شکارچی تانک(10)
شبانه کلیه وسایل را جلو بردیم روز چهار شهریور1360 نزدیک غروب تا آنجائی که ماشین می توانست برود رفتیم. در شب هم چون هوا بسیار تاریک بود، رفتن به آن منطقه خیلی مشکل بود. برای این کار گفتم مقداری سیم تلفن آوردند. از محل حرکت و تا محلی که بایستی می رفتیم سیم کشیدیم. بچه ها سیمها را می گرفتند و جلو می رفتند. من جلو افتادم و بقیه نفرات پشت سر من حرکت کردند.

تا حدود ساعت۱۲ توانستیم کلیه وسایلمان را به محل مورد نظر ببریم. حتی چند گالن آب پیش بینی کرده بودم تا احتمالا موقع تیراندازی گرد و خاک بلند نشود لذا آب را دور و بر قبضه ها پاشیدم تا گرد و خاک جلوی دوربین را نگیرد. و بتوانم هدف را ببینم و موشک را ردیابی کنم.

 همچنین با خمپاره اندازها و توپخانه منطقه هماهنگی کرده بودم که صبح آماده باشند تا وقتی که اطلاع دادم توسط توپخانه و خمپاره اندازها پشت هدف را بزنند تا دیده بان و یا نفرات دشمن در حال دیدبانی منطقه از ترس توی سنگر بروند و ما را نبینند تا ما بتوانیم کار خودمان را بکنیم. از ساعت۱۲ شب تا صبح که هوا روشن شود، زمان مخصوصاً برای من که خیلی دلواپس و هیجان زده بودم، خیلی دیر می گذشت. در هر صورت انتظار با آن همه سختی سرآمد و صبح شد. هوا گرگ و میش بود بلند شدم و بچه ها را صدا کردم و گفتم نماز را بجای آوریم. در آن موقع با خدای خود راز و نیاز کردم و پیش خودم گفتم: خدایا لااقل پیش این دوستان که چند روزی از ما پذیرائی کردند و مورد احترام زیاد آنها قرار داشتیم و موقع آمدن از زیر قرآن کریم ما را گذراندند و هزار تومان صدقه کنار گذاشتند و عهد کردند که اگر سالم برگشتیم، گوسفندی قربانی کنند، روسفید و موفقمان بدار و ما را شرمنده نکن. از جمله یکی از دعاهایم این بود که خدایا حالا که من این تانک ها را منهدم می کنم اگر کسی بی گناه داخل تانک است سببی ساز که به دست ما کشته نشود این دعا درست برخلاف کارهای ناجوانمردانه دشمن بود؛ همان ها که شهرها و مردم بی دفاع ما را به موشک می بستند. پس از استغاثه و راز و نیاز با خداوند، رفتم پای قبضه. سه پایه را برپا کردم، بقیه دستگاه را نیز سوار نمودم.

منبع: تانک شکار رفیع(خاطرات سرهنگ جانباز رفیع غفاری)، جعفری، مجتبی،1395، انتشارات ایران سبز

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده