تیر خلاص(31)
در قرارگاه لشگر كسي نبود و تنها مواد غذايي موجود مقداري قند بود كه با خود برداشتيم و به اندازه كافي آب خورديم. مقصد ما رسيدن به سه راهي ايوان غرب از بين چل زري و دار بلوط بود. در طول مسير خود را به رودخانه رسانديم و با زير پيراهن خود مقداري ماهي كوچك گرفته وآنها را زنده زنده بلعيديم. چون در اين چند روز فقط آب خورده بوديم، معده ما مثل استخر شده بود و حركت ماهي ها را در شكم خود احساس ميكرديم.

 

مرگ وزندگي

از سروان خليل سهيلي راد1

ما عقب نشيني توپخانه  سنگين را به پايان رسانده بوديم. چون قطعنامه598 از طرف ايران پذيرفته شده بود و ديگر انتظار حمله از طرف عراق را نداشتيم. ظاهراٌ عراقي‌ها هم چنين قصدي نداشتند و اين آرامش در منطقه استقرار ما (تپه سرخه) آن‌قدر وسعت يافت كه در روز دوم اعلام قطعنامه، ما با نيروهاي عراقي مبادله آذوقه داشتيم.

روز بعد، از طرف گردان743 اطلاع دادند كه عراق در تدارك حمله است و يگان در خط خود را تقويت مي‌كند. با شنيدن اين خبر به سرعت خدمت جناب سرهنگ كامياب رسيده و مراتب را  به عرض ايشان رساندم. ايشان فرمودند كه قبلاً خبر‌هاي مشابهي شنيده و به مقامات بالا گزارش كرده است. در عين حال به ما گزارش داد كه بيشتر مراقب اوضاع باشيم.

تحرك عراقي‌ها در مقابل ما هم علني شد وچون ما نيروي قابل قبول و ادوات كافي نداشتيم براي آنكه عراقي‌ها را فريب بدهيم شبانه تعدادي از خودرو ها را با چراغ خاموش به عقب برديم و ساعتي بعد همان خودروها را با چراغ روشن به منطقه برگردانديم. اين حركت چند بار تكرار شد وما به خيال خود انبوهي از نيروهاي خود را مقابل عراقي‌ها به نمايش گذاشتيم.

هنوز هوا كاملاً روشن نشده بود كه ارتش عراق آتش تهيه ريخت و ما يقين كرديم كه عراق  قصد حمله دارد. ساعتي بعد، از ستاد تيپ55 اعلام كردند كه گردان104 سقوط كرده است. ما هر چه تلاش كرديم كه با قرارگاه تماس بگيريم موفق نشيديم و ساعت0700 صبح با خبر شديم كه قرارگاه سقوط كرده است.

به عنوان سرگروهبان يگان تصميم گرفتم سري به گردان101 زده و از اوضاع آنها با خبر شوم كه در بين راه خبر دادند اين گردان شب قبل منطقه را ترك كرده است. نزديكترين يگان در اطراف ما تيپ مسلم سپاه بود، با خود گفتم براي آن‌كه خبري از وضع منطقه بگيرم سري به آنها بزنم و مقداري آب خوردن بگيرم كه معلوم شد آنها نيز شب قبل منطقه را ترك كرده اند. با يك حساب سر انگشتي معلوم شد كه ما تنها يگان باقي مانده در منطقه هستيم. به هر ترتيبي بود با سرهنگ هرمز احمدي تماس گرفتم، ايشان گفتند با تير اندازي و شكار تانكهاي دشمن عقب نشيني كنيم. بايد اين خبر را به سرهنگ عيني زاده ( تيپ يكم) مي‌رساندم و به همين منظور به سمت تيپ حركت كردم. در طول مسير با سرهنگ كامياب تماس گرفتم وايشان اعلام كرد كه سريعاً و از طريق شيارها به سمت داروان حركت كنيم.

لحظه به لحظه درگيري با عراقي‌ها شدت مي‌گرفت. اين در صورتي بود كه جناحين ما خالي شده بود و نزديكترين يگان خودي به ما، تيپ يك، يگان سرهنگ عيني زاده بود كه قبل از ما با عراق درگير شده ودر محاصره عراقي ‌ها قرار گرفته بودند و راهي براي عقب نشيني نداشتند.

در اين گير و دار، سرهنگ كامياب با من تماس گرفت و از من خواست هر چه زودتر چند سرباز مجروح را سوار كرده وآن‌ها را به محل استقرار تيپ تخليه كنم. من بلافاصله سربازان را به مقصد مورد نظر تخليه كردم و در برگشت در روي جاده شعبان انبوهي از تانك‌هاي عراقي را مشاهده كردم. ديگر نمي‌توانستم دور بزنم، به بچه‌هاي يگان اطلاع دادم كه همگي به آن سمت آمده واز محاصره دشمن خارج شوند و سپس به طرف تپه گچي رفته و از خودرو پياده شدم و با پاي پياده به طرف ارتفاعات داروان راه افتاديم.

ما خود را به ته دره رسانديم و بدون آن كه آب و غذايي داشته باشيم تا تاريكي شب پياده روي كرديم . ديگر گرسنگي و تشنگي بر ما مستولي شده بود و توانايي ادامه پياده روي‌ را نداشتيم و به همين خاطر در منطقه اي نسبتا امن در كنار درختي اطراق كرده و شب را سحر كرديم.

ما وسيله اي براي مقابله و درگيري با عرا قي ها نداشتيم و در موقعيتي بوديم كه اگر حركت مي‌كرديم، عراقي‌ها كه مثل مور و ملخ به منطقه ريخته بودند متوجه ما مي‌شدند، مجبور شديم  با آن همه گرسنگي و تشنگي تا غروب منتظر بمانيم.

با تاريك شدن هوا به طرف شياكوه حركت كرديم، من به همه آن مناطق آشنايي كافي داشتم ومي‌دانستم در امتداد مسير چشمه‌اي به نام چشمه رضا وجود دارد.

بالاخره به هر جان كندني بود خود را به آن چشمه رسانديم وآب گوارايي خورديم وچون خيلي گرسنه بوديم مقداري از علف‌هاي اطراف چشمه را كنده و سد جوع كرديم.

يكي از دوستان نيزکه به آن منطقه آشنا بود پيشنهاد كرد كه اگر از داخل شيار‌ها خود را به پل برسانيم، مي‌توانيم از شر عراقي‌ها راحت شويم. ماهمان‌گونه عمل كرديم و خود را به آن پل رسانديم.

در زير پل تعدادي هندوانه گذاشته بودند كه چندتا از آن را خورده ( با پوست و تخمه اش‌) و بقيه را با خود بر داشتيم.

مسير ما خيلي صعب العبور بود وهنوز دويست ـ سيصد متر نرفته بوديم كه متوجه سختي حمل هنداوانه‌ها شديم، به پيشهاد  عبادي نسب يكي ديگراز هندوانه‌ها را خورديم و در منطقه اي نسبتاً مناسب به استراحت پرداختيم.

زمان از دست ما خارج شده بود و منورهاي عراقي همه جا را پر كرده بود – ‌منور حلقوي- و به دنبال آن پرواز بالگردهاي عراقي اين نهيب را مي‌زدكه عراقي‌ها به وجود ما پي برده اند. ما با اين‌كه در اين مدت80 -70 كيلومتر عقب نشسته بوديم. ولي هنوز عراقي‌ها از ما جلو تر بودند. ما هنوز به دار بلوط نرسيده بوديم ولي حدس مي زدم‌كه دشمن گيلان غرب را تصرف كرده است.

ساعتي در آن منطقه مانديم و پس از رفتن بالگرد عراقي و خاموش شدن گلوله هاي منور، پياده روي خود را شروع كرديم و خود را به جاده شياكوه رسانديم. در جمع ما مجروحي بود كه بايد به او كمك مي‌كرديم وهمين امر به گرسنگي و خستگي وتشنگي ما اضافه مي‌كرد. بالاخره به سختي خود را به ارتفاعات (‌كم كاوش‌)‌‌ و از آنجا به قرار گاه لشگر رسانديم.

در قرارگاه لشگر كسي نبود و تنها مواد غذايي موجود مقداري قند بود كه با خود برداشتيم و به اندازه كافي آب خورديم. مقصد ما رسيدن به سه راهي ايوان غرب از بين چل زري و دار بلوط بود. در طول مسير خود را به رودخانه رسانديم و با زير پيراهن خود مقداري ماهي كوچك گرفته وآنها را زنده زنده بلعيديم. چون در اين چند روز فقط آب خورده بوديم، معده ما مثل استخر شده بود و حركت ماهي ها را در شكم خود احساس مي‌كرديم.

در طول مسير ناگهان عبادي نسب صدائي شنيد وما را وادار به سكوت كرد. بلافاصله خود را مخفي كرديم و لحظاتي بعد در مقابل خود ستوان شريعتمدار را ديديم. وقتي به ما نزديك شد از مخفي گاه خود بيرون آمده و او را صدا كردم. او ابتدا ترسيد ولي وقتي در مقابل خود دوستان و هم يگاني‌هايش را ديد از خوشحالي گريه كرد. اوهم وضع مشابهي نسبت به ما داشت. چند تا از آن ماهي‌ كوچك را كه گرفته بوديم به او داديم.

در طول مسير ستوان غلام پور هم به همان نحو به ما اضافه شد و اوهم مثل شريعتمدار اشك شوق مي‌ريخت و با ما همراه شده وبه دنبال آن گروهبان مهدوي و استوار گندمي هم به جمع مااضافه شدند.

ديگر حساب شب و روز و هفته را گم كرده بوديم فقط، با مرگ مي‌جنگيديم و كابوس مرگ هم از طرف نيروهاي عراقي وهم ازطرف طبيعت وجود ما را گرفته بود. پاي همه تاول زده بود و ادامه راه سخت تر مي‌شد.

ما فقط دو قبضه كلاشينكف و چهار عدد تير داشتيم. «كهني» به دليل مجروحيت حال مساعدي نداشت و ما مراقب او هم بوديم. معمولاً عبادي جلوي كاروان حركت مي‌كرد. يك لحظه احساس كردم مشغول خوردن چيزي است، او را صدا كردم در دستش پوست هندوانه اي بودكه مي‌خواست دور از چشم بقيه آنرا بخورد. چون به آن جمع حكم فرماندهي داشتم، پوست هندوانه را گرفتم و بين بچه‌ها تقسيم كردم.

ناگهان متوجه حضور عراقي‌ها در طول مسير شدم. احساس كردم كه آنها مدت‌ها ست كه مراقب ما هستند. برنامه آنها به اسارت گرفتن ما بود، چون اگر مي‌خواستند مارا بكشند ما در تيررس آنها بوديم و سلاح و تجهيزاتي براي دفاع نداشتيم.

در اين اثنا عراقي‌ها دور ما را به گلوله بستند. بلافاصله هر كس جان پناهي گرفت. من هم پشت تخته سنگي پناه بردم. نگاهي به اطراف كردم. دشمن از چند طرف ما را زير نظر داشت. عراقي‌ها رگبار ديگري به سوي ما گشودند. يكي از گلوله‌ها به مهدوي خورد و او در جا شهيد شد. ديگر جنگ مرگ و زندگي براي ما علني شده بود. اگر مي‌خواستيم زنده بمانيم، بايد تسليم مي شديم و اگر تسليم نمي شديم، همه مان قتل عام مي‌شديم.

در يك لحظه فكري از نظرم گذشت، زير پيراهن خودرا بالا گرفته و گفتم الدخيل  ـ الدخيل.

تيراندازي عراقي‌ها قطع شد.كهني به اين حركت من اعتراض كرد در همان حالت به او گفتم: مي‌رويم پايين رودخانه، اگر جور شد فرار مي‌كنيم. در آن لحظات ما در يك طرف رود خانه و عراقي‌ها كه به ما دسترسي داشتند و ما در تيررس آنها بوديم، در طرف ديگر رودخانه بودند و عراقي‌ها مي‌توانستند به طرف ما بيايند. اين هم بخشي از جنگ ما با مرگ و زندگي و آزادي و اسارت بود.

در اين حالت عبادي با سرعت سينه كوه را پيمود وخود را به درخت بلوط رسانيد و از آنجا وارد غاري شد. دشمن نمي‌توانست به طرف او برود. تنها راهش اين بود كه به انتظار خروج او از غار بنشيند.

 دشمن ما را نشانه گرفته بود وما براي رسيدن به گرفتاري و اسارت دشمن بايد از طرف ني‌زار به بالاي تپه مي‌رفتيم، ما اين مسير را ادامه ‌داديم. ناگهان چشمم به شياري افتاد كه از داخل آن آب زلال جاري بود. در حالي‌كه ظاهراً به طرف دشمن مي‌رفتيم، وقتي در موقعيتي كه مي‌توانستيم همه داخل شيار شويم قرار گرفتيم به بچه ها گفتم: بچه ها بريد تو شيار.

همگي داخل شيار شديم واز تير رس دشمن خارج شديم.

ما در داخل شيار مقداري حركت كرديم و وقتي مطمئن شديم كه ديگر دشمن به ما نخواهد رسيد، براي استراحت توقف كرديم. دشمن در آن طرف رودخانه بود.آب رودخانه زياد بود و گذشتن از رودخانه بعيد به نظر مي‌رسيد.

آن شب در حالي كه دوستان در استراحت بودند، من به فكر عبادي و مهدوي بودم. صبح روز بعد اطراف را سركشي كردم ومطمئن شدم عراقي‌ها آن محل را ترك كرده اند. بلافاصله اول به طرف پيكر شهيد مهدوي رفته و او را همانجا دفن كردم و سپس سراغ عبادي نسب رفتيم. اثري از او نبود ولي كلمن او دو تا تير خورده بود…

پانوشته:

1- مصاحبه در مهمانسرای هوانیروز اتاق 117 انجام شده است.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده