تیر خلاص(32)
ما دو شبانه روز ديگر در حركت بوديم. در اين مدت از گوشت بزغاله اي كه كشته بوديم و بار الاغ كرده بوديم مي خورديم و مواد غذايي و نوشيدني هم همراه داشتيم و ازنظر آذوقه خيلي درمضيقه نبوديم ولي پاهاي همه تاول زده بود صورت همه سوخته بود. زخميها زخمشان چرك كرده بود و هزاران مصيبت و درد همراه كارواني بود كه در جنگ مرگ و زندگي در بيابانها راه افتاده بودند.

 

مرگ و زندگي (بخش دوم)

از سروان خليل سهيلي راد

دو شبانه روز به دنبال دوستان بوديم. از شريعتمداري هم خبري نبود و به احتمال زياد اسير شده بود. بيخوابي بد جوري ما را آزار مي‌داد. به ناچار پشت تخته سنگي به استراحت پرداختيم و باز با شكم گرسنه شب را سحر كرديم. اين بار جنگ مرگ و زندگي ما جنگ طبيعت و نياز مندي بود.

صبح روز بعد، حركت خود را آغاز كرديم و در مسير جاده شهيد ثاني به سرباز اكبري برخورديم. او سرباز داوطلبي بود و از اول انقلاب تا آن روز به صورت داوطلب خدمت مي‌كرد وسرباز يگان قرارگاه بود. اين سرباز دوست داشتني  فقط شصت سال سن داشت وهر وقت از او مي‌پرسيدند چرا به ارگان‌هاي ديگر نمي‌روي مي‌گفت:

من ارتش را دوست دارم.

مسئولان عقيدتي، اين سرباز ارزشمند را به خوبي مي‌شناختند و به او قول استخدام داده بودند اما سن بالاي او مانع استخدام وي شده بود.  با اين حال او مي‌خواست در ارتش بماند و مسولان ارتش در نظر داشتند اورا به نوعي  تحت پوشش قرار دهند. به هر حال در آن لحظه او مجروح بود وما بايد به كمك اومي شتافتيم.

سرباز اكبري اعلام‌كرد كه همراه زينعلي بودندو چون نتوانستند او را همراه خود بياورند او را رها كردند، بلافاصله با چوب بلوط و پيراهن نظامي خود برانكادري درست كرديم و او را با خود همراه كرديم . هنوز مقدار زيادي نرفته بوديم كه او بر اثرخونريزي بيهوش شد.ما چاره اي نداشتيم جز اين‌كه با مرگ مبارزه كنيم و زندگي را در محلي كه مي توانيم نان وآبي پيدا كنيم ادامه دهيم. نا گهان چشمم به يك دسته نظامي ايراني افتاد، وقتي دقت كردم،ستوان اسماعيلي و حدود20 نفر از نيروهايش را ديدم،همديگر را بغل كرديم واشك شوق ريختيم و حركت خود را ادمه داديم.

در طول مسير به چشمه‌اي رسيديم. در آنجا اكبري و چند سرباز مجروح همراهمان را ترو خشك كرديم و باز آهنگ رفتن نواختيم. من آن منطقه را به خوبي مي‌شناختم، ما در گود ترين نقطه جاده شهيد ثنايي بوديم و بايد تا رسيدن به وجيغان‌ ارتفاع بزرگي را طي مي‌كرديم. بچه‌ها با ديدن آن ارتفاع و با توجه به نداشتن توانايي و قدرت راه رفتن واقعاً دلسرد شدند. من آنها را   دلگرم كردم و براي آن‌كه روحيه بگيرند شروع به صحبت كردم:

بچه‌ها بايد مقاومت كنيم وقتي به مقصد رسيديم خانواده‌هاي‌مان خوشحال خواهند شد وما با ديدن آنها خوشحال خواهيم شد. شايد تا حالا خبر اسارت و حتي شهادت ما به گوش آنها رسيده باشد. ولي واقعيت اين است كه ما بايد به جنگ مرگي برويم كه سايه به سايه ما مي‌آيد. آنهايي كه ازدواج نكرده‌اند بايد بدانند حتماً دختراني چشم به راه آنها هستند ومنتظرند كه شما به خواستگاري آنها برويد و با آنها ازدواج كنيد. الان جنگ مرگ و زندگي ما بااين كوه است.ما بايد اين كوه را شكست بدهيم. نبايد خستگي، گرسنگي، تشنگي برما غلبه كند.

خلاصه آن‌قدر با بچه‌ها حرف زدم كه هيجان زده شدند وانگيزه گرفتند و توانستيم ساعتي بعد به قله برسيم. وقتي روستايي را در مقابل خود ديديم روحيه مضاعفي گرفتيم. از بچه ها خواستم كه در نقطه امني استراحت بكنند، چند نفر از ما به داخل روستا برويم واگرخطري متوجه ما نبود با پيراهن به آنها علامت مي‌دهيم ولي اگر علامت نداديم شما مسير ديگري انتخاب بكنيد و برويد.

پس ازآن من و غلام پور و كهني كه جراحتي هم داشت به طرف روستا رفتيم. نمي دانم چند روز بود كه در بيابان سرگردان بوديم. ما مجنون واقعي دوران بوديم كه به دنبال ليلي آزادي و رهايي و سيري مي‌گشتيم. شايدآن روستا يكي از اهدافي بود كه مي‌توانست ما را به هدف اصلي نزديكتر كند.

وقتي وارد روستا شديم، هيچ انساني در آنجا نبود، چند قلاده سگ گله پارس ‌كردند و بعد خاموش شدند. ما داخل منزلي شديم، همه امكانات غذايي و زندگي در آنجا موجود بود . بلافاصله به بچه ها علامت داديم و بچه ها به ده سرازير شدند.

وقتي بچه ها رسيدند ازآنها خواهش كردم كه اموال مردم را حيف و ميل نكنند و فقط به اندازه نياز از وسائل خورد و خوراك استفاده كنند. به آنها ياد آوري كردم كه ممكن است افراد ديگري به گرفتاري ما دچار شده باشند و با هزاران زحمت و مشقت به آنجا رسيده باشند بايد، آنها هم چيزي براي خوردن پيدا كنند. اينجا مواد غذايي مسئله مرگ و زندگي است.

بچه‌ها چند مرغ زنده را گرفتند و بلافاصله پختند، هر چه كرديم نتوانستيم از آن گوشت بخوريم گويي ديگر غذا به مزاج ما سازگار نبود، مرغ را رها كرده  و به دنبال مواد غذايي ديگر گشتيم.

بچه‌ها يك مشك دوغ در يكي از خانه‌ها پيدا كردند و همگي از آن خورديم ومقداري جان گرفتيم.

پس از آن‌كه استراحت كرديم و قدرتي پيدا كرديم به طرف دره شيطان كه قرارگاه لشگر بود حركت كرديم. بين گروه بيست نفري اسماعيلي چند اسير هم همراه بود و ما با آنها همانگونه عمل كرديم كه با بچه ها ي خودمان داشتيم:

بجز از علي كه گويدبه پسر كه قاتل من

چواسير تست اكنون به اسير كن مدارا

 

 

سه نفراز اسرايي كه همراه ما بودند ايراني بودند و اسماعيل آنها را به عنوان منافق دستگير كرده بود. آن سه نفرمي‌گفتند جزو تيپ مسلم هستند ولي از آنجا كه آن تيپ يك روز جلوتر آن منطقه را تخليه كرده بودند وجود آن سه نفر مشكوك بود و ما حزم و احتياط را رعايت مي‌كرديم.

ما دو شبانه روز ديگر در حركت بوديم. در اين مدت از گوشت بزغاله اي كه كشته بوديم و بار الاغ كرده بوديم مي خورديم و مواد غذايي و نوشيدني هم همراه داشتيم و ازنظر آذوقه خيلي درمضيقه نبوديم ولي پاهاي همه تاول زده بود صورت همه سوخته بود. زخمي‌ها زخمشان چرك كرده بود و هزاران مصيبت و درد همراه كارواني بود كه در جنگ مرگ و زندگي در بيابان‌ها راه افتاده بودند.

بالاخره به پاسگاه قلعه رسيده و وارد ژاندارمري شديم. انگار خدا دنيا را به ما داده بود. اميد زندگي در ما زنده شد. ديگر لشگر مرگ در حال شكست بود. از طرف ژاندارمري بلافاصله با سرهنگ دهقان و سرهنگ حاج احمد زماني تماس گرفتند و با اعلام اسامي چند نفر از ما خبر دادند كه ما زنده هستيم.

وقتي وارد ستاد لشگر شديم انگار عاشورا شده بود پير و جوان گريه مي‌كردند وهر كس در هر درجه اي بود به كمك ما آمد. آنها پاهاي ما را ـ‌كه جمعاً پنجاه و شش نفر بوديم‌ـ در تشتهايي كه با قالب يخ وآب خنك آماده كرده بودند گذاشتند وما را مورد نوازش قرار دادند. واقعاً محبت دوستان آنچنان دلنشين بود كه زخمها و تاول‌هاي پا و سختي‌هاي اين مدت از تنمان زدوده شد. تلخي‌هاي اين سفر به شيريني تبديل شد. ما اسرا را تحويل مسئولان داديم و مسئولان همه ما را به بيمارستان اسلام‌آباد فرستادند. در آنجا مقداري مداوا شديم و از آنجا مارا به بيمارستان خانواده تهران فرستادند.

در بيمارستان خانواده از مسئولان امر اجازه گرفتم تاسري به خانواده بزنم. آنها از پيشنهاد من استقبال كردند و هر كدام از همراهان ما را كه در تهران خانه و يا فاميلي داشتند براي ساعتي آزاد گذاشتند تا به خانه‌مان سركشي كنيم.

وقتي زنگ خانه را به صدا درآوردم، همسرم درخانه را به رويم باز كرد. وقتي مرا ديد بي اختيار به زمين افتاد و بيهوش شد. با توجه به اين‌كه نيروي من در اين مدت كه هنوز نمي دانستم چند شبانه روز بود، تحليل رفته بود، به سختي همسرم را به داخل خانه بردم. همسرم چند بار چشمانش را باز كرد و دوباره بيهوش شد. مجبور شدم او را به درمانگاه نزديك خانه ببرم. همه با تعجب به من نگاه مي‌كردند. فكر مي‌كردم همه از وضعيت من با خبر هستند.

ناگهان به طور ناخواسته جلوي آينه قرار گرفتم . خود را نشناختم، آنچه در مقابل من بود يك هيولا بود با ريش و پشم ژوليده و كثيف.

ساعتي بعد با همسرم كه حالش نسبتاً خوب شده بود به خانه برگشتيم. همسرم نمي‌توانست حرف بزند. بچه‌هاهم مرا نشناختند. خودم را به بچه‌ها معرفي كردم، رفته رفته حال همسرم خوب شد و توانست حرف بزند. اولين جمله اي كه گفت اين بود:

ما مراسم سوم و هفت شما را گرفته بوديم و در تدارك مراسم چهل شما بوديم.

با شنيدن اين حرف تازه متوجه لباس مشكي همسر و فرزندانم شدم و با عصبانيت گفتم:

از كجا مي‌دانستيد من شهيد شده ام.

همسرم گفت: از طرف لشگر شهادت و مفقودي شما را به ما اطلاع داده بودند.

لبخندي زدم و گفتم:باشد امروز به لشگر مي‌گم كه زنده بودن مرا به شما اطلاع دهد و با اين حرف من لبخندي به لب همه جاري شد.

ساعتي بعد به همسرم گفتم كه بايد براي مداوا به بيمارستان بروم. از بچه‌ها خداحافظي كرده و به بيمارستان خانواده رفتم. مسئولان بيمارستان مرا به بيمارستان501 ارتش اعزام كردند و من مدت28 روز در بيمارستان تحت درمان بودم. روزهاي اول نمي توانستم غذا بخورم، ولي به مرور حالم خوب شد و حالت عادي پيدا كردم و تاول‌هاي پايم التيام يافت.

پس از مرخصي از بيمارستان به يگان خود مراجعه كردم و با كمك مسئولان و خانواده مهدوي به محل دفن او رفتيم و پيكر پاك او را به تهران آورديم. گروهبان مهدوي دومين شهيد خانواده‌اش بود و برادرش قبل از او به شهادت رسيده بود.

وقتي تبادل اسرا آغاز شد با خبر شديم برادر گروهبان مهدوي كه به‌نام شهيد ثبت شده بود در اسارت نيروهاي عراقي بوده و با آنكه تير مستقيم گلوله خورده بود زنده مانده بود. لااقل اين مسئله كمي مرا تسلي مي‌ داد كه اگر گروهبان مهدوي شهيد شد برادر شهيدش به آغوش خانواده اش برگشت.                                         پایان

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده