تیر خلاص(29)
كسي دعايت مي كند سرگرد جانباز علي اصغر رشيدي 1 در سال1365 ما در موقعيت پدافندي خود خيلي به عراقيها نزديك بوديم. به همين خاطر گاهيما و گاهي عراقيها مواضع همديگر را ميزديم. يك روز ظهر در نزديك سنگر در زير سايهبانهايي كه درست كرده بوديم دراز كشيده بودم و در فكر زندگي و مسائل جنگ غوطه ور بودم. ناگهان صداي ته قبضه دو خمپاره را از طرف عراقيها شنيدم ولي اهميتي ندادم اما صداي ته قبضه سوم كه آمد به داخل سنگر رفتم و روي تخت نشستم. صداي سوت خمپاره به من نزديك و نزديكتر شد و به دنبال آن صداي انفجار در داخل سنگر پيچيد.

وقتي چشم باز كردم روي برانكادري بودم كه به طرف آمبولانسي كه كمي دورتر پارك شده بود مي‌رفت. نگاهي به اطراف كردم فرمانده گردان و خيلي از پرسنل مستقر در آن موضع به همراه برانكادر با من مي‌آمدند. سرم رااز روي برانكارد بلند كردم و گفتم: چه خبره، چي شده ؟

فرمانده گردان گفت : چيزي نيست تو مجروح شده‌اي، مي‌خواهيم تورا به بيمارستان اعزام كنيم.

گفتم: بابا من چيزيم نشده. برانكادر توقف كرد. من نيم‌خيز شده و دست به سر و صورت وبدنم كشيدم و گفتم: من كه چيزيم نيست. يكي از پرسنل گفت: بابا تو تا چند لحظه پيش بيهوش بودي، مي‌گويي چيزيم نيست.

گفتم: شايد يك لحظه مرا موج انفجار گرفته ولي حالا حالم خوب است. و از روي برانكارد بلند شدم.

سپس قدم زنان به طرف سنگر فرمانده رفتم. بي‌اختيار نگاهي به سنگر خود انداختم. سقف آن فرو ريخته بودو از سايبان بيروني خبري نبود.

وقتي در جمع دوستان نشستم. فرمانده گردان گفت: فلاني مسلما تو را يك نفر دعا مي‌كند و دعايش مستجاب مي‌شود.اين مطلب را فرمانده گردان چند بار تكرار كرد. البته قبلاً اين موضوع را گفته بود. ولي امروز بارها آن را تكرار كردو آخر الامر گفت: خوش به حالت.

من هم از او تشكر كردم و گفتم من هم شما را دعا مي‌كنم.

در اين حال يكي از دوستان نگاهي به بلوز  نظامي  من كه تازه خريده بودم انداخت وگفت:

جناب سرگرد، چرا جيبت سوراخه.

نگاهي به بلوز انداختم سوراخي روي جيب چپ آن بود. دگمه جيب را باز كردم، ديدم كيف پولم سوراخ شده و تمام كارت شناسايي و گواهينامه و هر چه در داخل آن است سوراخ شده بود. بي اختيار دگمه بلوزم را باز كردم و نگاهي به سينه ام انداختم هيچ علامتي از زخمي شدن و تركش نبود. دوستان با دقت مرا وارسي كردند، چون تركش كوچك هميشه خطرناك تر از تركش بزرگ است وگاهي تا پيدا كردن تركش و خود تركش يك نفر جان خود را از دست‌ مي‌دهد.

من ديگر مطمئن شدم كه ديگر هيچ تركشي به بدن من كه نزديكترين نقطه به قلبم بود اصابت نكرده است. باز دست در جيب كردم و قرآن كوچكي را كه هميشه در جيب داشتم بوسيدم و آن را  بررسي كردم. تركش از وسط قرآن رد شده بود ودر سه صفحه آخر گير كرده بود. پرسنل با ديدن اين صفحه شروع به صلوات فرستادن كردند. من در آن قرآن دقيق شدم. تركش فقط از سفيدي‌هاي قرآن رد شده بود و حتي به يك كلمه نوشته آن خورده نشده بود. بچه‌ها متوجه اين موضوع شدند و باز هم صلوات فرستادند.

تركش را از لاي قرآن درآوردم و با ز بوسه اي به قرآن زدم. فرمانده گردان گفت:

نگفتم يك نفر تو را دعا مي‌كند.2

تازه از مرخصي آمده بودم. آن وقت من در گردان 130 از تيپ سوم لشگر 28 بودم و در منطقه مريوان مستقربوديم. قرار بود عملياتي انجام شود. من منطقه را به خوبي مي‌شناختم ولي براي اينكه مروري برمنطقه داشته باشم، تصميم گرفتم قبل از عمليات به شناسايي رفته وخودم مروري در محور عملياتي داشته باشم. براي اين شناسايي ستوان رحيم هاشم پور3 كه اهل شيراز بود با من همراه شد.

ما در معيت يك تيم گشتي به شناسايي رفتيم منطقه مورد نظر ما ارتفاعاتي پشت شهر پنجوين عراق بود.در بالاي ارتفاعات، زميني صاف و هموار بود كه ما آن را زمين فوتبال مي‌گفتيم . جاده پر از برف بود، با اين‌كه فروردين ماه بود، هنوز سرماي زمستان از آن‌جا نرفته بود.

فاصلة زمين فوتبال تا نيروي عراق حداكثر سي متر بود. آن روز ما متوجه كانالي شديم كه تازه زده بودند يا آن‌كه تا آنروز نديده بوديم. من به هاشم پور گفتم كه اين كانال را كنترل كنيم و ببينيم آيا مي‌شود در روز عمليات از آن استفاده كرد،يا اينكه يك تله هست. هاشم پور قبول كرد از من خواست كه در همان جا بمانم و آنها براي سركشي و بررسي به آنجا بروند.

من نظرم اين بود كه با آنها همراه باشم. ولي هاشم پور اعلام كرد كه تو زن و بچه داري و من مجردم.  من به او گفتم كه چون در اين منطقه من بايد عمليات انجام بدهم، پس بهتر است خودم هم اين‌جا را ببينم.

هاشم پور با اصرار گفت: قسم مي خورم در  اين سي متر هر چي ديديم بدون كم و كاست به تو گزارش دهم. در نهايت مرا متقاعد كرد كه در همان نقطه بمانم و خودش به همراه سرباز بي‌سيم چي وارد كانال شدند.

من نگهبان عراقي‌ها را مي‌ديدم كه در منطقه قدم مي‌زند. اوپس از چند بار رفت و برگشت وارد آن سر كانال شد.

نمي‌دانم كه چه كسي به من نهيب زد كه بلند شوم و به طرف هاشم‌پور بروم. حداقل سود رفتن من اين بود كه او و بي سيم چي را از حضور نگهبان در آن طرف كانال خبر دار مي‌كردم.

خودم را به هاشم پور رسانده و چون نمي‌توانستم حرف بزنم  (‌آنقدر به عراقي‌ها نزديك شده بوديم كه اگر حرف مي‌زديم متوجه مي‌شدند) دستم را به روي شانه هاشم پور گذاشته و با اشاره به او گفتم: من هم آمدم.

هنوز چند متر جلوتر نرفته بوديم كه صداي چند نفر را از پشت سر شنيديم. برگشتم و در مقابل خود بيست نفر را ديدم. فكر كردم اينها نيروهاي خودي هستند كه براي تأمين در مسير گذاشتيم. و ناراحت شدم كه آنها بدون هماهنگي به دنبال ما آمده‌اند. اما وقتي صحبت عربي آنها را شنيدم، يقين كردم كه عراقي هستند. وقتي به صورت آنها دقيق شدم اطمينان حاصل كردم كه عراقي هستند. چرا كه عراقي ها مثل ما سرباز وظيفه نداشتند و به همين خاطر افراد آنها معمولاً مسن‌تر از ما بودند. همان لحظه هاشم‌پور و سرباز بي‌سيم چي متوجه عراقي ها شدند. ما ديگر كمتر از 5 متر با آنها فاصله داشتيم. به اطراف نگاه كردم، بوته‌ اي بزرگ در پشت سر ما بود. بلافاصله  پشت آن رفتيم. عراقي‌ها جلوتر آمدند ودرست در روبروي  ما اطراق كردند و شروع به صحبت كردن و سيگار كشيدن نمودند.

درآن لحظه به ياد حرف فرمانده گردان افتادم كه مي گفت يك نفر تو را هميشه دعا مي‌كند. در دل گفتم اي كسي كه هميشه مرا دعا مي‌كني ودعايت مستجاب مي‌شود، خواهش مي‌كنم باز هم مرا دعا كن كه از شر اين گشتي‌ها خلاص شويم‌.ـ ‌ما با ديدن عراقي‌ها فهميديم كه اين كانال مسير تردد گشتي‌هاي عراقي است‌_ .

لحظات به كندي مي‌گذشت و هر لحظه احتمال مي‌رفت كه صدايي از ما بلند شود و عراقي‌ها متوجه حضور ما شوند. براي اين‌كه عراقي ها صداي خش خش بي‌سيم را نشنوند دست روي گوشي گذاشتم . البته قبلاً با نيروي تاميني هماهنگ كرده بوديم كه به هيج وجه با ما تماس نگيرند.اما اين خوف را داشتيم كه نكند يك‌باره  آنها با ما تماس بگيرند و محل ما لو برود.

خوش شانسي ما در اين محل به اين صورت بود كه وقتي اطراق كردند، ما در پشت سر آنها ودر امتداد زمين فوتبال و پشت درختچه ـ ‌بوته‌ـ بوديم. معمولاً كسي كه در بالاي تپه يا كوه قرار مي‌گيرد به طرف دره نگاه مي‌كند و عراقي‌ها در جهتي بودند كه به دره نگاه مي‌كردند.

در اين طرف هاشم پور در تلاش آزاد كردن ضامن كلاشينكفش بود كه با دست به او زدم و اشاره كردم كه حركت نكند. بالاخره صحبت‌ها و سيگار كشيدن عراقي ها تمام شد وبلند شدند و به طرف مقر اصلي خود رفتند. و خدا خواست‌ ـ شايد دعاي آن نفر كه هميشه مرا دعا مي‌كرد مستجاب شد ـ عراقي‌ها ما را نديدند.

وقتي آنها به انتهاي كانال رسيدند، ما هم بلند شديم و يك خيز به عقب برداشتيم. نيروهاي جلويي عراقي با نگهبان صحبت مي‌كردند و اصلاً متوجه ما نبودند ولي نفرات آخر متوجه ما شدندو با هم ‌شروع به صحبت كردند.وقتي از عراقي‌ها دور شديم، سرباز بي‌سيم چي‌كه ‌عرب زبان بود گفت:

عراقي‌ها با هم صحبت مي‌كردند يكي از آنها گفت:

حتماً يك گراز يا يك حيوان از اينجا رد شده است مگر ايراني‌ها جرات دارند تا اينجا بيايند.

پانوشته:

1-این مصاحبه در برداشت میدانی هیات معارف جنگ انجام شده است

2-من اين قرآن و آن تركش را مثل يك گنجينه نگهداري مي‌كنم.

 

3-بعد‌ها شهيد شد. مادرش به اوخيلي علاقه داشت حتماً تك فرزند بود ولي اين شهيد در آن روز‌ها سخت به استقبال خطر مي‌رفت و حاضر بود به خاطر وظيفه‌اش و دين و وطنش از بزرگترين متاع هستي، يعني جانش بگذرد.

 

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده