تیر خلاص(30)
كسي دعايت مي كند (بخش دوم) سرگرد جانباز علي اصغر رشيدي در روز عمليات، يگان ما در همان زمين فوتبال و درهمان كانال وارد عمل شدند. اهداف خودمان را گرفتيم و موقعيت خود را به يگان اعلام كرديم. در آن لحظات يكي از يگانهاي ما در انگشتي شديداً درگير بود و همه گلولههاي عراقيها به سوي آنها نشانه رفته بود وتير اندازي به سوي ما خيلي كمتر بود. ما تا آن لحظه دو سرباز و يك درجه دارمان زخمي شده بود وآنها را تخليه كرده بوديم.

وقتي از كانال كنار زمين فوتبال رد شديم، ياد حرف عراقي افتادم كه مي‌گفت: مگر ايراني‌ها جرات دارند به اين‌جا بيايند. از آن كانال و از آن بوته وزمين فوتبال رد شده بوديم و در مقر خود عراقي‌ها بوديم. ناگهان عراقي‌ها متوجه حضور ما در آن منطقه شدند وما را به گلوله بستند.

ناگهان صداي انفجار مهيبي آمدـ احتمالاً خمپاره81 ـ‌ ويك‌دفعه احساس كردم كه تمام بدنم داغ شده و به دنبال آن ازسر وصورت‌و چشم وبدنم خون جاري شد. يكي ازبچه‌ها كه هميشه با من شوخي مي‌كرد وقتي مرا در آن وضع ديد، خودش را به من رساند وبا همان حالت شوخي هميشگي گفت:

فلاني مرا حلال كن، تو شهيد مي‌شوي. روزقيامت مرا هم شفاعت كن.

سرم را بلند كردم وگفتم: چي چي رو من شهيد شدم! من هيچيم نيست. مطمئن باش تا موضع خود را تثبيت نكنم شهيد نمي‌شوم.

پس از آن يكي يكي همراهانم متوجه زخمي شدن من شدند. من براي اين‌كه به آنهاروحيه بدهم، بلند شدم. در اين حال يكي ديگر از پرسنل خودش را به من رساند و با باند جنگي صورت من را پانسمان كرد. من از او تشكر كردم . يك قبضه آر پي جي دشمن ما را به شدت آزار مي داد، حواسم به او بود. اومرتب آر پي جي مي‌زد. ولي چون فاصله‌مان كم بود گلوله او از ما رد وكمي دورتر عمل مي‌كرد،  به سرباز الله بخش رخش گفتم: رخش! آن آر.پي. چي را خاموش كن.

الله بخش يا علي گفت. با همان گلوله اول به وسط سنگر  آر پي چي دشمن زد وبلافاصله سنگر دشمن به هوا رفت . گلوله هاي او يكي پس از ديگري منفجر شد. شايد صدها گلوله آر پي چي در آن سنگر بود وبيش از يك‌ربع ما، به تماشاي انفجار گلوله‌هاي او ايستاده بوديم. البته ما در پوشش همان انفجار، نيروها را حركت داديم وارتفاع را به تصرف خوددرآورديم. پس از آن به طرف ارتفاع دوم حركت كرديم.من ديگر در پيشاپيش سربازان حركت مي‌كردم، چون آنها شنيده بودند من مجروح شده‌ام براي آن‌كه به آنها روحيه بدهم، بلند بلندصحبت مي‌كردم وهم خود را در معرض ديد نيروهاي خود قرار مي‌دادم كه متوجه حضورم بشوند. در عين‌حال در دل مي‌گفتم :

اي كسي كه هميشه مرا دعا مي‌كني ودعايت مستجاب مي‌شود.دعا كن تا همان تپه را هم بگيرم.

وقتي به ارتفاع مورد نظر رسيديم ـ‌تپه65‌ـ متوجه سنگري شدم كه در مقابل ما بود وپتويي به در آن زده بودند.به سرباز گفتم رگباري به آن سنگر بزند. سرباز اسلحه‌اش گير كرد وچند گلوله تك تير به آنجا شليك كرد. بلافاصله با بي‌سيم شروع به گزارش مأموريت كردم ومشغول صحبت بودم كه احساس كردم پتو كنار رفت‌. از داخل سنگر چيزي به بيرون پرت كردند. هوا تقريباً روشن شده بود. غَلت خوردن نارنجكي را به طرف خود ديدم. در يك دستم گوشي بي‌سيم بود. دست بردم كه نارنجك را بردارم و به طرف خودشان پرت كنم كه جرقه‌اي زد. دستم را برگرداندم وقبل از آن‌كه بتوانم كاري انجام بدهم، نارنجك منفجر شد. از سر زانو تا فرق سر من شروع به سوزش كرد. همه افرادي كه در كنار من بودند يا شهيد شدند يا به شدت زخمي شدند. بي‌سيم چي هم تركش خورده بود و در جا شهيد شده بود. يكي از بچه‌ها خودش را به من رساند. به اوسفارش كردم كه به پرسنل داخل كانال رسيدگي كند و به آنها آذوقه برساند. ديگر نمي‌توانستم كاري بكنم. چون منطقه را بلد بودم با يك حساب سر انگشتي فهميدم اگر ازبالاي آن تپه از روي برف سُر بخورم و خود را به ته دره برسانم، در آن‌جا نيروهاي خودي من را جا به جا خواهند كرد. با همين تفكر به يكي از سربازان كه زخمي شده بود، گفتم: اول من سُر مي‌خورم مي‌روم پايين بعد تو پشت سر من بيا.

قبل از خروج از منطقه، وضعيت خود را به گردان اطلاع دادم و فكر خود را كه مي‌خواهم سر بخورم و پايين بيايم، گفتم. به دنبال آن خود را به كنار قله رسانده و با آنكه تمام بدنم درد مي‌كرد،  خود را به‌روي برف انداخته ومثل يك گلوله به طرف دره سرازير شدم. دقايقي بعدسرباز هم به من ملحق شد و مرا بلندكرد و با هم به طرف نيروهاي خودي راه افتاديم. خون سراپاي وجود مرا گرفته بود.  هر لحظه ناتوان تر مي شدم. هوا روشن شده بود و هواپيماهاي عراقي وارد عمل شده بودند با اين حال يكي از دوستان با موتور تريل خود را به ما رساند و گفت:بپريد بالا.

گفتم: نمي‌توانم برو آمبولانس بيار. او حركت كرد و من از ناتواني به زمين خوردم و همان سرباز كه فقط دستش تركش خورده بود بالاي سرم ايستاد. پس از چند دقيقه يك دستگاه آمبولانس آمد و ما را زير آتش هوايي و زميني عراق سوار كرد وبه بهداري خودمان آورد.

دكتر بهداري كه همشهري خودم بود، فانسقه و جيب خشاب‌هاي مرا باز كرد و در اين حال گفت:

اگر اين خشاب‌ها نبود بدنت دو نيم مي‌شد .

وقتي فانوسقه را باز كرد، ناگهان شكمم جلو آمد و بخشي از اعضاء واحشامم بيرون زد. احساس كردم چيزي از شكم تا حلقم مي‌آيد. دكتر با عجله دست به كار شد و گفت:

تو خونريزي كرده‌اي.

پس از آن چشمانم سياهي رفت و ديگر چيزي نفهميدم.  

وقتي چشم باز كردم در بيمارستان صحرايي بودم. دكتر مشغول بريدن لباسهاي من بود. زورم را در دهان جمع كردم و گفتم:

دكتر، اين لباسها را تازه خريده‌ام.

دكتر به طرف من برگشت. اودكتر مرادي بود. گفت:

پسر تو داري مي‌ميري، به فكر لباسي؟

چيزي نگفتم: دكتر در حال بريدن لباس‌هاي من نگاهي كرد و گفت:

تو لرستاني هستي؟

گفتم: بله دكتر.

بلافاصله همه لباس‌هاي مرا در آوردند. دكتر گفت:

كار ما را راحت كردي، تو همه بدنت را تيغ انداخته اي.

گفتم:دكتر فكر مي‌كردم مجروح بشوم به همين خاطره.

دكتر لبخندي زد و به چند نفر اشاره كردو گفت:

فوراً ببريدش اتاق عمل ودقايقي بعد چيزي نفهميدم.

وقتي چشم بازكردم روي تخت بودم ويك نفر بالاي سرم بود.

گفتم: چي شد، من كجام.

گفت: تو مجروح شدي،اينجا فرودگاه سنندج است.

گفتم: مرا كجا مي بري؟

گفت: معلوم نيست.

دقايقي بعد مرا سوار هواپيما كردند. در حالي كه يك پزشك مراقب احوال من بود و سرُم به بدنم وصل بود.

بيش از يك ساعت در هواپيما بودم و هواپيما به مقصد نا معلومي در پرواز بود. بالاخره در يكي از فرودگاه‌ها به زمين نشست و ما را از هواپيما به پايين آوردند. تعدادي پزشك در پاي هواپيما بودند.يكي از آنها پرونده مرا خواند و معاينه كرد.

 گفت: كدام شهر بفرستمت؟

گفتم: اينجا كجاست؟

گفت اينجا فرودگاه رشت است.

گفتم: من بچه اينجا نيستم.

گفت : تو حالت خوب نيست،47 تا تركش خورده اي. ترا مي فرستم بهترين بيمارستان.

گفتم: كجا.

گفت: بيمارستان22آبان لاهيجان.

پس‌از آن مرا سوار يك آمبولانس كردند و دكتري جهت مراقبت از من همراه شد و به طرف بيمارستان لاهيجان به راه افتاديم.

نمي‌دانم چند روز در بيمارستان‌هاي مختلف بودم ولي يادم مي آيد قبل از عمليات با اين‌كه نوبت مرخصي ام بود، مرخصي نرفتم و نامه اي به همراه وصيت نامه به خانواده فرستادم و به آنها گفتم نگران نباشند. در مدتي كه در بيمارستان بودم، متوجه شدم كه در آن عمليات خيلي مجروح و شهيد داشتيم و حتماً خبر من به خانواده‌ام رسيده بود. بيش از15 روز در بيمارستان لاهيجان بودم ، آنقدر جراحت من زياد بود كه حتي نمي‌توانستم حرف بزنم.

مسئله خانواده به سختي به روح من فشار مي‌آورد و مي‌خواستم وضعيت خود را به آنها اطلاع بدهم. به همين خاطر با دكتر صحبت كردم. دكتر اجازه داد مكالمه مختصري با خانواده‌ام داشته باشم.

بالاخره با خانواده تماس گرفت.گفتم دستم تركش خورده و در بيمارستان لاهيجان هستم. روز بعد وقتي برادر و پسر عمويم به ملاقات من آمدند، متوجه شدم كه خبر شهادت من از مدتها قبل به آنها رسيده است و آنها با ديدن وصيت نامه ام به شهادت من يقين كرده اند.

وقتي خانواده اين موضوع را به من گفتند. به آنها گفتم:

تا وقتي كه آن شخص‌ـ نمي دانم چه كسي‌ـ مرا دعا مي كند مطمئن باشيد من زنده خواهم ماند . هر چند كه بايد زجر دنيا رابكشم.

در ارتفاعات1904 بود كه ستوان جواني را به گردان ما دادند ـ ستوان حميد رضا شريفي‌ـ.. در دو سه روز اول متوجه شدم نيمه شبها بلند مي شود‌ و چراغ سنگرش را روشن مي‌كند. به نگهبان گفتم: يك شب كه او بيدار مي‌شد، من را هم بيدار كند. نيمه‌هاي شب، نگهبان مرا بيدار كرد. رفتم به طرف سنگر او، ديدم نماز شب مي‌خواند. قرآن مي‌خواند، راز و نياز مي‌كند. در همان روزهاي اول فهميدم او مردي با اخلاق، با معرفت، ورزشكار، نيرومند و خيلي با تواضع است. اومرتب قران را ختم كرده ونماز شبش اصلاً قضا نمي‌شد . آرزو داشت عملياتي بشود و بتواند در آن شركت كند. مي‌گفت:

من به ارتش آمده ام، اين همه آموزش ديده‌ام، بايد همه دانش وداشته خود را به كار ببرم و با دشمن بجنگم.

من به او گفتم:

جنگ كه تمام نشده بالاخره تك و پاتك خواهيم داشت و حتماً شما با دشمن خواهيم جنگيد.

شب عيد بود داشتيم تدارك جشن سال تحويل را مي‌ديدم سربازي داشتيم به نام مجتبي كه جزو عقيدتي بود. او را فرستاديم كه تنقلات عيد را تهيه كند. خودم هم سري به سنگر فرمانده گردان زدم. او مي خواست بيايد پيش ما، گفتم: بارندگي است، بگذار فردا صبح كه هوا روشن شد بيا. اوقبول كرد. من هم از سنگر فرمانده گردان خارج شدم و به سنگر خود آمدم.

لحظه اي كه سال تحويل شد، تلفن زنگ زد. گروهبان حيدري گوشي را برداشت. فهميدم فرمانده گردان است. فكر كردم كه مي‌خواهد تبريك سال نو بگويد. گوشي را گرفتم. فرمانده گردان گفت:

رشيدي هر چه زودتر هر چه نيرو دم دست داري بردار بيا به طرف ستاد گردان.

گفتم: چه شده؟

گفت: عراق از چند نقطه تك كرده است.

بلافاصله همه نيروها را جمع‌وجور كردم و به طرف ستاد گردان كه در خط بود رفتيم. عراقي‌ها تعدادزيادي غاز و سگ را در منطقه رها كرده بودند  و با سلاح‌هاي سبك ونيمه سنگين، منطقه را زير آتش گرفته بودند. صداي آنها رعب و وحشت عجيبي ايجاد كرده بود. ما وارد نبرد شديم. من يكي از غازها را زدم بلافاصله سرش را بريدم. به سرباز گفتم: اين را داشته باش، وقتي عراقي ها را تارو مار كرديم، براي صبحانه بخوريم.

جنگ لحظه به لحظه شدت مي‌گرفت. ناگهان صداي شريفي را در گوشي شنيدم. فهميدم يگان او هم درگير است. احتمالاً عراقي‌ها اول به گروهان سوم حمله كرده بودند و آنها را محاصره كرده بودند. من با سربازانم پاي تخته‌سنگي سنگر گرفته بوديم و با عراقي ها درگير بوديم. عراق ستون ديگري وارد جنگ كرد. لحظه به لحظه مهمات ما رو به اتمام بود. به سربازان گفتم: در تير اندازي صرفه جويي كنند و طوري تير اندازي كنند كه با هر گلوله يك عراقي كشته شود. يكي از سربازان كنارمن بلند شد. گفتم: بخواب. گفت: سوختم و ديدم كه گلوله اي به سينه اش خورد و از پشتش بيرون آمد ودر جا شهيد شد.گروهان شريفي شديداً درگير بود و نيروهاي ما هر لحظه تحليل مي‌رفتند. نيروهاي عراقي هر لحظه بيشتر مي‌شدند. من هنوز پشت تخته سنگ بودم. عراقي‌ها نزديك و نزديك تر شدند. سربازان از پشت تخته سنگ بلند شدند. عراقي‌ها آنها را به رگبار بستند. متوجه شدم، دو نفر عراقي از كنار من رد شدند، نگاه كردم5ـ6 نفر عراقي ديگر به دنبال آنها بودند. وقتي دقت كردم، ديدم رنگ بادگير آنها مثل بادگير ماست. بلند شدم به داخل آنها رفتم ودر عين حال آخرين مهمات خود را كه يك نارنجك بود آماده كردم. با خود گفتم اگر عراقي‌ها متوجه من شدند، ضامن نارنجك را مي‌كشم و هم خودم و هم چند نفر از عراقي‌ها را مي‌كشم. سرباز بي‌سيم چي هم بي‌سيم خود را زير يكي از شهدا پنهان كرد واز جاي خود بلند شد. عراقي‌ها او را. به رگبار بستند. عراقي‌ها منطقه را دور مي‌زدند و من همراه آنها مي‌رفتم.

عراقي‌ها در نقطه‌اي سنگر گرفتند. من هم كنار آنهابودم. آنها بلند شدند و به طرف پرتگاهي كه در آن نيروهاي ايراني بودند آمدند و رگباري بستند ومن هم همان كار را كردم. دراين حال منطقه را بررسي كردم. مي‌توانستم در آنجا روي برف‌ها پريده و تا ته دره بروم. دور دوم با عراقي‌ها كنار پرتگاه رفتم. حالا بيش از يك ساعت بود كه در ميان عراقي‌ها بودم.عراقي‌ها تير اندازي كردند و برگشتند. من در دل يا علي گفتم و خود را به  پرتگاه انداختم. به سرعت روي برف كشيده شدم و حدود80ـ70 متر از عراقي‌ها فاصله گرفتم، يكي از عراقي‌ها متوجه من شد و مرا به رگبار بست. به لطف خدا يا به خاطر دعاي كسي كه مرا دعا مي‌كرد، گلوله به من اصابت نكرد. بالاخره به درخت بلوطي رسيدم . پشت آن سنگر گرفتم. ديدم از عراقي‌ها خبري نيست. خود را به ستاد گردان رساندم. گروهبان فرامرز خيري و يك سرباز را ديدم وبا هم به طرف گروهان حركت كرديم.

در راه به يكي از پرسنل شريفي بر خوردم. وضعيت او را پرسيدم .گفت:

خدا شاهد است دمار از روزگار عراقي‌ها درآورده . آخرش عراقي‌ها اورا از پشت سر زدند. باز هم برگشت و با فرياد الله اكبر آنها را به رگبار بست. عراقي‌ها آنقدر به او گلوله زدند كه بدنش مثل آبكش شد. ولي يك قدم عقب ننشست و شجاعانه شهيد شد.

وقتي اين خبر را شنيدم بي اختيار به ياد نماز‌هاي شب و قرآن خواندن‌ها و همه خوبي‌هاي او افتادم و با خود گفتم:

شريفي الحق لايق شهادت بود.

ما همچنان به پيش مي‌رفتيم و هر از گاهي عرا قي‌ها از گوشه اي به ما تير اندازي مي‌كردند. ما مجبور بوديم بعضي جاها موضع بگيريم وبچه هاي همراه من به عراقي‌ها تير اندازي مي‌كردند و باز به جلو مي‌رفتيم. بالاخره به هر مصيبتي بود به گروهان رسيديم. پرسنل باقيمانده گروهان دور من جمع شدند ويكي از آنها گفت:

جناب رشيدي اسم شما را جزوشهدا رد كردند.

من به آنها گفتم: مي‌بينيد نه شهيد شده‌ام، نه اسير و الان در كنار شما هستم و در ادامه با خود گفتم:‌

حتماً دعاي خير شخصي كه مرا دعا مي‌كند همراه من بود.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده