را اين چنين تعبير كرده و گفته بودند:

خوش به حال بيننده خواب، دخترم! انشااله شوهرت خوب مي‌شود، هر روز مقداري عسل با آب نخود بخورد. سپس آمد و گفت: حاجيه خانم خوابي را كه ديدي اين چنين تعبيركرده و گفت: به حول قوه الهي خوب مي‌شوي.

 

منبع: جنگ و اسارت، کرمانی زاده، عین الله، 1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده