تیر خلاص(28)
به ياد خلبان شهيد سرتيپ حسين قاسمي سرباز حسين امير خليلي1 در جاده بوكان- سقز اتوبوس ما را نگه داشتند ومرا كه سرباز ژاندارمري بودم به اسارت خود در آوردند. مدت هشت ماه در اسارت اشرار كومله بودم و سختي هاي فراواني را مثل ساير اسرا تحمل كردم. با آنكه در اسارت كومله خيلي سختي كشيدم. ولي اين افتخار را داشتم كه چهار ماه با يكي از بزرگمردان ارتش به نام سرتيپ خلبان حسين قاسمي هم سلول بودم.

مسئولان زندان كومله هرگز به ما اجازه صحبت با ساير زنداني‌ها را نمي‌دادند و در كلاس‌هاي يك روز در ميان خود عقيده و نظرات انحرافي خود را به ما تحميل مي‌كردند. حسين قاسمي از همان آغاز با نظرات آنها مخالفت مي‌كرد و با شجاعت به بحث مي‌پرداخت. اين عمل باعث شد كه ما هم قفل صحبت نكردن را در بين خود بشكنيم و با حسين قاسمي صحبت كنيم. مسئولان زندان كومله از هيچ زاويه‌اي حريف حسين قاسمي نبودند . يك بار در كلاس ايدوئولوژي آنها حسين قاسمي بلند شد و گفت:‌ بيش از هشتاد درصد مردم ايران معتقد به امام خميني(ره) هستند.امام تنها رهبري است كه مي‌تواند ما را از چنگال شرق و غرب نجات بدهد.

و در يك جلسه ديگر گفت:

«نماز احيا كننده دين است و شما نمي‌توانيد مانع نماز خواندن ما باشيد»

اين حركات حسين قاسمي ما را به او نزديك تر و در صحبت‌هاي بعدي ما از صحبت‌هاي او دفاع كرديم. مسئولان زندان احساس خطر كردند. آنها براي اينكه ترس در دل ما بيندازند هر از چند گاه يك نفر را انتخاب مي‌كردند وبه او بيل و كلنگ مي‌ دادند و مي‌گفتند قبر خود را بكن و آن زنداني  از روي جبر و زور اسلحه قبري مي‌كند. افراد كومله پس از آن چند تير هوائي خالي مي‌كردندو چند روز زنداني از بقيه دور و در جاي ديگر نكه مي‌‌‌‌ داشتند و مي‌گفتند اورا كشتيم.

اين بازي ادامه داشت وحسين قاسمي با آن‌كه آن همه ارعاب و تهديد را مي‌ديد دست از تبليغ و دفاع از اسلام برنمي‌داشت و شجاعانه به مقابله بر‌مي‌خواست.

ديگر گروه حسين قاسمي و من (‌امير خليلي‌) و قلي پور گروه مقابله با مباحث ايدوئولوژيكي كومله شده بود به سران كومله از اين عمل بسيار عصباني بودند. يك بار يكي از مسئولان زندان گفت:

عده‌اي از زندانيان هستند كه مي‌خواهند افكار ديگر زندانيان را عوض كرده و آنها را حزب الله و فالانژ بار بياورند ما با آنها شديداً برخورد خواهيم كرد.

با آن‌كه دشمن چنين تهديدي كرده بود، حسين قاسمي و ما ترسي به دل راه نداديم. مسئولان زندان از تبليغات ما به ستوه آمدند و آخرين طرح خود را درمورد ما به اجرا درآوردند.

چند روز بعد حسين قاسمي و قلي پور و بنده را از زندان خارج و به بيابان‌هاي اطراف بردند. من از دور نورافكن‌هاي سپاه را مي‌ديدم و فهميدم كه در نزديكي سر دشت هستيم. آنها ما را به پشت تپه‌ها بردند.

يك نفر نزديك شد و تير خلاص زد. آن نامرد اسلحه را بغل گوشم گذاشت و شليك كرد.

وقتي به هوش آمدم متوجه شدم گلوله از پشت گوش راستم داخل و از سوراخ چپ بيني ام خارج شده ولي من زنده هستم. نكاهي به اطراف كردم. قلي پور ناله مي‌كرد ومعلوم بود او هم زنده است. از حسين قاسمي صدايي در نمي‌آمد. معلوم شد او به فيض شهادت نايل آمده است.

كمي با قلي پور صحبت كردم و به همديگر دلداري داديم و به حالت نشسته نماز خوانديم. من دوباره از حال رفتم. وقتي به هوش آمدم متوجه شدم قلي پور هم شهيد شده است.

تصميم گرفتم خود را به جاده برسانم. كشان كشان جلو آمدم تا به چوپاني رسيدم. از اوكمك خواستم و او فقط جاده را نشان داد. من فهميدم كه از ترس جانش به من كمك نكرده است.ولي نشان دادن جاده در آن وضعيت براي من خيلي مهم بود. كشان كشان خود را به كنار جاده رساندم. اولين ماشيني كه مرا ديد توقف كرد راننده‌اش اصفهاني بود. بلا فاصله مرا سوار كرد و به بيمارستان سر دشت رساند.

سريع برادران به سراغ من آمدند. من آدرس محلي را كه دوستانم اعدام شده بودند دادم و آنها به سراغ دو شهيد عزيز رفتند. من مدتي در بيمارستان بستري بودم. پس از آن‌كه كمي بهبود يافتم به مرخصي رفته و پس از پايان مرخصي مجدداً عازم منطقه شدم تا انتقام هم رزمان خود را از خود فروختگان بگيرم.

پانوشته:

1- مطالب راوی قبلاً به دستم رسیده بود ولی وقتی از طرف ایثارگران به عنوان راوی به پادگان حمید دعوت شد مصاحبه ای با ایشان انجام دادم و این ماجرا را نوشتم.

منبع:تیر خلاص، علیرضا، پوربزرگ وافی،1387، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده