خرمشهر تا ابوغریب(11)
خاطراتم از كساني كه در آن جا شهيد شدند. سئوال: در ايامي كه آنجا بوديد آيا كسي شهيد و يا فوت كرد؟ بله در اردوگاهي كه بوديم تقريباً حدود 16-17 نفر قطع نخاع داشتيم. در همين قطع نخاعي ها، كساني بودند كه وابسته به درمانگاه بودند. ما هم در همانجا مي خوابيديم. اين كار تر وخشك كردن اينها هم با آن شرايط كه نه ويلچري بود و نه وسيله ديگري، خيلي سخت بود . من بايد به اينها كمك مي كردم و چون به آزمايشاتي كه من انجام مي دادم، پزشكان عراقي بايد دارو مي دادند اما چون شرايط جنگي و اردوگاهي بود مي گفتند، چيزي نيست.

مثلاً يك اسير17- 18 ساله بود و شبها كه من براي نماز شب بيدار مي شدم، از من هم مي خواست كه او را بيدار كنم، و مي خواست نماز بخواند، من هم اورا بيدار مي كردم. اين جوان به‌علت بيماري و مشكلات، دائماً به خودش ادرار مي كرد. برايش آب مي بردم و وضو مي‌گرفت. نماز شب مي خواند كه خيلي من را تحت تأثير قرار داد. ايشان بعد از مدتي دچار خونريزي از كليه ها شد، و بعد شهيد شد.

من به‌خاطر سن وسال و نوع كارم، فقط مي توانستم از نظر دارويي به آنها كمك كنم، كه مي كردم. ولي خوب كافي نبود. كلاً دو نفر از بسيجيان قطع نخاع و دو نفر هم بخاطر اسهال خوني شهيد شدند.

سئوال: اين عزيزان شهيد را كجا دفن مي كردند؟

محل دفن اين شهيدان در خارج از اردوگاه بود كه مي بردند و پس از دفن، يك عدد شيشه مي گذاشتند تا محل دفن معلوم باشد. گزارش فوت را هم به صليب سرخ مي دادند، تا به ايران اطلاع بدهند.

خودم هم توي آن اردوگاه بيمار شدم. يك سال تمام، شب و روز درد كشيدم و دكتر هاي آنجا با آن‌كه خيلي به من محبت مي كردند هر چه مراجعه مي كردم، به من چيزي نگفتند و مسكن مي زدند. البته الان مشخص شده است كه تومور روده بوده است.

شبها با مُسَكن مي خوابيدم، دچار خونريزي شديد، از روده و اسهال بودم . وزنم به 41- 42 كيلو رسيده بود. بالاخره يك آقاي دكتري آمد و من را معاينه  كرد و گفت بايد عمل بشود و من را به اتاق عمل بردند. آن‌طور كه آنها گفتند، از ساعت 500 صبح  تا 400 بعد از ظهر، عمل طول كشيد و حدود 35 سانتي متر از روده را برداشتند. ظاهراً 6-7 دكتر در عمل كمك كرده بودند. چون من دكتر بودم، خيلي به من محبت مي كردند. آن آقاي دكتر بعداً به من گفت، من اين تومور را كاملاً برداشتم. تومور خطر ناكي هم بود و من از بالا و پايين تومور را هم برداشتم.

قبل از اين، يك شب من خواب ديدم، يكي به من گفت اين بيماري از تو رفع مي شود و من ديدم كه يك خرچنگ خون آلود از سر من رد شد. من فهميدم كه رحمت الهي شامل حالم شده است. براي اتاق عمل، به علت خوابي كه ديده بودم دلم قوي بود و آن خواب آنقدر واضح بود كه با اين‌كه بيماري خطرناكي بود، خود دكتر ها هم تعجب مي كردند.

الحمدلله بعد از آن هيچ مشكلي نداشتم. البته وقتي به ايران آمدم، تا سه ماه يك كيسه هم به من وصل بود و من 2-4 ماه هم در بيمارستان نيروي دريايي، در تهران بستري بودم . بعد جراحان ايران، شكم من را عمل كردند و بستند و به من گفتند كه هيچ اثري از تومور در شكم من نيست. به‌هر حال بعد از عمل در عراق، من را در بيمارستان بستري كردند. آنجا اسهال خوني زياد بود.

در اتاقي كه من بودم، يك نفر اهل شيراز كه معلم هم بود، آورده بودند كه دچار اسهال و استفراغ شديد بود. من با او در يك اتاق بودم. درب اتاق كه از بيرون قفل بود، من هم كه تازه عمل كرده بودم و درد داشتم. اين بيمار هم، هر ساعت مي خواست توالت برود. من او را روي شانه ام مي‌انداختم و با آن حالت عمل كرده او را به دستشويي مي بردم. چون خون ريزي داشت. سربازان عراقي نگهبان آنجا ما را مسخره مي كردند و سوت مي‌زدند‌‌. بالاخره آن آقاي دكتر عراقي آمد و به آنها با حالت دعوا تذكر داد كه اين آقا مريض است و شما داريد اين‌جوري رفتار مي كنيد. فردا صبح، خونريزي هم اتاق من شديد شد كه من در زدم و دكتر آمد. دوايي نوشت و رفت ظاهراً دكتر وظيفه بود. من دوايي را كه نوشت، به بيمار دادم و سرمش را وصل كردم و سعي كردم از او پرستاري كنم. يك دفعه حال بيمار بدتر شد. بيمار من را صدا زد و گفت: دكتر مي دانيد امامان كرامات دارند. من هم تائيد كردم و با صداي فرياد تقاضاي دكتر مي كردم، تا فردا صبح دكتر متخصص آمد. در حال ويزيت او بود‌كه ناگهان‌ با اضطراب از جايش بلند شد و به طرف دستشويي دويد و به حالت سجده افتاد و شهيد شد. دكتر عراقي خيلي متأثر شد و به من گفت او را دير به بيمارستان آوردند. من‌ هم كه چاره اي نداشتم. روز بعد كه دكتر آمد. گفت: من ديروز برايش دارو نوشتم، اينها دارو را برده و فروخته اند. دارو آنجا كم بود، دكتر خيلي ناراحت شد. اين جوان كه جواني معلم بود، وقتي من به ايران آمدم، برادرش به ديدن من آمد و گفت: برادر من چطور بود، آيا شما در آخرين لحظات بالاي سرش بوديد؟ من گفتم: بله، و خاطرات خود را تعريف كردم. اسم اين معلم عزيز حسين نيك بخش بود.

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده