خرمشهر تا ابوغریب(6)
5-4 سال ادامه بازجويي اين چهار و پنج سال بازجويي و همين مسائل و ترساندن شب هاي مختلف وجود داشت . هر بار كه حمله اي از طرف ايران مي شد دو باره ما را ميبردند براي بازجويي و سوالاتي را مطرح مي كردند مي خواستند اطلاعات بگيرند. اطلاعات ما هم اطلاعات بهداري بود. گفتم من چيزي ندارم به شما بگويم. من كه افسر پياده نيستم كه بتوانم با شما رزمي صحبت بكنم. خلاصه اين سري تحقيقات بود يا مثلاً چشم بسته ما را مي بردند و يك عده كه تازه اسيري گرفته بودند شناسايي كنيم و يا مي پرسيدند چهكاره هستند.

اصلاح ريش صورت

سوال: براي اينكه ريشتان را بزنيد چه كار مي كرديد؟

ريش كه در زندان‌ها اصلاً ممنوع بود. فقط قبل از آمدن اردوگاه يك تيغ كاركرده مي دادند دو نفر بزنند . معمولاً هفته اي يك بار يك دستگاه ريش تراش با هفت تيغ كاركرده مي دادند كه نيم ساعت در اختيار ما بود. همانطور مي ساييد و تمام صورت را خوني مي كرد. و بعد تيغ خوني را ديگري مي گرفت. گفتند صليب سرخ يك روز مي آيد ببيند. غذاي خوب آوردند. دو الي سه هفته ما را بردند يك جاي ديگر. اگر در آن شرايط مي‌بوديم و صليب سرخ مي‌آمد اردوگاه ، مي گفت، اين را از كجا آورديد، وضعمان خيلي ناجور بود. در آن‌جا يك سري تخت آوردند و يكي دو هفته نگهداري كردند، ريش ما را زدند و بعد آوردند اردوگاه، ضمناً مسواك و خميردندان در زندان قدغن بود.

وضع تغذيه اسرا

سوال: چه غذايي به شما مي دادند؟

در سلول هاي جمعيتي وضع غذا بهتر بود از نظر نظافت ماهي يك عدد صابون مي دادند و قاشق و چنگال وجود نداشت براي هر چهار نفر يك كاسه پلاستيكي براي غذا بود و يك ليوان پلاستيكي براي آب و چايي، اما در مورد غذا براي1200 نفر80 كيلو سيب زميني مي آوردند با مقداري آب رب گوجه كه بعدها درون آن تك تك يك استخواني پيدا مي شد در طول سال چند بار دسر هم مي دادند. مثلاً، انگور براي دسر مي دادند كه هشت تا 10 دانه به يك نفر مي رسيد. آن هم پوسيده، و يا هندوانه يك قاچ به هر كسي مي‌رسيد. نان را مي‌گذاشتند هركس يك دانه بردارد كه معمولاً خشك بود.

وضع بهداشت و استحمام

سوال: آيا از شما آمار مي گرفتند؟

در اردوگاه هر ساعت آمار مي گرفتند. از همان ابتدا دو تا سه ساعت بيرون مي فرستادند. حمام رفتن هم مشكل بود. اولاً آب سرد بود. ثانياً1200 نفر مي خواستند حمام بروند كه مشكل بود و هفت یا هشت دوش هم بيشتر نبود. در اردوگاه حمام را خود ايراني ها ساخته بودند. توالت هم هشت تا بيشتر نبود و اين همه آدم صف مي كشيد و هنوز نوبت نرسيده بود، مي گفتند برويد داخل، دوباره نيم ساعت بعد دوباره مي آوردند بيرون، لباس هم كه مي شستيم با آب سرد بود.

موقع خواب به اندازه عرض شانه، جا براي خواب وجود داشت يك پتو بود و يك بالش براي خواب و يك بشكه بود براي دستشويي كه اگر شب كسي لازم بود بايد توي همان بشكه ادرار مي كرد. آبي هم نبود فقط آب به‌قدر وضو بود. صبح بايد بشكه را خالي مي كرديم.

اگر كسي در آسايشگاه مريض مي شد، آنقدر بايد نگهبان را صدا مي‌زديم، تا نگهبان هاي بالاي كيوسك مي شنيدند و بعد از يك ساعت، پزشكياري مي آمد و چند دانه قرص مي داد. گاهي اوقات وسط حمام كردن آب را مي بستند. بارها شد با همان كف و صابون بچه ها مي آمدند بيرون و خودمان را خشك مي كرديم. يك بار اين مشكل براي دكتر پاك نژاد پيش آمد كه بيچاره تا صبح بدنش را مي خاراند. به‌نظر چيزي نمي آيد ولي تحمّل اين مشكلات سخت است. گاهي مي گفتيم كاشكي با همان تركش شهيد شده بوديم. هر لحظه استرس داشتيم، مي خواستيم نماز بخوانيم، بايستي نگاه مي كرديم فرمانده نيايد و جوانترها بيشتر مشكل داشتند.

منبع: خرمشهر تا ابوغریب (خاطرات دريادار2 دكتر هادي عظيمي راد)، عظیمی راد، هادی،1389، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده