خرمشهر تا ابوغریب(7)
روزه در ماه رمضان سئوال: آيا آنجا روزه هم مي گرفتيد؟ بله آنجا روزه هم مي گرفتيم. همين غذاي شاممان را نگه مي داشتيم، سحر مي خورديم. چيز ديگري نمي دادند كه بچه هاي اهل روزه كه همه اهل روزه و نماز بودند استفاده كنند.

اين ها را نمي شود ترك كرد. گاهي من همان دوتا نان خود را مي دادم به يك شخص ديگري كه هيكل بزرگتري داشت. بدبخت با آن يك نان كه سير نمي شد. يك بار نگهبان كه يك گروهبان بود، گفت: چرا نانت را به كس ديگري مي دهي؟ اگر اين كاررا بكني تنبيه بدني مي شوي. يك روز جواني لباس زير نداشت- خوب براي جوانان مشكلاتي بود- لباسم را به او دادم .

آن‌جا من به‌خاطر كاري كه مي كردم پنج دينار مي گرفتم. مقداري هم صليب سرخ مي داد كه حدوداً ماهانه 15000 تومان مي شد. مي توانستم يك جعبه شير بگيرم. يك اسير، زخم معده اي بود كه شير را به او دادم. به‌خاطر دادن لباس و نان به كسان ديگر، مرا بازجويي مي كردند كه چرا اينكار را مي كني. البته احترام من‌را نگه مي داشتند و مي گفتند كه  نمي زنيمت، ولي اين‌كار را نكن. من هم گفتم، بابا اينها گرسنه اند. لباس اردوگاه يك بلوز و شلوار زرد رنگ بود.

وضع روحي اسرا

سئوال: زنداني هايي كه آنجا بودند از نظر روحي وضعشان چطور بود؟

از نظر روحي چند دسته بودند يك دسته اي كه اعتقاد به مسائل ديني داشتند. آنها خيلي بودند. در همان زندان ها افراد مختلف مي آمدند. تعريف و تبليغ از خودم نباشد، نمي خواهم اسم ببرم از همان شب اول توي همان زندان بلند شدم نماز بخوانم، آرام آرام طوري روي بقيه اثر گذاشتيم بعضي مي آمدند و مي گفتند، آقا نماز ياد ما بده. مثلاً غذا كه مي دادند، يك كاسه اي بود كه همان آب رب گوجه در آن بود بايد به نوبت از آن كاسه مي خورديم، قاشقي هم نبود. خوب اين افراد اكراه داشتند،  من به آنها گفتم ،اول شما بخوريد، بعد من و اين كار سبب شد كه كم كم در آنها اثر بگذارم و به من گفتند نماز را هم يادمان بده .ما هم مي ايستاديم و نماز مي خوانديم.

يك دكتري بود كه19، 20 سال در آلمان زندگي كرده بوده البته عرب بود و متولد  بغداد، ولي او را هم گرفته بودند. مي گفت در ماشينش حدود7000 دلار داشته كه عراقي ها گرفته بودند. تا صبح نمي خوابيد. بعد من به او سوره توحيد را ياد دادم و گفتم بخوان خوابت مي برد. مي‌خواند و مي خوابيد، تا آن‌كه به‌من گفت، نماز را هم يادم بده و بعد نماز خوان شد.

باور كنيد هنوز بعضي از شبها خواب آن زندان ها را مي بينم و هي مي پرسم كي مي روي كي مي روم. ولي بيدار مي شوم، مي بينم در ايران و در خانه خودم هستم. خوشحال مي شوم. در همان لحظه و در همان تنهايي همش همين مشغول ذكر و اين مسائل بودم. خيلي قوي بودم. به همه آنها خودم روحيه مي دادم. آدم در شرايطي مثل آنجا بتواند آرامش داشته باشد، خيلي مهم است.

عده اي بودند كه بيچاره ها چون اعتقادي به اين مسائل نداشتند، ضعيف بودند. خيلي حركات بد مي‌كردند. مثلاً بعضي ها داد و فرياد مي‌كردند. حتي آنها نمي دانستند من از نيروي دريايي هستم. بعد كه آمدند در ايران ديدم خودشان هم از نيروي دريايي بودند. من هم آنها را نمي شناختم. بيچاره ها خيلي خجالت زده شدند الان يكي از اينها تا كسي دارد. خيلي حرف هاي بد مي زد. يك روز او را صدا كردم و گفتم آقاجان به جاي اينكه اين حرفها را بزني، آخر يك كمي كار عبادي كن. گفت من اصلاً هيچي را قبول ندارم. دكتر اصلاً حرف نزن، گفتم، باشد. حالا آمده فهميده. بيچاره صبح بلند مي‌شد و در محوطه جيغ و فرياد راه مي انداخت. گفتم آقا اين كه داد مي‌زني، اعصابت خراب مي شود. گفت: نه من راحت مي شوم و ديگر تا شب راحتم. براي خودش داد مي زد.اينها كه ايمانشان ضعيف بود، زجر بيشتري مي‌بردند. يك دسته هم براي شكم و اينجور مسائل كار مي‌كردند. اينها براي عراقيها عواملي مي شدند كه آنها هم بعنوان خبر چين استفاده مي كردند. بعضي ايراني بودند وبعضي ها هم ايراني نبودند و از كردهاي عراق بودند و يا قوم هاي مختلف بودند. منافقين آنجا يك برنامه اي داشتند كه آمدند و گفتند مي خواهيم غذا فسنجان بدهيم و يك عده براي شكم و فسنجان و اينجور چيزها و حرف ها جذب آنها شدند.

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده