خرمشهر تا ابوغریب(9)
درمانگاه اردوگاه سوال: آيا آقاي جلالوند كه با شما دستگير شدند با شما بودند؟ آقاي جلالوند همان جا پشت خط به من گفت من را دارند مي برند و خداحافظي كرد، حتي اينجوري هم گفت كه ما داريم مي رويم كربلا، اين حرف را كه ايشان زد گفتم برو، نمي گذاشتند آنها به مجروحين نزديك بشوند، فقط آن خانم ها مي توانستند بيايند . پس از چهار سال كه از زندان آمدم در اردوگاه ديدم آقاي مجيد جلالوند اينجاست. ايشان آنجا كمك ميكرد.

چون خودش پزشكيار بود، درست كرده بود و كمك خيلي خوبي مي‌كرد به بچه هاي اردوگاه كه براي آنها دارو مي گرفت و مي آورد تقسيم مي‌كرد. زير نظر همان پزشك عراقي بود. معمولاً يك پزشك عراقي در اردوگاهها بود كه مسئوليتش با او بود و ايراني ها كه دكتر بودند زير نظر آن دكتر عراقي بايد كار مي كردند. مثلاً بايد مي رفتيم آزمايشگاه و زير نظر او كار مي كرديم. در اردوگاه اطاقي به مساحت15 متر براي ويزيت دكتر عراقي بود كه گوشه آن با ورود من آزمايشگاه درست كردند، كه اين هم پيشنهاد صليب سرخ بود. مملكت آنها بود و دارو و درمان هم به‌دست آنها بود. همانجا در آن اردوگاه يك درمانگاه درست كرده بودند. اين درمانگاه يك پزشك داشت و يك دندانپزشك ، كنار مطب دكتر عراقي يك آزمايشگاه 60 – 70 متري هم بود ضمناً20 – 25 تخت بود كه براي بستري بيماران در نظر گرفته شده بود و ما سه نفر دكتر هم در اين آسايشگاه بيماران بستري مستقر شديم. آزمايشگاه در خدمت خانواده هاي ارتش عراق كه آنجا زندگي مي كردند و ايراني هاي اسير آنجا بود. يك نفر تكنسين آزمايشگاه هم با من بود كه درخواست وسيله مي‌كرديم سپس با نگهبان و راننده به يكي از بيمارستان ها مي رفتيم و وسايل را تحويل مي گرفتم و مي آوردم. همه كاره آزمايشگاه خودم بودم از نظافت گرفته تا انجام آزمايش و حتي دادن جواب آزمايش هم با خودم بود.

 

امكان فرار وجود نداشت

سؤال : در اين رفت و آمدي كه داشتيد آيا فكر فرار به شما زد؟

با فرمي كه ماشين هاي آنها داشت امكان فرار وجود نداشت، چون اصلاً داخل شهر هم نبوديم. ماشينها به صورت وانت هايي بود كه در قسمت جلو توري داشت و آنجا يك نگهبان مسلح نشسته بود . در آن هم از قسمت پشت باز نمي شد. مگر آن‌كه سرباز  مسلح پايين بيايد  و در را باز كند. وسايل را كه مي گرفتيم، سوار ماشين مي شديم. ضمناً دستشان هم براي تير اندازي باز بود. يادم هست يك بار كه مرا براي بيمارستان الرشيد بغداد مي بردند به ما گفتند در ماشين بخوابيد تا شهر را نبينيد. همينطور كه دراز كشيده بودم ديدم ماشين نگه داشت. جلوي ما يك افسر اطلاعاتي بود،‌‌ كمي سرم را بلند كردم ديدم كه از ماشين پياده شد و آن‌طرف خيابان، يك سرباز با يك راننده تاكسي دعوا مي‌كرد، نمي دانم براي چه، ولي آن اطلاعاتي، از ماشين پياده شد و شروع كرد به تير اندازي و در خيابان مي دويد. در حالي كه در هيچ كشوري اين‌طوري نيست. راننده تاكسي را گرفت و او را انداخت در ماشين در كنار ما و ديدم او را به حد زيادي زده اند. اصلاً نپرسيدند كه موضوع چيست. فقط مثل تگزاس اسلحه را گرفت و شروع كرد به تير اندازي، موضوع دعوا هم اصلاً ربطي به راننده و افسر اطلاعاتي ماشين ما هم نداشت. منظورم اين است كه براي شليك آزاد بودند. خصوصاً بعثي ها اينجوري قدرت داشتند.

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهرا

ن

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده