جنگ و اسارت(1)
زماني كه در مقطع دبيرستان در كلاس پنجم متوسطه در حال تحصيل بودم، روزي آقاي مدير به من گفت: من راجع به تو سوالاتي را از دبيران كردهام و همگي به اتفاق نظر گفتند كه همه درسهاي شما خوب است، اگر مايل باشي خواهر مرا در يادگيري بهتر و بيشتر درسهاي فيزيك، شيمي، زبان و رياضيات ياري كنيد تا به صورت متفرقه در امتحانات شركت نماید گفتم: اگر اجازه بدهيد اين موضوع را با خانواده خويش در ميان بگذارم و درصورت كسب اجازه، در خدمت شما هستم.

 

 

مقدمه

    سپاس بيكران به درگاه ايزد منّان كه به اين بنده ناتوان، به احسان مساعدت فرمود تا بتوانم مدت 34 سال در آموزش سربازان غيور وطن اسلامي كوشا باشم. با الطاف و رحمت الهی، عشق خواندن قرآن را در سنين كودكي و ابتدايي به من عطا فرمود و  سپس با افزون رحمتش، تفكر و تدبر را براي بنده حقير منّت نهاد.

     با درود و تحيت بر رسول برگزيده و خاندان مطهرش كه دين مبين اسلام را براي حق پرستان آخر الزمان عنايت فرمود و من ناتوان را مشمول الطاف بي‌كران خود گردانيد تا به سهم خود با نوشتن اين كتاب خاطرات هشت سال دفاع مقدس (67-59 ) توانسته باشم به قدر وسع خود، جوانان انديشمند كشورم را در جهت و زمينه خود شناسي و جهان شناسي و دفاع از اسلام ناب محّمدي(ص) و همچنين دفاع از استقلال و حاكميت ارضي اين مرز و بوم رهنما باشم. علي‌الخصوص در زمانه‌اي كه در آن دروغ گويان نيرنگ باز به اصطلاح پيش رفته با زينت دادن تشكيلات كفر آميز و شيطاني و با بهره‌گيري از ترفندها، از علائق طبيعي و عاطفي جوانان ايران اسلامي سوء استفاده كرده و سعي مي‌كنند با سوق دادن جوانان غيور و آگاه كشورمان  به سمت پوچي و خلع سلاح عقيدتي و اخلاقي، آنان به اهداف كفر آميز خود دست پيدا كنند.

 

11

    اميد است بنده حقير نيز با نگارش اين كتاب سهمي ولو ناچيز در جهت غناي ايماني اين قشر فرزانه كه سرمايه‌هاي كشور عزيزمان هستند داشته باشم. انسان  در طول  زندگي خود  با  سختي‌ها  و  مشكلات بسياري برخورد‌مي‌كند و دوران حيات در مسير زندگي شخصيت‌ها را مي‌سازد و باعث بروز اصالت‌ها مي‌شود. من در مسير زندگي به راهي كه دوست داشتم، كشيده شدم و مهمترين و حساس‌ترين روزهاي زندگي من با رفتن به دانشكده افسري آغاز شد كه مشروحاً در پي خواهد آمد.

 

 

     در نگارش اين كتاب سعي كردم كه امانت و صداقت را رعايت كرده و خاطرات و حوادث جنگ را آن گونه كه برای من اتفاق افتاده برايتان بازگو كنم. لازم مي‌دانم اين نكته را اذعان كنم كه يقيناً در جملات و كلمات و شيوه بيان توضيح مطالب، نواقص و اشتباهاتي وجود دارد كه اين نيز شايد طبيعي باشد، زيرا من يك سرباز اسلحه به دست بودم و امروز كه قلم به دست گرفتم، نبايد انتظار اثر مطلوب كه شايسته اهل قلم است، داشته باشيم.

     « الحمدالله رب العالمين»

         عين‌اله كرماني‌زاد

12

 

دوران كودكي و مدرسه

      نخست لازم مي‌دانم قبل از شروع خاطرات جنگ و اسارت، شرح مختصري از دوران طفوليت و نوجواني خود در اختيار خوانندگان عزيز قرار دهم.

       سال20/4/1322 در شهرستان شاهين‌دژ در يك خانواده متوسط و مذهبي به دنيا آمده و در سال 1328 وارد مدرسه ابتدايي شدم. پدرم مردي فعال و زحمتكش بود كه با فعاليت‌هاي روز مره امور زندگي خانواده خود را فراهم مي‌نمود. ما نيز در حد توان، ايشان را در اين امر  ياري مي‌كرديم. پدرم چون مردي متديّن و مذهبي بود، سعي مي‌كرد با عرق جبين و با دست‌هاي پينه بسته مال حلال را وارد خانواده خود كند. و به ما بارها گوشزد مي‌كرد في حلاله حساب و في حرامها عقاب پس از طي موفقيت آميز دوره ابتدايي و راهنمايي وارد مقطع دبيرستان شدم. ديگر از آن حال و هواي كودكي و نوجواني در وجود من خبري نبود چرا كه احساس مسئوليت مي‌كردم و دلم مي‌خواست، خودم در امور خويش تصميم بگيرم و راهي را كه دوست دارم در پيش روي خود قرار دهم .

 

خاطرات دبيرستان

    زماني كه در مقطع دبيرستان در كلاس پنجم متوسطه در حال تحصيل بودم، روزي آقاي مدير به من گفت: من راجع به تو سوالاتي را از دبيران كرده‌ام و همگي به اتفاق نظر گفتند كه همه درس‌هاي شما خوب است، اگر مايل باشي خواهر مرا در يادگيري بهتر و بيشتر درس‌هاي  فيزيك، شيمي، زبان و رياضيات ياري كنيد تا به صورت متفرقه در امتحانات شركت نماید گفتم: اگر اجازه  بدهيد اين موضوع را با خانواده  خويش در ميان بگذارم‌‌ و در

صورت كسب اجازه، در خدمت شما هستم. پس از مطرح كردن اين موضوع در خانواده، پدرم با اكراه اجازه  داد و گفت: مواظب خودت باش، مبادا دست از پا خطا كني.

    فرداي آن روز پس از اعلام رضايت‌مندي خود و خانواده‌ام، با آقاي مدير به خانه ايشان رفتيم و پس از معرفي، هر روز سه ساعت براي خواهر مدير تدريس مي‌كردم. به اين ترتيب من هم شاگرد بودم و هم معلم سرخانه. پس از مدتي امتحانات خرداد ماه شروع شد و هر دو نفر امتحانات را با موفقيت و با كسب معدل خوب سپري كرديم.

      بعد از اينكه امتحانات خرداد ماه را با موفقيت پشت سر گذاشتيم، رفت و آمد من به خانه آقاي مدير و تدريس خصوصي به خواهر ايشان، باعث شده بود كه من آشنايي بهتر و جامع‌تري از خانواده ايشان داشته باشم و همين موضوع سبب تمايل من نسبت به خواهر آقاي مدير شد.

     در يكي از روزها جسارت به خرج داده و به مادرم گفتم: من دختر فلاني را مي‌خواهم و  هر چه زودتر به خواستگاري‌اش برويم. مادرم قول داد كه اين موضوع را با پدرم در ميان بگذارد. فرداي آن روز كه كنار سفره صبحانه نشسته بوديم، پدرم به من گفت: پسر تو  هنوز دهنت بوي شير مي‌دهد، بايد اول ديپلم بگيري و بعد از آن به خدمت سربازي بروي و پس از آن به فكر يك كار درست و حسابي بوده تا درآمد خوبي براي خودت پیدا نموده و آخر سر به فكر ازدواج باشي. با اين حرف‌هاي پدرم سرم را پايين انداخته و چيزي نگفتم. چون زمان پدر سالاري بود و اگر خلاف حرف ايشان مطلبي به زبان مي‌آوردم، كتك مفصلي مي‌خوردم. پس ساكت ماندن را به كتك خوردن ترجيح داده و حرفي به زبان نياوردم.

 

منبع: جنگ و اسارت، کرمانی زاده، عین الله، 1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده